دو شعر از م.سحر
1
ای احمد زید آبادی
(در انتقاد از دفاع بی مورد احمد زید آبادی از یک آخوند فاسد مزاحم زنان !)

توهم ای احمد زید آبادی
خوب در ماله کشی استادی
پرنیانی سخن مِهر به لب
پرده پوشِ رخِ استبدادی
باز هم نان وکالت خوردی؟
باز هم دادِ عدالت دادی؟
به دفاع از عملِ شیخی پَست
بازهم زان سوی بام افتادی؟
دل به حالِ لجنی لرزاندی
کرد ازین غم ، قلمت غمبادی؟
حرمتِ نان و نمک می داری
که چنین از غمِ دهر آزادی ؟
رنج آزاده زنانت نگزید ؟
که ز ویرانی شان آبادی ؟
بس کن از رنگ و ریا با مردم
نچَمد رنگ و ریا با رادی !
م.سحر
18.8.2019

2

راستی حضرت زید آبادی
تو هم از آنسوی بام افتادی؟
ریگ وجدان تو درکوزه فتاد
که ز قاتل به ادب کردی یاد؟
بود اُمّید که زیرعَلـَـمت
جانیان را ننوازد قلمت
لیک گویا قلمت نان می خواست
میرِ مطبخ زتو وجدان می خواست
باختی داشته را چون دگران
اینچنین نرخ قلم بود گران!؟
ای که بازارِ بساطت گرم است
قلمت را ز دواتت شرم است
جامِ اصلاح طلب نوشیدی ؟
جامۀ حق شکنان پوشیدی ؟

م.سحر
9.3.2019

3
دانایی ، توانایی

شنیدم : هر آن کس که دانا بُوَد
ز داناییِ خود ، توانا بُوَد
دریغا که این نسل ، دانا نبود
به آزادی ِخود ، توانا نبود
گرفتارِ دین بود یا استالین
چه می خواستی رخ دهد غیر از این؟
به اوهام و جهل و جنون ، دل سپرد
وطن را به دست اراذل سپرد
سرش رفت در راهِ وَهمش به باد
تنش زیر نعلینِ شیخ اوفتاد
چنین ، هستیِ ملتی دود شد
رهِ رستگاریش مسدود شد
به ذلت درافتاد ، بی علتی
که تا اُمّتی سازد از ملتی
کنون اُمت از ملتش ساخته ست
خِرَد را به جهل و جنون باخته ست
کنون خوار، افتاده است اینچنین
بر ایرانزمین، زیرِ نعلینِ دین
بر او لاشخواران دین حمله ور
خود ، اما از احوال خود بی خبر

م.سحر
13. 8. 2019

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)