مقدمه

کشمکش جاری دولتهای آمریکا و ایران بار دیگر به سطح پروپاگاندای جنگی رسیده است. هر دو دولت رجز خوانی میکنند، ادعا میکنند گزینه جنگ یا حمله نظامی “روی میز”‌شان قرار گرفته است. هر دو همزمان با تاکید خاصی از عدم مطلوبیت جنگ در رفع تنش صحبت میکنند. آمریکا با نمایش ناوگانهای جنگی از موضع قدرت، ایران را به نشستن پای میز مذاکره دعوت میکند. ایران از موضع ضعف اعلام میکند تا اطلاع ثانوی اهل مذاکره نیست، وقت میخرد تا دِرُن شکار کند و نفتکش منفجر کند یا بگروگان بگیرد بلکه با دستی پر وارد مذاکره شود. آنچه در هر حال در جریان است اپیسودی در کشمکش چهل ساله ایران و آمریکاست. اپیسود جاری مانند نمونه‌های مشابه آن در گذشته‌ای نه چندان دور، در پروپاگاندای جنگی بازتاب یافته است. در حالیکه ماشین پروپاگاندای جنگی دو دولت با کارنامه هائی مملو از قصابی مردم، روزمره ما را موضوع بمباران تبلیغاتی خود قرار داده‌اند، اپوزیسیون بورژائی جمهوری اسلامی و حامیان رژیم اسلامی در ظرفیت متفاوتی با یکدیگر روبرو شده‌اند، یکی جنگ طلب و دیگری “صلح طلب” شده است.

سلطنت طلبان، مجاهدین، جمهوریخواهان، لیبرالها، سوسیال دمکراتها، گروههائی از کردهای ناسیونالیست و هر سایه روشن بینا بینی آنها علنا یا ضمنا حامی حمله نظامی آمریکا به ایران‌اند وجه مشترک این گرایشات بظاهر رنگارنگ — که تا قبل از شروع پروپاگاندای جنگی بدرجات مختلفی حامی تحریمهای اقتصادی آمریکا علیه ایران بودند– ناسیونالیسم است. آنها چه تحریم‌های اقتصادی و چه حمله نظامی آمریکا را جنگی علیه جمهوری اسلامی، علیه رژیم اسلامی و برای تغییر رژیم معرفی میکنند. اغلب حتی از کاربرد واژۂ “ایران” در مقابل آمریکا پرهیز میکنند اما همینها به رسم متداول ادبیات سیاسی جریان اصلی در اطلاق اسم کشورهای دیگر بهنگام خطاب کردن دولت آنها، کوچکترین تردیدی در کاربرد آمریکا، انگلیس، روسیه و… نمیکنند. علت حساسیت آنها در کاربرد اسم ایران در مقابل اسم آمریکا در این تخاصم خاص، بخشا ناشی از توهم ولی عمدتا ناشی از عوامفریبی آنهاست. مدعیند دولت آمریکا وارد یک تخاصم آشتی ناپذیر با جناحی از طبقه حاکم سرمایه دار در ایران، رژیم جمهوری اسلامی، شده است. به تعبیر اینها آمریکا تلاش میکند جناحی دیگر از سرمایه داران، یعنی سلطنت طلب، مجاهد، جمهوریخواه و.. را جایگزین جمهوری اسلامی کند. پس در خوشرقصی برای آمریکا کوتاهی نمیکنند چون آمریکا مخالف “ایران” یعنی مخالف طبقه سرمایه دار در ایران نیست بلکه مخالف آشتی ناپذیر جناح اسلامی آن است. رژه این طیف پشت ماشین پروپاگاندای جنگی آمریکا تهوع آور است اما در هر صورت موضع آنها در امتداد پروپاگاندای جنگی آمریکا و در خدمت به آن جناح است. این موضع عوامفریبانه باین دلیل که اولا روی یک نفرت واقعی از جمهوری اسلامی سرمایه گذاری کرده است و ثانیا پیروزی را با اتکا به بزرگترین ماشین جنگی دنیا وعده میدهد، توان بسیج هر چند محدود توده مردم را دارد چرا که تلاش میکند نفرت توده‌های زحتمکش از جمهوری اسلامی را در کشمکش جاری آمریکا و ایران کانالیزه کرده، آن را در بسته بندی جنگی بر سر بود و نبود رژیم اسلامی به تودۂ عاصی از آن قالب و آنها را به حمایت از آمریکا فرا بخواند.

حامیان جمهوری اسلامی که تا دیروز در قالبهای متفاوتی از جمله مخالفت با در لیست تروریست قرار گرفتن سپاه پاسداران و سپس اعمال تحریم اقتصادی علیه سپاه و بیت رهبری به اعتراض برمیخاستند، امروز محمل مردم پسندی برای بسیج توده مردم، خصوصا در غرب، پیدا کرده‌اند. آنها خود را مخالف جنگ و مدافع “صلح” معرفی میکنند. پرو اسلامی‌ها، علاوه بر عاملان مستقیم جمهوری اسلامی شامل اصلاح طلبان، توده‌ای – اکثریتی‌ها، چپهای پرو اسلامیست ضد امپریالیست و جناحهائی از ناسیونالیستهای کرد میشوند. آنها روی تنفر توده مردم از جنگ افروزیهای خانه خراب کن آمریکا حساب باز کرده‌اند، همان آمریکائی که دیروز مردم عراق را به خاک سیاه نشاند، در ویرانی سوریه، در کشتار و آوراگی مطلق مردم سوریه نقش قابل توجهی داشت، نطفه‌های داعش را کاشت و همین امروز در یمن، افغانستان، پاکستان و لیبی در درگیریهای نظامی شرکت دارد. عوامفریبی حامیان جمهوری اسلامی روی یک نفرت واقعی مردم از جنگ افروزیهای خانمان برانداز آمریکا — خصوصا در منطقه و در همسایگی با ایران – سرمایه گذاری کرده است و بهمین دلیل قدرت بسیج هر چند محدودی دارد. علاوه بر انگیزه اجتناب از خانماسوزی، جمهوری اسلامی روی برانگیختن عرق وطن پرستی در مقابله با تهاجم بیگانه حساب باز کرده است.

اغلب تشکلات کمونیستی با یا بدون استناد به موضع لنین در برخورد او به جنگ جهانی اول و تز شکست طلبی انقلابی‌اش، تاکید میکنند که اولا باید مخالف جنگ بود و ثانیا “اگر جنگی شد” توده مردم لازم است جمهوری اسلامی را سرنگون کنند. موضعی که در ظاهر حقانیت دارد و بر اصول عقیدتی کمونیستها متکی است. این موضع اما سیاسی نیست، مکتبی است و بهمین دلیل پا در هواست. این موضع نه تنها قدرت بسیج ندارد بلکه پتانسیل آن را دارد که بنفع هر دو سوی تنش بخدمت گرفته شود. این موضع از اصول آغاز میکند، به مکانیک مقابله با جنگ و سرنگونی جمهوری اسلامی آشناست و آنرا بدرست هجی میکند اما هیچ اشاره‌ای به دیالکتیک رابطه کمونیستها با توده مردم برای جلوگیری از جنگ یا سرنگونی جمهوری اسلامی نمیکند. چگونه میتوان از بروز جنگ پیشگیری کرد؟ چگونه میتوان در فردای وقوع جنگ، توده مردم را علیه جمهوری اسلامی بسیج و سازماندهی کرد؟ اینها تازه ایرادات بحث است. مشکل کمونیستها اما سوراخ‌های بحث‌شان نیست. کل پلمیک‌شان اشتباه است. آنها ناخواسته بدام فضای پروپاگاندای جنگی افتاده، در آن فضا با اتکا به اصول پایه‌ای کمونیستی، مخالف حمله آمریکا به ایران و مخالف جمهوری اسلامی هستند، بتصور خود “موضع سوم” را برگزیده‌اند. این موضع اما پا درهوا و انتزاعی است چرا که مابازای عملی ندارد. قدرت بسیج ندارد که هیچ، در عمل به خدمت طرفین درگیر درمیاید چرا که از سوئی هر تلاش ضد جنگ، جزئی از تحرکات “صلح طلبانه” حامیان جمهوری اسلامی بحساب خواهد آمد. صندلی “صلح طلبی” همین اساعه پر شده است، در نتیجه پرچم مخالفت با جمهوری اسلامی در صف حامیان “صلح طلب” جمهوری اسلامی بشدت حاشیه‌ای و کمرنگ خواهد بود. در توازن قوای جاری، آنچه از “ضدیت با جنگ” باقی میماند شرکت در صفوف کسانی خواهد بود که حامی جمهوری اسلامی‌اند. از سوی دیگر “سرنگونی جمهوری اسلامی”، باز مادام که نیروی بالفعل آن در صحنه نباشد، بسادگی در میان هیاهوی حامیان حمله آمریکا به “رژیم” محو خواهد شد، ضد رژیم بودن مترادف با قرار گرفتن در صف حامیان آمریکا خواهد بود. برخلاف دو جنبش ناسیونالیستی و پرو اسلامی، موضع جاری کمونیستها قادر به بسیج توده‌ها حول یک صف مستقل نیست چرا که نقطه عزیمت آن سناریوی جنگی است.

برای یافتن پاسخی عینی به معضل توده مردم در هنگامی که تنش آمریکا و ایران به اوجهای تازه‌ای رسیده است و خود را به فضای سیاسی جامعه تحمیل کرده است، لازم است قبل از پیچیدن هر نسخه‌ای برای توده مردم، از فضای پروپاگاندای جنگی فاصله گرفت. باید تنش آمریکا و جمهوری اسلامی را بعینه باز کرد و توضیح داد. خطای ما در توضیح این رابطه از آنجائی آغاز میشود که بدام سوال “آیا جنگ میشود؟ ” میافتیم در حالیکه سوال این است: آمریکا تحت چه شرایطی حاضر به مداخله در ایران برای تغییر رژیم است؟

جواب کوتاه سوال بالا به باور من این است: هنگامیکه سرنگونی جمهوری اسلامی توسط خیزش انقلابی مزدبگیران قطعی شده باشد.

کرونولوژی روابط چهل سال اخیر ایران و آمریکا

۱۹۷۹ تا ۱۹۸۹

تاثیر بسزای اعتصاب کارگران شرکت نفت در به فلج کشاندن اقتصاد حکومت شاهنشاهی، که از ۹ سپتامبر ۱۹۷۸ (۱۸ شهریور ۵۷) آغاز شده بود، در کنار اعتراضات و تجمعات خیابانی روزمره توده میلیونی مردم علیه حکومت شاه، حامیان غربی محمد رضا پهلوی را در زمستان آنسال قانع کرده بود که شاه رفتنی است. نشست سران چهار کشور بزرگ غربی در جزیره گوادلپ، ۴ تا ۷ ژانویه ۱۹۷۹، در مورد وضعیت ایران تنها حکم رسمیت بخشیدن به تصمیمی را داشت که آمریکا از یکماه قبل با فرمول ژیسکاردستن «کار شاه تمام است» گرفته بود. طی مذاکرات مستقیم و غیر مستقیمی که بین آمریکا و خمینی طی حداقل یکماه منتهی به پرواز خمینی به تهران – ۱ فوریه ۷۹ — صورت گرفت، آمریکا و خمینی بر سر دو موضوع ساق شدند. اول، سرکوب کمونیستها — که اسم رمز سرکوب انقلاب نیز بود — و دوم حفظ ارتش بود. اگرچه قول خمینی مبنی بر تداوم صدور نفت برای غرب اهمیت داشت اما کارتر حساب چندانی روی قول او برای حفظ رابطه با آمریکا باز نکرده بود. جیمی کارتر بخوبی میدانست که حفظ رابطه با آمریکا توسط اسلامیون با ریسک زیادی همراه است. آنچه برای دولت پراگماتیست آمریکا اهمیت داشت سرکوب انقلاب ایران در متن جنگ سرد بود. سرکوب انقلابیون و در راس آنها کمونیستها صدر جدول نگرانی‌های آمریکا درباره ایران بود. در پیام ساندرز که توسط وارن زیمرمن به خمینی رسید، گفته شد «ارتش ایران خیلی خوب آگاهی دارد که توده‌ای‌ها دعوت به عملیات مسلحانه کرده‌اند و ارتشی‌ها ترس آن را دارند که یک عملیات حساب شده‌ای توسط توده‌ای‌ها برای تحریک و درگیری بین ارتش و طرفداران آقا وجود داشته باشد». همچنین “هارولد ساندرز که در دوران ریاست جمهوری کارتر معاون خاور نزدیک وزارت امور خارجه بود روز ۲۸ بهمن ۱۳۵۹ به کمیته روابط خارجی مجلس نمایندگان گفت: «بیشتر از آنچه در کل به ما نسبت می‌دهند، چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب، با رهبران مذهبی تماس داشتیم». او در ادامه می‌گوید: «جالب است که عده‌ای از اعضای شورای انقلاب که خمینی پس از پیروزی انقلاب ایجاد کرد افرادی بودند که آمریکایی‌ها طی شش ماه قبلش با آن‌ها تماس داشتند. آن‌ها دوست ندارند که به این موضوع اذعان کنند. اما فکر می‌کنم چیزی که شما به آن اشاره می‌کنید، فقط تماس نیست، بلکه گامی فراتر از آن است، در واقع به رسمیت شناختن نمادین مردی بود که به قدرت رسید». ” (سایت بی بی سی، ژوئن ۲۰۱۶) هویزر همزمان با شروع نشست گودالپ در ۴ ژانویه وارد تهران شده بود و در تنها ملاقاتش با شاه از او پرسیده بود که او چه موقع ایران را ترک میکند. مهار ارتش و تسلیم آن به ملی ـ اسلامیون قطعیت داده شد اما قیام پیش بینی نشده و مسلحانه مردم در ۱۱-۱۰فوریه (۲۲-۲۱ بهمن) معادلات بالائی‌ها و به تبع آن رابطه جمهوری اسلامی با آمریکا را تغییر داد. بعلت از هم پاشیدگی ارتش و سایر قوای سرکوب که نتیجه بلافاصله قیام بهمن ماه بود، سرکوب انقلاب به تعویق افتاد. انقلاب ۵۷ عملا تا ۱۹ ژوئن ۱۹۸۱ (سی خرداد ۶۰) ادامه پیدا کرد و سرکوب وحشیانه آن پس از این تاریخ بصورت همه جانبه آغاز شد. تا آنجا که به روابط با آمریکا برمیگردد، این روابط به موازات آنچه در خیابانها و کارخانه‌ها و مدارس و دانشگاه در جریان بود، متغیر شد. یزدی بنمایندگی از دولت بازرگان تصرف سفارت آمریکا توسط چریکها در ۲۵ بهمن ۱۳۵۷ (۱۴ فوریه ۷۹) را فورا خاتمه داد. رابطه دولت بازرگان با آمریکا تا چند روز پیش از تصرف مجدد سفارتش در آبان ۱۳۵۸ بقدری گرم بود که سولیوان سفیر آمریکا در تهران، بدرخواست دولت بازرگان، اطلاعاتی هر چند محدود از موقعیت نظامی عراق را به آنها تحویل داد. صدام از همان ایام دست به تحریکاتی در مرزها زده بود. این اولین اپیسود از رابطه آمریکا با جمهوری اسلامی بود که یک قربانی، عباس امیر انتظام، از دولت بازرگان گرفت.

از ۱۳ آبان ۱۳۵۸ (۴ نوامبر ۱۹۷۹) تا آخرین روز ریاست جمهوری کارتر در ۲۰ ژانویه ۱۹۸۱ که گروگانگیری سفارت آمریکا ادامه داشت، جمهوری اسلامی وارد یک رابطه خصمانه دیپلماتیک با آمریکا شد. بحران دیپلماتیک جمهوری اسلامی با آمریکا، که به قیمت سقوط دولت بازرگان منجر شد، نتیجه‌ی یک تصمیم آگاهانه و حساب شده‌ی خمینی برای سوار شدن به موج انقلاب بود. انقلابی که هنوز در جریان بود و جناح چپ آن با شعار “بعد از شاه نوبت آمریکاست” در خیابانها رژه میرفت. جمهوری اسلامی آزادی گروگانها را در اولین ساعاتی که ریگان سکان کاخ سفید را بدست میگرفت، ۲۰ ژانویه، به او هدیه کرد. عهد نامه الجزایر که توافقی برای آزادی گروگانها بود، قریب ۸ میلیارد دلار منجمد شده را بجیب حاکمان اسلامی ریخت. پس از شروع جنگ با عراق در سپتامبر همانسال، رابطه جمهوری اسلامی با آمریکا با خرید اسلحه آمریکائی که با وساطت اسرائیل بانجام میرسید دوباره برقرار شد. در همین ایام دولت کارتر مجاهدین افغان را علیه دولت پرو شوروی ببرک کارمل در افغانستان به سلاح و مستشار و تعلیم نظامی مجهز میکرد. سیاست خارجی کارتر در حمایت از اسلامیست‌ها در تقابل با کمونیستها در خاورمیانه که به “کمربند سبز متحدین اسلامی علیه کمونیستها” نیز شهرت داشت، در دولت ریگان ادامه یافت. او از سران اوباش اسلامی افغان در کاخ سفید پذیرائی کرد. در سال ۱۹۸۵ مک فارلین مشاور امنیتی ریگان توجیه گر معامله دیگری با ایران شد. او میگفت اگر آمریکا به ایران کمک نکند، حکومت بی ثبات اسلامی برای دریافت کمک به شوروی روی میاورد. رئیس وقت سازمان سیا با فارلین همنظر بود و به این ترتیب ماجرای ایران کنترا شکل گرفت.

چند روز پس از شروع جنگ با عراق، جمهوری اسلامی در عملیات ناموفق شمشیر سوزان در سپتامبر ۱۹۸۰ تلاش کرد نیروگاه در حال ساخت اتمی اوسیراک عراق را منهدم کند. اسرائیل کار ناتمام جمهوری اسلامی را در ژوئن ۱۹۸۱ با بمباران آن نیروگاه به اتمام رساند. همکاری جمهوری اسلامی و اسرائیل ادامه یافت. اسرائیل واسطه تهیه تجهیزات نطامی آمریکائی برای جمهوری اسلامی شد. بنی صدر که در این ایام به مجاهدین نزدیک شده بود، این رابطه را افشا کرد. بعدها بار دیگر مثلث ایران ـ اسرائیل ـ آمریکا در جریان ایران گیت، بین سالهای ۱۹۸۵ تا ۱۹۸۷ فعال شد. اینبار جمهوری اسلامی منبع تامین مالی برای آمریکا در سرکوب دولت “سوسیالیستی” ساندنیستها در نیکاراگوئه شد. باینترتیب جمهوری اسلامی هم در سرکوب کمونیستها در داخل ایران و ترور فعالین کمونیست در خارج کشور فعال بود و هم با کمک اسرائیل برای سرکوب چپها در نیکاراگوئه، گاو آمریکا شده بود.

بموازات فعل و انفعلات بالا، جمهوری اسلامی به پایه گذاری آنچه بعدا حزب الله لبنان شد اقدام ورزید. از سال ۱۹۸۲ به تبعیت از گروگان گیری کارمندان سفارت آمریکا در تهران، ۱۰۴ نفر از اتباع کشورهای غربی به گروگان گرفته شدند. گروه دست ساز سپاه بنام “جهاد اسلامی” که مسئولیت گروگانگیری را برعهده گرفته بود در آپریل ۱۹۸۳ سفارت آمریکا در بیروت را با بمبی یک تُنی منفجر کرد که به کشته شدن ۶۳ نفر، از جمله ۱۷ آمریکائی منجر شد. در اکتبر همان سال یک کامیون حامل بمبی با قدرت انفجاری ۹ هزار کیلو تی ان تی به مقر نیروی دریائی آمریکا در بیروت وارد شد و با انفجار آن ۲۴۱ نفر نیروهای مسلح دریائی – زمینی آمریکا کشته شدند. این بزرگترین تلفات نظامی آمریکا در یکروز پس از جنگ جهانی دوم بود. کامیون دیگری دو ساعت بعد مقر نظامی فرانسه را در لبنان منفجر و ۵۸ نفر را کشت. این انفجارها نقطه عطفی برای عروج حزب الله لبنان و تثبیت جمهوری اسلامی بعنوان نیروی میلیتانت ضد آمریکا و اسرائیل شد. در نتیجه این انفجارها، نیروهای باصطلاح حافظ صلح، ازجمله آمریکا و فرانسه، از لبنان خارج شدند که از دید جنبش ضد آمریکائی ـ اسرائیلی در منطقه یک پیروزی بحساب میامد. اما جالب اینکه نه تنها آمریکا هیچ اقدام بلافاصله‌ای علیه جمهوری اسلامی نکرد بلکه هیچیک از این عملیات که جملگی در زمان ریاست جمهوری ریگان رخ میداد باعث نشد ریگان دو سال بعد از تامین اسلحه مورد نیاز جمهوری اسلامی خودداری کند. در سال ۱۹۸۷ بزیر گرفته شدن چند کارگر فلسطینی توسط یک رانندهٔ کامیون اسرائیلی در نزدیکی دیوار «اریز» کلید انتفاضه اول را زد.

پس از پایان جنگ با عراق در ۲۲ اوت ۱۹۸۸، چند اقدام در دستور کار جمهوری اسلامی قرار گرفت. اول، خمینی همزمان با پایان جنگ، دستور قتل عام هزاران زندانی سیاسی کمونیست و مجاهد باقیمانده از سرکوب دهه ۸۰ میلادی را صادرکرد. این حکم در همان ماههای اوت و سپتامبر، بشکل اعدامهای دسته جمعی باجرا درآمد و قربانیان در گورهای دسته جمعی، که شناخته ترین آنها خاوران است، مدفون شدند. دوم، چند ماه بعد، در فوریه ۱۹۸۹ خمینی فتوای قتل سلمان رشدی را صادر کرد و باین ترتیب “صدور انقلاب اسلامی” به حکمی برای قتل یک نویسنده مرتد تنزل پیدا کرد. سوم، همزمان و در ادامه کشتار دسته جمعی زندانیان سیاسی، جمهوری اسلامی دست به ترور زنجیره‌ای مخالفان خود در خارج از ایران زد. چهارم، تلاش عبث رفسنجانی برای کاهش تنش با غرب از ابتدای ریاست جمهوری‌اش در اوت ۱۹۸۹ آغاز شد.

۱۹۹۰ تا ۲۰۰۲

رفسنجانی، این عمامه به سر میلیاردر که هوادار خصوصی سازی و بازار آزاد بود، علاوه بر نقشش در رهبری قتل عام صد هزار نفره‌ی مخالفین چپ در دهه ۸۰ میلادی، در کارنامه تروریستی خود لیست بلند بالائی از ترور مخالفین را دارد. یکماه پیش از ریاست جمهوری او، عبدالرحمان قاسملو را در حال مذاکره با جمهوری اسلامی در وین بقتل رساندند. در ایام ریاست جمهوری رفسنجانی، او در از جمله دستور ترورهای غلام کشاورز و صدیق کمانگر در سپتامبر ۱۹۸۹، ترور شاهپور بختیار در اوت ۱۹۹۱، ترور فریدون فرخزاد در اوت۱۹۹۲، قتل عام اپوزیسیون عمدتا وابسته به حزب دمکرات کردستان جمهوری اسلامی و از جمله دبیر آن صادق شرافکندی در رستوران میکونوس در برلین و انفجار سفارت اسرائیل در بوینس آیرس در سپتامبر ۱۹۹۲ دست داشت. در سپتامبر سال بعد، یاسر عرفات و اسحاق رابین پیمان اسلو را در واشنگتن امضا کردند.

در اوایل دهه ۱۹۹۰ (سالهای ۷۱ تا ۷۴ شمسی) شورشهای شهری متعددی در از جمله مشهد، شیراز، اراک، کرمانشاه، زاهدان، قزوین، ارومیه و اسلامشهر بوقوع پیوستند. این شورشها که در عکس العمل به نتایج اقدامات دولت رفسنجانی در خصوصی سازی، نرخ صعودی پنجاه درصدی تورم و در مجموع آنچه “تعدیل اقتصادی” نام نهاده شده بود، بوقوع پیوستند، بشکلی اجتناب ناپذیر در مقابل موجودیت جمهوری اسلامی قرار گرفتند. توده عاصی در اعتراضات خود از بانکها تا مراکز قدرت را نشانه گرفتند، در یک مورد پادگان شهر را بتصرف درآورده و در شهر دیگری قران را به آتش کشیدند. جمهوری اسلامی موفق شد این نهالهای خروشان تخاصم اما منفصل و ایزوله را یکی یکی سرکوب کند. “خصوصی سازی” صنایع و منابع دولتی به جابجائی سرمایه از نهاد عام دولت به نهاد خاص نظامی سپاه پاسداران ترجمه شد. سپاه و بیت رهبری و از جمله خود رفسنجانی، در طی دوران ریاست جمهوری‌اش با در دست گرفتن کنترل نفت، پتروشیمی، صنایع سنگین، صنایع تولید ابزار نظامی، تولیدات زیر ساختی، بانکها و نهادهای مالی و مخابرات به بزرگترین سرمایه داران ایران تبدیل شدند. باین ترتیب فرمی از سرمایه داری در ایران شکل گرفت که شاید اطلاق “مافیای خانوادگی” توصیف مناسبی از آن روبنا باشد چرا که باقرار خودشان، بازار واقعی تولید و تبادل کالاهای ریز و درشت در آن مملکت “زیر زمینی” و غیر قانونی است و معاملات ازطریق رابطه با اهرمهای قدرت بانجام میرسد.

پس از انتخاب خاتمی در دوم خرداد ۷۶ (۲۳ مه ۱۹۹۷) در انتخاباتی که در اصل “نه” مردم به جمهوری اسلامی بود، آمریکا فرش قرمزی برای خاتمی در مقر سازمان ملل در نیویورک پهن کرد و دو طرف از لزوم “گفتگوی تمدنها” صحبت کردند. اینهمه اما نه تنها به رابطه‌ای عادی که حتی مذاکره‌ای جدی با آمریکا منجر نشد. اعتراضات کوی دانشگاه در ژوئیه ۱۹۹۹ فصل جدیدی در رابطه توده مردم با جمهوری اسلامی باز کرد. پس از سرکوب خیزش سرنگون طلبانه دانشجویان، این جنبش دچار انکشاف شد و از دل آن گرایش کمونیستی “دانشجویان آزادی و برابری”خواه عروج کرد. دانشجویان داب تا صباحی پیش از آغاز جنبش سبز در ۲۰۰۹ هژمونی مخالفت با جمهوری اسلامی در دانشگاهها را بدست داشتند.

تحریم پیشین اقتصادی آمریکا که از نوامبر ۱۹۷۹ در عکس العمل به گروگان گیری سفارت آغاز شده بود، پس از پایان گروگانگیری لغو شد. اما بار دیگر، آمریکا پس از افشای ایران گیت و بدلیل عملیات مختلف نظامی و بعضا تروریستی جمهوری اسلامی در خاورمیانه علیه آمریکا، جمهوری اسلامی را با تحریمهای اقتصادی تنبیه کرد. علاوه بر این، دولت بیل کلینتون بخاطر تلاش جمهوری اسلامی به دستیابی به سلاح هسته‌ای، تحریمهای اقتصادی جدیدی را از سال ۱۹۹۵ علیه ایران وضع کرد. ایران که در جنگ داخلی افغانستان بین گروههای مختلف اسلامی بر سر تصرف قدرت مداخله کرده و از بخشی از مخالفین طالبان حمایت میکرد، پس از تصرف قدرت سیاسی توسط طالبان با خصومت دولت حاکم در افغانستان مواجه شد تا حدیکه بحالت آماده باش جنگی در آمد. دولت کلینتون در همان ایام، ۱۹۹۸، “بداد” جمهوری اسلامی رسید، افغانستان را بمباران کرد.

دهه نود میلادی شاهد بزرگترین زمین لرزه سیاسی پسا انقلاب اکتبر بود: سقوط بلوک شرق. در خلا بلوک شرق، حمله اول آمریکا به عراق بمنظور تثبیت آمریکا بعنوان تنها ابر قدرت دنیا بوقوع پیوست، جنگ داخلی در یوگوسلاوی و دخالت اسلامیون در جنگ بوسنیا چند سالی بطول انجامید، کمشکش اسلامیون با نظامیون در الجزایر در آنچه دهه سیاه نود نام گرفت۱۰۰ هزار کشته بجا گذاشت، جنوساید رواندا در ۱۹۹۴ بین پانصد هزار تا یک میلیون کشته داد. افغانستان بدست اسلامیون افتاد و نهایتا طالبان در سپتامبر ۱۹۹۶ کمتر از دو سال پس از تشکیل آن، بکمک پاکستان بر رقبای اسلامی‌اش که هر یک از جانب ایران یا عربستان سعودی حمایت میشدند، غلبه کرد. در اواخر دهه نود افغانستان، پس از ایران، بهشت تروریستهای اسلامی از جمله القاعده شد. القاعده حی و حاضر در چند عملیات بمب گذاری علیه سفارتهای آمریکا شرکت کرده بود. در همین مدت تلاش آمریکا برای تثبیت خود بعنوان ژاندارم جهان پس از سقوط بلوک شرق، که دکترین بوشِ پدر تحت عنوان نظم نوین جهانی بود، نتوانست به بار بنشیند. انتخابات سال ۲۰۰۰ در آمریکا با یک سردرگمی استراتژیک احزاب دمکرات و جمهوریخواه روبرو شد. از سوی دیگر، جمهوری اسلامی از اواسط دهه ۹۰، پس از یک دوره بازسازی زیرساخت کشور پسا جنگ با عراق، تقسیم منابع اقتصادی بین سپاه و شرکا و تلاش برای ایجاد و توسعه زرادخانه داخلی، سعی کرد مخفیانه قدمهائی برای ساخت سلاح هسته‌ای بردارد. در سال ۲۰۰۰ اسرائیل بطور کامل از لنبان خارج شد.

بدنبال حملات تروریسم اسلامی در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ دولت آمریکا دلیلی برای زیستن یافت. ایران، کره شمالی و عراق در محور شر جرج بوش قرار گرفتند، که در متن دکترین بوش با عبارت “یا با ما هستید یا علیه ما” فرموله شده بود. مسابقه تسلیحاتی برای دسترسی به بمب اتم در ایران و کره شمالی شتاب یافت. مناقشات ایران با اسرائیل و آمریکا پس از افشاگرای مجاهدین از نیروگاههای مخفی هسته‌ای اراک و نطنز در سال ۲۰۰۲، و در ادامه حمله دوم آمریکا به عراق در ۲۰۰۳– که فرصتی طلائی برای پیشروی جمهوری اسلامی در خاورمیانه را فراهم کرد—ابعاد تازه‌ای بخود گرفت. در ادامه، بهار عربیِ ۲۰۱۱ دامنه نفوذ جمهوری اسلامی را گسترده تر کرد.

۲۰۰۳ تا ۲۰۱۹

علیرغم اینکه جمهوری اسلامی پیش از حمله دوم آمریکا به عراق در اتحاد با سوریه نفوذ قابل ملاحظه‌ای درجنگ باصطلاح “اعراب و اسرائیل” بر سر مسئله فلسطین پیدا کرده بود، اما این دستاوردها در مقایسه با آنچه یورش آمریکا به عراق برای ایران میها کرد، چشمگیر نبود. نقاط عطف ایندوره برای جمهوری اسلامی شامل ۱) جنگ سی و چهار روزۂ ۲۰۰۶ در لبنان بفاصله کوتاهی پس از سرد شدن انتفاضه دوم که از سپتامبر ۲۰۰۰ تا فوریه ۲۰۰۵ بطول انجامید، بود. جنگ دوم لبنان که نخستین جنگ نیابتی ایران و اسرائیل لقب گرفت با عقب نشینی اسرائیل از لبنان خاتمه یافت. این جنگ را شاید بتوان شیفت آنچه “جنگ اعراب و اسرائیل” لقب گرفته بود به “جنگ ایران و اسرائیل” قلمداد کرد. ما از این پس در خاورمیانه بلوکی از مخالفین ایران را داریم که شامل اسرائیل، عربستان سعودی، مصر، قطر، امارات و حتی دولت “خودگردان” فلسطین میشود. از سوی دیگر مثلث ایران – سوریه – حزب الله (و در مقاطعی حماس) علیه بلوک فوق ابراز وجود میکردند. ۲) اعتراضات میلیونی توده مردم ایران در سال ۲۰۰۹ در تهران، جمهوری اسلامی با هر جناح و دسته‌اش را شوکه کرد. هر دو جناح حاکم و مغضوب جمهوری اسلامی در صدد مهار آن تحرک عظیم برآمدند. یکی از روبرو با سرکوب و ارعاب دست بعمل زد و دیگری تلاش کرد تا از درون جنبش ابعاد اعتراضات و خواسته‌های جنبش اعتراضی را مهار کند. جنبش سبز، علاوه بر سرکوب وحشیانه‌اش توسط جمهوری اسلامی، نهایتا بخاطر باقی ماندن در چارچوب اصلاح طلبی به تناقض رسید و شکست خورد. اگر چه اعتراضات ۲۰۰۹ در برخی دیگر از شهرهای ایران مانند شیراز و در یک اعتصاب عمومی در کردستان گسترش یافت اما عمدتا محدود به تهران باقی ماند. ۳) پس از شروع جرقه‌های اعتراضات سراسری بر علیه حاکمیت بشار اسد در سوریه، ایران با بکارگیری بالاترین ظرفیت قساوت و دد منشی سپاه قدس‌اش به رهبری قاسم سلیمانی توانست ناجی اسد شود. خروج نیروهای نظامی آمریکا از عراق در دسامبر ۲۰۱۱ دست جمهوری اسلامی را در خاورمیانه باز هم بیشتر باز گذاشت. شعبه‌های مزدور سپاه قدس در افغانستان و پاکستان — یعنی لشگر فاطمیون و تیپ زینبیون — در فاصله سالهای ۱۴-۲۰۱۲ در ارتباط با جنگ در سوریه بوجود آمدند. در ادامه “بسیج عراق” یا حشد الشعبی که کپی برداری از بسیج جمهوری اسلامی در ایران بود، در سال ۲۰۱۴ در تقابل با داعش شکل گرفت. همچنین ایران در ایندوره توانست با حوثی‌ها رابطه برقرار کرده و به منبع مالی و لجستیکی آنها تبدیل شود. این مجموعه ضرورت مهار توانائی هسته‌ای جمهوری اسلامی را به صدر اولیتهای اسرائیل و آمریکا کشاند. اسرائیل بین سالهای ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۳ دست به اقدامات “پیشگیرانه”‌ای علیه هسته‌ای شدن جمهوری اسلامی زد که مهمترین آنها شامل ۱) ترور پنج دانشمند هسته‌ای ایران در داخل خاک ایران و ۲) حمله سایبری از طریق نرم افزار استاکس نت به مرکز هسته‌ای دیمونا و مرکز غنی سازی نطنز در سال ۲۰۱۱ بود. درگیریهای لفظی ایران – اسرائیل در ایندوره به اوجهای تازه‌ای رسید. رجز خوانی احمدی نژاد مبنی بر “محو اسرائیل از نقشه جهان” به سطح یک پروپاگاندای جنگی دو طرفه ارتقا پیدا کرد. احتمالِ حمله اسرائیل به مراکز هسته‌ای ایران در سال ۲۰۱۲ بطور گسترده‌ای رسانه‌ای شد. سازمانهای چپ ضد امپریالیست و دم و دستگاهی در غرب – که در رهبری شبکه “ضد جنگ” خود کسانی مانند رمزی کلارک، یعنی یکی از مهره‌های کارتر در برقراری ارتباط با خمینی در ژانویه ۱۹۷۹، را جا داد– در هماهنگی با جمهوری اسلامی تظاهرات ضد جنگ براه انداختند، اعتراضاتی حاشیه‌ای که هیچگاه مورد استقبال توده مردم در غرب قرار نگرفت. در پشت پرده اما باقرار علی اکبر صالحی وزیر امور خارجه احمدی نژاد، از اواخر سال ۲۰۱۱ مذاکرات محرمانه ایران و آمریکا با وساطت عمان آغاز شده بود. مذاکراتی که نهایتا به تعهد برجام (برنامه جامع اقدام مشترک) در ژوئیه ۲۰۱۵ منجر شد. این توافق اما مورد تایید کلیت هیئت حاکمه آمریکا نبود. در ماه مارس همان سال، ۲۰۱۵، کنگره آمریکا که اکثریت نمایندگانش جمهویخواه بودند در یک دهن کجی به اوباما، مستقیما از نتانیاهو دعوت کرد که برای آنها در مورد مسئله ایران سخنرانی کند. نتانیاهو در این سخنرانی “ایران هسته ای” را بزرگترین خطر برای اسرائیل دانست. پس از قطعیت دادن به برجام، تحریم اقتصادی ایران توسط اوباما وتو شد و از ابتدای سال ۲۰۱۶ تحریمها تا حدود زیادی لغو شدند. روحانی تور اروپائی گذاشت و بتصور خود قراردادهای چشمگیر اقتصادی با اروپا بست. سران مهد دمکراسی جهان یکی پس از دیگری به پابوس خامنه‌ای، روحانی و مجلس اسلامی رفتند مبادا در مسابقه بهره برداری از خان نعمت بازار بکر ایران عقب بمانند. وزرای زن دولتهای سکولار و سوسیال دمکرات غرب چادر و چاقچول کردند، از زن ایرانی در خیابانهای تهران محجبه تر شدند و در ایتالیا حتی مجسمه‌های “لخت” خود را محجبه کردند مبادا چشم مبارک روحانی به نامحرمی مجسمه‌ها بیفتد. اینهمه جنب و جوش اما توهمی بیش نبود.

خیزش دسامبر ۲۰۱۷ (دیماه ۹۶) کارگران در ۱۰۰ شهر ایران با طنین شعارهای ضد سرمایه داری و ضد کلیت حکومت اسلامی خود نه تنها چهار ستون حکومت اسلامی را بلرزه انداخت که بار دیگر غرب را متوجه “خطر” بالفعل سوسیالیسم در ایران کرد.

چرا آمریکا در مقابل جمهوری اسلامی صبور است؟

آمریکا کشوری است که حاکمان آن از هنگام استقلالش از انگلیس در اواخر قرن هیجدهم میلادی تا این لحظه بسختی دورانی را بدون اعلان جنگ به دیگران پشت سر گذاشته‌اند. آمریکا کشوری است که دولتمردانش از پایان جنگ دوم جهانی تا کنون بیش از ۷۰ بار در امور داخلی سایر کشورها دخالتهای قهرآمیز کرده‌اند. دولت ترومن در تلافی به حملۂ انتحاری ژاپن به پرل هاربر که ۶۴ کشته داد، دو شهر هیروشیما و ناگازاکی را با خاک یکسان کرد و صدها هزار نفر را به فجیعترین شکلی قتل عام کرد. دخالت آمریکا در جنگ کره به صرف اینکه مبادا کره جنوبی بدست کمونیسم بیفتد به منازعه‌ای منجر شد که یک و نیم میلیون کشته و زخمی داد. آمریکا برای دخالتش در ویتنام صرفا بهانه تراشی کرد. دلیل واقعی دخالتش در ویتنام امکان تسلط “کمونیستها” بر تمام ویتنام بود. جنگ افروزی دولت دمکرات جانسون بیش از یک میلیون کشته از ویتنام گرفت و بیشتر از مجموع بمبهای بکار رفته در جنگ دوم جهانی بمب بر سر مردم ویتنام ریخت. آمریکا کشوری است که حکمرانانش بصرف جلوگیری از نفوذ کمونیسم، حامی کشتار چند میلیون نفره در اندونزیِ سوهارتو شد. دولت آمریکا برای حمله دومش به عراق به بهانه‌ای واهی متوسل شد، جنگی که از سال ۲۰۰۳ تا کنون حداقل نیم میلیون کشته از مردم عراق بجای گذاشته است و پس از جنگ جهانی دوم پر هزینه ترین جنگ، بالغ بر یک تریلیون دلار، برای آمریکا بوده است. آمریکا کشوری است که دولتمردان دمکراتش، از ترومن تا اوباما، بیشتر از دولتمردان محافظه کار جمهوریخواهش منشا جنگهای خانماسوز بوده‌اند.

چرا آمریکا با چنین کارنامه‌ای در میانۂ بحران گروگانگیری از سفارتش در تهران، تجهیزات نظامی به ایران میفروشد؟ چرا آمریکا از کنار کشتار ۲۵۰ نفره نیروی مسلحش در لبنان میگذرد، نه تنها هیچ تلنگر اقتصادی- نظامی به جمهوری اسلامی نمیزند که حتی تجهیزات نطامی به جمهوری اسلامی میفروشد؟ آمریکا با کمتر از این تعداد کشته در پرل هارپر، دو بمب اتمی روی ژاپن ریخت! چرا بقول منصور حکمت «هیچکس حاجى روح الله خمینى را براى دادن فتواى قتل سلمان رشدى به دادگاه نبرد. تحریک به قتل در همه کشورهاى جهان جرم است.» (“عروج و افول اسلام سیاسی”، مصاحبه منصور حکمت با مجله پرسش) چرا آمریکا در مقابل کشته شدن حداقل ۲۰۰ و حداکثر ۱۰۰۰ نفر از نیروی نظامی خود توسط جمهوری اسلامی در عراق – در حالیکه مجموع تلفاتش در آن جنگ کمتر از ۴۵۰۰ نفر است– هیچ عکس العمل جدی نشان نداد؟ چرا آمریکا و سایر دولتمردان غربی بلافاصله پس از انجام هر عملیات تروریستی اسلامی در غرب اعلام میکنند “اسلام بیگناه است”؟

برای یافتن جواب به این سوالات باید نقش و جایگاه اسلام سیاسی برای غرب در چهل سال گذشته را معین کرد. برای تعیین این نقش لازم است روایت خود از اسلام سیاسی را مشخص کنیم. مرجع من منصور حکمت است: «اسلام سیاسى از نظر من عنوان عمومى آن جنبشى است که اسلام را ابزار اصلى یک بازسازى دست راستى طبقه حاکمه و یک نظام حکومتى علیه چپگرایى در این جوامع میداند و به این اعتبار در رقابت بر سر سهم خود از قدرت جهانى سرمایه با بخشهاى دیگر و بخصوص با قطبهاى هژمونیک جهان سرمایه دارى کشمکش دارد.» (همانجا)

چرا اسلام سیاسی عروج کرد؟ توضیح منصور حکمت با این مشاهده آغاز میشود که روند صنعتی شدن خاورمیانه از اوایل قرن بیستم آغاز شد. این واقعیت را در ایران میتوان با پروسه‌ای که از انقلاب مشروطه ۱۱ ـ ۱۹۰۵ آغاز شد و به رفرمهای تجدد طلبانه رضا خان متصل شد، نشان داد. حکمت معتقد است روند مدرنیزاسیون صنعتی تا دهه شصت میلادی ادامه داشت که باز در مورد ایران میتوان آنرا در نرخ دو رقمی ۱۱. ۵ درصدی میانگین سالانه رشد اقتصادی در دهساله ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۲ (۱۹۶۳ تا ۱۹۷۳) مشاهده کرد. حکمت میافزاید: «اسلام سیاسی… حاصل شکست و یا بهتر بگویم عقیم و نیمه کاره ماندن پروژه مدرنیزاسیون غربى در کشورهاى مسلمان نشین خاورمیانه از اواخر دهه شصت و اوائل هفتاد میلادى، و همراه آن افول جنبش سکولار-ناسیونالیستى اى بود که مجرى اصلى این مدرنیزاسیون ادارى و اقتصادى و فرهنگى بود. بحران حکومتى و ایدئولوژیکى در منطقه بالا گرفت. جنبش اسلامى در این خلاء ایدئولوژیک سیاسى و سردرگمى بورژوازى بومى این کشورها بعنوان یک از آلترنانیوهاى راست براى تجدید سازمان حاکمیت بورژوایى در مواجهه با چپ و طبقه کارگرى که با عروج کاپیتالیسم رشد پیدا کرده بود به میدان آمد. با اینحال بدون تحولات سال ۷۹-۱۹۷۸ در ایران، این جریانات بنظر من هنوز شانسى نداشتند و حاشیه اى میماندند. در ایران بود که این جنبش خود را در یک حکومت سازمان داد و اسلام سیاسى را در کل منطقه به یک نیروى قابل اعتنا و مطرح تبدیل کرد… روند مدرنیزاسیون، سکولاریزاسیون و غربیگرایى در کشورهاى اسلام زده از اوائل قرن بیست آغاز شده بود و تا دهه شصت میلادى به نتایج زیادى هم رسیده بود. اما غرب، بدلیل مساله فلسطین، بدلیل وجود یک کشمکش منطقه اى که سایه اى از یک قطب بندى اساسى جهانى در دوران جنگ سرد بود، بدلیل اتحاد استراتژیک‌اش با اسرائیل، کل مساله انتگراسیون کشورها و جوامع عرب نشین و مسلمان نشین خاورمیانه در اردوى جهانى کاپیتالیسم غربى را نامیسر و منتفى تلقى کرد… پروژه توسعه غربى [در اوایل دهه هفتاد میلادی] به رکود کشیده شد و بحران حکومتى بالا گرفت. جنبشهاى استقلال طلبانه در خاورمیانه در اکثر موارد دولتهاى پرو غرب ایجاد نکرد. سقوط خاندانهاى سلطنتى منجر به پیدایش دولتهاى نظامى شد که بخش عمده‌شان در جدال شرق و غرب در حیطه نفوذ شوروى قرار گرفتند. کاپیتالیسم و صنعت در کشورهاى خاورمیانه مجموعا از طریق دولتهاى ناسیونالیست و مستبد اشاعه یافته است. یک جامعه مدنى بورژوایى پا نگرفت. لیبرالیسم و مدرنیسم بورژوایى جنبشهاى قابل اعتنایى در خاورمیانه نیستند. ناسیونالیسم مسلط، چه طرفدار شوروى و چه غربى، مجموعا در یک ائتلاف سیاسى با اسلام بسر برده است.» (همانجا، تاکید از من)

حکمت نتیجه میگیرد: «عروج اسلام سیاسى میلیتانت در خاورمیانه حاصل شکست ناسیونالیسم و سکولاریسم و مدرنیسم بورژوایى در این کشورهاست که منطقا میتوانست و حتى میرفت اسلامیت را هضم کند. حتى اگر سخنى از پروتستانیسم اسلامى نبود، این روند میتوانست اسلام را در این جوامع در حداقل در همان جایگاهى قرار بدهد که کاتولیسیسم در ایرلند دارد. اما شرط این پیروزى بورژوایى، رشد کاپیتالیسم، رشد صنعت و انتقال تکنولوژى و سرمایه بود که بدلیل وجود کشمکش اعراب و اسرائیل در متن جنگ سرد، غرب تمایلى به آن نداشت. خاورمیانه و مردم آن در فرهنگ سیاسى غرب، شیطانى تصویر شده‌اند. این‌ها از پرسوناژهاى منفى اصلى در فرهنگ سیاسى غرب پس از پیدایش اسرائیل‌اند.» (همانجا)

غرض از نقل قول طولانی بالا نشاندادن جایگاه ابزاری اسلام سیاسی و مشخصا جمهوری اسلامی برای آمریکا بود. آمریکا با آگاهی کامل از پتانسیل ارتجاعی اسلامیون در ضدیتش با آمریکا، مبتکر خروج شاه از ایران و جاده صاف کن بقدرت رسیدن خمینی شد تنها به این دلیل که اسلامیون کاری را که شاه از عهده‌اش برنیامده بود باتمام برسانند: سرکوب انقلاب ۵۷از طریق سرکوب وحشیانه فعالین و سخنگویان چپ آن. ارزش مصرف جمهوری اسلامی برای بورژوازی داخلی، منطقه‌ای و جهانی، ایجاد ثبات سیاسی ازطریق سرکوب انقلاب ۵۷بود. این امر با اسارت و نهایتا قتل عام صدهزار نفره فعالین سیاسی و خروج میلیونی توده ناراضی از ایران در دهه ۸۰ میلادی، موقتا، به فرجام رسید. بهائی که پراگماتیسم غرب برای این فونکسیون اسلامیون پرداخت کرد خلق هیولائی بود که علیه آمریکا نیز دست به تحرکات نظامی و تروریستی میزد. باید توجه داشت که آمریکا اولا هیچگاه از جمله همین امروز نه تنها منتقد جمهوری اسلامی در سرکوب انقلاب ۵۷ و همچنین سرکوب سیستماتیک روزانه و وحشیانه توده مردم نبوده است، که مشوق آن سرکوبها بوده هست. آمریکا وقتی از تروریسم جمهوری اسلامی صحبت میکند، از نقش سپاه در سوریه، لبنان، عراق و یمن علیه نیروهای آمریکائی و اسرائیلی حرف میزند. آمریکا هیچگاه سرکوب توده مردم در داخل ایران را تروریسم خطاب نکرده است.

غرب هنگامیکه جمهوری اسلامی دست به سرکوب دهه ۸۰ میلادی زده بود به کما فرو رفت، گوئی در ایران بجز جنگ با عراق هیچ اتفاق دیگری نمیافتاد. آمریکا درانتهای دهه ۹۰فرش قرمز زیر پای خاتمی پهن کرد، در جریان اعتراضات موسوم به جنبش سبز تا مقطع سرکوب خونین آن در سی خرداد آنسال (۲۰ ژوئن ۲۰۰۹) بصورت مشروط حامی جناح اصلاح طلب شد اما پس از آغاز سرکوب وسیع آن تحرک، فتیله گزارشات و اخبار اعتراضات را پائین کشید و باینترتیب مهر تاییدی بر سرکوبها زد. باید توجه کرد که این آمریکا نبود که جنبش اعتراضی در ایران براه انداخت، برعکس، آمریکا سعی کرد با استفاده از فرصتی که جنبش اعتراضی فراهم کرده بود “در سمت درست تاریخ”، یعنی حمایت از استحاله درونی جمهوری اسلامی، بایستد. اما بمحض اینکه سرکوبها آغاز شد، عقب نشست. مسئله آمریکا هیچگاه حمایت از مردم نبوده است، که درست برعکس، آمریکا نیز خواهان خلوت شدن خیابانها بود.

اعتراضات روزمره کارگران، بازنشستگان، بیکاران و غارت شدگان و… در طول یکسال منتهی به دیماه ۹۶ (دسامبر ۲۰۱۷) بطور روزمره در جریان بود. در دیماه ۹۶ این اعتراضات یک کاسه شد، سیلی شد که در ۱۰۰ شهر ایران روانه شد، سیلی از محرومان و کارگران که در تقابل با سرمایه به ضدیت با کلیت جمهوری اسلامی رسیده، آنرا به چالش طبیدند. در این فضای اعتراضی بود که دولت ترامپ سعی کرد از فرصت استفاده کند تا اولا معضل حاد غرب، خصوصا اسرائیل، با جمهوری اسلامی بر سر مسئله هسته‌ای را حل و فصل کند. ثانیا با باجرا درآوردن تحریم اقتصادی “حداکثری” – که علاوه بر فشار بر حکومت اسلامی، تحمیل هر چه بیشتر فقر و فلاکت به کارگران است — جنبش سوسیالیستی کارگری را به استیصال و انفعال بکشاند.

 نمایش نخ نمای “مستند طراحی سوخته” در 19 ژانویه 2019 (29 دی 1397) یعنی یکسال پس از آغاز خیزش دیماه 96، هنگامیکه تحریمهای اقتصادی آمریکا به مرحله اجرائی رسیده بودند، به “اعترافات” زیر شکنجه اسماعیل بخشی، سپیده قلیان و علی نجاتی، یعنی فعالین کارگری اعتراضات هفت تپه اختصاص داشت. آنها از جمله به عضویت خود در حزب کمونیست کارگری ایران “اعتراف” کردند. این نمایش ابدا مصرف درون کشوری نداشت. فردای آن نمایش خیابانهای ایران با به سخره گرفتن “طراحی سوخته” از مردمی پر شد که خواهان آزادی بیقید و شرط زندانیان بودند. ارزش مصرف “طراحی سوخته” بهره وری از کارت “ترس غرب از عروج کمونیسم در ایران” بود. جمهوری اسلامی هر گاه میخواهد مردم را از اپوزیسیونش بترساند، از مجاهدین نام میبرد. اما هر گاه میخواهد غرب را با خود همراه کند، اپوزیسیون کمونیستی را برجسته میکند. تور جواد ظریف به اروپا و نشست او با وزرای خارجه اروپای واحد در فردای این نمایش از جمله با این نیت اتفاق افتاد که خطر کمونیسم در ایران و نقش ابزاری جمهوری اسلامی در سرکوب آنها را به غرب یادآوری کند.

 

آنچه در چهل سال گذشته، مستقل از اینکه چه کسی در کاخ سفید نشسته است، بین ایران و آمریکا در جریان بوده است، حل و فصل دو کشمکش بوده است. اول کشمکشی بین بورژازی با جنبش سوسیالیستی کارگری است. کشمکشی بین طبقه سرمایه دار با طبقه کارگر است. در این کشمکش آمریکا و جمهوری اسلامی همسنگرند. آنها در ظرفیت منافع طبقاتی خود متحدانه علیه کارگر عمل میکنند. هر دو دولت ایران و آمریکا خواهان سرکوب و مهار جنبش سوسیالیستی کارگری در ایران اند. هر دو دولت ایران و آمریکا آگاهی کاملی از دینامیسم درون طبقه ای دارند، شم منافع طبقاتی شان بدون اینکه آنها را از نظر ساختار اداری، سیاسی و حکومتی به یکدیگر متصل یا وابسته کرده باشد، در کنار هم قرار میدهد. جمهوری اسلامی بخوبی از نقش ابزاری خود برای آمریکا آگاه است و تا کنون حداکثر استفاده ممکن را از این موقعیت برده است. بیجهت نیست که بعنوان مثال آقازاده های جمهوری اسلامی سر از آمریکا در میاورند. آمریکا “وطن دوم” حکام جمهوری اسلامی است.

 

کشمکش دوم، مناقشات دو دولت بورژوائی آمریکا و ایران است. از آنجا که نقش ابزاری جمهوری اسلامی برای آمریکا در سرکوب جنبش سوسیالیستی در ایران بسیار مهمتر از از دست دادن 250 نفر از نیروهایش در لبنان یا 1000 نفر دیگر در عراق یا سقوط دِرُن اش است، آمریکا این خسارات را بجان میخرد. غرب میلیونها دلار برای حفاظت رشدی هزینه میکند، اما حتی اشاره ای به تحت پیگرد قانونی قرار دادن خمینی نمیکند چرا که حتی اعلان جرم علیه او بالانس روابطش با جمهوری اسلامی را بهم میریزد. روابط سیاسی – دیپلماتیک آمریکا با جمهوری اسلامی بدون خط قرمز نیست. آمریکا و آنهم نه دولت آمریکا بلکه متحد استراتژیکش، اسرائیل، نمیتواند جمهوری اسلامی هسته ای را بغل گوشش تحمل کند. چرا نمیتواند؟

 

باید توجه داشت که اولا غرب از انتگره شدن اقتصاد خاورمیانه به اقتصاد در هم تنیده سرمایه داری جهانی دست شسته است اما همزمان محتاج نفت خام خاورمیانه است. نفت تنها کالای حائز اهمیتی در خاورمیانه است که در اقتصاد جهانی انتگره شده است، نبض نفت با نبض سرمایه میتپد. این واقعیت تا کنون خود را دوبار در ابعاد جهانی به نمایش گذاشته است. بحران اقتصادی نیمه دهه هفتاد میلادی بدنبال تحریم فروش نفت و در ادامه افزایش چهارصد درصدی قیمت نفت سر برون کرد. محمد رضا پهلوی در آن تحریم شرکت نکرد بلکه فروش نفت به غرب را افزایش هم داد. این تحریم که بدنبال جنگ یوم کیپور 1973 رخ داد نقطه عطفی در حاشیه ای شدن گرایش سکولار مدرنیستی “جهان عرب” یا همان ناصریسم بود. مصر که بزرگترین دولت عرب مخالف اسرائیل بود، پس از این جنگ توسط سادات از شوروی فاصله گرفت و به آمریکا نزدیک شد. اسلامیون در این مقطع به کمک عربستان سعودی، که به “رهبر” تحریم فروش نفت به غرب تبدیل شده بود، به سمت متن سیاست رانده شدند. شوک دوم نفتی برخلاف مورد 1973 ناشی از اعتصاب کارگران نفت در انقلاب 57 بود. خواست ادامه فروش نفت که در مذاکرات کارتر و خمینی مطرح شده بود، بخشا ناشی از یک بحران جاری نفتی در غرب در همان ژانویه 1979 بود. خمینی البته بقول خودش در فروش نفت عمل کرد و از فروردین 58 (مارس 79) تولید و صادرات نفت به سطح عادی برگشت تا اینکه بار دیگر بعلت شروع جنگ با عراق، تولید آن متوقف شد و به شوک نفتی در جهان دامن زد وقیمت نفت را یکبار دیگر افزایش داد.

 

پس، ثانیا، ثبات سیاسی خاورمیانه تا آنجائی برای غرب اهمیت دارد که متضمن صدور بدون وقفه نفت باشد. در مقایسه با خاورمیانه، ثبات سیاسی در خاور دور، آسیای جنوب و جنوب شرقی که به حوزه کار ارزان تمام دنیا تبدیل شده است اهمیت حیاتی برای سرمایه داری دارد. مادامکه نفت مورد نیازش را از خاورمیانه دریافت میکند، غرب همین امروز درغیاب اقتصاد ایران، عراق، سوریه، لیبی ، لبنان و یمن زندگی اقتصادیش را بدون هیچ دست اندازی ادامه میدهد اما غرب نمیتواند بدون بنگلادش یا اندونزی به حیات جاری اقتصادیش ادامه دهد. درست به همین دلیل “فشار حداکثری” به جمهوری اسلامی کک دنیا را نمیگزد چرا که عربستان سعودی کمبود تولید نفت ایران را جبران میکند. این واقعیت را در مقایسه با نقش اقتصاد یونان در نظر بگیرید. سه سال پیش غرب مدعی شد که جدائی یونان از سرمایه داری جهانی، که حجم مبادلات بمراتب کمتری از ایران با دنیا دارد، جهان را به کام بحران عمیق اقتصادی فرو میبرد! فونکسیون دولتهای خاورمیانه ای برای غرب در دو چیز خلاصه میشود: سرکوب جنبش سوسیالیستی کارگری و تصمین فروش نفت. جنبش سوسیالیستی باید سرکوب شود چرا که اصل و اساس سرمایه را بخطر میاندازد یا دستکم نرخ دستمزد را بالا میبرد. باید توجه کرد که جذابیت نفت خاورمیانه صرف وجود منابع طبیعی نیست بلکه هزینه تولید آن است. هزینۂ پنج دلاری تولید یک بشکه نفت در ایران پائین ترین هزینه تولید آن در جهان است. علت اصلی چنین سطح نازلی از هزینه تولید نفت در ایران، وجود نیروی کار ارزان است.

 

مذاکره کارتر با خمینی درست بر سر همین دو موضوع، سرکوب مارکسیستها که از جمله متضمن حفظ نیروی کار ارزان میشود و ثانیا ادامه فروش نفت بود. شرط لازم حمایت غرب از یک دولت در این منطقه، توانائی سرکوب فعالین سوسیالیست کارگری و فروش نفت است. پراگماتیسم غرب درست از همینجا ناشی میشود. برای غرب مهم نیست که مجری سیاستهای فوق، اسلام سیاسی است یا یک دولت سکولار سلطنتی یا یک حکومت چکمه پوشان نظامی. اما شرط کافی برای حمایت تام و تمام غرب از یک دولت، برای انتگره کردن آن در اقتصاد جهانی، قابلیت متعارف بودن آن است. متعارف بودن به این معنا که نه تنها حکومت بدلیل وجود جنبشی سرنگون طلبانه بی ثبات نباشد که مورد تایید کلیت طبقه حاکم نیز باشد. جمهوری اسلامی حائز هیچیک از این دو شرط نیست. هم با یک جنبش سرنگونی مواجه است و هم گرایشات دیگر سرمایه داری آنرا بخاطر “بی لیاقتی” در براه اندازی سرمایه سرزنش میکنند. جمهوری اسلامی حکومت مطلوبی برای بحران سیاسی ـ حکومتی است. جمهوری اسلامی حکومت سرکوب خشن انقلاب است. جمهوری اسلامی نه تنها در ایران که در هیچیک از کشورهائی که در آن نفوذ پیدا کرده است نمیتواند الگو باشد و نیست، نمیتواند حاکمیت متعارفی برقرار کند. در خود ایران نتوانسته است متعارف شود، جای دیگر پیش کش. آخر کدام ساختار اقتصادی – سیاسی، حکومتی و اداری امروز آن میتواند عامل جذب سرمایه باشد؟ جمهوری اسلامی به هر کجا نفوذ کرده است، خود را کپی کرده است: دم و دستگاه فوق خشن و سرکوبگرش را همراه با مافیای اقتصادیش بوجود آورده یا صادر کرده است. خاورمیانه همچنان از بحران حکومتی در رنج است و اسلام سیاسی جوابی به آن بحران نیست بلکه ادامه همان بحران بشکل دیگری است. نه آمریکا، نه اسرائیل و نه جمهوری اسلامی قصد حل بحران حکومتی در خاورمیانه را ندارند که هیچ خود  نقش بسزائی درایجاد چنین بحرانهائی داشته اند. اسرائیل مشوق حماس در فلسطین بود، آمریکا مشوق خمینی شد، آمریکا مجاهدین افغان که شاخه ای از آن القاعده شد و زمینه را برای بوجود آمدن طالبان فراهم کرد را در کاخ سفید ساخت. آمریکا و سایر دولتهای منطقه، داعش و دهها گروه و فرقه تروریستی را ساختند، برخی را تعطیل کردند، برخی را حفظ و برخی را از یک محل به محلی دیگرمنتقل کردند تا تعادلی بین اسلام سیاسی و قدرتهای منطقه ای بوجود بیاورند. صرف برقراری یک صلح پایدار در خاورمیانه برابر با مرگ اسلام سیاسی، برابر با پایان علت وجودی جمهوری اسلامی است. هیچکس نمیتواند اسلام سیاسی را هنگامیکه مجهز به بمب اتم شد کنترل کند. وقتی بزرگترین شاخه اسلام سیاسی اسرائیل را هدف قرار داده است، خواهان محو آن از نقشه دنیاست، دیگر آمریکا علیرغم نقش مفیدی که جمهوری اسلامی در سرکوب جنبش سوسیالیستی و فروش نفت به غرب بازی میکند، نمیتواند جمهوری هسته ای ایران را تحمل کند. این خط قرمز غرب با جمهوری اسلامی است. برای غرب حتی دخالتهای جمهوری اسلامی در منطقه ثانویه است. اگر نفوذ جمهوری اسلامی برای آمریکا در خاورمیانه اهمیت داشت، آمریکا هیچگاه داوطلبانه با خروج نیروهایش از عراق، آن کشور را دو دستی به جمهوری اسلامی هدیه نمیکرد.

 

از منظر غرب این تناقض، یعنی هم نیاز به جمهوری اسلامی و هم کشیدن زهر هسته ای آن، باید حل شود. چگونه؟ تلاش برای یافتن جواب این سوال آمریکا و اسرائیل را قریب به 17 سال به تکاپو انداخته است. ترور دانشمندان هسته ای، ارسال ویروس به کامپیوترهای مراکز تولید هسته ای و مذاکرات ده ساله ای که به تعهد برجام منتهی شد نتوانست جوابگوی این معما باشد. گزینه نظامی، یعنی بمباران مراکز هسته ای جمهوری اسلامی در تمام هفده سال گذشته روی میز آمریکا و اسرائیل بوده است. چرا آمریکا یا اسرائیل کاری که با یک اقدام ضربتی نظامی ظرف 2 ساعت از طریق انهدام مراکز هسته ای ایران قابل حل است را 17 سال است با توسل به انواع روشهای دیپلماتیک، تحریم اقتصادی، ترور دانشمندان، ویروس کامپیوتری، مذاکره یک دهه ای و تعهدی شکننده، کش و قوس داده اند؟ علت این درجه سعه صدر آمریکا این واقعیت است که آمریکا نه تنها خواهان سرنگون کردن جمهوری اسلامی نیست که حتی خواهان بی ثبات کردن آن هم نیست. حمله نظامی به مراکز هسته ای جمهوری اسلامی میتواند به گسترش تنش نظامی، بضرر جمهوری اسلامی تمام شود. در صورت چنین واقعه ای، آمریکا لزوما برنده نهائی نخواهد بود. اینکه در هنگامه مقابله نظامی با آمریکا ماشین سرکوب جمهوری اسلامی در تقابلش با مردم به روغن سوزی بیفتد احتمالی واقعی است. در اینصورت شانس اینکه توده مردم جمهوری اسلامی را در وسط یک تنش ضربتی نظامی با آمریکا هدف قرار داده و سرنگون کنند وجود دارد. فعلا از اما و اگرهای این احتمال و پاتک های ممکن جمهوری اسلامی ــ مانند مذاکره اخیرش با چهار حزب ناسیونالیست کرد ــ برای لحظه ای صرفنطر کنیم. سربلند کردن یک جنبش سوسیالیستی از دل این تحرک کابوس آمریکا خواهد بود. آمریکا ترجیح میدهد بجای بی ثبات کردن جمهوری اسلامی، با فشار فرسایشی اقتصادی هم توده مردم معترض را از پا درآورد و هم جمهوری اسلامی را به تسلیم وادار کند. با داده های امروز، آمریکا به جمهوری اسلامی حمله نخواهد کرد. پابوسان حرم ترامپ برای چندمین بار با این واقعیت “تلخ” روبرو شدند.

 

 آمریکا تنها در یک صورت بطور قطع تلاش خواهد کرد در تعیین حکومت در ایران بشکلی قهرآمیز دخالت کند. هنگامی که خطر سرنگونی جمهوری اسلامی توسط توده معترض مزدبگیر بالفعل شده باشد. در آنصورت آمریکا تلاش خواهد کرد “در سمت درست تاریخ” بایستد. اما از آنجا که آمریکا نفوذی روی جمهوری اسلامی ندارد آنچنان که مثلا روی شاه ایران یا مبارکِ مصر یا بن علیِ تونس داشت، دخالت آمریکا در ایران به دخالت آن در لیبیِ قذافی شباهت پیدا خواهد کرد. آمریکا حتما با سر و صدای زیاد تلاش خواهد کرد در بزنگاه سرنگونی جمهوری اسلامی فضا را با احتمالا یک حمله محدود نظامی به نیروهای جمهوری اسلامی بنفع دخالت خود تغییر داده و در تعیین سرنوشت فردای ایران تاثیر گذار باشد.

 

استراتژی آمریکا در رابطه با ایران، اما، مادامکه خطر سرنگونی جمهوری اسلامی قطعی نشده باشد، استفاده از ابزار فرسایشی تحریم اقتصادی است. استراتژی تحریم اقتصادی برخلاف آنچه دست راستی ها تلقی میکنند قرار نبوده و نیست که توده ناراضی از تحریمها را در یک جنبش سرنگون طلبانه علیه رژیم جمهوری اسلامی متشکل کند بلکه قرار است آنها را به استیصال و انفعال بکشاند. همزمان، تاثیر تحریم های اقتصادی “حداکثری” بر حکومت اسلامی قرار است جمهوری اسلامی را بدون مواجه شدن با یک طوفان سرنگون طلب به پای میز مذاکره بکشاند. فراموش نکنیم که علت ارسال ناوگانهای جنگی آمریکا بسمت خلیج فارس، جلوگیری از تهدیدات جمهوری اسلامی بود، تهدیداتی که بنوبه خود ناشی از تحریم خرید نفت از ایران است. بعبارت دیگر ارسال ناوگان جنگی جهت اجرائی کردن تحریمهای اقتصادی علیه جمهوری اسلامی بود. علتش مقدمه چینی برای حمله به ایران نبود. پروپاگاندای جنگی که بدنبال ارسال ناوگان آبراهام لینکلن بر سر آنتها آمد چاشنی چنین اقدامی بود. پروپاگاندا قرار بود قدر قدرتی و قلدری نظامی آمریکا را در تحمیل بدون تخفیف تحریمهای نفتی برخ جمهوری اسلامی بکشد.همانطور که تا کنون مشاهده کرده ایم تهی بودن بلوف ترامپ در “اگر ایران به منافع آمریکا ضربه بزند چنین و چنان میکنیم” با حمله جمهوری اسلامی به نفتکش های مختلف در خلیج فارس، زدن دِرٌن آمریکا و همچنین توقیف نفت کش انگلیسی رو شد.

 

نهایتا، حتی اگر آمریکا و اسرائیل پس از طی کردن تمام مقابله های غیر نظامی نتوانند جمهوری اسلامی را از ادامه پروژه هسته ایش منصرف کنند، بمباران احتمالی مراکز هسته ای ایران، در آینده ای نه چندان نزدیک، هنگامی باجرا درخواهد آمد که جنبش سرنگونی زیر فشار تحریمهای اقتصادی – در زمانیکه زندگی روزمره توده مردم فلج شده است – منفعل یا در هر صورت بی خطر شده باشد. باینترتیب، بمباران مراکز هسته ای ثبات جمهوری اسلامی را بهم نخواهد زد. آمریکا روی سیاست “مهار دوگانه” حساب باز کرده است.

 

نتیجه گیری

تا هنگامیکه آمریکا در تحولات سیاسی ایران نقش بازی میکند لازم است ما ماهیت رابطه اش در تحولات بدقت زیر ذره بین ببریم. اولا باید توجه داشت که در یک تحلیل پایه ای، آمریکا و جمهوری اسلامی رابطه ای درون طبقه ای دارند، منافع مشترک و دشمن مشترک دارند. مادامکه طبقه کارگر و خصوصا جنبش سوسیالیستی در مقابل جمهوری اسلامی قرار گرفته است، اولویت آمریکا در ایران حمایت از جمهوری اسلامی علیه خطر سوسیالیسم است. آمریکا در این ظرفیت نه تنها مخالف رژیم اسلامی نیست که حتی حاضر به بی ثباتی آن هم نیست. در جدال بر سر مهار هسته ای جمهوری اسلامی و مهار جنبش جاری سوسیالیستی کارگری در ایران، سیاست آمریکا مهار دو طرفه است: هم تضعیف جنبش سوسیالیستی از طریق بگروگان گرفتن سفره کارگر و هم بزانو در آوردن جمهوری اسلامی بدون اینکه اولی توان غلبه بر دومی را داشته باشد. اینها البته نیت آمریکاست. سیاست را نیت ها تعیین نمیکنند. عمل تعیین میکند. ما در مقابل این مجموعه چه میتوانیم بکنیم؟ سوال این است!

 

بنظر من، نیروهای سوسیالستی در جامعه لازم است عین واقعیت رابطه دولتهای آمریکا و ایران را رو به کارگران بازگو کنند. بدون یک شناخت عینی از آنچه در مقابل ما قرار گرفته است امکان یافتن راه حلهای مقابله با آن هم ممکن نیست. لازم است نشان دهیم که دولتهای آمریکا و ایران بخاطر منافع مشترک طبقاتی خود در سرکوب کارگر، در سرکوب جنبش سوسیالیستی کارگری متحد یکدیگرند. عکس این رابطه نیز صادق است. وقتی کارگران نفت علیه حکومت شاه دست به اعتصاب زدند، عملا هم اقتصاد حکومت شاه را فلج کردند و هم به ضربه ای به اقتصاد سرمایه داری جهانی زدند. دولت آمریکا مانند جمهوری اسلامی و قبل از هر مناقشه ای با جمهوری اسلامی، دشمن جنبش سوسیالیستی کارگری در ایران است. آمریکا، جمهوری اسلامی را بعنوان یک پدیده خارجی نگاه نمیکند و به این معنا رابطه اش با جمهوری اسلامی رابطه ای بر حسب “غارت” و چپاول یکی از دیگری نیست برخلاف انچه نیروهای موسوم به ضد امپریالیست مدعی آن هستند. آنچه هر دو دولت خواهان سهمی از آن هستند، دسترنج کارگر است. حکومتی خشن و مستبد لازمه بهره وری از کارگر در ایران است. شناخت رابطه درون طبقه ای دولتهای آمریکا و ایران همچنین ما را از مردم فریبی های چپ و راست مصون میکند. پوچی این تصور که گویا جنبش سوسیالیستی میتواند میتواند بر سر سرنگونی طلبی منفعت مشترکی با دولت آمریکا داشته باشد یا بتواند از “شکاف دولتها” بنفع خود استفاده کند، بارها باثبات رسیده است اما تا زمانیکه آمریکا بهر شکلی خواهان تاثیرگذاری در ساختار حکومتی در ایران است، توهم پراکنی یا مردم فریبی از این جنس تداوم خواهد یافت.

 

ما لازم است بجای افتادن بدنبال نخود سیاه جنگ، اولا مخالف هر نوع تحریم اقتصادی باشیم که سفره کارگر را هدف قرار داده باشد. این وجه مهمی از مبارزه ماست که در حال حاضر عملا در تبلیغات کمونیستها غایب است یا بقدری حاشیه ای است که جلب توجه نمیکند. این حلقه ای است که بشکل بلافاصله کمونیستها را به زندگی اجتماعی و سیاسی کارگر در ایران گره میزند. کمونیستها اما در دام “اگر جنگ بشود” افتاده اند و روی آن “قمار” میکنند. ثانیا علاوه بر مبارزه علیه جمهوری اسلامی، لازم است منتقد رابطه ای باشیم که اسلامیون را برای سرمایه جهانی مطلوب کرده است. یک راه رسیدن به صلح پایدار و حکومت با ثبات در خاورمیانه این است که خود توده مردم حکومت را بدست بگیرند. دعوای ما صرفا با رژیم اسلامی نیست. اینکه ما چه میخواهیم جایگزین جمهوری اسلامی کنیم ما را از اپوزیسیونهای بورژوائی تمیز میدهد. بر خلاف اپوزیسیون بورژوائی، ما بضاعت مخالفت صرف با رژیم اسلامی را نداریم بلکه لازم است در کنار نقد، مبلغ وجه اثباتی مناسبتی که برای برقراری آن مبارزه میکنیم باشیم. کارگران هفت تپه و مشخصا اسماعیل بخشی نهال چنین گفتمانی را کاشتند: خواست حکومت شورائی را بصورت گسترده ای در جنبش کارگری مطرح کردند. 

***

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)