انقلاب ۵۷ گروهی از الاحقرها (می دانید آخوندها در پایان نامه‌های خودشان می‌نوشتند مثلا: الاحقر روح اله الموسوی الخمینی) در ایران قدرت را صاحب شدند که مکلاهای متدین هم نتوانستند با آنها همکاریشان را ادامه بدهند و در همان اوائل جداشده و به راه خود رفتند، حتی الاحقرهای کله گنده (مراجع دینی) هم حاضر نشدند در دستگاه حکومت اسلامی پست و مقامی قبول کنند، البته انها نتوانستند از مزایائی که جمهوری اسلامی به الاحقرها می‌داد چشم پوشی کنند و بقول قدیمی‌ها، از پلوی حکومت می‌خورند و در جلسات خصوصی به آنها فحش می‌دهند. ناچارا بعلت کمبود الاحقر گنده در حکومت، برای الاحقرهای دون پایه که برای جیفه دنیا به هرکاری حاضر بودند تن بدهند، امثال، موسوی اردبیلی، علی خامنه‌ای، و غیره، دوره فشرده پرواربندی گذاشتند و به آنها درجه الاحقر گنده عطا کردند،‌اش انقدر شور بود، که خود حکومتیان به این الاحقرهای فوری، لقب آیت اله پرورشی دادند.

البته جمهوری اسلامی برای ادامه حکومت خود به افرادی نیاز داشت که در برابر مزد کم حاضر به انجام هر کاری باشند، این جماعت به دو دسته تقسیم می‌شدند، روستائیان ساده دل که بنام، خدا و پیغمبر آنها را می‌توانستی به هرکاری وادار کنی و دسته دوم، اراذل و اوباش که در مقابل باز گذاشتن دست انها در برخورد با مردم، حاضر به انجام هرکاری اعم از زدن مردم، شکنجه زندانیان، اعدام و کشتن بی گناهان هستند.

حال باید دید از ملقمه الاحقرهای شارلاتان، نادان‌های ساده دل، و اراذل و اوباش چه محصولی آفریده می‌شود و در روند زمان، وقایع، حوادث، و رویدادهای چهل ساله حکومت این گروه، بصورت روزمره و دائمی، داستانهائی که از یکطرف خنده دار، از طرف دیگر گریه آور، و در مجموع شرم آور خلق می‌شود، که نوشتن و باقی گذاشتن آنها برای نسل کنونی و نسلهای آتی لازم و ضروری است.

در مدت چهل سال گذشته حکومت جمهوری اسلامی ، اینجانب در ایران شاهد این گونه اتفاقات و داستانها بوده ام و یا از زبان افراد مورد اعتماد شنیده ام که بصورت یادداشتهای کوتاه شامل مواردی که هم خنده دار و هم حزن انگیز هستند  به تحریر درآوردم. من برای این یادداشتها عنوان “قصه ها و غصه ها در جمهوری اسلامی” را انتخاب کردم.

 

۱. گزارش بازرسی کل کشور،

بازرسی کل کشور از شرکت رنا که مشمول بند “ب” شده بود، گزارشی تهیه کرده بود، که در آن به چند مورد اشاره شده بود، از جمله اینکه، سود سهامداران (که از ایران رفته بودند) داده نشده و در شرکت مانده، هواسازهای انبار فاقد تسمه هستند، اقلام خارجی با شبهه تدلیس روبرو هستند، چرا که گران خریداری شده‌اند، به کارمندان بانک ملی شعبه‌ای که شرکت در آن حساب دارد، رشوه داده‌اند. و امثال این موارد.

معاون سازمان بازرسی از مدیران شرکت خواست تا در جلسه محاکمه حضور پیدا کنند. گزارش بازرسی بند به بند خوانده و از مدیران توضیح می‌خواستند.

س: چرا سود سهامداران را نداده و آنرا در شرکت نگه داشته‌اید، فکر نکردید، حق مردم را باید داد و ثانیا، این خطر وجود دارد که پولها را که در شرکت نگهداری می‌کنید، توسط دزدان ربوده شود؟

ج: سهامداران شرکت در ایران نیستند و به خارج گریخته‌اند، و پول سودها در حساب شرکت نگهداری می‌شود.

س: خب اگر در ایران نیستند به آقای اردبیلی، رئیس قوه قضائیه بگوئید تا از طریق پلیس بین الملل آنها را به ایران برگردانده و پول آنها را بدهید.

س: چرا هواکشهای انبار تسمه ندارد؟ می‌فرستادید تسمه بخرند و روی هواکش می‌بستید.

ج: مسئول تدارکات برای خرید تسمه رفته، شرکتهای فروشنده نداشتند، و خرید با قیمت آزاد هم ممنوع هست.

س: چرا اقلام خارجی را گران خریدید؟

ج: قیمتهای خرید خارجی توسط مرکز تهیه و توزیع وزارت بازرگانی تائید می‌شود، لذا ما نمی‌توانسته‌ایم گران بخریم.

س: “الراشی و المرتشی و الماشی بینهما ملعونون” چرا به کارمندان بانک ملی رشوه داده‌اید؟

ج: معمولا در روزهای پایان سال، از طرف شرکتها مبلغ ناچیزی بعنوان عیدی به کارکنان بانکهای طرف حساب داده می‌شود. این رسمی بوده که جهل سال در شرکت ادامه داشته است.

س: کارمندان بانک از دولت حقوق می‌گیرند و هر مبلغی بجز آن رشوه است و لذا پرونده مدیران، کارمند واسطه شرکت، و کارکنان بانک به دادگاه ارجاع می‌شود.

۲. سفر یزدی و هادی غفاری به تایلند،

رفیق دوست روی پله‌های مجلس زده بود تو گوش هادی غفاری، و کار دعوا به حکمیت یزدی که رئیس قوه قضائیه بود کشیده بود و او هم مث و مث می‌کرد. یکی به نعل می‌زد یکی به سندان، هادی غفاری عصبانی شد و به یزدی گفت، حاجی تقصیر من بود که نگذاشتم تو تایلند ترتیبت را بدهند. پرسیدم منظورت چیه؟ کفت من با یزدی رفته بودیم تایلند، صبح که از هتل بیرون آمدیم، مرد تایلندی جلو آمد و به زبان شکسته بسته انگلیسی گفت، اگر خانم می‌خواهید، از نوع خوبش را داریم. به یزدی گفتم یارو تایلندی چی میگه، یزدی گفت نه. و من به تایلندیه گفتم. راه افتادیم، ده قدم نرفته بودیم که یارو دوباره صدا زد و نزدیک آمد و گفت فهمیدم شما بچه باز هستید، آنرا هم داریم. به یزدی موضوع را گفتم، جواب داد، نه بابا، به این یارو بگو بره. راه افتادیم که تایلندیه دوباره صدا زد و اصرار کرد که ما بایستیم، وقتی نزدیک شد در حالیکه نفس نفس می‌زد گفت، فهمیدم شما مفعول هستید و دنبال فاعل می‌گردید، آنرا هم داریم. به حاجی گفتم، یزدی پاسخ داد، مثل اینکه این یارو تا ترتیب ما را نده دست بردار نیست.

۳. قاضی القضاتی یزدی،

از دکتر سیف زاده برادر همسر شیخ محمد یزدی سئوال کردم که چرا بعد از بیرون آمدن از زندان ساکت شدی، داستان را بشرح زیر تعریف کرد، وقتی یزدی به سمت رئیس قوه قضائیه منصوب شد، من قاضی بودم، رفتم پیش یزدی و گفتم، ما هر دو می‌دانیم که تو هیچی از قضا نمی‌دانی، چطور توانستی چنین سمتی را که جان، مال، و ناموس مردم در دستش هست را بپذیری؟ جواب داد، آنکس که به من حکم داده هم این را می‌داند. پس از مدتی من را از قضاوت برکنار و شغل اداری داد. دوباره پیشش رفتم و موضوع را تکرار کردم، این بار برآشفته شد و گفت اولا بتو مربوط نیست، ثانیا مثل اینکه تنت می‌خارد؟ لذا حکم اخراج من را از دادگستری زد و داد با اتهام بی اساسی برای نه ماه زندانم کردند. بعد از اتمام زندان ناجار به شغل وکالت مشغول شدم. یک روز که در خانه پدری در قم بودم، یزدی برای دیدن مادرم آمد. به او گفتم تو که برای آمدن به خانه مادر زنت، کف ماشین بین صندلی جلو و عقب می‌خوابی، چطوری می‌توانی امنیت مردم را حفظ کنی؟ گفت مثل اینکه تو آدم نشدی، دوباره پاپوشی درست کرد و ۵ سال فرستاد زندان، در نزدیکی پایان ۵ سال زندان، اتهام جدیدی ساخت و این بار به ۱۰ سال زندان محکوم شدم.

مادر، همسر و بچه‌ها رفته بودند پیش یزدی و خواهش کرده بودند که، فلانی بیماری قلبی داره بگو ولش کنند، جواب داده بود که تا نگوید غلط کردم باید در زندان بماند. مادرم گفته بود تو که میدانی او این کار را نخواهد کرد، یزدی گفته بود به یک شرط می‌گویم آزادش کنند که وقتی آمد بیرون جلوی دهانش را بگیرد و حرف نزند.

مادر و همسرم آمدند زندان ملاقاتی و گفتند که یزدی چه شرطی برای آزادی من گذاشته، خواستم پاسخ منفی بدهم که گریه مادر و همسرم بلند شد، گفتند بخاطر ما این شرط را بپذیر. منهم این شرط را قبول کردم و از زندان بیرون آمدم.

 

 حسین عرب

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)