اینکه ما اینجاییم و شما آنجا دردآور است. اینکه شکنجه می شوید و می شکنید دردآور است. اینکه رنج می کشید، زخم هاتان عفونت می کند، سرطان می گیرید، پوستی بر استخوان می شوید و فریاد رسی نمی بینید دردآور است. اینکه پدر و مادر، خواهر و برادرتان در نگرانی دائم از وضعیت جگر گوشه های شان به سر می برند دردآور است. اینکه ما هوای بیرون را نفس می کشیم و شما هوای آلوده ی سلولهای نمور و تاریک و  کوچک تان را، دردآور است. باور کنید اینکه ما اینجاییم و شما آنجا دردآور است. باور کنید از یاد نرفته اید، خاموش نگشته اید و برباد نرفته اید. بر باد رفته آنهایند که دست بر گلوی شما نهاده اند، دشنام داده اند، مرگ بر … گفته اند، ما را کافر نامیده اند و شما را مفسد و محارب، خانه آتش زده اند، گورستان ویران کرده اند، روزی مردم را بریده اند، قفل بر دکان مردم زده اند، زده اند، کشته اند، فرزندان ایران را جوان جوان بر دار کرده اند، دزدیده اند، خورده اند، برده اند، امید را در ما به آتش کشیده اند و … .

باور کنید این دست ها می شکنند و ما را رها می کنند و عن قریب نه نامی می ماند از نامشان نه ذکری از یادشان جز به لعنت و نفرین. و اما شما تا ابد نامتان، یادتان، شرح چگونه گذشتن از جانتان سینه به سینه خواهد گشت. می نویسم که برسد به گوش تک تک شمایی که به جرم آزادی خواهی و حق طلبی در زیر زنجیرهای ظلم این قوم خونخوار قامتتان خمیده شده، صبرتان به سرآمده و تنها خدا می داند این روزها را چگونه به شب می رسانید. می نویسم که بگویم از یاد نرفته اید. در گوشه ی آن زندانها اگر می شکنید، تحقیر می شوید، به جان می رسید از آن همه ظلم، در گوشه گوشه ی قلب های ما که برای ایرانی آباد، ایرانی آزاد می  تپند، سروری می کنید! خورشید جانتان پشت ابرهای تیره ی ظلم ناکسان پنهان  نمانده است و نخواهد  ماند!

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)