۱-
دیگرهیچ خدایی نمانده
که سجده‌اش کنم
همه‌ی خدایان را
درقامشلو
انتحارکردند؟!؟!

۲-
آه! …
امروزبه حسرت لاله‌ها
زیباترین پیرهن را
به تن قامت غم کردم

۳-
قامشلو…
قامشلو…
قامشلو…
نمی‌دانم:
ازچه تورابه خون نشستند
به گمانم!
سرخی خون جوان‌ات
ازسرافرازی دشت لاله‌ها
نشان دارد؟!؟!

۴-
من باچشمان خوددیدم:
درلحظه‌های دودوانفجار
که چگونه؟
خدای پروردگار
نفرین می‌کند پیغمبران
دروغین‌اش را

۵-
دردوغم قامشلو
چه استحکامی دارد
اگراین دردوغم را
درسینه‌ی جهان می‌کاشتند
بی گمان الان ترکیده بود؟!؟!

۶-
هویت‌ام را
که گذاشتند «کرد»
اندوهگین شدم
پدرم گفت:
ازچه اندوهگین شدی
گفتم:
چگونه توان مقابله‌ی
اینهمه دشمنانم را
داشته باشم؟!؟!

۷-
دشت لاله زار
باخون سرخ جوان تو
به سرخی خواهدگرائید
وتوباید
به یاری دشتهای کویربشتابی
ولاله زار لاله زار
این دشتهای کویروبرهوت را
فتح کنی؟!؟!

۸-
آه! …
وقتی قامشلو
درخون نشست
من خدارادیدم:
که ازشرمندگی اشکهایش را
پاک می‌کرد
بادستهای خود
یکی یکی گلهارا خاک می‌کرد؟!؟!

۹-
آه! …
آئینه‌ها ازچه غبارگرفته‌اند
بگمان خبرانفجار
قامشلورا شنیده‌اند؟!؟!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)