چند روزی بود از ترس تهدیدهای اداره اطلاعات شهرمان همراه خانواده‌ام به کشور ترکیه پناهنده شده بودیم. بعد از آنکارا رفتن و سازمان پناهندگان و بعد تعیین شهر، ما رو به یکیاز شهرهای شمالی ترکیه فرستادند. بعد از چند روز استراحت به اداره والی رفتم تا برای«کیملیک» یا همون ، شناسنامه ثبت نام کنم. باهمون چندکلمه زبان ترکی که یادگرفته بودم خودم رو به والی رساندم و با هر مصیبتی بود فهمیدم اداره مهاجرت طبقه چهارمِ…. با آسانسور رفتم وقتی به کریدور رسیدم سیل عظیم پناهجوها را دیدم که همه برای پیداکردنیک زندگی بهتر و آینده‌ای زیبا برای فرزندانشان به ترکیه آمده بودند.
جلو رفتم درمیان جمعیت پسر قدبلندی رو دیدم که همه دوروبرش روگرفته بودند از سودان و سومالی گرفته تا کورد و افغان و فارس.
درون لحظه هوش و حواسم از پناهندگی و آوارگی خالی شد و رو اون پسره میکس شدم.
جلو رفتم همه داد می‌زدند علی آقا علی آقا خیلی آروم و بامتانت خاصی به همه جوابمی‌داد….. عجیب بود عصبانی نمی‌شود لهجه‌ی قشنگی داشت. منم مثل بقیه ازش سؤالکردم و اونهم جوابم رو داد بعد از چند مرتبه رفت وآمد به اداره والی پیشنهاد مصاحبه رو بهاون دادم و خوشبختانه قبول کرد.


ولید یعقوبی همون علی آقای والی متولد ۱۹۹۳/۳/۳اهل تخار پدرش کارمند والسوالی تخار و دارای خانواده‌ای مجاهد و روشن فکر…. ازطرفداران احمدشاه مسعود قهرمان ملی افغانستان و یکی از فرماندهان نظامی که من همیشه او را ستایش میکردم.
باشروع مبارزات مسلحانه مجاهدین برعلیه دولت شوروی وبیرون راندن آنها گروه‌های دیگری نیز دراین راستا قد علم کردند و توانستند حکومت را بدست بگیرند. عموی ولیدجز دسته مجاهدین که به گروه ۳۰۰نفری مشهور بودند وافتخارهای آنها اکنون نیز بر سرزبان افغان های مجاهد است خدمت میکرد. بهتر است از زبان خود ولید بازگو کنم تازیبایی وشعور ملی یک جوان افغان را به تصویر بکشم.
بعدازخروج ارتش سرخ و بقدرت رسیدن طالبان جنگ های داخلی بالا گرفت و طالبان کم کم توانست شهرها‌ی کوچک وبزرگ رابه تصرف خود درآورد.
تمام کودکان کشورهای مترقی با اسباب بازی و وسایل آموزشی درآغوش گرم پدر و مادربزرگ میشوند ولی من ودیگر فرزندان افغان هرروز شاهد بمباران و کشتار و خانمان سوزی ملتمان و کشوری که به آن عشق میورزیدیم و میورزیم شدیم.

هیچ انسانی نمی‌تواند محل تولدش را انتخاب کند ولی میتواند نوع زندگی و آزادیهای فردی خود را انتخاب کند. من یادم نمی‌آید در دوران کودکیم با آرامش بازی کرده باشم و هرروز بجای اسباب بازی کلاشینکوف را در کنار خود میدیدم. بعضی ازخاطرات خوب و بد هرگز از ذهن انسان بیرون نمیرود و همیشه با بد بودنش روحت را آزار و باخوب بودنش روحت راشفا میدهد….

خاطرات کودکی من پر از درد وجنگ و آوارگی وترس بود، روزی مادرم غذای موردعلاقه من را درست کرده بود روی سفره همه نشسته بودیم که صدای هواپیماهای طالبان آرامش رابهم ریخت و بعد از چنددقیقه صدای انفجار بمب زمین و زمان راسیاه کرد. فریاد بدو بدو پدر و مادرم هنوز گوشهایم راپرکرده است همه به بیرون برای پیداکردن پناه گاهی امن رفتیم، خانه همسایمان را بمب زده بود و همه شهید شده بودند، مردم همه می دویدند و زمین و آسمان برایشان نعره مرگ را میکشیدند. طالبان به دروازه شهرمان رسیده بود چون تهدیدات امنیتی زیاد بود مجبور هنگام شب با تراکتور و تیلر به یکی از والسوالی های همجوار که همسرعمویم درآنجا بود رفتیم و از آنجا به سه والسوالی دیگر نقل مکان کردیم. بعد از آن ازطرف خواجه بهاوالدین که یکى از ولسوالى هاى تخار ً….. بود با هلیکوپتر به تاجیکستان وسپس به ایران و شهر مشهد کوچ کردیم.

چون دولت ایران با طالبان دشمن بود پدرم از احمدشاه مکتوبی گرفت و درکنسولگری ایران مشغول کارشد و ما را به مدرسه ایرانی فرستاد. زندگی پناهندگی سخت ترین دوران زندگی یک انسان است که از خانه و کاشانه خود بریده است. در ایران باتحقیرهای فراوانی روبرو شدیم ما را آزار و اذیت و فحش میداند ولی کاری کردیم که درهنگام خداحافظی معلممان برایمان گریه میکرد و این هیچگاه ازیادم نمیرود که یک ایرانی برای کودک افغانی گریه کند. درکلاس من وبرادران و عموزاده ایم همیشه جزشاگردان اول و دوم بودیم و افتخاری برای ملتمان که همیشه به آن دوران افتخار میکنم.
بعد از ۱۱سپتامبر۲۰۰۱ و حمله آمریکا به افغانستان کابوس طالبان نیز پایان گرفت و هر روز درآرزوی رفتن به وطن روزشماری میکردیم…. یک روز پدرم باخنده آمد وگفت وسایل راجمع کنیم میخواهیم برگردیم… همه ازخوشحالی گریه میکردند، وسایل اندکی برداشتیم و از مرززمینی این بارآزادانه به وطن میرفتیم. در راه تانک‌ها وادوات سوخته نظامی را میدیدیم که خود برایمان داستان جنگ رابازگو میکرد. درسن ۶٫۷ سالگی آواره ایران شدیم و اکنون در سن ۸-۹ به افغانستان بازگشتم. درآنجا تحصیلاتم رابه پایان رساندم و برای بالابردن سطح تحصیلات به ترکیه آمدم. بعداز یکسال گذراندن آموزش ترکی در رشته عمران و آبادانی مشغول به تحصیل در مقطع فوق لیسانس هستم.

 گرایش من به این رشته رسیدن به آرزوی همیشگی من که آن آبادانی شهر و کشورم بود مربوط میشود. هرروز که می گذرد شاید در اینجا روزها آرام و شب‌ها بدون ترس باشد ولى در افغانستان بعد ازدوره دوم ریاست جمهوری حامد کرزای دوباره ترس وجودم را فراگرفت. هرگاه هموطنانم را دراینجا میبینم و رنجهای آنان را گوش میدهم باخود میگویم‌ ای کاش سرزمینم دست عده‌ای جیره خوار و دزد و راهزن نبودکه اکنون درردیف اول کشورهای ناامن جهان قرارمیگرفت.

ایکاش ممالک دنیا میدانستند کمک های میلیون دلاریشان به جیب عده میرود و هنوز مردم از بیکاری و گرسنگی ناله میکشند،، بادیدن گریه و ناله پناهندگان ناله‌های مادربزرگم را بیاد می‌آورم که من رادرآغوش میکشید و برای عمویم گریه میکرد، چون شوهر و خانواده‌اش همه کشته شده بودند. اکنون ازنظر ظاهر خوشحالم ولی هر روز برای کشورم غمگینم…. بعد از ورود به افغانستان عمویم به نیروهای امنیتی پیوست و پدرم نیز درلوی جرگه عضو بود با این شرایط نیز آرزوی باز گشت دارم. اکنون ولید فرزندی برومند برای افغانستان و برادری برای پناهندگان است. موفقیت‌های چشمگیر فرزندان افغان به دنیا نشان میدهد که اگر این جوانان راهی بریشان مهیا شود میتوانند در مسیر پیشرفت جهانی حرکت کنند. شاید خیلی از ملل دنیا درد جنگ و نابرابری را نچشیده باشند ولی این فرزندان افغان با آن بزرگ شده‌اند و هر روز برایشان یادآور رنج ها و دردهای بیشمار است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)