گزارش زیر، شرح واقعی آغاز یک روان رنجوری آسیب زا (traumatic neurosis) ست که در یک صفحه ی اجتماعی اینترنتی منتشر شده است. مطالب داخل [ ]، اضافات و توضیحات مختصر من، و باقی متن، عین قول شخص روان رنجور است:

 

《حدود  ۷ سال پیش یه اتفاق خیلی بدی افتاد که من تا مدتها بهم ریختم و هنوزم درگیرشم. جریان از این قراره که ما یه مستاجری داشتیم که این بنده (خدا) [اینجا واژه “خدا” در ویرایش بعدی اضافه شده] یه نوه ۲۷ ساله داشت که با هم زندگی میکردن … یه روز صب من با صدای گریه ی پیرزنه از خواب پا شدم که میگفت ندا (نوه اش) تو حمومه و هر چی در میزنه ندا درو باز نمیکنه. فک میکرد که شاید بیهوش شده باشه و میخواست که ما کمکش کنیم که درو باز کنه … از اونجایی که هیشکی جز من خونه نبود باهاش رفتم که درو باز کنم … صدای آب میومد و کلی بخار از پشت شیشه دیده میشد … درو باز کردم و صحنه ای که دیدم باعث شد میخکوب شم … نفسم بالا نمیومد … میخواستم جیغ بکشم ولی انگار صدا نداشتم[.] پاهام چسبیده بود زمین …

ندا و دوس پسرش محمد لخت مادرزاد بهم گره خورده بودن و رنگشون مث گچ بود و سرنگای خالی کف حموم …

خیلی طول کشید تا به خودم بیام [.] از اون شب این صحنه شد کابوس من … بعد از اون اتفاق همیشه کابوس میبینم که پدرم و مادرم … داداشم یا گاهی همسرم تو حموم …

امروز غروب از بیمارستان رفتم خونه تا مثلا خیر سرم یه چرتی بزنم … اعتراف میکنم امروز دوباره اون صحنه رو تو بیداری دیدم … بدون اینکه بش فکر کرده باشم … دوباره سست شدم و [ض]ربان قلبم بالا رفته … پلکم میپره … رعشه دارم … خیلی میترسم … کاش این کابوس دست از سرم ورداره …》

 

ویژگی اصلی این روان رنجوری، چنانچه از همین گزارش مختصر می توان فهمید، اجبار-به-تکرار است؛ میلی – به ظاهر – مخالف مکانیزم اصل لذت جویی ذهن آدمی.

یک روان-شناس رفتارگرا به سادگی، با اصل قرار دادن صحنه ی حادثه، این اجبار-به-تکرار را به شدت آسیب رویت صحنه به ذهن بیننده – بدون آمادگی قبلی – نسبت میدهد که بر اثر مکانیزم شرطی سازی، هر گونه نشانه و بهانه جزیی می تواند کل صحنه را به یاد او بیاورد.

اما یک روانکاو، با غیر منطقی دانستن تثبیت فرایند شرطی سازی با رویت یک صحنه، این صحنه را نماد صحنه ای اولیه میداند که در دوران پیشین، فرد رویت یا توهم کرده؛ و هیجانات و اضطرابات کنونی شخص، در حقیقت ناشی از تلاش ناآگاهانه برای بازگشت آن صحنه ی اولیه به عرصه ی آگاهی ست.

من با خواندن گزارش فوق، مکالمه ای ناشیانه و توام با طنز را با این شخص آغاز کردم که اساسا با کلید طلایی روانکاوی، یعنی بیان آزادانه تداعی ها ناسازگار بود. در زیر، گفتگوی مرا با این شخص – که نام استعاری “مکبس” را برایش انتخاب کرده ام [۱] – بخوانید:

من:  تو قاتلی! به صحنه حادثه برگرد!

مکبس: ؟؟؟

من: از کجا میدونستی اسم دوست پسر ندا رو؟

مکبس: وقتی ﺧﺎﻧﻮاﺩﻩ ش ﺷﻨﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﻛﻪ ﻣﺤﻤﺪ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ی ﻧﺪا ﻣﺮﺩﻩ…ﺑﺎ ﺟﻴﻎ و ﻓﻐﺎﻥ و ﮔﺮﻳﻪ اﻭﻣﺪﻥ و هی ﺩاﺩ ﻣﻴﺰﺩﻥ ﻣﺤﻤﺪ … ﺳﻮاﻝ ﺑﻌﺪ؟

من: محمد اسم کیه؟ پدرت، داداشت یا همسرت؟

مکبس: ﻣﮕﻪ ﻧﭙﺮﺳﻴﺪی اﺳﻢ ﺩﻭﺱ ﭘﺴﺮ ﻧﺪا ﺭﻭ از ﻛﺠﺎ ﻣﻴﺪﻭﻧﺴﺘﻢ … ﭘﺲ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺑﺤﺚ ﺩﻭﺱ ﭘﺴﺮ ندا ﺑﻮﺩ ﻧﻪ ﺧﺎﻧﻮاﺩﻩ ی ﻣﻦ…

من: طفره نرید خانوم. جواب؛ محمد اسم کیه؟

مکبس: سکوت … سکوت … سکوت

 

سکوت لیدی مکبس، عملا راه را برای کشف هر گونه حقیقت گویایی بست، و روند گفتگو را تبدیل به یک متن صامت کرد. اما دیدگاه اصلی روانکاوی همچنان برقرار بود: رویت یک حادثه به خودی خود، نمی تواند مسبب این حجم عظیم استرس، توهم و اضطراب هفت ساله باشد. چیزی باید پشت این صحنه پنهان شده باشد که چون در ورودش به آگاهی با مقاومت روبرو است، اثر هیجانی خود را به این حادثه منتقل می کند.

من، ناامید از لیدی مکبس، شروع به تجسس در بخش نظرات (comments) کردم؛ به این امید که در این نوشته ها چیزی بیابم. حدس من آن بود که صحنه ی اولیه فراموش شده، باید حاوی بن-مایه ای جنسی باشد؛ حدسی که در ضمن یکی از نظرات لیدی مکبس، بدون سر و صدا و هیچ گونه جلب توجهی ظهور کرد.

شخصی به مکبس پیشنهاد کرده بود که باید با حادثه روبرو شود و با آن کنار بیاید؛ او در جواب می نویسد:《ﭼﺠﻮﺭﻱ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺷﻢ؟؟ ﺑﻴﺸﺘﺮ اﺯ ﺻﺪﺑﺎﺭ ﺧﻮاﺏ ﺩﻳﺪﻡ ﻛﻪ ﺧﻮﻧﻪ ی ﭘﺪﺭﻳﻢ ﻫﺴﺘﻢ و ﺻﺪای ﺁﺏ اﺯ ﺣﻤﻮﻡ ﻣﻴﺎﺩ … ﻣﺎﻣﺎﻧﻤﻮ ﺻﺪا ﻣﻴﻜﻨﻢ و ﺟﻮاﺏ ﻧﻤﻴﺪﻩ و وقتی ﻣﻴﺮﻡ ﺩﺭ ﺣﻤﻮﻡ ﺑﺎﺯ ﻛﻨﻢ اﻭﻥ ﺻﺤﻨﻪ اﺗﻔﺎﻕ ﻣﻴﻮﻓﺘﻪ اﻣﺎ ﻣﺎﻣﺎﻧﻤﻮ ﻣﻴﺒﻴﻨﻢ … ﺑﻌﻀﻲ ﻭﻗﺘﺎ ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ … ﺩﺭ ﻭاﻗﻊ تک تک ﻛﺴﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺩﻭﺳﺸﻮﻥ ﺩاﺭﻣﻮ … ﻣﻴﺪﻭنی ﻭﻗﺘﻲ اﺯ ﺧﻮاﺏ ﻣﻴﭙﺮﻡ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻀﻼﺗﻢ ﻣﻨﻘﺒﻀﻪ و ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻢ اﺯ ﺟﺎﻡ تکوﻥ ﺑﺨﻮﺭﻡ … حتی ﺻﺪاﻡ ﻫﻢ ﺩﺭ ﻧﻤﻴﺎﺩ … ﻛﻞ ﺑﺪﻧﻢ میشه ﺿﺮﺑﺎﻥ و ﺣﺲ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﻳﻪ ﭼﻴﺰی ﺗﻮ ﻣﻦ هی ﻋﻘﺐ و ﺟﻠﻮ ﻣﻴﺮﻩ و ﮔﺎهی ﺗﺎ ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪﺵ ﺳﺮﺩﺭﺩای ﺷﺪﻳﺪ ﺩاﺭﻡ و ﻣﻴﺘﺮﺳﻢ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺎﺷﻢ …》

 

روانکاوی دنیای عجیبی است؛ دنیایی وارونه و پر از تناقضات و من هنوز مردد بودم که صحنه حادثه را نمادی برای ترس و استرس لیدی مکبس بگیرم؛ یا بهانه ای برای لذت جویی او؛ لذتی که باید با “حس” او در ارتباط باشد.

لیدی مکبس ما در روایت دقیق تر دیگری از حادثه، خاطر نشان می کند که صحنه ی حادثه چندان هم برای او وحشتزا نبوده و به سادگی توانسته – قهرمانانه – بر خود مسلط شود و برای بار دوم به صحنه حادثه باز گردد:

《…ﻣﺎﻣﻮﺭ ﺁﻣﺒﻮﻻﻧﺲ اﻭﻣﺪ ﺑﻴﺮﻭﻧﻮ ﮔﻔﺖ ﺑﺮﻭ ﺭﻭﺵ ﻳﻪ ﭘﺘﻮیی ﭼﺎﺩﺭی ﭼﻴﺰی ﺑﻜﺶ ﺭﻭ ﺯﻧﻪ[.] ﻣﺎ ﻣﺎﻣﻮﺭ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻧﺪاﺭﻳﻢ…

ﺑﺎﺯ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻮ[.] اﻳﻨﺒﺎﺭ ﻧﻤﻴﺘﺮﺳﻴﺪﻡ[.] ﺭﻓﺘﻢ و ﻳﻪ ﺭﻭﻓﺮشی ﻛﻪ ﺭﻭ ﺯﻣﻴﻦ ﺑﻮﺩ و ﺑﺮﺩاﺷﺘﻢ و ﻛﺸﻴﺪﻡ ﺭﻭﺷﻮﻥ… اﺯ ﺁﻭﻳﺰ اﺗﺎﻕ ﻳﻪ ﭼﺎﺩﺭ رنگی ﻭﺭﺩاﺷﺘﻢ و ﺳﺮﻡ ﻛﺮﺩﻡ و ﺑﻬﺸﻮﻥ ﮔﻔﺘﻢ ﻛﻪ اﻻﻥ ﻣﻴﺘﻮﻧﻦ ﺑﺮﻥ ﺗﻮ…ﻛﺸﻮﻥ ﻛﺸﻮﻥ چند ﻧﻔﺮی ﺁﻭﺭﺩﻧﺸﻮﻥ ﻛﻒ ﺭاﻩ ﭘﻠﻪ[.] ﺯﻳﺮ لبی ﻓﺤﺶ ﻣﻴﺪاﺩﻥ…ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﺴﺘﻦ اﺯ ﻫﻢ ﺟﺪاﺷﻮﻥ ﻛﻨﻦ…ﻳﻜﻴﺸﻮﻥ ﺑﺎ ﺑﻴﺴﻴﻢ ﺧﺒﺮ ﺩاﺩ ﻛﻪ اﻳﻨﺎ ﭼﻮﺏ ﺷﺪﻥ[.] اﺻﻦ اﺯ ﻫﻢ ﺟﺪا ﻧﻤﻴﺸﻦ[.] ﭼﻴﻜﺎﺭﺷﻮﻥ ﻛﻨﻴﻢ؟؟؟ اﻭﻧﺎ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﻦ ﺑﻴﺎﺭﻳﻨﺸﻮﻥ ﭘﺰشکی ﻗﺎﻧﻮنی ﻣﺎ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺣﻠﺶ ﻣﻴﻜﻨﻴﻢ…و ﺑﺮﺩﻧﺸﻮﻥ》

 

و چنانچه خود نقل میکند، شوک اصلی را دیدن صورت محمد به او وارد کرده است:

《 …و ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ اﻭﻧﺸﺐ … ﻣﺎﺩﺭﺑﺰﺭﮒ و ﺗﻮی ﺭاه ﭘﻠﻪ ﺩﻳﺪﻡ ﻛﻪ ﻣﻴﮕﻔﺖ ﺩاﺭﻡ ﻣﻴﺮﻡ ﺧﻮﻧﻪ ی ﺩﺧﺘﺮﻡ[؛] ﻣﻴﺨﻮاﻡ ﺷﺐ و اﻭﻧﺠﺎ ﺑﻤﻮﻧﻢ و ﻓﺮﺩا اﺟﺎﺭﻩ ﺭﻭ ﺑﻬﺘﻮﻥ ﻣﻴﺪﻡ …ﻓﺮﺩا ﺻﺐ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺻﺪای ﻭﺣﺸﺘﺰﺩﻩ و ﻟﺮﺯﻭﻥ ﻣﺎﺩﺭﺑﺰﺭﮒ اﺯ ﺧﻮاﺏ ﭘﺎﺷﺪﻡ … ﻣﺸﺘﻬﺎی ﻛﻪ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻣﻴﺰﺩ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ ﺳﺮﺩﺭﺩ ﺑﺪی ﺑﮕﻴﺮﻡ[.] ﮔﻔﺖ ﻧﺪا ﺗﻮ ﺣﻤﻮمه[،] ﺁﺏ ﺑﺎﺯﻩ ولی ﺩﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﻴﻜﻨﻪ[.] فک ﻛﻨﻢ ﺑﻴﻬﻮﺵ ﺷﺪﻩ…و ﻣﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﺧﻮاﺏ و ﻭﺣﺸﺖ ﺯﺩﻩ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﭘﻠﻪ های ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺩﻭﻳﺪﻡ و ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻮ ﺣﺎﻝ… ﺩﻳﺪﻡ کلی ﻟﺒﺎﺱ و ﻳﻪ ﻏﻤﻪ [قمه] ﺭﻭ ﺯﻣﻴﻨﻪ و ﻳﻪ ﭼﺎﻗﻮی اﺭﻩ ای ﻳﻪ خیلی ﺑﺰﺭﮒ…ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻮ اﺗﺎﻕ ﺧﻮاﺏ و ﺑﺴﻤﺖ ﺣﻤﻮﻡ ﺩﻭﻳﺪﻡ…ﺻﺪای ﺁﺏ و ﺑﺨﺎﺭا اﺯ ﭘﺸﺖ ﺷﻴﺸﻪ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺑﻮﺩ[.] ﺩﺭ ﺣﻤﻮم ﺭﻭ ﺑﻪ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺑﺎﺯ ﻣیشد و ﺁﻟﻮﻣﻴﻨﻴﻮﻣﻲ ﺑﻮﺩ[.] ﭘﺎﻣﻮ ﺯﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﻳﻮاﺭ ﻭ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮﻩ ی ﺩﺭﻭ ﺑﺸﺪﺕ ﺑﺴﻤﺖ ﺧﻮﺩﻡ ﻛﺸﻴﺪﻡ

ﻣﻦ اﻓﺘﺎﺩﻡ ﺯﻣﻴﻦ و ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺑﺎﺯ ﺷﺪﻥ ﺩﺭ[،] ﻳﻪ ﺑﺪﻥ ﻧﺤﻴﻒ خشک ﺷﺪﻩ ﺑﺎ ﻣﻮﻫﺎی ﺑﻬﻢ ﺭﻳﺨﺘﻪ و ﻭﺯ ﻛﺮﺩﻩ ﺗﺎ ﻛﻤﺮ اﻓﺘﺎﺩ ﺑﻴﺮﻭﻥ

[در اینجا، لیدی مکبس با خونسردی توام با شیطنتی مبهم، ذکر ادامه ی ماجرا را با این عنوان به تعویق می اندازد:”ﺁﻗﺎﻣﻮﻥ ﻧﺎﻫﺎﺭ ﺧﺮﻳﺪﻩ[؛] ﺑﺨﻮﺭﻡ ﺑﺮﻣﻴﮕﺮﺩﻡ” و بعد از حدود نیم ساعت برمیگردد و ادامه میدهد]

ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺘﺶ و ﻳﻬﻮ ﺩﻳﺪﻡ اﻧﮕﺎﺭ ﺩﻭﺗﺎ ﺑﺪﻧﻪ ﻛﻪ ﺗﻮﻫﻢ ﭘﻴﭽﻴﺪﻥ … ﺑﺎﺯﻭی ﻧﺪا ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻛﻪ ﺑﺴﻤﺖ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﻜﺸﻤﺶ و ﺑﻴﺎﺭﻣﺶ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻛﻪ ﻳﻬﻮ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﺤﻤﺪ و ﺩﻳﺪﻡ ﻛﻪ ﭼﺸﺎﺵ ﺑﺎﺯ ﺑﻮﺩ و ﻓﻜﺶ ﻛﺞ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ[.] ﻳﻪ ﻟﺤﻆﻪ ﭘﺸﺘﻢ ﺗﻴﺮ ﻛﺸﻴﺪ و اﻭﻧﺠﺎ ﺩاﺷﺖ ﺩﻭﺭ ﺳﺮﻡ ﻣﻴﭽﺮﺧﻴﺪ…ﻫﻤﻪ ی اﻳﻨﺎ ﺗﻮ ﺻﺪﻡ ﺛﺎﻧﻴﻪ اﺗﻔﺎﻕ اﻓﺘﺎد[.] ﻣﻦ ﻫﻴﭻ ﻛﻨﺘﺮلی ﺭﻭی ﺑﺪﻧﻢ ﻧﺪاﺷﺘﻢ ﺑﺸﺪﺕ ﺧﻮﻑ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ[۲] ﺗﺎﺯﻩ ﻓﻬﻤﻴﺪم ﻛﻪ ﻣﺮﺩﻥ[.] ﺑﺪﻥ ﻧﺪا ﻣﺚ ﭼﻮﺏ ﺑﻮﺩ و ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﻛﻪ ﺭﻭ ﺑﺎﺯﻭﺵ ﺑﻮﺩ اﻧﮕﺎﺭ ﺑﺎ ﻗﻮی ﺗﺮﻳﻦ ﭼﺴﺐ ﺩﻧﻴﺎ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﻬﺶ ﭼﺴﺒﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ و ﭘﺎﻫﺎﻡ ﺑﻪ ﻛﻒ ﺯﻣﻴﻦ…ﻳﻪ ﺻﺪاﻫﺎیی ﻣﻴﺸﻨﻴﺪﻡ ﺑﻢ و ﮔﻨﮓ ﻫﻤﺮاه ﺑﺎ ﺟﻴﻎ و ﮔﺮﻳﻪ… ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﭼﻘﺪ ﻃﻮﻝ ﻛﺸﻴﺪ ﺗﺎ ﺑﺨﻮﺩﻡ ﺑﻴﺎﻡ…اﻧﮕﺎﺭ ﺑﻪ اﻧﺪاﺯﻩ ۵۰۰ ﻛﻴﻠﻮ ﺳﻨﮕﻴﻦ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ[.] ﺧﻮﺩﻣﻮ ﺑﺰﻭﺭ ﻛﺸﻴﺪﻡ ﺗﻮ ﺭاﻩ ﭘﻠﻪ[.] ﺁﺩﻣﺎ اﺯ ﺑﻐﻠﻢ ﺭﺩ ﻣﻴﺸﺪﻥ ﻛﻪ ﺑﺮﻥ ﺗﻮﺭﻭ ﺑﺒﻴﻨﻦ …ﺯﻧﺎی ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﺩﻭﺭﻡ ﺣﻠﻘﻪ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ هی اﺯﻡ ﺳﻮاﻝ ﻣﻴﻜﺮﺩﻥ… یکم ﺁﺏ ﻗﻨﺪ ﺑﻢ ﺩاﺩﻥ و ﻳﻪ ﭘﺎﺭچ ﺁﺏ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﺭﻳﺨﺘﻦ ﺣﺲ ﻛﺮﺩﻡ ﺗﺎﺯﻩ ﻫﻮﺷﻴﺎﺭ ﺷﺪﻡ … ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻧﻤﻴﺸﺪ اﻭﻧﺎ ﻣﺮﺩﻥ…ﮔﻔﺘﻢ ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻧﻴﺪ ﺁﻣﺒﻮﻻﻧﺲ…》

 

اگر من محق بودم که محمد را استعاره ای از پدر، برادر و یا همسر لیدی مکبس بگیرم، برای ندا هم باید مرجعی می یافتم؛ مرجعی که وجه شبه هایی موجه میان هر دو برقرار باشد. اما پیش از این، ابتدا باید از جابجایی نام محمد اطمینان می یافتم. لذا با اصرار و تکرار دوباره سوال کردم که “آیا محمد یا مشتقات این اسم نام پدر، برادر یا همسرتون هست؟” و پاسخ لیدی مکبس که “ﺑﻠﻪ…ﭼﻂﻮﺭ؟” و اینبار نوبت سکوت من بود.

حالا پاهایم روی زمین واقعیت بود و میتوانستم قدم بردارم. اما ندا استعاره از کیست؟ مادر لیدی مکبس، خواهرش، یا خودش؟!

علاوه بر هم قافیه بودن نام کوچک لیدی مکبس ما با نام ندا، اصلاحیه ای از او توجه مرا جلب کرد که عقیده ام را به همذات پنداری میان ندا و مکبس قوت داد:《 … ﻭﻗﺘﻲ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﻣﻴﺮﻩ حموم و ﺑﻴﺸﺘﺮ اﺯ ﺣﺪ ﻣﻌﻤﻮﻝ ﻃﻮﻝ ﺑﻜﺸﻪ حتی ﺟﺮاﺕ ﻧﻤﻴﻜﻨﻢ ﺻﺪاﺵ ﻛﻨﻢ ﻳﺎ ﺩﺭ ﺑﺰﻧﻢ ﭼﻮﻥ فک ﻣﻴﻜﻨﻢ اﮔﻪ ﺩﺭ ﺑﺰﻧﻢ ﺷﺎﻳﺪ ﺑﺮای اﻭﻧﻢ اﻭﻥ اﺗﻔﺎﻕ ﺧﺪای ﻧﻜﺮﺩﻩ اﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﺎش موم.》 [اصلاح بعدی این واژه آخر،  باز هم موفق نیست:”افتاده ﺑﺎﺷﻪﻡ”؛ ضمیر متصل مفعولی حاضر به اصلاح و حذف نیست.]

جریان آشنایی لیدی مکبس با ندا، این همذات پنداری را بیشتر مورد توجه قرار میدهد:

《ﻭاﺣﺪ ﻃﺒﻘﻪ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﻣﺎﺭﻭ ﻳﻪ ﺧﺎﻧﻮم ﺑﻴﻮﻩ ای اﺟﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩ ﺑﺮای ﻣﺎﺩﺭ ﭘﻴر ﺁﻟﺰاﻳﻤﺮﻳﺶ و ﺧﻮﺩﺵ … ﺑﻌﺪ اﺯ ﻣﺪتی ﻳﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺟﻮﻭﻥ ﻛﻪ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺯﻳﺒﺎ ﺑﻮﺩ [لیدی مکبس ما هم – چنانچه در تصویری از او دیده ام – در آن زمان دختری زیباست] ﻭلی ﻣﺸﺨﺺ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻣﻴﺰﻧﻪ ﻫﻢ ﺑﺸﻮﻥ اﺿﺎﻓﻪ ﺷﺪ[.] ﻭ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﻣﻦ ﻗﺒﻼ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮﻡ و ﺩﺧﺘﺮﻡ ﻧﺪا ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ ﺯﻧﺪگی ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ و اﺯ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺟﺪا ﺷﺪﻡ و ﻧﺪای ۱۴ ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﺁﻭﺭﺩﻡ اﻳﺮاﻥ… ﺑﻌﺪ ﭼﻦ ﺳﺎﻝ ﻧﺪا ﺑﺎ ﻳﻪ ﺁﻗﺎیی ﻋﻘﺪ ﻛﺮﺩ و ﺗﻮ ﺩﻭﺭاﻥ ﻋﻘﺪ ﺗﻮی ﻣﺴﺎﻓﺮتی ﻛﻪ ﺩاﺷﺘﻦ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﻣﻴﻜﻨﻦ و ﻧﺪا ﻛﮕﻦ [لگن] و ﭘﺎﻫﺎﺵ ﻣﻴﺸﻜﻨﻪ و ﻧﺎﻣﺰﺩ ﻧﺎﻣﺮﺩﺵ ﺗﻮ اﻭﻥ ﻧﻪ ﻣﺎهی ﻛﻪ ﻧﺪا ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺴﺘﺮی ﺑﻮﺩﻩ ﺑﺮاﺵ ﻣﻮاﺩ ﻣﻴﺒﺮﺩﻩ ﺗﺎ ﻣﺜﻼ ﺩﺭﺩاﺵ ﻛﻢ ﺷﻪ و ﺩﺭ ﻧﻬﺎﻳﺖ ﺑﻌﺪ اﺯ ﻣﺮﺧﺺ ﺷﺪﻥ ﻧﺪا[،] ﺑﻪ ﺩاﺩﮔﺎﻩ ﺷﻜﺎﻳﺖ ﻣﻴﻜﻨﻪ ﻛﻪ ﻣﻦ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻢ ﺑﺎ ﻳﻪ ﺯﻥ ﺷﻞ و ﻣﻌﺘﺎﺩ ﺯﻧﺪگی ﻛﻨﻢ…و ﻧﺪا ﺩﺭ ﻧﻬﺎﻳﺖ ﺳﺮﺧﻮﺭﺩگی اﺯ ﻧﺎﻣﺰﺩﺵ ﺟﺪا ﻣﻴﺸﻪ[.]

ﻧﺪا ﺩﭼﺎﺭ اﻋﺘﻴﺎﺩ و اﻓﺴﺮﺩگی ﺷﺪﻳﺪ ﻣﻴﺸﻪ و ﺑﻌﺪ اﺯ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﻛﻪ ۲۷ ﺳﺎﻟﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻣﻴﺎﺩ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻣﺎﺩﺭ و ﻣﺎﺩﺭﺑﺰﺭﮔﺶ ﺑﺎﻫﻢ ﺯﻧﺪگی ﻛﻨﻦ (ﻃﺒﻘﻪی ﭘﺎﻳﻴﻦ ﻣﺎ)… ﺑﻌﺪ ﭼﻦ ﻭﻗﺖ ﻣﺎﺩر ﻧﺪا ﺑﺎ ﻳﻪ ﺁﻗﺎیی اﺯﺩﻭاﺝ ﻛﺮﺩ و ﺭﻓﺖ و ﻧﺪا ﻣﻮند ﺑﺎ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺁﻟﺰاﻳﻤﺮﻳﺶ…ﻧﺪا ﺑﺎ شخصی ﺑﻪ اﺳﻢ ﻣﺤﻤﺪ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﻮﺩ و ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺗﻮ ﻛﻮﭼﻪ ﺗﻮ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻣﻴﺸﺴﺘﻦ…ﺑﺮای ﻧﺪا اﺻﻼ ﻣﻬﻢ ﻧﺒﻮﺩ کی ﺩﺭﺑﺎﺭﺵ چی ﻣﻴﮕﻪ و ﻫﻤﻪ ﺑﺶ اﻧﮓ ﺧﺮاﺏ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﻴﺰﺩﻥ و ﺑﺸﺪﺕ اﺯ ﻣﺎ ﻣﻴﺨﻮاﺳﺘﻦ ﻛﻪ ﺑﻴﺮﻭﻧﺸﻮﻥ ﻛﻨﻴﻢ…ﻧﺪا اﻛﺜﺮا ﺑﺎ ﻣﺎﺩﺭﺑﺰﺭﮔﺶ ﺩﺭﮔﻴﺮ ﺑﻮﺩ و ﻣﺎﺩﺭﺑﺰﺭﮒ ﮔﺎهی ﺑﻜﻞ ﻧﺪا ﺭﻭ ﻳﺎﺩﺵ ﻣﻴﺮﻓﺖ و ﻳﻬﻮ اﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﻴﺮﻭﻧﺶ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﻛﻪ ﺗﻮ کی هستی[؛] اﺯ ﺧﻮﻧﻪ ی ﻣﻦ ﺑﺮﻭ ﺑﻴﺮﻭﻥ… ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﭼﺮا ﻣﻦ ﻫﻴﭽﻮﻗﺖ اﺯ ﻧﺪا ﺑﺪﻡ ﻧﻴﻮﻣﺪ و ﺟﺰ ﻳﻪ ﺳﻼﻡ اﻭﻧﻢ ﺑﺎ اﺷﺎﺭﻩ ی ﺳﺮ ﻫﻴﭻ ﻣﺮاﻭﺩﻩ ای ﺑﺎﻫﻢ ﻧﺪاﺷﺘﻴﻢ[.]

ﻣﻦ ﻳﻪ ﭼﻦ ﺑﺎﺭی ﺑﺶ ﺳﻴﮕﺎﺭ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ و اﻭﻥ ﺑﺪﻭﻥ اﻳﻨﻜﻪ ﺗﺸﻜﺮ ﻛﻨﻪ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ…》[کسی از خود انتظار تشکر ندارد]

البته لیدی مکبس در نقل صحنه حادثه، هم صراحتا به همذات انگاری خود با ندا اشاره میکند و هم استعاری؛ آنجا که ناچار است هم خود و هم ندا را بپوشاند:

《… ﻣﺮﺩای ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ یکی یکی اﺯ ﺟﻠﻮی ﭼﺸﻤﻢ ﺭﺩ ﻣﻴﺸﺪ و ﻣﻴﺮﻓﺘﻦ ﺗﻮ ﺣﻤﻮﻡ و ﻣﻴﻮﻣﺪﻥ ﺗﻮ ﺭا ﭘﻠﻪ ﺗﻒ ﻣﻴﻜﺮﺩﻥ و ﻣﻴﮕﻔﺘﻦ ﻛﺜﺎﻓﺖ ﻫﺮﺯﻩ…و ﺯﻧﺎ ﻫﻢ ﻣﻴﮕﻔﺘﻦ ﺣﻘﺶ ﺑﻮﺩ ﺯﻧﻴﻜﻪ ی …

ﺣﺲ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﺩاﺭﻥ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻓﺤﺶ ﻣﻴﺪﻥ[.] ﺗﻤﺎﻡ ﺑﺪﻧﻢ تیک ﻣﻴﺰﺩ ﺩﻟﻢ ﻣﻴﺨﻮاﺳﺖ ﻫﻤﺸﻮﻧﻮ کتک ﺑﺰﻧﻢ…ﺁﺧﻪ ﺧﺪا ﭼﺮا ﺁﺑﺮﻭی ﺑﻨﺪﺗﻮ ﺟﻠﻮی اﻳﻦ ﻧﺎﻣﺮﺩا ﻣﻴﺒﺮی… ﭼﺮا ﻟﺨﺖ ﭼﺮا ﺗﻮ ﺣﻤﻮﻡ؟؟ هیشکی ادمی ﻣﺴﺘﺤﻖ ﻫﻤﭽﻴﻦ ﻣﺮگی ﻧﻴﺴﺖ…اﺯ ﭼﻴﺰایی ﻛﻪ ﻣﻴﺸﻨﻴﺪﻡ ﺧﻮﻧﻢ ﺑﺠﻮﺵ اﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ…ﻳﻬﻮ ﻗﺎطی ﻛﺮﺩﻣﻮ و ﻫﻤﻪ ی ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﻫﺎﺭﻭ اﻧﺪاﺧﺘﻢ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻓﺤﺶ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ اﺯ ﺩﻫﻨﻢ ﺩﺭﻣﻴﻮﻣﺪ ﻏﻴﺮ اﺭاﺩی… 》

《…ﺻﺪای ﺁﮊﻳﺮ اﻭﻣﺪ ﺩﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻣﻮ ﭘﻠﻴﺴﺎ و ﺁﻣﺒﻮﻻﻧﺲ اﻭﻣﺪﻥ ﺗﻮ میپرسیدن چی ﺷﺪﻩ ﻣﻨﻢ ﻣﻴﮕﻔﺘﻢ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ[.]

ﻳﻬﻮ یکی اﺯ پلیسا ﺑﺎ ﺣﺎﻟﺖ ﺑﺪی ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ اﻭﻝ ﺑﺮو ﻟﺒﺎﺱ ﺗﻨﺖ ﻛﻦ ﺑﻌﺪ ﺑﻴﺎ…اﻧﮕﺎﺭ ﺗﻮ اﻳﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﺩﺕ ﺩاﺭﻥ ﻟﺨﺖ ﺑﮕﺮﺩﻥ…

ﺣﺮﻓﺎﺵ ﻣﺚ ﺁﺏ ﺟﻮﺵ اﺯ ﻓﺮﻕ ﺳﺮﻡ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺭﻳﺨﺖ… ﻟﺒﺎﺱ ﺧﻭاﺏ ﺗﻨﻢ ﺑﻮﺩ و ﻣﻮﻫﺎﻡ ﺑﺎﺯ ﺑﻮﺩ اﻣﺎ ﻟﺨﺖ ﻧﺒﻮﺩﻡ!!! ﺭﻓﺘﻦ ﺗﻮ… اﺯ ﺩﻭﺭ ﻣﻴﺪﻳﺪﻡ… یکی اﺯ ﭘﻠﻴﺴﺎ ﺑﺎ ﭘﺎﺵ ﻳﻪ ﻟﮕﺪ ﺑﻪ ﻧﺪا ﺯﺩ ﺗﺎ ﺑﺮﺵ ﮔﺮﺩﻭﻧﻪ… ﺣﺲ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﺎ ﻛﻒ ﭘﻮﺗﻴﻨﺶ ﺯﺩ ﺗﻮ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﻦ… ای ﺧﺪا ﭼﺮا ﻣﺮﺩﻡ اﻧﻘﺪ ﺣﻴﻮﻭﻥ ﺷﺪﻥ… ﻣﺎﻣﻮﺭ ﺁﻣﺒﻮﻻﻧﺲ اﻭﻣﺪ ﺑﻴﺮﻭﻧﻮ ﮔﻔﺖ ﺑﺮﻭ ﺭﻭﺵ ﻳﻪ ﭘﺘﻮیی ﭼﺎﺩﺭی ﭼﻴﺰی ﺑﻜﺶ ﺭﻭ ﺯﻧﻪ ﻣﺎ ﻣﺎﻣﻮﺭ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻧﺪاﺭﻳﻢ…

ﺑﺎﺯ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻮ اﻳﻨﺒﺎﺭ ﻧﻤﻴﺘﺮﺳﻴﺪﻡ ﺭﻓﺘﻢ و ﻳﻪ ﺭﻭﻓﺮشی ﻛﻪ ﺭﻭ ﺯﻣﻴﻦ ﺑﻮﺩ و ﺑﺮﺩاﺷﺘﻢ و ﻛﺸﻴﺪﻡ ﺭﻭﺷﻮﻥ… اﺯ ﺁﻭﻳﺰ اﺗﺎﻕ ﻳﻪ ﭼﺎﺩﺭ ﺭﻧﮕﻲ ﻭﺭﺩاﺷﺘﻢ و ﺳﺮﻡ ﻛﺮﺩﻡ و ﺑﻬﺸﻮﻥ ﮔﻔﺘﻢ ﻛﻪ اﻻﻥ ﻣﻴﺘﻮﻧﻦ ﺑﺮﻥ ﺗﻮ…》

 

بدون شک، ندا همان لیدی مکبس بود، و به نظر میرسید من در حکم طنز خود به خطا رفته بودم: “تو قاتلی؛ به صحنه حادثه برگرد.”

اما هر قتلی ممکن است چندین متهم داشته باشد، ولی تنها یکی از این متهمان قاتل است. کسی که شاهد واقعی قتل است؛ یعنی معتبرترین شاهد. شهود که در اعتراف و اقرار ظهور میکند[۳]، تنها عامل کافی برای تبدیل یک متهم به یک قاتل است. و لیدی مکبس توصیف دقیقی از این شهود خود به دست میدهد. او در توصیف کابوسی زنده از صحنه حادثه می نویسد:

《… اﻳﻨﺒﺎﺭ ﺧﻮاﺏ ﻧﺒﻮﺩﻡ و ﻛﺎﺑﻮﺱ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ی ﺧﺎﻧﻮاﺩﻡ ﻧﺒﻮﺩ…اﻳﻨﺒﺎﺭ ﺗﻮ ﺑﻴﺪاﺭی ﻛﺎﻣﻞ ﻣﺚ ﻣﺴﺦ ﺷﺪﻩ ﻫﺎ اﻭﻥ ﺗﺼﺎﻭﻳﺮ ﻣﺚ ﻳﻪ فیلم اﺯ ﺟﻠﻮی ﭼﺸﻢ ﺭﺩ ﻣﻴﺸﺪ و ﻣﻦ ﻫﻴﭻ ﻛﻨﺘﺮلی ﺭﻭﺵ ﻧﺪاﺷﺘﻢ حتی ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﭼﺸﺎﻣﻮ ﺑﺒﻨﺪﻡ.》[۴]

 

او ظاهرا چندان علاقه ای به طبیعی دیدن صحنه ی اتفاق ندارد. او ناخودآگاه مایل است شاهد صحنه ای جنایی باشد تا یک مرگ طبیعی.

شخصی از او می پرسد:

《تزریق مواد مخدر بود که مردن یا خودکشی با آمپول هوا؟

– ﺟﻔﺘﺸﻮﻥ اﻋﺘﻴﺎﺩ ﺩاﺷﺘﻦ اﻣﺎ ﺗﺰﺭیقی ﻧﺒﻮﺩﻥ [از کجا می داند؟!] … ﭘﺰشکی ﻗﺎﻧﻮنی ﮔﻔﺖ ﺩﻟﻴﻞ ﻣﺮﮒ اﻭﺭ ﺩﻭﺯ [over dose مرگ بر اثر تزریق بیش از حد مواد مخدر] و ﺩﺭ ﻧﺘﻴﺠﻪ اﻳﺴﺖ ﻗﻠﺒﻲ ﺑﻮﺩﻩ.

– اگه تزریقی نبودن پس سرنگ خالى برای چی بود؟

– ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﻫﻴﭽﻮﻗﺖ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪیم … ﻛﻼ ﺟﺮﻳﺎﻥ خیلی ﺑﻮﺩاﺭ ﺑﻮﺩ …》

 

البته لیدی مکبس برای این جریان بودار، دلیلی دارد:

《[مادر ندا] ﺷﺒﺶ اﻭﻣﺪ و ﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﮔﻔﺘﻦ اﻭﺭ ﺩﻭﺯ ﻛﺮﺩﻥ و ﺑﺎ ﻗﺼﺪ ﺧﻮﺩکشی ﺑﻮﺩﻩ … اﻣﺎ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭘﻠﻴﺲ اﻭﻣﺪ و ﺩﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﻭاﺳﻪ اﻧﮕﺸﺖ ﻧﮕﺎﺭی و اﻳﻨﻜﻪ ﻣﻴﮕﻔﺖ ﻧﺪا ﺑﺎ ﺿﺮﺑﻪ ی ﭼﺎﻗﻮ و اﺯ ﺧﻮﻧﺮﻳﺰی ﻣﺮﺩﻩ و ﺑﻴﺶ اﺯ ۱۲ ﺳﺎﻋﺘﻪ و ﻣﺤﻤﺪ ﻗﺒﻞ اﺯ ﺗﺰﺭﻳﻖ اﻳﺴﺖ قلبی ﻛﺭﺩﻩ و ﭼﻨﺪﻳﻦ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻌﺪ اﺯ ﻧﺪا ﺗﻤﻮﻡ ﻛﺮﺩﻩ … و ﻣﻴﮕﻔﺘﻦ ﻛﻪ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﻗﺘﻞ ﺑﻮﺩﻩ ﻧﻪ ﺧﻮﺩکشی ﻳﺎ اﻭﻭﺭﺩﻭﺯ.》

 

تنها قاتل است که سعی در از بین بردن هرگونه ردی از صحنه جرم، این صحنه بوددار دارد؛ و ظاهرا لیدی مکبس در خلاصی از این بو چندان موفق نیست:

《ﺷﺐ ﺷﺪ و ﺧﺎﻧﻮاﺩﻡ ﻫﻤﻪ اﻭﻣﺪﻥ و اﺯ ﺟﺮﻳﺎﻥ ﺑﺎﺧﺒﺮ ﺷﺪن و  کلی ﺩﻋﻮاﻡ ﻛﺮﺩﻥ ﻛﻪ ﺗﻮ ﭼﺮا رفتی اﻳﻨﻬﻤﻪ ﺁﺩﻣﻮ و ﻓﻼﻥ … ﻳﻪ ﺩﻭ ﺳﺎعتی ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺗﻮ تخت ﺩﺭاﺯ ﻛﺸﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭلی ﺗﺎ ﭼﺸﺎﻣﻮ ﻣﻴﺒﺴﺘﻢ ﺻﻮﺭﺗﺎﺷﻮﻥ و اﻭﻥ ﺻﺤﻨﻪ ی ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻥ ﺩﺭ ﻣﻴﻮﻣﺪ ﺟﻠﻮ ﭼﺸﻢ هی … ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ[.] اﺯ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺧﻮاﻫﺶ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﭘﻴﺸﻢ ﺑﻤﻮﻧﻪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﺑﺨﻮاﺑﻢ[.] ﭼﺸﺎﻣﻮ میبستم و ﻳﻬﻮ ﻳﻪ ﻣﺘﺮ اﺯ ﺟﺎﻡ ﻣﻴﭙﺮﻳﺪﻡ ﺑﺎﻻ … ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺎﺧﻮﻧﺎﻣﻮ ﺟﻮﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ[؛] ﻳﻜﻢ ﻛﻪ ﺩﺳﺘﻤﻮ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺣﺲ ﻛﺮﺩﻡ ﺩﺳﺘﻢ ﻳﻪ ﺑﻮی ﻋﺠﻴﺐ و ﻧﺎ ﺁﺷﻨﺎ ﻣﻴﺪﻩ…ﻛﭗ ﻛﺮﺩﻡ[.] ﺭﻓﺘﻢ ﺩﺳﺘﻤﻮ ﺑﺎ ﺁﺏ و ﺻﺎﺑﻮﻥ ﺷﺴﺘﻢ و خشک ﻛﺮﺩﻡ … ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻫﻤﻮﻥ ﺑﻮ … اﻳﻨﺒﺎﺭ ﺑﺎ ﺻﺎﺑﻮﻥ ﺷﺎﻣﭙﻮ و ﺗﺎﻳﺪ ﺷﺴﺘﻢ… ﺑﺎﺯﻡ ﻫﻤﻮﻥ ﺑﻮ … ﺭﻓﺘﻢ ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺎﺑﺎ ﺩستم ﭼﻪ ﺑﻮیی ﻣﻴﺪﻩ[؛] ﮔﻔﺖ ﻛﺎﻓﻮﺭ … ﭘﺮﺳﻴﺪ ﻣﮕﻪ ﻛﺎﻓﻮﺭ ﺭﻳﺨﺘﻪ ﺑﻮﺩﻥ؟؟ ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ … ﭼﻴﺰی ﻧﺮﻳﺨﺘﻦ اﺻﻦ و ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ اﻭﻥ ﺑﻮ ﺭﻭ ﻣﻴﺪاﺩ.》 [۵]

 

لیدی مکبس ناامید و ناتوان در از بین بردن بوی کافور، چنین ادامه میدهد:

《ﺣﺎﻟﻢ ﺧﻴﻠﻲ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ[.] ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ ﺑﻪ ﻳﻪ ﺣﺎجی ﺧﺎﻧﻮمی و ﺩﺭ اﻳﻨﺒﺎﺭﻩ ﺣﺮﻑ ﺯﺩ و ﺧﺎﻧﻮﻣﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺮاﺵ ﻗﺮﺁﻥ ﺑﺨﻮﻧﻪ … ﻫﻢ ﻧﺪا ﺁﺭﻭﻡ ﻣﻴﺸﻪ و ﻫﻢ ﺧﻮﺩﺵ … ﺣﺮﻓﺎی ﻣﺮﺩﻡ ﻫﻨﻮﺯ ﺗﻮ ﮔﻮﺷﻢ ﺑﻮﺩ و ﺣﺴﺎبی ﻛﻼفه و عصبی ﺑﻮﺩﻡ …ﻗﺮﺁﻧﻮ ﺑﺮﺩاﺷﺘﻢ و ﻫﻤﻴﻨﺠﻮﺭی ﺑﺎﺯﺵ ﻛﺭﺩﻡ[.] ﺳﻮﺭﻩ ی ﻣﺮﻳﻢ … و ﺁﻧﮕﺎﻩ ﻛﻪ ﻣﺎ عیسی ﺭا ﺩﺭ ﺑﻂﻦ ﺗﻮ ﻧﻬﺎﺩﻳﻢ و ﻣﺮﺩانی اﺯ ﻗﻮﻡ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺗﻬﻤﺖ ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﺯﺩ ﺗﻮﺭا ﻓﺮﺯﻧﺪی ﺧﻮاﻫﻴﻢ ﺩاﺩ ﺗﺎ اﺯ ﻏﺼﻪ ﺑﺮﻫﺎﻧﺪﺕ … ﭘﺲ ﺑﻪ ﺑﻴﺎﺑﺎنی ﺑﺮﻭ و ﺯﻳﺮ ﺳﺎﻳﻪ ی ﺩﺭختی ﺑﻨﺸﻴﻦ …

ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺩاﺷﺖ ﻧﺎﺯﻡ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﻛﻪ ﭘﺎﺷﻮ ﻋﺰﻳﺰﻡ … ﺩﺧﺘﺮﻡ ﭘﻠﻴﺴﺎ ﻣﻴﺨﻮاﻥ ﺑﺎﺕ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻦ…ﻇﻬﺮ ﺷﺪﻩ ﻫﻼک ﺷﺪی اﺯ گشنگی … ﻫﻴﭽﻮﻗﺖ اﻧﻘﺪ ﺭاﺣﺖ ﻧﺨﻭاﺑﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ》

اوه! چه اتفاقی افتاد؟! لیدی مکبس راحت خوابید؟! آن هم در نخستین شب از رویت حادثه که بنا به قاعده، باید شدیدترین تکانه های عاطفی و هیجانی ناشی از بازگشت کابوس را تجربه کند؛ آن هم تنها با خواندن چند آیه از کتاب قران!

بنا به ماهیت روانرنجوری آسیب زا، ما آموخته ایم که آغاز این بیماری باید همراه با تکانه های شدید و ناگهانی باشد که بلافاصله پس از رویت صحنه حادثه ظاهر و به مرور زمان از شدت آن کاسته شود؛ اما در این مورد ما شاهد جریانی معکوس هستیم. باید فرایند بیماری عکس این باشد و از اضطراب رو به آرامش تحول یابد نه بالعکس.[۶]

تکرار اجباری یک کابوس در مدت هفت سال، جای خطا باقی نمی گذارد؛ اما چیزی میان رویت صحنه و نخستین خواب لیدی مکبس حایل شده که ظهور علایم روانرنجوری را بر خلاف مکانیزم آن به تعویق انداخته است. به عبارت دیگر، او به تفسیری از آیه های قرانی و به دنبال آن، به تفسیری از صحنه حادثه دست یافته که روند بیماری را در ظاهری فریبنده جلوه می دهد.

اکنون مسیله این است: محتوای کلی آیات را چگونه باید تعبیر کنیم که توجیه گر این خواب راحت باشد؟ به گمان من، این نکته ای کلیدی و اساسی است. اگر ما پی به تفسیر و تعبیر لیدی مکبس نبریم، باید به شکستی جدی در کل نظریه پردازی های خود اقرار کنیم. باید از نو به روایت لیدی مکبس نگاه کنیم:

《ﻗﺮﺁﻧﻮ ﺑﺮﺩاﺷﺘﻢ و ﻫﻤﻴﻨﺠﻮﺭی ﺑﺎﺯﺵ ﻛﺭﺩﻡ ﺳﻮﺭﻩ ی ﻣﺮﻳﻢ … و ﺁﻧﮕﺎﻩ ﻛﻪ ﻣﺎ ﻋﻴﺴﻲ ﺭا ﺩﺭ ﺑﻂﻦ ﺗﻮ ﻧﻬﺎﺩﻳﻢ و ﻣﺮﺩاﻧﻲ اﺯ ﻗﻮﻡ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺗﻬﻤﺖ ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﺯﺩ ﺗﻮﺭا ﻓﺮﺯﻧﺪی ﺧﻮاﻫﻴﻢ ﺩاﺩ ﺗﺎ اﺯ ﻏﺼﻪ ﺑﺮﻫﺎﻧﺪﺕ…ﭘﺲ ﺑﻪ ﺑﻴﺎﺑﺎنی ﺑﺮﻭ و ﺯﻳﺮ ﺳﺎﻳﻪ ی ﺩﺭختی ﺑﻨﺸﻴﻦ…》

تطبیق این روایت با آیات مربوطه در سوره مریم آسان نیست؛ با اینحال اگر مجبور به این کار باشیم، با فرض این احتمال که او ترجمه آیات را در وضع روانی ویژه ای خوانده نه متن عربی را، می توانیم چنین تطبیقی به دست دهیم:

“و آنگاه که ما عیسی را در بطن تو نهادیم”

با

“(جبرییل) گفت: من فرستاده پروردگار توام تا به تو پسری پاک ببخشم. (مریم) گفت: چگونه مرا پسری باشد درحالیکه انسانی مرا لمس نکرده و بدکاره نبوده ام. (جبرییل) گفت: همین است که پروردگارت گفت: آن برای من آسان است.”

 

“و مردانی از قوم تو به تو تهمت خواهند زد”

با

“(مریم) با او (کودکش) نزد قومش امد در حالی که او را در آغوش داشت. (مردمان) گفتند: ای مریم، چیز بدی اوردی (از تو سر زده).”

“تو را فرزندی خواهیم داد تا از غصه برهاندت … پس به بیابانی برو و زیر سایه ی درختی بنشین”

با

“پس (مریم) به او (عیسی) باردار شد؛ پس به مکان دوری کناره گرفت. آنگاه درد زایمان او را به سوى تنه خرمایى کشانید؛ گفت: اى کاش! پیش از این مرده بودم و از یاد رفته بودم. پس [نوزاد] از پایین [پاى] او وى را ندا داد: هان! اندوهگین مباش، که پروردگارت پایین [پاى] تو چشمه آبى قرار داد. و تنه خرما را به سوى خود تکان ده، تا خرمایى نورس و آماده بر تو فرو ریزد. پس بخور و بنوش و دیده [به این نوزاد ارجمند ]روشن دار.”

 

در نظر ابتدایی، می توان مریم را در این آیات، جایگزینی برای ندا فرض گرفت که لیدی مکبس از این طریق، گواه و شاهدی برای پاکی او می آورد تا به گفته و تشویق “حاجی خانوم” هم ندا آرام شود و هم خودش. البته این نظر سطحی تنها در همین ابتدا موجه است؛ بویژه وقتی این نقل او را به خاطر می آوریم:《مردای همسایه یکی یکی از جلوی چشمم رد میشدن و میرفتن تو حموم و میومدن تو را پله تف میکردن [۷] و میگفتن کثافت هرزه … و زنا هم میگفتن حقشه زنیکه ی …

… آخه خدا چرا آبروی بندتو جلوی این نامردا می بری … چرا لخت[؛] چرا تو حموم؟ هیشکی [هیچ] آدمی مستحق همچین مرگی نیست.》

آدمی دقیقا مستحق چه چیر نیست؟ اینگونه مردن یا اینگونه دیده شدن؟ لخت در حمام.

مسلما اگر در حمام بمیریم انتظار لخت نبودن پر توقعیست، اما انتظار اینکه کسی ما را لخت در حمام نبیند بجاست.

اگر شما هم مانند من هنوز به وجه اشتراک این صحنه با آیات قران قانع نشدید، باید صبر کنید تا طبق معمول، کلید اصلی را خود لیدی مکبس به دستمان بدهد. بویژه که میدانیم محتوای اصلی آیات قرانی همسو با زنا و زنا زادگی است و نه لخت و عوری.

لیدی مکبس در برابر یک همدلی از دوستی که برایش نوشته بود:《 بنظرم یه بخشی از ناراحتیت بخاطر اینه که بقیه راجع به ندا بد حرف زدن و تو نتونستی جلوی حرفاشونو بگیری. مهم نیست اونا چی گفتن یا مرگ ندا چه جوری بوده. محمد تنها کسی بوده که تونست بعد از طلاق و اعتیاد ندا اعتمادش رو جلب کنه و ندا کنار کسی که بهش اعتماد داشت مرد.》 می نویسد:

《…. تا حالا از این بعد به قضیه نگا نکرده بودم. ولی آره از دست همه اون آدما ناراحتم … باور کن دوست داشتم همشونو بریزم تو چرخ گوشت … ادعای نجابتو حیاشونم میشه … حروم زاده ها》

و همین “حرام زاده ها” کلید حل معماست. بله؛ حرام زادگی: تنها راه درک ارتباط آیات قرانی با این صحنه.[۸]

مریم از سوی مردان قوم و قبیله اش متهم به زناست و عیسی به حرام زادگی. اما در نگاه لیدی مکبس به این آیات قرانی، نحو زایش عیسی (عمل هم اغوشی ندا و محمد) مصداق زنا نیست. اساسا در نظر او و این آیات قرانی، مانند نظر هر کودکی در مورد زایش یک کودک دیگر، عیسی محصول عمل جنسی نیست. او فرزند خداست و خدا مریم را بارور کرده نه هیچ پدری.

اکنون در جایگاهی هستیم که به یمن این نگاه کودکانه، به بینشی غیرمنتظره و در عین حال ساده دست یافته ایم که بتوانیم در برابر چشم خود و او، صحنه ای بازسازی کینم که تمام قطعات پراکنده روایتمان را گرد هم آورد: توهم یا واقعیتی از یک صحنه اولیه.

فرض کنیم لیدی مکبس در دوران کودکی یا حوالی آن، شاهد آمیزش جنسی والدین خود در حمام بوده است؛ فرضی که صورت گزارش او از کابوسش را صحیح میکند:《… بعد از اون اتفاق همیشه کابوس میبینم که پدرم “و” مادرم …. داداشم یا گاهی همسرم تو حموم ….》

این موقعیتیست که می توان از خدا پرسید “چرا لخت؟ چرا تو حموم؟” و معتقد بود “هیچ آدمی مستحق آن نیست”.

با این فرض، می توان تشبیه اثر هیجانی این سخن پلیس: “انگار تو این خونه همه عادت دارن لخت بگردن” روی او را توجیه کرد: “حرفاش مث آب جوش از فرق سرم پایین ریخت”. یعنی “همه” را در ارتباط با پدر و مادر لخت لیدی مکبس در نظر گرفت و موقعیت “آب جوش از فرق ریختن” را با حمام.

تنها در چنین جایگاه شهودیست که ما معنی سخن بی هوای او را میفهمیم که گفت:《حس میکنم یه چیزی تو من هی عقب و جلو میره.》

یک زن در چنین جایگاه دوگانه ای میتواند این حس را داشته باشد: از دور شاهد یک آمیزش جنسی باشد و از نزدیک خودش را جای مفعول بگذارد.

از سوی دیگر، احیانا لیدی مکبس ما ارتباطی میان این صحنه بی هوا با وجود خود می یابد؛ ارتباطی که طبیعتا ابتدا باید پذیرفته شود تا بعدا انکار شود؛ انکاری که بخوبی در این عبارت تاکیدی – انکاری او پیداست:《نه … چیزی نریختن اصن…》 نه کافور و نه… منی.

در صورت این انکار است که لیدی مکبس ما میتواند جایگزین مادر خود در صحنه اولیه و ندا در صحنه دوم باشد: او حرامزاده (حاصل آمیزشی که میبیند) نیست.

این انکار در فرضیه ی ما، مجالیست برای ظهور میل به هماغوشی با پدر، و انگیزه ایست برای ورود قهرمانانه و بدون ترس لیدی مکبس به صحنه حادثه در بار دوم.

با توجه به این تفسیر از صحنه اولیه مفروض، اکنون میتوان ارتباط آیات سوره مریم با خواب آرام لیدی مکبس را هم فهمید. صحنه حمام ندا و محمد، صحنه اولیه و میل به هماغوشی با پدر را تداعی و تحریک کرده تا به عرصه خودآگاهی وارد شود، اما تفسیر خاص لیدی مکبس از این آیات، به کمک او آمده تا با مکانیزم انکار از یکسو، و والایش مفهوم پدر در قالب خدا از سوی دیگر (مریم را خدا باردار کرده؛ آن هم بدون آمیزش)، آخرین تلاش خود را در قالب خوابی آرام داشته باشد. خواب آرامی که دیگر هرگز تکرار نشد.

 

 

پی نوشت:

 

۱. نام “مکبس” را تنها جهت تداعی واژه ی “کابوس” انتخاب کردم و به گونه ای من درآوردی، شخص کابوس بیننده را مدنظر داشتم و البته با ربطی صرفا لفظی به مکبث شکسپیر. اما از آنجا که هر پوشاندنی ذاتا آشکار کننده است، اکنون میدانم که زن مکبث هم در این نمایشنامه “لیدی مکبث” خطاب میشود و با اینکه این مکبث است که دست به خون می آلاید و ندا میشنود که “مکبث دیگر روی خواب را نخواهد دید”، اما این لیدی مکبث است که دیگر خواب به چشمانش راه نمی یابد. جالب آنکه نام کوچک مکبس ما هم خوانش دیگری از لیدی (lady) است. پس مناسب است ما هم سوژه خود را از این پس لیدی مکبس بنامیم.

۲. خوف به تعبیر فروید، بر خلاف اضطراب که آمادگی برای موضوع ترس است، بدون آمادگی روی میدهد. فروید میگفت: در اضطراب چیزی هست که از روان نژندی آن محافظت میکند.

۳. ذکر این نکته بجاست که تمام مطالب لیدی مکبس در صفحه ای با عنوان “اعترافات” نوشته شده است.

۴. مشابهت این توصیف لیدی مکبس از صحنه حادثه، با توصیف گرگمرد -بیمار معروف فروید – از صحنه رویایش که نمادی از صحنه اولیه بود، قابل توجه است. گرگ – مرد تاکید میکرد که در این رویا دو عامل بیشترین تاثیر را بر او نهاده است: نخست سکوت و بی حرکتی کامل گرگها، و دوم توجه بیش از حد و نگاه خیره ی گرگها به وی. فروید تفسیر جابجایی از این سکون داشت: آن نگاه خیره ای که در خواب به گرگها نسبت داده شده بود، در اصل می بایست به خودش حواله می گردید.

۵. فروید در تحلیلی بر شخصیت لیدی مکبث می نویسد: مکبث نومیدوار با دستانی آغشته به خون [پادشاه دانکن] ایستاده و افسوس می خورد که تمامی اقیانوس بیکران نپتون این خون را از دست هایش نتواند شست، در حالیکه لیدی او را دلداری میدهد که “کمی آب رنگ این کار را از ما خواهد شست”؛ ولی در ادامه این خود لیدی مکبث است که دستانش را یک ِربع ساعت می شوید و همچنان از آن لکّه های خون خلاصی ندارد: “همه ی عطرهای عربستان بوی چسبیده به این دست کوچک را نخواهد برد.”

۶. از اینکه کابوسهای هفت ساله لیدی مکبس چگونه روالی داشته است و آیا رو به شدت و وخامت داشته یا خیر، من بی اطلاعم و تنها خودش می داند. اولین و آخرین گفتگوی خصوصی ما، با احساس انتقال نفرتی از جانب او به من خاتمه یافت.

۷. لیدی مکبس در ذکر خاطره ی دیگری نقل میکند که در یک مجلس میهمانی، یکی از بستگان همسرش که مسئول تهیه شام بوده غذا را با قاشقی چشید و با همان قاشق هم زد. او هم که به قول خودش مبتلا به وسواس است، دور از انظار، درون غذا تف کرد و خودش آن شب چیزی نخورد. اگر امکان داشت، مسلما از لیدی مکبس در مورد داشتن وسواس تف که امری متداول است، سوال میکردم.

۸. . در نگاهی واقع بینانه؛ اولا میدانیم ما در توهین چیزی را به دیگری نسبت میدهیم که گمان می کنیم او – آشکار یا پنهان – به ما نسبت داده است، آن هم در این قالب کلی: خودتی (حرام زاده ندا / من نیستم. حرام زاده خودتی.) ثانیا صحنه حادثه ظرفیت این اتهام را ندارد. عمل هم آغوشی ندا و محمد نماد بی نجابتی و بی حیایی هست اما حرام زادگی خیر. پس این حرام زادگی باید صفتی منسوب به صحنه اولیه باشد که از این طریق با آیات قران تناسب یافته و منجر به فروکش کردن و خواب آرام لیدی مکبس شده است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)