از روز اولی که ققنوس باد شد، روشن بود که ادعاها عریض و طویل مبلغان و اعضایش در بارۀ علمی کردن سیاست از دو چیز نشأت میگیرد: یکی جهل گسترده و دیگری اعتماد به نفس بیکران.

وقتی این دکان راه افتاد، نوشتم که تصور علمی کردن سیاست، خطای ایدئولوژیک بسیار خطرناکی است و لاف زدن از این کار، نشانۀ نادانی. شاهد نه از غیب که از خود ققنوس رسید و سخنران اصلی دومین کنفرانس ققنوس در تورنتو، هم ابعاد این نادانی را بر همه روشن کرد و هم خطرناک بودن آنرا بر همگان عیان ساخت. حرفش این بود که چون ما در ایران علم نداشتیم به دمکراسی نرسیدیم و حالا که ققنوس برای ما تخم علمی میگذارد، این مشکل حل خواهد شد ـ هم دانش و هم فروتنی ملازم آن، در بسته بندی واحد.

 

طالع بینی علمی

سخنران اصلی نشست که ظاهراً در کار فیزیک است و متأسفانه مثل اکثر متخصصان علمی، در خارج از حوزۀ تنگ تخصص خود، به کلی بی اطلاع است، چنین معتقد است که تحول نظامهای سیاسی، تحت تأثیر پیشرفتهای کیهان  شناسی و فیزیک انجام گرفته است! پس، نشسته برای ما طالع بینی میکند و گذشته و آیندۀ سیاسیمان را در آسمانها میخواند و برایمان بازمیگوید.

مراحلی که وی برای این تحول دوگانه میشمارد، به قرار زیر است. تا وقتی به سبک کیهان شناسی بطلمیوس، زمین مرکز جهان شمرده میشد، ساختار اجتماعی هم حکم به برتری شاه و طبقات اشرافی میکرد! وقتی زمین مقام مرکزیت را به نفع خورشید از دست داد و فیزیک نیوتن به صحنه آمد، دمکراسی هم پا گرفت! حال هم که در مرحلۀ فیزیک انشتینی هستیم، ترتیب جدیدی برای سامان اجتماعی لازم است که بر اساس شبکه ها عمل خواهد کرد!

طبعاً این نکتۀ ابتدایی که دمکراسی یونان با کیهان شناسی بطلمیوسی و البته فیزیک ارسطویی همزمان بود، مورد توجه سخنران قرار نگرفته و رابطۀ فیزیک نیوتن و دمکراسی هم با اشاره به دوستی بین جان لاک و نیوتن، ختم شده و مانده قسمت آخر تا توسط دانشمندانی نظیر ایشان، در پروژۀ ققنوس که ظاهراً در تاریخ بی سابقه است، به همگان عرضه گردد. ما هم قرار است اختیارمان را به دست اینها بدهیم و بنشینیم و تماشا کنیم! بخصوص که به حساب گفته های سخنران، آنچه نو است و در راه است، غیر از دمکراسی خواهد بود که با فیزیک نیوتن بازنشسته شده.

چنین حرفهایی، در هر جای همین دنیای بی در و پیکر که زده شود، فقط مایۀ بی اعتنایی و احیاناً لبخند خواهد بود. ولی ظاهراً در بین ایرانیان، نه فقط ممکن است برخی پای این حرفها بنشینند و جداً به آنها گوش بدهند، حتی امکان دارد به عنوان دستمایۀ کار سیاسی و حلال مشکلات کشور به دیگران عرضه شان نمایند. کمااینکه نشسته اند و کرده اند، تازه با کلی ادعا.

 

تقلب علمی

این حرفها در حد طالع بینی است، اگر یکی را قبول دارید، آن دیگری را هم جدی بگیرید. خواهید گفت که اینها را دانشمندان میگویند و سخن از کشفیات علمی در میان است، چه ربطی دارد به رمالی، این حرف بی انصافی است. میگویم که گول ظواهر را میخورید و توضیح میدهم که چرا بی انصافی نیست.

اول از همه، هر حرفی که یک دانشمند میزند، علمی نیست. حرف علمی را به اینکه که گفته، نمیشناسند، اول به این میشناسند که چه مختصاتی دارد، از چه ضوابطی پیروی میکند و اصلاً ساختارش چیست و چگونه در آنچه که گفتار علمی خوانده میشود و حاصل زحمات دانشمندان پر شمار در طی قرون است، جا میافتد. همه میدانند که نیوتن کلی در باب کیمیاگری چیز نوشته است، ولی این از کیمیاگری علم نساخته.

دوم اینکه حتی وقتی با گزاره های علمی اصیل و حتی اثبات شده، سر و کار داریم، باید بدانیم که کارکرد شان (نه محتوایشان) در همه جا علمی نیست. این از اولی مهمتر است و دقت بیشتر لازم دارد. گزاره های علمی سر از هر کجا میتواند در بیاورد ولی علمی بودن نفس این گزاره ها، از تأثیر محیط یا به به عبارت دقیقتر، زمینۀ گفتار، محفوظشان نمیدارد. شما ممکن است در گفتارهای توجیه کنندۀ احکام اسلام به گزاره های علمی بربخورید، مثلاً در باب مضرات الکل، ولی کارکرد این گزاره ها در متن گفتار مذهبی، علمی نیست، مذهبی است و عملکرد اقناعی دارد نه معرفتی؛ نه اقناع علمی، اقناع مذهبی، چون هدفش توجیه احکام دینی است نه یافتن حقیقت.

وارد شدن گزاره های علمی در متون ایدئولوژیک هم عین همین موقعیت را ایجاد میکند. در این شرایط، کارکرد گزاره های علمی، ایدئولوژیک میشود. به عنوان مثال، انسان شانسی فیزیکی علمیست مشخص، ولی نژاد پرستان از گزاره های این علم، فرضاً در باب شناختن و طبقه بندی تیپهای فیزیکی افراد بشر، استفاده میکردند تا حقوق انسانها را به تناسب آنها تعیین نمایند، یا فرضاً ترتیبات سیاسی ادارۀ جوامع انسانی را از آنها استخراج نمایند که حرف یاوه بود. استفاده، ایدئولوژیک بود و علمی بودن گزاره، تغییری در این امر نمیداد. آنچه تعیین کننده بود، منطق ایدئولوژی بود که این گزاره ها را در کنار عناصر دیگر، در دل خود جا داده بود.

مورد مارکسیسم که برای همه آشناست. گفتار مارکسیستی، از عناصر مختلفی تشکیل شده که برخی گزاره های علمی را هم شامل میگردد که کار خود مارکس است. با ارجاع به این گزاره ها بود که مارکسیستها مدعی میشدند و برخی از آنها هنوز هم مدعی میشوند که کل ایدئولوژی شان علمی است. حرف پذیرفتنی نبود و نیست. این خاصیت از جزء به کل نمیرود و یک یا چند گزارۀ علمی، کل گفتار ایدئولوژیک را علمی نمیکند. این کل است که منطقش را به جزء تحمیل میکند، نه برعکس.

حال بیاییم سر قدقد ققنوس. در مورد حاضر، داستان قدری مفصلتر است و مثل کیک عروسی، چند طبقه دارد. عده ای را پیش چشم همه ردیف کرده اند و میگویند که اینها همه تحصیلکرده و صاحب تخصصند. حرف راست است و مدارک تحصیلی این افراد و مشاغل تحقیقی و دانشگاهیشان، مستند صحت ادعا میشود. بعد مدعی میشوند که هر چه اینها میگویند اساس علمی دارد که نادرست است ولی ظاهر فریب. آخر ادعا میکنند که اینها قرار است برای اولین بار سیاست را علمی بکنند که از بن یاوه است. در هر مرحلۀ این گفتار، مقداری حس انتقاد شنونده کرخت میشود تا در برابر ادعای آخر بی حس شود و آنرا بپذیرد. آیا همۀ اینها حکم به علمی بودن داستان میکند؟ خیر! مطلقاً. هدف مرعوب کردن شنونده است. این هدف هم مطلقاً علمی نیست، ایدئولوژیک است و سیاسی و تازه نه از بهترین نوعش. به هر صورت به این سیاست «علمی» که به ما وعده میدهند، کوچکترین ربطی ندارد.

گفتار سیاسی را، هر چه هم که از علم و فلسفه و مذهب و افسانه و… در دلش باشد، باید با معیارهای سیاسی سنجید. به اجرا گذاشتن سیاست علمی هم که اینها مدعیش هستند، گفتاریست ایدئولوژیک برای قانع کردن مردمان آسانگیر ـ همین و نه بیش.

 

علم در برابر مذهب

مزۀ سیاست مذهبی را چشیده اید و میدانید چه تلخ است؟ تصور میکنید که چون علم را در برابر مذهب قرار میدهند، سیاست علمی چارۀ کار است؟ تصورتان خطاست.

از هیچ علمی نمیتوان سیاست استخراج کرد، حتی از علوم انسانی. سیاست از این علوم استفاده میکند، با دست باز و برای گرفتن تصمیماتی به تناسب موقعیت که خودشان را نمیتوان علمی شمرد. علوم سیاسی داریم، ولی سیاست علمی نداریم. سیاست حوزۀ تخصصی نیست، حوزه ایست که فراتر از تخصصهای مختلف علمی و فنی قرار دارد و جامع است. تصمیم سیاسی تابع هیچ کدام این تخصصها نیست و تصمیمی است آزاد. اگر غیر از این باشد، کار سیاست باید منحصر به افرادی بشود که صاحب این تخصص معین هستند و طبیعیست که همانها هم باید اختیار سرنوشت افراد بشر را از دست عوام بگیرند و خود اداره اش کنند. توهمات تکنوکراتی، معروفترین گونۀ این بینش بی پایه است، ولی تنها نمونه نیست. آخر این حرف که خردمندان، دانایان، فقها، دانشمندان و… باید جوامع را اداره کنند، همین سلب اختیار از عوام است. تکیه به وحی یا تکیه به علم، در اینجا نتیجۀ مشابه بار میاورد و هیچکدام بر دیگری برتری ندارد.

دوم اینکه سیاست وجهی ارزشی دارد که موضوع بحث و تجربۀ علمی نیست و به فلسفه راه میبرد. اثبات اعتبار این یا آن ارزش، کار ساده ای نیست و به هر حال نمیتوان کسی را به گزینش ارزشی خاص، مجبور ساخت. اگر آزادی در این زمینه را از مردم بگیرید، تمامی آزادیشان را گرفته اید. نه اینکه فرضاً تحمیل ارزشهای مذهبی که ما تجربه اش را داریم، کار نادرستی است، تحمیل هر ارزشی نادرست است، چه به نام مذهب و چه علم و…

سوم اینکه شناخت که میتواند موضوع علم باشد، ولی عمل خیر. عمل انسانی میتواند از دستاورد های علوم در تمام زمینه ها بهره بگیرد و باید هم بگیرد، ولی نه بدین معنا که خودش میتواند علمی بشود. کنش انسانی، کنشی است آزاد و در فضایی انجام میپذیرد که انسانهای آزاد در آن عمل میکنند. آزمایش علمی نیست که در شرایط مشابه، نتیجۀ مشابه بدهد ـ تازه اگر بتوان در تاریخ از «شرایط مشابه» صحبت کرد. به همین دلیل نتایج این عمل قابل حدس میتواند باشد، ولی قابل پیشبینی نیست ـ برخلاف علم، لااقل علوم خالص.

 

این گروه و آن سخن

توضیح کمی مفصل شد، ولی فرصتی بود برای طرح مسئله ای که بدیهی نیست و بی اهمیت هم نیست. حال باید دید که چرا پهلوی طلبان سراغ ترتیب چنین گفتاری رفته اند.

دلیل اول و بارز این است که میخواهند کار سیاسی بکنند و ایدئولوژی ندارند و لازم دارند. نقطه ضعف ثابت حکومتهای اتوریتر، ضعف ایدئولوژی است و اینها هم محتاجند و گرفتار. معمولاً ساختن و ادارۀ ایدئولوژی کار گروه های روشنفکری است و سلطنت طلبان، همیشه از این بابت در مضیقه بوده اند و اصولاً هم به روشنفکران نظر خوشی نداشته اند. از روز اول، کارشان با استخدام افرادی گذشته که خود اساساً طرفدار افکار اتوریتر نبوده اند. دورۀ رضا شاهی، مشروطه خواهان آماده به همکاری را جمع کردند، در دورۀ محمدرضا شاهی که آن افکار از مد افتاده بود، به اقتضای روزگار، دست به دامن مارکسیستهای بازیافتی شدند و اسلامگرا ها. یعنی از همان ایدئولوژی های باب روز استفاده کردند ـ حتی در دل حزب رستاخیز. البته همۀ اینها از روشنفکر ستیزی پهلوی ها و پهلوی طلبان، چیزی کم نکرد. گفتار پر کینه شان را در بارۀ انقلاب اسلامی نیز همه میشناسیم.

این دست زدن به دامن «دانشمندان» که ظاهراً جای روشنفکران را گرفته اند، محصول ناتوانی در پرداختن گفتار مشروعیت بخش است و نداشتن پرسنل مناسب. حاصل این تصور باطل که اگر بقیه ایدئولوژی دارند، ما در عوض علم داریم که بسیار جدی تر است… مورد مارکسیستها را بالاتر عرض کردم.

اینکه به هر صورت اصل داستان سیاسی است، نه علمی و فنی و اینها روکش کار است، از روز اول هویدا بود و به مرور هویداتر هم شد. نه مخالفت این گروه با جمهوری اسلامی پنهان کردنی است و نه ارادتش به رضا پهلوی. شاید البته برخی اعضای ققنوس تصور کنند که دارند کاری بیسابقه میکنند و قرار است سیاست را علمی کنند و از این قبیل توهمات کودکانه، اینرا باید به حساب بی اطلاعیشان گذاشت. ولی باید بدانها یادآوری کرد که اولاً دارید در پی رضا پهلوی گام برمیدارید، دوم اینکه سخنانتان در بارۀ علمی کردن سیاست از بن غیر قابل قبول است و تازه اگر باشد ضد دمکراسی است. حاکمیت متعلق است به ملت ایران، نه به فقها، نه دانشمندان و نه هیچ گروهی از خواص. ملت مشورت میپذیرد، قیمومت خیر. مردم را نمیتوانید با این حرفها سیاه کنید.

۶ ژوئن ۲۰۱۹

این مقاله برای سایت ایران لیبرال است و نقل آن با ذکر ماخذ آزاد است

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)