انقلابی های جوانی که گمان میکنند سوژه های تاریخ ساز و رهایی بخشند ولی ابژه های می شوند تسخیر شده توسط قدرتی مرموز.

 

جلال آل‌احمد به درستی بیان می کند که انسان در مقابل داستایوفسکی احساس وحشت وحقارت میکند ،از این جهت که  او ذهن بی اندازه خلاق و پیچیده دارد.

 

کتاب تسخیرشدگان یک مصداق بارز از این گفته است که «ادبیات یک ملت درست ترین روایت از تاریخ آن ملت است».

 داستایوفسکی در این اثر با خلاقیت ویژه خود تصویر روشنی از شیوه مواجه روشنفکران روس با تفکرات مدرن غربی و فهم عمیقی از نیهلیسم روسی را به خواننده عرضه میکند و حتی پیش بینی از سرنوشت آن را.

 

این کتاب سیاسی ترین رمان #داستایوفسکی است که در آن گروهی از جوانان روشنفکر روس را درغالب یک انجمن مخفی به تصویر کشیده که قصد انقلاب دارند. جوانانی که عموما سوسیالیست ،ترقیخواه و بی خدا هستند.

 

اما چیزی که در این کتاب بسیار جالب  وآموزنده است تصویری که داستایوفسکی از آشفتگی و تناقضات  این گروه انقلابی نشان میدهد. گروهی که قرار است روسیه را کشوری مترقی و مردمان آن را به آزادی برسانند نگاهی از موضع بالا به اکثریت مردم دارند.آنها را احمق و ساده می دانند که باید به دست آنها به سمت انقلاب راهبری شوند. اما در جریان مبارزه خود تبدیل به انسان های بی اختیار می‌شوند  که ناچارند تنها بعنوان  مهره های در دست رهبران خود ایفای نقش کنند و به عبارتی اینها همان تسخیرشدگان رمان هستند.

 

 اوج این نگاه از بالا به مردم در کلام «شیگالوف» خود را نشان می دهد آنجا که می گوید طرحی برای فردای بعد انقلاب دارد طرحی که  برای تحقق یک سیستم  اجتماعی درجامعه  آینده، از یک ازادی مطلق شروع کرده و  به یک استبداد مطلق رسیده است و به گفته او این طرح که مبنای علمی دارد تنها راه رهایی روسیه است.

 

در طرح شیگالوف برای رسیدن به بهشت زمینی و ساختن انسان مدرن آینده باید جامعه را به دو دسته نامساوی تقسیم کرد یک دهم مردم باید برای سرنوشت نه دهم دیگر تصمم گیری کنند و« تشخص و فردیت آنها را از انها بگیرند تا با اطاعت کورکورانه  آنها را از شاهراه تحولات و تغییرات پی در پی به یک بیگناهی و صفا وپاکی که با بهشت زمینی تناسب دارند راهبری کنند» بسیاری این نگاه را بی شباهت به اندیشه های استالین نمی دادند.

 

در جریان حوادث رمان اتش سوزی بزرگی در شهر به وقوع می پیوندد و همچنین جنایات و حذف فیزیکی درون سازمانی مهمی اتفاق میافتد. جنایت درون تشکیلاتی که بهانه اصلی نوشتن رمان است . قصد ندارم به جزییات همه انها بپردازم ولی به اعتراف یکی از این جوانان انقلابی در انتهای رمان اشاره میکنم که وقتی در حضور بازجوها از دلایل این جنایات از او پرسیده می شود استدلال رهبر گروه اش را این چنین تشریح میکند.

«برای به لرزه در آوردن تمام پایه های اجتماع -با نقشه ای منظم و مرتب- تا مردم جرات و شهامت خود را از دست بدهند و هرج و مرج همگانی به وجود آید، پایه های اجتماع که به لرزه درآمد اجتماع بیمار ،ناتوان ،بی بندوبار و بی ایمان می گردد و آماده می شود که سخنان ما را بپذیرد و آنگاه مطیع و فرمانبردار ما خواهد شد و پرچم انقلاب به کمک شبکه ها بر افراشته می شود»

 

لحظه خودکشی کلریف نقطه اوج رمان در به تصویر کشیدن انسان های تسخیر شده است.

 

بعد از اینکه پیوتر  رهبر انجمن مخفی با حربه ترس ، اعضای گروه را علیرغم میلشان، مجاب به کشتن عضو سابق انجمن -کاتوف -می‌کند. به سراغ  کریلوف می رود تا او را که عقاید خاصی در مورد خودکشی دارد مجاب کند تا قتل را برعهده بگیرد و بعد خودکشی کند.

 

کلریف دانشجوی است که با روبرو شدن با افکار مدرن غربی به این نتیجه می رسد که «خدا وجود ندارد ولی هست». منظورش این است که ترس از خدا که در نهاد بشر است دارد خدایی می‌کند نه خود خدا ،و اگر انسان بر این ترس غلبه کند انسان خود خدا می شود.

 

به گفته کلریف انسان به زندگی علاقه دارد چون از مرگ می ترسد و اگر روزی زندگی کردن و نکردن برای او یکی شود و جرات خودکشی داشته باشد او خدا شده است.

 

پیوتر به نزد او می رود و بر مبنی افکار کلریف ،او را مجاب می‌کند که هم اکنون خودکشی کند و نامه ای بنویسد و قتل را برعهده بگیرد.کلریف ابتدا مقاومت می کند ولی بعد از مدتی بحث و جدل با بی علاقگی  قانع می شود.چون پوچی در اون نیروی برای عمل و مقاومت باقی نگذاشته است.نامه ای می نویسد و قتل را به عهد می گیرد و پیوتر از او می خواهد در انتهای نامه بنویسد زنده باد جمهوری.

 

داستایوفسکی به زیبای انسانهای را به تصویر می کشد که به تمام معنی پوچ و بی اراده شده اند و ملعبه دست قدرتی دیگر می شوند انسانی که میخواست خدا شود اکنون هیچ نیروی در خود ندارد جز نیرو نفی و ویرانگری .

 

کلریف با اسلحه به اتاق می رود پیوتر مدتی صبر می کند تا او به خود شلیک کند اما اتفاق نمی افتاد،ناچار به درون اتاق می رود.کلریف آخرین نافرمانی خود را از روی خشم و غریزه انسانی با موجودی که می‌خواهد بر او فرمان براند نشان می‌دهد و به پیوتر حمله میکند و او را زخمی می‌کند پیوتر از خانه بیرون می رود و چند قدم آن طرف تر صدای گلوله را میشنود کلریف به زندگی خود پایان میدهد. انقلابی تسخیرشده دیگری تن به جنایت می دهد این بار بر علیه خود.

 

داستایوفسکی دلیل این نیهلیسم و پوچی را از زبان کاتوف مقتول به ما می گوید.این بخش از صحبت های کاتوف بسیار زیبا است او در این دیالوگ با یکی از اعضای انجمن مخالفت خودش را با آنها با بیان ایده خدا  (حقیقت مطلق) برای هر ملت بیان می‌کند.«هدف هر جنبشى در باطن هر ملتى و در هر دورانى هستى و زیست اش،فقط و فقط جستجوى خدا است.خدایى که مختص همان ملت باشد و مانند یک خداى واقعى و واحد به او ایمان آورد.خدا شخصیت مجسم تمام افراد یک ملت است. تمام ملت ها یا تعداد زیادى از آنان هرگز یک خدایى مشترک نداشته اند؛هر کدام ، خدایى مختص بخودشان را دارند.هنگامى که خدایان میان چند ملت مشترک باشند، این علامت انحطاط و زوال است.وقتى که ملت ها خداى مشترک داشتند میمیرند و با آنها اعتقاد بخدا و هم چنین خود ملت ها هم میمیرند.هرچه بیشتر خداى یک ملت مختص آن ملت باشد.آن ملت قویتر است.هرگز دیده نشده است که ملتى مذهب نداشته باشد، یعنى بدون تمیز و تصور ذهنى خیر و شر باشد .هر ملتى در باره این دو موضوع ، تمیز و تصور ذهنى مخصوص بخودش را داراست.هنگامى که این تمیزى و تصور ذهنى بین تعداد زیادى ملت ها مشترک شد، ملت ها میمیرند و آنگاه حتى تمیز خیر و شر از بین میرود و نابود میشود»

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)