سوسیس سیب زمینی آب پز با سوس کچاپ

صندلی را که جلوی میز تحریر بود به آرامی به وسط اتاق هل داد، چرخهای صندلی خیلی نرم حرکت میکرد و وزن صندلی حس نمیشد. با دقت آنرا در نقطه ای قرار داد  که جسد کاملا  در دیدش قرار بگیرد، کاپشن چرمی مشکی اش را بیرون آورد و روی پشتی صندلی قرار داد، خودش را در صندلی رها کرد، تکیه اش را به پشتی بلند صندلی داد، نرمی چرم را درکِتفهایش حس کرد، خودش را کمی جا بجا کرد تا پوشش چرمی صندلی قالب تنش شود و احساس راحتی کند. نفس عمیقی کشید، احساس کرد خستگی از تنش بیرون رفت. سیگاری روشن کرد، پوک عمیقی به آن زد، دود تا اعماق ریه اش نفوذ کرد، سعی کرد مثل دوران جوانیش دود را حلقه ای بیرون بدهد و مسیر حرکت دود را دنبال کند، ولی مهارت گذشته را در این کار دیگر نداشت. در سکوت حاکم بر اتاق با آرامش کامل سیگارش را با لذت  تا به آخر کشید و در تمام این مدت جسد را  که کف اتاق با چشمانی از حدقه بیرون زده به او خیره شده بود، نگاه میکرد، شاید اولین بار بود که در این چشمها حسی انسانی میدید، متحیر به دنیا نگاه میکرد بی آنکه بداند چه اتفاقی افتاده است. هوا ابری بود و نور یکدست و بی رمقی که از پنجره به داخل نفوذ کرده بود،  رنگ پریدگیِ صورت بی روح او را در زمینه پارکتهای قهوه ای کف اتاق به جلوه ای از خاکستری متمایل به آبی خفیف تبدیل کرده بود. با انگشت  سبابه عینکش را در روی بینی جابجا کرد، چشمهایش را روی هم گذاشت تا سنگینی پلکهایش را حس کند تا خستگی از چشمهایش بیرون بیاید.دستی به صورتش که پیش از ظهر با دقت اصلاح کرده بود کشید و از اینکه خیلی صاف و یکدست صورتش را تراشیده بود احساس خوش آیندی به او دست داد. با خودش گفت ای کاش ادکلن هم زده بودم، ولی از آنجا که میدانست او شامه ای بسیار حساس دارد از اینکار صرف نظر کرد تا نتواند حضورش را هنگام ورود به خانه بو بکشد. به آرامی از جایش بلند شد، با دو انگشت سبابه و اشاره شاه رگ گردن را لمس کرد مطمئن شد او مرده است. تلفن همراه را از جیب کاپشنش بیرون آورد و شماره پلیس را گرفت، صدای زنانه ی دستگاه خودکار مرکز خدمات گفت شما با مرکز خدمات ضروری تماس گرفته اید، چند لحظه صبر کنید و بلافاصله یک مامور زن با صدائی آرام پرسید: مرکز خدمات ضروری به چه کمکی نیاز دارید؟. من می خوام یک قتل را گزارش بدهم، من همسر سابقم را کشتم. در کمال خونسردی با واژگانی شمرده خودش را معرفی کرد و آدرس محل سکونت همسر سابقش را که قتل در آنجا رخ داده بود به مامور پلیس داد و اضافه کرد که در همانجا منتظر آنها میماند. سیگار دیگری روشن کرد، به آشپزخانه رفت و لیوانی را که روی میز بود شست ، کمی صبر کرد تا آب کاملا خنک شد و لیوان را پر کرد. صدای آژیر پلیس توجه اش را جلب کرد، به طرف پنجره رفت ، از طبقه سوم ،خیابان جلوه دیگری داشت، یک آمبولانس جلوی در ورودی ایستاد و به دنبالش دو ماشین پلیس پارک کردند. خدمه آمبولانس به سرعت برانکارد را بیرون آوردند و به دنبال پلیس وارد ساختمان شدند. روی صندلی نشست ، لیوان آب را لاجرعه سر کشید، پک عمیقی به سیگارش زد که دو مامور پلیس وارد آپارتمان شدند و مستقیم به سمت او آمدند. 

در ماشین پلیس که نشست، مردمی که نظاره گر بودند نظرش را جلب کرد. در اداره پلیس مدارک هویتش را گرفتند و او را به سلول انفرادی راهنمائی کردند، مامور پلیس قبل از اینکه در سلول را ببندد پرسید چیزی لازم داری؟ نه چیز خاصی لازم ندارم فقط یک وکیل. دقیقا پنج سال پیش بود در چنین روزی که  در شهرداری قبرس با او ازدواج کرد، روز ازدواج را فتانه انتخاب کرد که همان روز تولدش بود. او دقیقا در پنجمین سالگرد ازدواجشان و تولد پنجاه سالگی فتانه او را کشت. نمیدانست چه مدتی باید در سلول انفرادی باشد، ولی این مساله اصلا برایش مهم نبود، هیچ علاقه ای نداشت که با آدمهای دیگر روبرو شود ، در سلول انفرادی احساس آرامش میکرد. احساس کرد که خسته است، روی تخت دراز کشید ، حس کرد که تشک تخت به اندازه کافی راحت نیست، بالش را جابجا کرد، سرش را روی بالش گذاشت. سقف کاملا سفید بود با لامپی گرد درست در وسط آن که حباب سفید رنگش نور را ملایم میکرد و تیزی نور مستقیم را نداشت.  با خودش گفت چقدر سقف اینجا بلنده. حتما امشب در اخبار ساعت هفت شب گزارش مفصلی از قتل یک زن ایرانی که توسط شوهر سابقش کشته شده است در تلویزیون پخش میکنند. حتما خبر قتل روی خروجی سایتهای مختلف روزنامه ها و سایت های خبری همین الان نظر خیلی ها را جلب کرده و حتما گروه های فمینیست و انجمن های مختلف حمایت از زنان ،همین امشب اعلامیه میدهند و خواهان حمایت بیشتر پلیس از زنانی که از خاورمیانه می آیند میشوند. بدون شک احزاب نژاد پرست این قتل را پیرهن عثمان میکنند و خواهان منع پذیرش پناهندگان به سوئد خواهند شد و تا مدتها خبر داغ رسانه ها خواهد بود، ولی برایش اصلا مهم نبود. در تمام مدتی که فتانه در ایران منتظر بررسی تقاضای اقامتش بود هر شب با او در تماس بود که مبادا در مدتی که پرونده الحاق خانواده در جریان بود تنهائی و دوری او را دلسرد کند. هر شب به محض اینکه به خانه می آمد با او تماس میگرفت و گزارش میداد که پرونده در چه مرحله ای قرار دارد، هر شب چندین ساعت از طریق اسکایپ با هم او صحبت میکرد، فکر میکرد بالاخره بعد از سالها کسی را پیدا کرده است که در کنار هم   پیر خواهند شد، با او خانه ای را که هیچ وقت در این سالهای طولانی مهاجرت نداشته است خواهد ساخت، خانه ای که هر روز با پایان کار دلتنگ آن شود، خانه ای که در آن آرامشی را که همیشه به دنبالش بوده است به دست بیاورد. در رویاهایش فکر میکرد یک همسفر، یک رفیق راه یک همدم و مونس جان پیدا کرده است و چند سال دیگر که باز نشسته شد با هم دور دنیا را خواهند گشت. یک هفته بعد از اینکه سند ازدواج را امضاء کردند فتانه به ایران بازگشت تا منتظر سیر مراحل قانونی برای الحاق خانواده باشد. دو روز از ورودش به ایران میگذشت که در جلوی دوربین اسکایپ با چهره ای تکیده و غمگین گفت که کارش را از دست داده است و فقط توان پرداخت دو ماه از هزینه های زندگی اش از جمله وام خانه اش را دارد ،علی حتی یک لحظه هم شک نکرد که این وظیفه او به عنوان شوهر است که هزینه های زندگی همسرش را تامین کند و بلافاصله شماره حساب بانکی او را گرفت و ماهانه یک سوم در آمدش را به حساب او واریز کرد. در تمام مدت یک سالی که بررسی پرونده طول کشید او خود را از نظر مالی در مضیقه قرار داد که مخارج همسرش را تامین کند. هر چند گاه گداری این سوال برایش پیش می آمد که چرا فتانه دنبال یک کار موقت نمیرود که کمک هزینه زنگی اش باشد؟ به ویژه اینکه برای کسی که فارغ التحصیل دانشگاه تهران است و به گفته خودش بیش از ۱۷ سال برای شرکتهای معتبر کار کرده است پیدا کردن کار نباید زیاد مشکل باشد، ولی همیشه با این توضیح که به خاطر موقت بودن پیدا کردن کار دشوار است خودش را راضی میکرد.

 برای پلیس پرونده دشواری نبود، قتلی رخ داده بود و قاتل خودش پلیس را خبر کرده بود و در محل قتل مانده بود تا پلیس او را دستگیر کند، احتمالا تا چند ساعت دیگر وکیلش می آید و بازجوئی به صورت رسمی شروع خواهد شد. میز کوچک چوبی که احتمالا از تولیدات “ایکه آ”) (IKEAبود و یک صندلی چوبی در روبروی تختی که روی آن دراز کشیده بود، خیلی شبیه میزی بود که در آشپزخانه اش داشت و او را به یاد اولین شبی انداخت که از فرودگاه فتانه را با تاکسی تا خانه آورد. پس از یکسال دوندگی اجازه الحاق خانواده صادر شد، پاسی از نیمه شب گذشته بود که او وارد فرودگاه شد. بیش از یکساعت با دسته گلی در دست منتظر ورود او شده بود، چه امیدهائی در دل داشت برای یک زندگی مشترک. ساعت تقریبا دو صبح بود که به خانه رسیدند و همان شب اولین جرقه های تردید در دلش زده شد. عروسش که تازه از راه رسیده بود تا طلوع خورشید به تمیز کردن آشپزخانه مشغول بود و تمامی ظروف را در محلول وایتکس شست، تنها چیزی که برایش مهم نبود، بودن با همسرش بود. با این حال خودش را دلداری داد که احتمالا وسواس دارد و رفع میشود، به یاد آورد که مادرش وسواس داشت ولی به تدریج و با مرور زمان وسواسش از بین رفت و حتما این اتفاق برای همسر او نیز خواهد افتاد، تقریبا مطمئن بود که در محیط آرامی که برای همسرش مهیا خواهد کرد به زودی در کنار همدیگر زندگی مشترک بسیار خوبی را خواهند داشت، به ویژه که هر دوی آنها در سنی بودند که تجربه های بسیاری در زندگی آموخته بودند. بدون شک زنی که چندین سال در تهران مستقل زندگی کرده است و بیش از ۱۷ سال تجربه کاری با شرکتهای بزرگ خصوصی را دارد در کوله بار زندگی اش آنقدر تجربه هست که بتواند خود را با محیط جدید وفق دهد و برای اولین بار زندگی مشترکی را آغاز کند. برای اولین بار! چرا این پرسش را که چرا زنی با گذشت بیش از چهل سال از زندگیش هرگز ازدواج نکرده است در آغاز آشنائی زیاد جدی نگرفت؟

 در سلول باز شد و دو پلیس تنومند و بلند قد وارد سلول شدند و از او خواستند که همراهشان برود. وقتی از جایش بلند شد در کنار آنها احساس کرد که چقدر کوچک و بی دفاع است، یکی از پلیسها زن بود و احساس کرد سینه های بزرگش مثل پتک بالای سرش ایستاده است، با دقت چهره او را برانداز کرد، هیچ آرایشی نداشت و چشمهای آبیش در صورت رنگ پریده اش محو شده بود. پلیس دیگر مرد جوانی بود با بدنی ورزیده و صورتی استخوانی که چشمهای مایل به قهوه ای داشت. با خودش گفت شاید من جانی خطرناکی هستم که دو پلیس تنومند باید مرا همراهی کنند. او را به اتاق کوچکی که میز چوبی مستطیل شکلی در وسط آن بود راهنمائی کردند و با اشاره تنها صندلی را که در طرف راست میز خالی بود به او نشان دادند و او در کنار مردی شاید ۴۰ ساله ،که کت و شلوار و کراوات بسیار شیکی به تن داشت و  یک کیف چرمی قهوه ای در کنار صندلی اش بود نشست.یک لحظه فکر کرد که این کیف باید خیلی گران قیمت باشد و به مرد میان سالی که روبرویش نشسته بود نگاه کرد که موهایش را یک دست با ماشین کوتاه کرده بود و ریشهای زبر او در صورت استخوانی اش از او چهره خشنی ساخته بود و در کنارش زن درشت هیکلی که پیرهن سفید  مردانه به تن داشت با خودکاری که روی میز بود بازی میکرد، موهای خرمائی رنگ پر پشتی داشت که پشت سرش جمع کرده بود، چشمهای آبی و ریزش در صورت گوشت آلودش گم شده بود و آرایش کم رنگی مثل رنگ گچ،صورتش را شکل بازیگران تاتر کابوکی ژاپنی کرده بود. مثل این بود که ماسکی به صورت داشت تا احساسش را در چهره اش بروز ندهد.مرد میانسال خودش و زنی را که در کنارش بود مسئولین بازجوئی از او معرفی کرد. مردی که کیف چرمی داشت خودش را وکیل معرفی کرد و اضافه کرد که مسئولیت او این است که مراقب باشد که حقوق قانونی او رعایت شود و همه چیز طبق قانون پیش برود.اجازه نداد که بازجو ها حرفشان را ادامه بدهند، از وکیلی که آمده بود تشکر کرد و سپس رو کرد به بازجو ها و گفت: من امروز دقیقا ساعت پنج و ۳۲ دقیقه همسر سابقم را طبق برنامه قبلی در آپارتمانش با زدن ضربه به سرش و بعد با فشردن گلوی او خفه کردم و در لحظه ارتکاب جرم کاملا در صحت عقلی بودم و آزادانه انتخاب کردم که او را بکشم و هیچ کس دیگری در این جرم شریک من نیست، حرف دیگری هم ندارم. به هیچ سوال دیگری جواب نداد و وکیلی هم که در آنجا حضور داشت تائید کرد که که مجرم همکاری لازم را با پلیس انجام داده است و مجبور نیست به بقیه سوالها پاسخ دهد. چشمهای زن بازجو انگار ریز تر شد، علی حس کرد موجی از تنفر از آن دو چشم ریز به سویش شلیک شد. پس از بازجوئی به جرم قتل عمد بازداشت شد و به سلول انفرادی فرستاده شد تا فردا  به دادگاه برود و بقیه کارها با حکم دادگاه مراحل قانونی خود را طی کند. بازگشت به سلول انفرادی برایش آرام بخش بود، به هیچ وجه حوصله حرف زدن با کسی را نداشت دوست داشت تنها باشد، تنهائی در سه سال گذشته بهترین مونس او بوده است، آرامشی که بعد از صدور حکم طلاق به دست آورد به او این فرصت را داد که در خلوت خود با خودش گفتگو های طولانی داشته باشد تا شاید دریابد چه شد که بعد از سالها زندگی مجردی پس از جدائی از همسر اولش مرتکب بزرگترین اشتباه در زندگی اش شد و یک موجود شیاد را که فقط به خاطر به دست آوردن اقامت در سوئد و سوء استفاده مالی به او ابراز عشق کرده بود به زندگی خود راه داد؟ چرا فریب خورد؟ این پرسشی بود که همیشه برای خودش در این سالها تکرار کرده بود. 

همه چیز از یک سلام از روی ادب آغاز شد، ای کاش هرگز دنبال دوست دوران دبیرستانش ، حمید را، که چندین سال با هم یار غار بودند  نگرفته بود و هر گز او را در فیس بوک پیدا نکرده بود،برقراری ارتباط با حمید در فیس بوک او را در ارتباط با بقیه اعضای خانواده حمید قرار داد که در میا ن آنها، فتانه خواهر کوچک حمید نیز بود. سی سال بود که هیچ خبری از آنها نداشت و تصویری که در ذهنش بود متعلق به سالهای قبل از انقلاب بود. فتانه دختر کوچک خانه بود و کلاس چهارم یا پنجم دبستان و حالا خودش را متخصص ارشد در یک شرکت خصوصی معرفی میکرد. در معرفی خودش در فیس بوک، تصویری از یک زن روشنفکر و دانشمند  را ارائه میداد که فارغ التحصیل دانشگاه تهران در رشته شیمی است و به مسائل پیرامونش و حقوق زنان نیز اهمیت میدهد. شاید همین چهره روشنفکر مابانه او بود که علی را جذب کرد، به ویژه تصویری که علی در ذهنش از برادر فتانه داشت تصویری بود از یک روشنفکر انقلابی که چندین سال هم زندان کشیده بود و تا مرز اعدام هم پیش رفته بود. شاید اشتباه او از همین جا آغاز شد که فراموش کرد سی سال از آن روزگار گذشته و آدمها تغییر کرده اند و زندان خیلی آدمها را عوض میکند شاید هم عوض نمیکد بلکه تنها ذات آدمها را عیان میکند. تنها فکری که به ذهنش نمیرسید این بود که دوست چندین ساله اش امروز به موجود حقیری تبدیل شده باشد که برای رسیدن به هدفش حاضر باشد چشمهایش را ببندد و پا روی سر هر کسی بگذارد تا آنچه را که می خواهد به دست بیاورد. آنچه که از خانواده آنها به خاطر داشت مربوط به سالهای نو جوانیش بود، روزهائی که آزادانه به خانه آنها رفت و آمد میکرد. به عنوان یک وظیفه اخلاقی به منزل پدر حمید زنگ زد و از روی ادب حال و احوال آنها را پرسید و زمانی که مادر حمید، راضیه خانم که در سی سال گذشته به یک زن مومنه تبدیل شده بود پرسید چرا ازدواج نمیکند به شوخی گفت برای اینکار ها دیگر پیر شده است و تعریف و تمجیدهای او را در رابطه با مجرد بودن فتانه و داشتن آپارتمان در بهترین نقطه تهران و شغل عالی در یک شرکت خصوصی و…همه را به حساب دلخوشی های مادر خوش قلبی گذاشت که از موفقیت دخترش شاد بود. حتی برای یک لحظه این فکر که او دارد برای دختری که روی دستش مانده بازار یابی میکند از ذهنش خطور نکرد. تصور اینکه این بانوی مومنه خوش قلب نیت دیگری از این همه تعریف و تمجید از دخترش داشته باشد به هیچ وجه برایش قابل تصور نبود. دوستان علی وقتی خبر ازدواج او را شنیدند متعجب شدند، هیچکس فکر نمیکرد که علی پس از ۱۵ سال زندگی مجردی که خیلی ها به او قبطه میخوردند تن به ازدواج بدهد. در سه سال گذشته به این معما که چگونه یک شارلاتان دروغگو توانست او را فریب بدهد خیلی فکر کرده بود و زمانی که دیگر مطمئن شد همه چیز از روزنخست یک برنامه ریزی موذیانه برای فریب او بوده است ذهنیتش نسبت به خیلی از ارزشها دگرگون شد. واژه هائی چون اعتماد، رفاقت،صداقت و…. بسیاری دیگر که برای او در روابط دوستانه ارزش محسوب میشد به یکباره واژگونه شد. این دومین باری بود که در صحت تمامی اصولی که به آنها باور داشت شک میکرد. اولین بار این تجربه را بعد از انقلاب به دست آورد، زمانی که بسیاری از آدمهائی که میشناخت روز بعد از انقلاب ماسک های دروغین را از چهره بر گرفتند و چهره زشت و درنده خوئی را که در پس پشت نقاب ادب پنهان کرده بودند در عربده های جنون آمیز به نمایش گذاشتند و با پاشیدن گرد مرگ زندگی را برای همگان به کابوسی وحشتناک تبدیل کردند. سه سال زمان لازمی بود که گذشته را به گونه دیگری تفسیر کند و طرز فکری را که در مهاجرت از جامعه اسکاندیناوی آموخته بود با طرز فکر ایرانی تعویض کند تا بتواند از این کلاه بزرگی که سرش گذاشته بودند رمز گشائی کند. سه سال زمان لازمی بود که در خلوتش گذشته را از اولین روز آشنائی مرور کند، جملاتی را که گفته شده بود به خاطر بیاورد و تفسیر جدیدی از آنها بیابد. بعد از سه سال دیگر هیچ شکی نداشت که همه چیز از روز نخست یک کلاهبرداری برنامه ریزی شده بود.  حالا که با دقت به سیر پا گیری رابطه اش با او فکر میکند میبیند که او چه موذیانه و به موقع کارتهایش را بازی کرده بود. در اولین روزها با یاد آوری خاطراتی که از گذشته در ذهنش داشت علی را به روزهای خوش نو جوانی برد و همین که او در آن زمان با دقت حرکتهای دوست برادرش را زیر نظر داشته است شوق خاصی در علی ایجاد کرد. در روزهای بعد صحبت از بقیه اعضای خانواده شد و عزیزانی که در این سالهای مهاجرت علی از دست داده بود و چند روز بعد فتانه نامه ای بسیار شاعرانه و زیبا در وصف زندگی و مرگ برای علی فرستاد، نامه ای که متن اصلی آن را از اینتر نت کپی کرده بود و با تغییراتی جزئی آنرا با شرایط زندگی علی تطبیق داده بود. چندین سال زندگی در مهاجرت در زندگی علی یک خلاء عاطفی به وجود آورده بود، به ویژه در سه سال گذشته سه تن از عزیزانش را از دست داده بود بی آنکه توانسته باشد با آنها خدا حافظی کند، پدرش اولین کسی بود که از دست داد و هنوز غم پدر از دلش بیرون نرفته بود که مادرش با فلصله یکسال پس از مرگ پدر فوت کرد، اندوه مادر در راه التیام بود که برادر بزرگش ناگهانی در اثر خونریزی مغزی همه را ترک کرد. انباشته شدن اندوه از دست دادن عزیزان بی آنکه فرصتی برای التیام آنها داشته باشد، خلاء عاطفی را تشدید کرده بود و اینکه با کسی صحبت میکرد که گذشته او را به خوبی به یاد می آورد و اعضای خانواده اش را میشناخت و راجع به گذشته ای صحبت میکردند که برای هر دوی آنها آشنا بود این خلاء را پر میکرد و شاید همین مساله بود که علی احساس کرد کسی را پیدا کرده است که میتواند بقیه عمر را با او زندگی کند و دوران بازنشستگی اش را با او به سیر و سیاحت برود. به ویژه که او فرد تحصیل کرده ای بود و چندین سال مستقل زندگی کرده بود و خیلی زود میتوانست جذب جامعه جدید شود و با یکدیگر یک زندگی مملو از صفا و صمیمیت بسازند. با پیشینه ای که از خانواده او در ذهن داشت حتی یک لحظه هم به خودش اجازه نداد که فکر منفی در رابطه با خواهر دوست قدیمی اش بکند و لزومی نداشت که در صداقت و یکرنگی او تردید کند. در ذهن او فتانه خواهر حمید، دوست صمیمی اش بود، دوستی که به خاطر آرمانهای والای انسانی و سعادت بشریت تا پای چوبه اعدام هم رفته بود. بدون شک کسی که در چنین خانواده ای بزرگ شده باشد باید انسان دردمندی باشد و درد انسانهای دیگر را حس کند. در ذهن علی او زنی بود که میتوانست زندگی اش را پر از شور و نشاط کند. زندگی مجردی با تمام مزیت هائی که داشت گاه گداری جای خالی یک همسفر در آن حس میشد و این همان چیزی بود که علی در فتانه میدید یک همسفر. به زندانبان گفته بود که گرسنه است.

 برایش سوسیس و سیب زمینی آب پز آوردند و مامور پرسید اگر دوست ندارد ساندویچ سرد هم هست. از همان اولین روزی که در کمپ پناهندگی با  سوسیس سیب زمینی آب پز آشنا شد، این غذا به دلش نشست و همیشه آنرا با اشتها میخورد. طعم مایل به شیرین سوس کچاپ وقتی با سیب زمینی گرم مخلوط میشد زیر دهان مزه دلپذیری میداد. گوینده اخبار زنی میانسال بود که با اندوهی در صدایش خبر داد که امروز یک زن ایرانی توسط همسر سابقش در آپارتمانش به قتل رسید، تصویری از آمبولانس و خیابان محل وقوع قتل تصاویری بود که خبر را تکمیل کرد و گوینده ادامه داد که پلیس در حال تحقیق برای یافتن انگیزه این قتل است.این زوج سه سال پیش جدا شده بودند. با دقت تکه کوچکی سوسیس را با کارد برید، چنگال را به آرامی در آن فرو کرد و آنرا خوب در کچاپ گرداند که کاملا با سوس پوشانده شود، طعم سوسیس اینطوری خیلی به دلش مینشست و همیشه قبل از اینکه سوسیس را کاملا جویده باشد یک تیکه سیب زمینی گرم هم به آن اضافه میکرد. به خودش گفت سوسیسهای اینجا واقعا حرف نداره. در اولین ماه های زندگی با فتانه همیشه برای رعایت حال او در مورد غذا عقب نشینی میکرد و همه چیز را به فتانه واگذار میکرد، همیشه با خودش این استدلال را میکرد که باید وقت داد تا به تدریج با شرایط زندگی در یک کشور جدید دمساز شود. یک روز در سرمای سخت زمستان به کپنهاک رفت تا از قصابی ترکها گوشت با ذبح اسلامی بخرد هر چند برای او نوع ذبح هیچوقت اهمیت خاصی نداشت ولی به خاطر فتانه این کار را کرد. تمام تلاش خود را میکرد که حسن نیت خود را نشان دهد، چرا که باور داشت میتواند یک زندگی مشترک را سامان دهد. تمام تلاشش را میکرد که فتانه احساس راحتی کند تا بتواند به تدریج خودش را با جامعه جدید وفق دهد، ولی همیشه حس میکرد تلاشهایش با واکنشهای منفی و حالت طلبکارانه از سوی فتانه روبرو میشود. همیشه خودش را با این توضیح که مساله اختلاف فرهنگی است دلداری میداد و امیدوار بود که همه چیز به تدریج تغییر خواهد کرد. توجیهی که برای خودش داشت این بود که سی سال زندگی در اروپا و دوری از ایران علت اصلی اختلاف فرهنگی آنهاست و این مساله گذرا است. نگهبان در سلول را باز کرد، ظرف غذا را برداشت و توضیح داد که امشب را باید در همین سلول بماند و یک نگهبان تمام شب در نزدیکی سلول هست. از نگهبان تشکر کرد و پرسید اگر ممکنه یک قهوه براش بیاره که نگهبان هم قبول کرد. معمولا اهل قهوه نبود و هنوز هم مثل ایران عاشق چائی بود ولی میدانست که سوئدی ها فرهنگ چای دم کردن ندارند و یک چیز عجیب غریبی به اسم چائی می آورند که به لعنت خدا هم نمی ارزد برای همین ترجیح میداد قهوه بخوره، چون مطمئن بود سوئدی ها قهوه شناسند و قهوه ای که میارن حتما خوش طعم خواهد بود به خصوص با شیر و شکر عالی میشه. برای یک لحظه تعجب کرد از اینکه  در این مدت سی سالی که مهاجرت کرده چه قدر تحت تاثیر فرهنگ سوئد قرار گرفته و بسیاری از ارزشهائی را که روزی برایش مقدس بود به دور ریخته و حتی بسیاری از عادتهای سوئدی را نیز در زندگی روزمره اش وارد کرده است. آنچه که بیش از لذت بردن از طعم قهوه با شیر در مهاجرت کسب کرده بود، طرز فکر سوئدی ها بود و نگاهی که آنها به زندگی و انسان داشتند. در مهاجرت آموخت که احترام به آزادی فردی آن گوهر نایابی است که در فرهنگ ایران یافت نمیشود. چه اهمیتی دارد که همسایه من به کدام حزب سیاسی رای میدهد و یا به کدام خدا ایمان دارد یا اصلا ندارد؟ و اگر همجنس گرا است به من چه ربطی دارد و یا اگر زن همسایه ام معشوقه دارد به دیگران چه مربوط. شرط اصلی این است که در زندگی خصوصی همدیگر دخالت نکنیم، هر کس به عنوان فرد آزاد است آن چنان که دوست دارد زندگی خصوصی خود را شکل دهد.

 با همین دیدگاه بود که وقتی چند ماه پس از آشنائی از طریق اسکایپ و صحبت های طولانی یک شب فتانه به او گفت که هنوز باکره است او اصلا ذوق زده نشد و حتی غمگین شد و با صراحت به فتانه گفت که از این بابت متاسف است. فتانه کمی جا خورد، چون انتظار داشت که این خبر باعث خوشحالی علی شود. همان شب به فتانه گفت باکره بودن در اواسط چهل سالگی یعنی محرومیت از یکی از طبیعی ترین لذتهای غریزی در مدتی بسیار طولانی. خوب به یاد داشت که همان شب بعد از اینکه مکالمه را قطع کرد با خودش فکر کرد که این یک دروغ است و فتانه برای حفظ آبرو این دروغ را گفته است و حتما قبل از ازدواج برای دوختن پرده اقدام خواهد کرد. دچار نوعی تردید شد، از سوئی فکر میکرد ازدواجی که با یک دروغ آغاز شود در واقع با توهین به شعور آدم آغاز میشود، ولی از طرفی فتانه هیچ وقت رسما ازدواج نکرده است و برایش مهم است که  آبروی خود و خانواده اش را  حفظ کند. هر چند گاه گداری این پرسش در ذهنش جرقه میزد که چرا زنی با شرایط فتانه هرگز ازدواج نکرده است؟ اما گوئی از خودش شرمنده میشد و این پرسش را از حافظه اش پاک میکرد، همواره سعی میکرد که یک دلیل قانع کننده برای دروغها و شعبده بازیهای فتانه پیدا کند، هرگز فکر نمیکرد که او یک  شیاد است. در قبرس فتانه در برقراری رابطه جنسی پیش قدم شد و علی متوجه شد که این باکره مقدس، نه تنها در رابطه جنسی مبتدی نیست بلکه مهارتش در همبستری نشان میداد که او زنی است کار کشته با تجربیات فراوان. در همانجا بود که با حالتی دو پهلو از فتانه پرسید که آیا مطمئن است باکره است که فتانه عصبانی شد و گفت من پرده بکارتم حلقوی است و به راحتی پاره نمیشه، و در لحن گفتنش این پیغام نهفته بود که در این مورد جای شک و شبهه نباید باشد. فتانه آنقدر پول پرست بود که ترجیح داده بود هزینه دوختن پرده را با یک دروغ صرفه جوئی کند. با این حال برای فتانه خیلی مهم بود که همه باور کنند که او در زمان ازدواج باکره بوده است و باکره بودن خود را به بخشی از معرفی خود به دیگران تبدیل کرده بود. برای کسانی که برای اولین بار با او آشنا میشدند خیلی عجیب بود که زنی بدون مقدمه برای آنها توضیح می داد که شب عروسی اش باکره بوده است. در همان یک ماه اول یعنی زمان ماه عسلشان متوجه شد که فتانه شدیدا در رابطه جنسی تحت تاثیر فیلمهای پورنو است و نه تنها نیازی به برقراری یک رابطه لطیف و عاشقانه ندارد بلکه شدیدا سلطه گراست با گرایشهای شدید سادیستی، تحقیر کردن، به کار بردن حرفهای رکیک و فرمان دادن در حین همبستری شیوه هائی بود که فتانه استفاده میکرد.هر چه زمان میگذشت فتانه چهره واقعی خود را بیشتر نشان میداد، برای علی قابل تصور نبود که بتواند به این رابطه ادامه دهد، چرا که به تدریج میتوانست مرزهای آزار و اذیت از کلامی به جسمی کشانده شود. میتوانست کار به آنجا بکشد که فتانه با شلاق در هیبت زن گربه ای وارد اتاق خواب شود و از او بخواهد که پاهای او را ببوسد.این دیگر یک مشکل فرهنگی نبود، بلکه مشکلی جدی در یک رابطه زناشوئی بود.

 احساس کرد بند ساعتش مچ دستش را فشار میدهد، آنرا باز کرد و طبق عادت همیشگی جای بند را روی مچ دستش ماساژ داد و دوباره ساعت را بست، بیست دقیقه به یازده بود، معمولا در این ساعت به تخت میرفت و با خواندن مقاله ای یا کتابی خودش را مشغول میکرد تا خوابش ببرد، در تخت دراز کشید و خواست به خودش بقبولاند که راحت بخوابد واصلا به چیزی فکر نکند. به محض اینکه چشمهایش را بست دو چشم از حدقه در آمده فتانه در ذهنش نقش بست، با یک جست از تخت بیرون پرید، نفسش به سختی در می آمد، احساس کرد که وزنه سنگینی روی سینه اش نشسته و دارد خفه میشود. تلاش کرد که راست به ایستد و نفس عمیق بکشد، با چند نفس عمیق توانست به حالت عادی برگردد. برای چند لحظه دچار وحشت شد، تصور نمیکرد که دچار چنین حالتی شود، مطمئن بود مرگ حق فتانه است و وجدانش را قانع کرده بود که این یک قتل نیست بلکه پاک کردن جامعه از وجود یک ویروس کشنده است. ویروسی که گویا قصد ندارد او را راحت بگذارد. لبه تخت نشست و سرش را در میان دو د ستش محکم نگه داشت، فکر کرد که ممکن است دیوانه شود، فکرهایش را با صدای بلند به زبان می آورد. حقش بود کشته بشه، اون آدم نبود، یک شیاد بود یک شارلاتان که از اعتماد من سوء استفاده کرد و سه سال از بهترین سالهای زندگی مرا تباه کرد و همه این کار ها را حساب شده و طبق برنامه انجام داد. او  بد ترین تهمتها را به من زد، اوباعث شد که من از خانه خودم فرار کنم تا بتوانم در آرامش زندگی کنم، مرگ حق او بود، من در هیچ دادگاهی نمیتوانستم ثابت کنم که او یک موجود سادیست است که از آزار انسانهای دیگر لذت میبرد. مرگ حق او بود. قوی باش و اجازه نده که حتی پس از مرگش آرامش زندگی ترا بر هم بزند. آنقدر این حرفها را برای خودش تکرار کرد تا از فرط خستگی خوابش برد. 
صبح با صدای باز شدن در سلول از خواب بیدار شد. ساعت هفت بود و نگهبان برایش توضیح داد که ساعت هشت باید بروند دادگاه، برایش حوله آورده بود که دوش بگیرد و از او پرسید صبحانه چای می خواهد یا قهوه که دوباره قهوه را انتخاب کرد. چند دقیقه زیر دوش آب گرم بی حرکت ایستاد تا هر قطره آب را که روی بدنش میریخت حس کند. گرمی قطرات آب آرامش خاصی به او داد، دوست داشت ساعتها در زیر دوش آب بایستد. بخار را از آینه دسشوئی پاک کرد، چهره اش خسته به نظر میرسید، موهایش بیشتر سفید بود تا جو گندمی، به خصوص در پنج سال گذشته سپیدی موهایش رو به فزونی گذاشت. نگهبان برایش صبحانه آورد، عطر قهوه حالش را جا آورد، یک تکه نان، یک پاکت کوچک شیر، یک کره دقیقا مثل کره هائی که در رستورانها کنار چلو کباب میارن ، یک مربا در همان اندازه و یک تکه پنیر برایش آورده بود. با خودش فکر کرد این نگهبان راجع به من چه فکر میکند؟ از نگهبان تشکر کرد و با دقت نان را که از قبل برایش دو قسمت کرده بودند از هم جدا کرد روی آنها کره مالید و بعد مربا را روی یکی و پنیر را روی دیگری گذاشت. از همان اولین روزی که وارد سوئد شد لبنیات سوئد به دهانش خیلی مزه داد و این را خیلی زود از سوئدی ها یاد گرفت که نانهای مخصوص صبحانه را که کمی از توپ تنیس بزرگتر بود را باید از وسط با کارد به دو قسمت کرد. دیگر این یکی از عادتهایش شده بود که یک قسمت را با کره و پنیر و دیگری را با کره و مربا بخورد. با دستهای بسته، همراه با دو مامور پلیس راهی دادگاه شد، در ماشین پلیس که نشست احساس کرد که صندلی خیلی راحت و نرم است، برای اینکه سر صحبت را با مامورها باز کند پرسید که همه ماشینهای پلیس ولوو است؟ و مامور با لحنی خشک گفت که نمیداند. گویا فراموش کرده بود که او اکنون یک قاتل است، نه یک پرستار. در طول راه با دقت خیابانها ئی را که از آن عبور میکردند به خاطر میسپرد، شاید تا ۱۵ سال دیگر این فرصت را که این خیابانها را ببیند به دست نیاورد. قبل از اینکه برای کشتن فتانه برنامه ریزی کند و یا به زبان پلیسی نقشه قتل را بکشد، قانون را در رابطه با قتل عمد مطالعه کرده بود و میدانست که در بد ترین حالت باید ۱۶ سال را در زندان بگذراند و این را برای خودش فرصتی میدانست که به ادبیات بپردازد و نقد ادبی بنویسد، کاری که همیشه آرزویش را داشت. با این حال میدانست که  پس از ۸ سال به خاطر خوشرفتاری و بالا بودن سنش از زندان آزاد میشود، پس به احتمال زیاد وقتی از زندان بیرون بیاید ۷۰ ساله خواهد بود و در یک آپارتمان کوچک بقیه عمرش را با حقوق بازنشستگی سپری خواهد کرد. راستی اگر روزی چاره ای جزء زندگی در خانه سالمندان نداشته باشد، ساکنین آنجا چه قضاوتی در باره او خواهند کرد؟ بسیاری از شبها در سکوت حاکم بر خانه سالمندان داستان زندگی ساکنان خانه را با دقت میخواند، مردان و زنانی که یک عمر کار کرده بودند، عاشق شده بودند، فرزندانشان را تربیت کرده بودند و اینک آخرین روزهای زندگی را سپری میکردند. مردان و زنانی که هر کدام با کار و تلاش نقشی در ساختن جامعه ای که امروز از آنها مراقبت میکند داشته اند. در میان آنها خانم مدیر مدرسه، کارگر تراشکار، سرایدار مدرسه، معلم ، پرستار، کارمند شهر داری و بسیاری دیگر بودند، کسانی که با گذشت زمان به صداقت علی اعتماد داشتند و در سکوت شبانه خلوت دل بر او میگشودند. زندگی هائی که روایت تلاش ها، شکستها، عشقها، حسادتها، کینه ها، بخششها بود. چهره های سالخورده ای که هر یک با داستان زندگی خود پیوند خورده بود در گوشه های ذهن علی جائی پیدا کردند ولی  چهره و نام “گوستاو” جایگاه ویژه خود را داشت ، مردی که ۹۲ سال زندگی کرد و در یکی از شبهائی که علی کشیک شب داشت فوت کرد. در اولین روزهای شروع کار در خانه سالمندان رئیسش او را دوستانه به دفتر دعوت کرد و برایش توضیح داد که اگر کسی مزاحم گوستاو شد حتما در گزارش کار بنویس. گوستاو یک قاتل شناخته شده در تمام سوئد بود، او در شبی طوفانی همسرو فرزند دو ساله اش را به قتل رسانده و همان شب ۱۳۰ کیلومتر در هوای طوفانی رانندگی کرده بوده است تا به خانه  والدین همسرش رسیده و مادر زنش را به طرز وحشتناکی کشته بوده است. قتلی بی سابقه در تاریخ سوئد که مدتها موضوع روزنامه ها بوده است . به خاطر همین پیشینه است که با گذشت پنجاه سال از این ماجرا، دیگران علاقه ای به برقراری رابطه با او ندارند و گاهی اتفاق می افتد که او را مورد آزار کلامی قرار میدهند.کار کردن در خانه سالمندان که به طعنه اسم آنرا ایستگاه آخر گذاشته بود دوران پر باری در زندگی علی بود. مردان و زنانی که دیگر توانائی آنرا نداشتند که شحصا کارهای روزانه خود را انجام دهند هر کدام آینه ای بودند که انسان روزگار سالمندی خود را در آنها میدید. عمیق ترین پرسشها در رابطه با زندگی را علی در این دوران از خود پرسید، انسان بودن چیست؟ چگونه باید زندگی کرد؟ و چندین و چند پرسش دیگر که هر یک نیاز به اندیشیدن عمیق و مطالعه داشت. هر وقت یکی از ساکنین خانه سالمندان فوت میکرد مرگ چند روزی مهمان ذهن علی میشد و همیشه در این شرایط به شراب و حافظ پناه میبرد.

حافظ همیشه برایش آرام بخش بود، دقیقا یک سال قبل از انقلاب که حافظ شاملو چاپ شد از اولین کسانی بود که آنرا خرید، کتابی که در طول تمامی این سالها همواره وفادار ترین مونس تنهائی های او بوده است و در مهاجرت همیشه حافظ برایش تداعی مهری بود. با مهری در رادیوی محلی آشنا شد، در آنجا هفته ای نیم ساعت برنامه به زبان فارسی تهیه میکردند و روز های یکشنبه مستقیما از رادیوی محلی پخش میشد. مهری سه سال و شاید هم چهار سال از علی بزرگتر بود که با دخترش مینو زندگی میکرد، دختری که یادگار عشق بزرگ زندگیش بود، عشقی که سحر گاه روزی نا معلوم به جوخه اعدام سپرده شد. مهری عکس شوهرش مرتضی را در قاب کوچکی که روی میز اتاقش بود طوری قرار داده بود که همواره او را ببیند. میگفت این عکس همیشه به من یاد آوری میکنه که باید برای آزادی بجنگم. مهری در دانشگاه تهران ادبیات خوانده بود که بعد از انقلاب فرهنگی پاکسازی شده بود.هفته ای یک روز هیات تحریریه رادیو در خانه مهری جمع میشدند و برنامه هفته آینده را تنظیم میکردند و معمولا همیشه بعد از اتمام کار به گپ و شعر میگذشت و مهری حافظ را خیلی خوب می خواند. ادبیات علاقه مشترک هر دوی آنها بود و همین آنها را به یکدیگر نزدیک کرد، رابطه علی و مهری رابطه ای بود بین دو انسان که یکدیگر را کاملا درک میکردند، احساسات یکدیگر را خیلی خوب لمس میکردند و بدون کلام با یکدیگر صحبت میکردند و هر دو میدانستند که نباید این رابطه را با برقراری رابطه جنسی ویران کنند. مهری همچنان در قلبش با عشق بزرگش زندگی میکرد و علی در کنار همسرش زندگی زناشوئی آسوده ای داشت. مهری تنها کسی بود که علی در کنارش میتوانست احساساتش را بیرون بریزد و حتی گریه کند. روزی که مهری با شوهر دومش آشنا شد و به آلمان کوچ کرد، روزی بود که علی احساس کرد برای همیشه تنها شده است. 

دادستان تقاضای حکم زندان تا بر قراری دادگاه و محاکمه را از قاضی کرد. قاضی  نظر وکیل علی را پرسید که علی گفت اگر قاضی اجازه بدهد جواب این سوال را شخصا بدهد که قاضی پذیرفت. علی از وکیلش تشکر کرد، رو به قاضی کرد و با لحنی متین و کلامی شمرده  گفت که با درخواست دادستان موافق است و مایل است که به زندان برود تا وقت کافی و آرامش لازم را برای آماده کردن دفاعیه خود داشته باشد. در پایان در خواست کرد که به او یک سلول انفرادی بدهند که در آرامش بتواند فکر کند. قاضی با خواست او موافقت کرد و به سلول انفرادی در زندان استان منتقل شد. تا روز محاکمه چندین ماه باید در این سلول به سر ببرد، تا اینجا همه چیز همان طور که  پیش بینی کرده بود طبق برنامه  پیش رفته بود. باید یادش باشد که با وکیلش راجع به خانه اش صحبت کند و باید بداند در مدتی که منتظر محاکمه است کرایه خانه اش را چگونه باید پرداخت کند و بیمه بیکاریش چه میشود. همیشه برایش اهمیت داشت که قانون را رعایت کند و با سیستم اداری درگیری پیدا نکند، برایش مهم بود که شهروندی باشد با حقوق برابر نه مهاجری سر بار جامعه که تنها برای سر کیسه کردن جامعه سوئد در این کشور پناهنده شده است.نمی خواست شاهد زنده ای باشد برای تائید  تصویری که رسانه ها از خارجی ها به عنوان افرادی بزه کار ساخته اند. همیشه وقتی که اظهار نامه مالیاتی اش را پر میکرد چندین بار آنرا با دقت کنترل میکرد که اطلاعات اشتباهی در آن وارد نکرده باشد. مسئول زندان مقررات زندان را برایش توضیح داد و دفترچه کوچکی که در آن منتخبی از قوانین در رابطه با زندان و حقوق زندانیان در آن جمع آوری شده بود و شرح کاملی از وظایف و حقوق زندانیان و ماموران زندان در آن نوشته شده بود به او دادند. اولین پرسشی که برایش پیش آمد دسترسی به اینتر نت بود که جواب گرفت به صورت محدود در ساعاتی از روز امکان دارد ولی داشتن رادیو مجاز است. همچنین اجازه داشت که کامپیوترش را به سلول بیاورد و این برایش خیلی مهم بود، چون باید دفاعیه اش را آماده میکرد.  در تمام مدتی که نقشه قتل را میکشید و خودش را برای اجرای آن آماده میکرد، به دفاعیه ای که باید در دادگاه ارائه بدهد هم فکر کرده بود. بعضی روزها جلوی آینه نحوه اجرای دفاعیه اش را تمرین میکرد، مثل همیشه برایش مهم بود که بتواند وجدانش را راضی کند که کاری را که انجام میدهد قابل دفاع است و از آن مهمتر اینکه بتواند در برابر دیگران نیز از کاری که کرده است دفاع کند. خیلی وقتها در انتخاب واژه ها با خودش کلنجار میرفت، ته دلش میخواست خطاب به رئیس دادگاه بگوید ” او یک  کلاه بردار کلاش دزد بود که با تردستی وارد زندگی من شد و سه سال از بهترین سالهای زندگی من را تباه کرد”. فکر میکرد اینطوری مثل بسیاری از فیلمهای آمریکائی اگر نتواند قانون را متقاعد کند حد اقل جامعه را متقاعد خواهد کرد که برای او این عادلانه ترین راه ممکن بود. در سلول که بسته شد، برای یک لحظه درک کرد که زندانی بودن یعنی چه، احساس شدید تنهائی و محدودیت، او ناچارا باید در این چهار دیواری زندگی کند و این دیگرانند که برای او تصمیم میگیرند. او دیگر آزاد نیست. حق خروج از این چهار دیواری را بدون اجازه ندارد، حق اینکه به هر کسی که دوست دارد زنگ بزند ندارد، اگر هوس کرد برود بیرون و در یک کافه بنشینه و سفارش یک آبجو بده نداره. یک تخت فلزی با تشک و لحاف در سمت راست و یک میز تحریر کوچک و صندلی در دیوار مقابلِ تخت و در انتهای سلول دستشوئی و توالت قرار داشت. دیوارهای خاکستری بازتاب روح سرد سلول بود. برای یک لحظه حس کرد که پاهایش جان ندارد و زانوهایش سست شد. روی صندلی نشست و آرنجهایش را روی میز ستون کرد تا بتواند سنگینی سرش را در دستهایش تحمل کند. حس کرد که پرده سیاهی جلوی چشمهایش را گرفته، همه چیز تاریک به نظر می آمد، دلش میخواست داد بزند و نگهبان را صدا بزند ولی با خودش گفت خودت را کنترل کن. نفس عمیقی کشید، سینه اش را جلو داد و سعی کرد که با نفسهای عمیق به حالت عادی برگردد. خیلی آرام از جایش بلند شد به طرف دستشوئی رفت و صورتش را با آب سرد شست. حالش بهتر شد و توانست اعصابش را کنترل کند ، چند بار طول سلول را رفت و برگشت تا خون در رگهایش جریان پیدا کند. یادش آمد سالهائی که فعالیت سیاسی میکرد خاطرات زندانیان سیاسی را میخواند که بداند اگر دستگیر شد چگونه باید مقاومت کند، اکثر آنها نوشته بودند که ورزش را به یک وظیفه تبدیل میکردند و با شمردن قدمهایشان در طول سلول هر روز اندازه میگرفتند که چقدر پیاده روی کرده اند. هر چند شرایط او به هیچ وجه با آنها قابل مقایسه نبود ولی انفرادی شرایط خاص خودش را دارد. باید برای مدتی که در انفرادی است برنامه ریزی کند اگر نه از درون متلاشی خواهد شد، خیلی سال پیش در جائی خوانده بود که دکتر ارانی در روی دیوار زندان مسائل ریاضی را مینوشت و حل میکرد که ذهنش دچار جمود نشود. به زودی کامپیوترش را برایش می آورند و وقت کافی خواهد داشت تا دفاعیه اش را بنویسد. 

دو روز بعد کامپیوترش را برایش آوردند، پلیس برایش توضیح داد که از تمام محتویات کامپیوترش یک کپی گرفته اند و متون فارسی را برای ترجمه در اختیار مترجم قرار داده اند. بلافاصله آن را روشن کرد و دفاعیه خود را نامگذاری کرد و آنرا بر روی صفحه کامپیوتر بایگانی کرد که راحت در دسترس باشد. تنها یک جمله نوشت” چرا همسر سابقم را به قتل رساندم” و آنرا بست. چندین بار طول سلول را طی کرد، ذهنش در گیر این پرسش شده بود که دفاعیه اش را چگونه شروع کند. مطمئن بود به جرم قتل عمد با نیت قبلی محکوم خواهد شد و بدون شک دادستان تقاضای شدیدترین مجازات در قانون یعنی حبس ابد را خواهد کرد، ولی مهم این است که در دفاعیه اش ذهنیت جامعه را متوجه مشکلی کند ، که او را به یک قاتل تبدیل کرد. روزنامه ها در چند روز گذشته به مساله خشونت خانگی و فرهنگ مرد سالار خاورمیانه پرداخته اند و هیچ روزنامه نگاری برای یافتن انگیزه قتل تلاش نکرده است. تنها یکی از روزنامه های محلی مصاحبه ای با “مارگرته” یکی از همکار های او را منتشر کرده بود که مارگرته گفته بود هنوز نمیتواند باور کند که علی قاتل است. چگونه یک پرستار که چند سال است در خانه سالمندان کار میکند و همه او را انسانی دوست داشتنی می شناسند توانسته است مرتکب این جنایت بشود؟ مارگرته هم سن و سال علی بود و از همان اولین روزی که در خانه سالمندان شروع به کار کرد، رابطه ای صمیمی و دوستانه بین آنها بر قرار شد. هر دو سوسیالیست بودند، هر دو از همسرانشان جدا شده بودند و هر دو هنوز آرمانگرا بودند، مارگرته دو تا دختر  نو جوان داشت و علی بچه نداشت. روزهائی که با هم کشیک داشتند، به خصوص اگر کشیک بعد از ظهر بود همیشه این فرصت پیش می آمد که در دفتر تنها باشند و از هر دری با هم گپ بزنند، یا آنطور که مارگرته میگفت مشکلات جهان را حل کنند، کاری که خیلی هم آسان نبود و هر از گاهی کارشان به جدل میکشید، یک روز در رابطه با یکی از ساکنین خانه سالمندان، مرد ۸۰ ساله ای که در جوانی از فعالین حزب نازی بوده بحث تندی بین او و مارگرته در گرفت، علی معتقد بود که به این آدم اصلا نباید کمک کرد باید او را محاکمه کرد و مارگرته با عصبانیت گفت ” ممکنه این آدم دست به جنایت زده باشه، ولی اینجا دادگاه نیست من هم قاضی نیستم. اگر فکر میکنی که حق داری برای دیگران حکم صادر کنی بهتره شغلت را عوض کنی”. مارگرته اولین کسی بود که علی از مشکلش با فتانه با او حرف زد که کم کم  به این نتیجه رسیدند که فتانه تعادل روحی ندارد و بهتر است او را نزد روان پزشک ببرد. تمامی تلاشهای علی برای بردن فتانه نزد روانپزشک بی نتیجه ماند و با مراجعه به بخش روانی متوجه شد که تا زمانی که فتانه داوطلبانه به دکتر مراجعه نکند کاری از دست آنها ساخته نیست. بیماری فتانه خیلی زود پس از ازدواج چهره خود را نشان داد. در آغاز در شکل سخت گیری های بدون دلیل بروز کرد ولی به تدریج تبدیل به شکلی از زورگوئی شد. هر کاری باید دقیقا آنطور که او میخواست انجام شود. علی در اوایل این مسائل را جدی نمی گرفت و همه چیز را به حساب تفاوت فرهنگی میگذاشت. هنوز دو ماه از ازدواجشان نگذشته بود که پرخاشگری های فتانه شروع شد، پرخاشگری هائی که بیشتر به حمله عصبی شبیه بود، جیغ های دلخراش همراه با عربده کشی و دشنام های زشت. علی همچنان مات و مبهوت تلاش میکرد تا توضیحی برای این تغییر عجیب و سریع که در فتانه رخ داده بود پیدا کند ولی به نتیجه ای نمیرسید. مارگرته که چند سال در بخش روانی کار کرده بود و تجربه زیادی در رابطه با بیماریهای روانی داشت، این فرضیه را مطرح کرد که فتانه به احتمال زیاد دچار ناهنجاری شخصیتی است و بهترین راه حل خاتمه دادن به این رابطه است چون با این آدمها به هیچ وجه نمیتوان یک گفتگوی سازنده داشت و هر تلاشی برای برقراری یک گفتگوی منطقی کوبیدن آب در هاون است. آن شب که فتانه در آشپزخانه راه را بر علی بست و عاجزانه از او خواست که کتکش  بزند، علی فکر کرد که حق با مارگرته است و فتانه تعادل روحی ندارد. علی مرد خشنی نبودو به غیر از دعواهای دوران بچگی به یاد نداشت که با کسی درگیر شده باشد، هرگز دست روی کسی بلند نکرده بود و تصور اینکه دست روی زن بلند کند به هیچ وجه در ذهنش نمیگنجید و این دقیقا نقطه ضعفی بود که فتانه از آن بیشترین سوء استفاده را میکرد. فتانه هر شب با جیغ و فریاد تلاش میکرد تا علی را خشمگین کند، ولی علی همیشه خانه را ترک میکرد و پس از یک قدم زدن طولانی در سرمای زمستان سوئد به خانه باز میگشت و برایش عجیب بود که  فتانه بی تفاوت به بازگشت علی، در کمال آرامش مشغول گشت وگذار در اینتر نت بود.علی همیشه این پرسش برایش پیش می آمد که آیا تمام آنچه که رخ میدهد نوعی نمایش است و یا اینکه فتانه مشکل درمان ناپذیری دارد، ولی در هر دو صورت یک مساله برای علی محرز بود و آن اینکه این رفتار طبیعی نیست. از بودن در جوار فتانه احساس بسیار بدی داشت، احساس میکرد که فتانه همچون یک سیاهچال فضائی هر آنچه شادی بخش است و به زندگی روح میبخشد را در خود میبلعد و فضای خانه سنگین میشد، گوئی که مرگ در خانه خیمه زده باشد. 

نگهبان در سلول را باز کرد، به دنبالش مسئول زندان وارد شد و از او پرسید که آیا مایل است با کشیش زندان صحبت کند؟ برای چند لحظه علی نمیدانست چه جوابی بدهد و یا چه سوالی بکند، اولین تصویری که در ذهنش نقش بست صحنه قبل از اعدام در فیلمهای آمریکائی بود که محکوم به مرگ با کشیش صحبت میکرد تا برای گناهانش طلب آمرزش کند، ولی در سوئد صحبت کردن با کشیش چه ضرورتی دارد؟ مسئول زندان ادامه داد که این مساله به هیچ وجه جنبه مذهبی ندارد و کشیش داوطلبانه به اینجا می آید تا مطمئن شود که با زندانیان بد رفتاری نمیشود. علی بلافاصله گفت حتما، چرا که نه، من هیچ وقت با یک کشیش حرف نزده ام و از این فرصت باید استفاده کنم. ماموری که او را از سلول به سمت محل ملاقات میبرد در را باز کرد و تاکید کرد که یک ساعت وقت دارید. زن بلند قد و خوش اندامی که دامن بلند چین دار با گلهای درشت و بلوز یقه گرد آبی رنگی به تن داشت که در عین حال که برجستگی های بدنش را پوشانده بود ولی آنها را پنهان نکرده بود به طرفش آمد با او دست داد و خودش را آگنِته، کشیش یک کلیسای محلی در حومه شهر گوتنبرگ معرفی کرد.. آرایش خفیفی در صورتش محو بود و موهای بلوندش را با دقت جمع کرده بود و با یک گل سر که در واقع یک تیکه چرم نقش دار بود که یک میله چوبی از میان آن رد کرده بود که موهایش را مثل یک توپ کوچک در پشت سرش نگه دارد. ردیف چروکها در امتداد چشمهایش، چهره اش را دوست داشتنی کرده بود، احساس میکردی که میتوانی به او اعتماد کنی، در چهره اش زیبائی به شکلی طبیعی جلوه میکرد.  یادش آمد اولین باری که یک کشیش را از نزدیک دیده بود زمانی بود که در کمپ پناهندگی منتظر بر رسی تقاضای پناهندگیش بود، مرد بلند قدی که موهای خاکستری رنگش سن او را بالای پنجاه سال نشان میداد، با لبخندی که به لب داشت و کیف چرمی مشکی که حمل میکرد هفته ای یکبار به کمپ پناهندگی می آمد و با ما ندانا زن جوانی که زیبائی شرقی اش هر مردی را اغوا میکرد صحبت میکرد. ماندانا روزهای یکشنبه به کلیسا میرفت و زمانی که در کمپ بود بیشتر وقتش را در اتاق خودش میگذراند. شایعات زیادی پشت سرش بود ولی بعدا معلوم شد که ماندانا دوره آموزش خاصی را میگذرانده تا به مسیحیت بگرود. آگنِته روبروی علی نشست و مختصر و مفید راجع به شغلش و فعالیت داوطلبانه اش در زندان برای دفاع از حقوق زندانیان توضیح داد. ” من قاضی نیستم و هیچ قضاوتی در رابطه با زندانیان نمیکنم، وظیفه من اینه که با زندانیان بر مبنای قانون رفتار کننند و مورد تبعیض قرار نگیرند”. علی هیچوقت علاقه ای به مذهب نداشت و هنوز هم بر این باور بود که مارکس حق داشت وقتی گفت “دین افیون توده هاست” ولی در برابر او زن زیبائی نشسته بود که سر چشمه زیبائیش ،زیبائی روح او بود. وقتی بچه بود در همسایگی شان آقای محسنی با زن و دو دخترش زندگی میکرد، خانواده ای که زیاد سنتی نبودند و عشرت خانم زن آقای محسنی معلم بود، او هیچوقت جوراب به پا نداشت و با دامن نازک تابستانها در حیاط رفت و آمد میکرد، یک جفت دمپائی ابری به پا میکرد و ناخنهای پایش را لاک میزد. موهایش را افشان میکرد و سفیدی سینه اش با بلوز مشکی یقه بازی که به تن داشت ترکیب زیبائی میساخت. عشرت خانم تصویر زن ایده آل او در جوانیش بود، تصویری که با مرور زمان تغییر شکل داد و ترکیبی شد از عشوه های زنانه عشرت خانم و مهربانی مادرش، ترکیبی که در آگنِته جلوه خاصی داشت. زنی با قلبی مهربان که همزمان زنانگی اش را فراموش نکرده بود. بیان زیبائی داشت و شمرده حرف میزد، در کلامش صداقتی بود که از دلش بر میساخت و همین به دل علی می نشست. با دقت به حرفهایش گوش میداد بدون اینکه حرفی بزند تا اینکه آگنِته سکوت کرد و پرسید کاری هست که من بتوانم برات انجام بدهم.علی گفت من از شما متشکرم ولی من انسان مومنی نیستم و هیچ نوع تعلق مذهبی ندارم، ولی پرسشی دارم که امیدوارم صادقانه پاسخ مرا بدهید، مطمئن باشید من ناراحت نمیشوم. آگنته گفت، مشروط بر اینکه ربطی به زندگی خصوصی من نداشته باشد. علی پرسید: راجع به من چی فکر میکنید؟ آگنته لختی سکوت کرد و ادامه داد” من هیچ قضاوتی در باره آدمها نمیکنم، من قاضی نیستم، من یک مسیحی مومن هستم و معتقدم که قاضی نهائی خداست، تنها خدا بندگان خودش را میشناسد”. 

ساعتها روبروی کامپیوترش نشست که دفاعیه اش را بنویسد، چندین بار جمله هائی را که شروع کرده بود پاک کرد، انگار هنوز شهامت این را نداشت که حرف دلش را بزند، گوئی هراس داشت که آنچه را که حس میکرد به زبان بیاورد، تردید و دو دلی رهایش نمیکرد، انتخاب بین متنی عقلانی برای توضیح عقلانی آنچه که انجام داده بود و یا متنی که حرف دلش را بزند و احساسی را که او را به این سمت کشید بیان کند، انتخاب آسانی نبود. برای او بیان احساساتش همیشه مشکل بود و اصولا آدم بسته ای بود، به ندرت حرف دلش را برای کسی میزد. در زندگی یاد گرفته بود که کاری به کار دیگران نداشته باشد و زندگی خودش را بکند، با این باور که دیگران هم در زندگی او دخالت نخواهند کرد، شاید به همین خاطر بود که تعداد دوستانش در طول زمان کمتر و کمتر شدند و در آغاز شصت سالگیش  تعداد آنها از تعداد انگشتان دستانش کمتر بود. فتانه که وارد زندگیش شد خیلی زود متوجه شد که او همه چیز را زیر نظر دارد و در کوچکترین جزئیات زندگی میخواهد تصمیم بگیرد و این انتظار را دارد که هر چه او میگوید همان شود. مدتی زمان برد تا متوجه شد فتانه تمام محتویات کامپیوتر او را زیر و رو کرده است و با دقت همه چیز را خوانده است، عکسهای قدیمی او را که همراه دوستانش و زنهائی که در زندگیش بوده اند را در کامپیوتر پیدا کرده بود و آنها را چون سند جنایت بر علیه او استفاده میکرد. تلفن را مرتب کنترل میکرد و میدانست با چه کسی و چه مدت و در چه تاریخی صحبت کرده است. عکسهای دوربین را بازرسی کرده بود تا ببیند علی با چه کسانی عکس گرفته است و در چه جاهائی بوده است. در یکی از روزهائی که برای خرید بیرون رفته بودند علی متوجه شد که یکی از اجناسی که در سبد خرید بوده اشتباهی پرداخت نشده است و برای پرداخت آن به صندوق مراجعه کرد، وقتی برگشت انتظار داشت که فتانه از این کار خوشحال شود، ولی با چهره خشمگین او روبرو شد که کار او را احمقانه خواند، به تدریج برای علی شکی باقی نماند که تمام اصول اخلاقی که او با آنها بزرگ شده است برای فتانه احمقانه به نظر می آیند، مفاهیمی چون صداقت، درستکاری وهزاران مفهوم اخلاقی دیگر برای فتانه واژگانی بی معنا هستند.نگاهش را از صفحه سفید کامپیوتر به اطراف سلول گرداند، رنگ خاکستری سلول غمگینش کرد، روی تخت دراز کشید و به سقف خیره شد، پاسخ کشیش ذهنش را مشغول کرد، دقیقا نمیدانست چرا هیچوقت مذهب برایش جذابیتی نداشت، شاید به این خاطر که در ده قدمی مسجد بزرگ شده و آخوندها را از نزدیک میشناخت و از همان کودکی حرفهای آنها برایش غیر واقعی به نظر می آمدند، ولی حرفهای کشیش سوئدی از جنس دیگری بود، او قلبا به آنچه میگفت باور داشت و قبل از اینکه کشیش باشد انسانی بود با دیدی انسانی به زندگی، ای کاش با چنین زنی زندگی میکرد. همیشه این که چه وقت و چه زمانی تصویر زن ایده آلش در ذهنش شکل گرفت، برایش معمائی حل نشده باقی ماند، شاید هم  شهامت آنرا ندارد که حقیقت را بداند، ولی میداند که برای او زن ایده الش، زنی که نیمه گمشده او باشد، زنی است مستقل، با هوش ، وفادار با معصومیت آدری هپبورن. زنی که هرگز در واقعیت به دست نیاورد و شاید هم ترجیح میداد که تنها با این رویا زندگی کند، هیچ یک از زنانی را که در زندگیش راه داد شباهتی به زن ایده آلش نداشتند. وفاداری در رابطه هایش یکی از اصولی بود که زیر پا نمیگذاشت، این یکی از ارزشهائی بود که از پدرش یاد گرفته بود ، مردی که تمام عمرش به همسرش وفا دار بود و همیشه به او احترام میگذاشت. به یاد نداشت که پدرش واژه ای توهین آمیز نسبت به مادرش به کار برده باشد. به یاد نداشت که مادرش حرف زشتی به پدرش زده باشد و یا در پشت سر او از او بد گوئی کرده باشد. برای او احترام به زن امری کاملا طبیعی بود، این را بدون اینکه کسی برایش توضیح داده باشد در خانواده فرا گرفته بود. در روابطش با زنها همیشه مهربان بود و با فتانه هم به همین گونه بود، زن برایش نیمه گمشده ای بود که باید پیدایش میکرد تا کامل شود،در جوانیش زن برایش مقدس بود، تقدسی که به تدریج تبدیل به دوست داشتن شد. فتانه مهربانی را درک نمیکرد، برایش واژه های زیبا مسخره به نظر می آمد و خشونت و سلطه طلبی را در رابطه جنسی به یک رابطه لطیف ترجیح میداد. 

عشق ورزیدن یک گفتگو است که طرفین باید زبان یکدیگر را بفهمند، خواستهای یک دیگر را درک کنند و پاسخ مناسب به خواست دیگری بدهند. رابطه ای است که در آن نمیتوان تنها به خواست و نیاز خود فکر کرد، و باید خود را فراموش کرد و در دیگری غرق شد. عشاق اگر زبان احساسات یکدیگر را نفهمند عشق ورزیدن به رابطه ای بین دو جسم تنزل میکند. فتانه تنها به تسلط بر دیگری فکر میکرد، برای او عشق ورزیدن مفهومی ناشناس بود و آنچه از رابطه جنسی درک میکرد بهره کشی از جسم نفر مقابل بود. پس از مدت کوتاهی علی متوجه گرایشهای ویژه فتانه در رابطه جنسی شد و رابطه اش را به حداقل تنزل داد تا اینکه شبی با احساس بدی از خواب عمیق بیدار شد و متوجه شد که فتانه تلاش میکند با او مقاربت کند و دیگر برایش شکی نماند که باید رابطه اش را قطع کند. فتانه هر روز از روز پیش پرخاشگر تر میشد و وقاحت دشنام هایش سیر صعودی میگرفت. برای علی که شعر فارسی برایش تجسم زیبا ترین احساسات انسانی بود شنیدن فحش های رکیک از زبان زنی که همیشه مدرک مهندسی اش را به رخ او میکشید تهوع آور بود. روزی که فتانه در کمال خونسردی هنگام شام خوردن گفت که با ریختن آرسنیک در غذا میشه آدم کشت، علی برای چند ثانیه بی حرکت ماند ولی زود به اعصابش مسلط شد و بی توجه به آنچه که شنیده بود به خوردن غذا ادامه داد، فتانه ادامه داد “ولی مشکل آرسنیک اینه که میشه ردش را پیدا کرد، اما میشه مواد مختلف را به مرور زمان طوری در غذا ریخت که کسی نتونه ردش را پیدا کنه”دیگر علی در اینکه با یک بیمار روانی روبروست شک نداشت. فتاته همیشه در جهت ایجاد فضائی پر از رعب و وحشت گام بر میداشت تا علی احساس نا امنی کند، مساله ای که علی متوجه شده بود و با خونسردی تلاش میکرد آنرا کنترل کند اما این خونسردی خیلی وقتها اثر معکوس داشت، مثل آن روز که فتانه یکمرتبه در آشپزخانه خشمگین شد و چاقوئی را که در دست داشت به شکم علی نشانه گرفت و با چشمانی که خون جلوی آنها را گرفته بود با صدای جیغ گفت” همینجا شکمت را پاره میکنم ها”. علی در خانواده ای بزرگ شده بود که رکیک ترین دشنامی که در آن رد و بدل میشد ” پدر سوخته” بود و حالا زنی را به زندگی اش آورده بود که وقتی دهان میگشود او را به یاد ادبیات علویه خانم می انداخت. مودبانه ترین دشنامی که میداد مادر قحبه بود، واژه هایش فضای اتاق را مسموم میکرد و روح را آزار میداد.

 سی و پنج روز گذشت و زندان بزرگترین فرصت را در زندگی اش ایجاد کرد که فقط به زندگی خودش فکر کند. گذشته را با دقت زیر زره بین بگذارد، آرمانها، شکستها، حسادتها، تردیدها و عشقهای نا فرجامی که تجربه کرده بود را باز خوانی کند. مراحل بازجوئی و تکمیل پرونده طبق مقررات پیش میرفت و وکیلش او را مرتب در جریان روند تکمیل پرونده میگذاشت. در اتاق ملاقات با دیدن مهری و مینو بی اختیار اشکهایش جاری شد. مهری او را در آغوش کشید و هر دو در سکوتی سنگین گریه کردند. مینو که حالا زن زیبائی بود او را بغل کرد و تنها گفت عمو جان دوستت دارم. مهری روبروی او نشست و دستهای او را در دست گرفت و با چشمانی خیس او را نگاه کرد. در نگاهش هیچ اثری از سرزنش نبود، گوئی بدون کلام به او میگفت که من مطمئنم راه دیگری نداشته ای .خودش را از تخت بیرون کشید و دوباره به سمت میز تحریری که لپ تابش را روی آن گذاشته بود رفت، صندلی را عقب کشید، روی آن نشست و با جابجا کردن آن طوری نشست که به صفحه لپ تاب مسلط باشد، مصمم بود که دفاعیه اش را شروع کند، در گوشه سمت راست با حروف فارسی نوشت “با عرض احترام به این دادگاه محترم، عالیجناب قاضی، هیات محترم منصفه، حضار محترم ” و رفت سر سطر که ادامه دهد، ولی هرچه فکر کرد نتوانست چیزی بنویسد. از چه چیزی باید دفاع میکرد؟ از اینکه مرتکب قتل شده است؟ مگر میتوان از ارتکاب قتل دفاع کرد؟ چه لزومی دارد که از کاری که انجام داده است دفاع کند؟ مگر در اینکه مرگ حق او بود شک دارد؟ قتل طبق قوانین سوئد غیر قانونی است ولی اگر در سودان او را به قتل رسانده بود هیچ کاری خلاف قانون انجام نداده بود و اگر در ایران ازدواج کرده بود همان هفته اول میتوانست عقد را به دلیل دیوانه بودن او فسخ کند. اینکه دیگران چه فکر میکنند و چه قضاوتی میکنند، چه اهمیتی دارد؟ چرا باید وقتش را صرف این کند که دیگران او را درک کنند و او را یک قاتل بی رحم تصور نکنند؟ پدرش به او آموخته بود که همیشه به دیگران احترام بگذارد، برای پدرش حفظ آبرو نزد دیگران یکی از مهم ترین اصول زندگی بود، پدرش مرد خوشنامی بود که همه او را به درستکاری و صداقت قبول داشتند، ارزشهائی که همیشه به فرزندانش توصیه میکرد، ارزشهائی که از کودکی در علی نهادینه شده بود، ارزشهائی که راهنمای او در زندگی بود و مانع از آن میشد که نسبت به آدمها فکر بد کند. آنچه که برایش هنوز حل نشده بود این بود که با تمام تجربه های بدی که در زندگی اش داشته است هنوز هم نمیتواند به آدمها بد بین باشد و همچنان بر این باور است که آدمها ذاتا خوب هستند ولی شرایط اجتماعی آنها را ناچار میکند که از دیگران سوء استفاده کنند، دروغ بگویند و یا دست به کلاهبرداری بزنند. پیش از این هم دیگرانی از نظر مادی از او سوء استفاده کرده بودند ولی کاری که فتانه کرد تنها یک دزدی معمولی نبود، فتانه اعتماد او را به سرقت برد. گاه گداری در خلوتش به خودش نهیب زده بود که نباید بیش از حد خوشبین و زود باور باشد، باید کمی به نیت دیگران شک کند و چشم بسته به آنها اعتماد نکند، بی آنکه این نهیب ها در او تاثیری گذاشته باشد. مدت زیادی تلاش کرد که اخلاقیات پدرش را به کناری بگذارد تا بتواند دیگران را ندیده بگیرد و تنها به منافع خودش فکر کند، تلاشی که بی ثمر بود، احساس میکرد اگر ارزشهای اخلاقی پدرش را کنار بگذارد به پدرش خیانت کرده است، پدری که اگر چه قهرمان نبود ولی یک تنه زندگی راحتی برای یک خانواده هشت نفره مهیا کرده بود. همچنان تلاش میکرد که مثل همیشه ببخشد ولی نمیتوانست. طعم تلخی از فریبکاری کسی، که روزگاری فکر میکرد دوست اوست، قلبش را میفشرد. آن زمان که در تهران خانه داشت همیشه در خانه اش به روی او باز بود. حتی اگر نیمه های شب به تهران می آمد یکراست به خانه علی می آمد و پس از استراحت دنبال کارهای سیاسی اش میرفت.حس غریبی داشت که به ریشش میخندند و او را به مسخره گرفته اند.  فتانه تمام باور های او را نسبت به دیگران دگرگون کرد. در زندگیش هرگز با فردی که فاقد هر نوع حس همدردی با دیگری باشد و از آزار دیگران لذت ببرد در زیر یک سقف زندگی نکرده بود. حظور فتانه در خانه احساس ناشناخته ای در علی ایجاد میکرد، احساس میکرد شادی از خانه رخت بر بسته است و روح خبیثی بر خانه سلطه انداخته است. امکان بر قراری یک گفتگو با فتنانه وجود نداشت، صحبت کردن با او مثل حرف زدن با یک مار زنگی بود که تنها آماده بود که نیش بزند، او هیچ حقی برای دیگری قائل نبود و به خود اجازه میداد که بدون اجازه علی تمام زندگی گذشته او را زیر و رو کند و خصوصی ترین مسائل را که تنها بین یک زوج وجود دارد برای همگان علنی کند. حریم خصوصی افراد برای او وجود خارجی نداشت، انسانها اگر برای بر آورده کردن هدفهای او قابل استفاده نبودند، خیلی زود به موجودات مزاحمی تبدیل میشدند که باید کنار گذاشته شوند.  تنها سوء استفاده مادی نبود که او را خشمگین کرده بود، بلکه توطئه ای حساب شده برای استفاده از او به عنوان یک وسیله برای رسیدن به اقامت در سوئد بود. برای رسیدن به این هدف از اعتماد علی به روابط دوستی گذشته بیشترین بهره را برد. شش ماه بعد از ازدواج علی مطمئن شد که زندگی با فتانه غیر ممکن خواهد بود و تقاضای طلاق کرد که فتانه حمید را سپر بلا کرد و او را برای وساطت جلو انداخت. 

برادر فتانه، این دوست دیرینه علی بر روی صفحه اسکایپ حاضر شد و بیش از یک ساعت روضه خوانی کرد تا علی پذیرفت که فتانه مهمان او باشد تا مساله اقامتش حل شود. از روزی که سوئد او را به عنوان پناهنده پذیرفت، حمایت از حق پناهندگی و کمک به پناه جویان را برای خودش یک وظیفه اخلاقی میدانست، وظیفه ای که همواره به آن وفادار ماند، فعالیت در انجمن های مختلف برای دفاع از حق پناهندگی، ارتباط با روزنامه ها و تماس مستقیم با پناهجویان همواره بخشی از وقت او را میگرفت. زمانی در یک مصاحبه با روزنامه محلی گفته بود ” به نظر من تمام زنان ایرانی، تنها به خاطر زن بودن باید به عنوان پناهنده پذیرفته شوند”. با همین دیدگاه بود که پذیرفت طلاق را به تاخیر بیندازد تا فتانه بتواند بعد از پنج سال، اقامت دایمی سوئد را بگیرد، حسن نیتی که کسی آنرا درک نکرد. دوست دیرینه اش حمید، زمانی که علی به خاطر فحاشی های فتانه خانه خودش را ترک کرد نه تنها سکوت نکرد بلکه به فتانه گفت که به هیچ وجه کوتاه نیاید. بعدا شنید که همان روز که بر روی صفحه اسکایپ روضه خوانی روشنفکرانه میکرد و چرندیات قرن هجدهم را نشخوار میکرد به فتانه گفته بوده است که تو سعی کن اعتمادش را جلب کنی، من زبان این آدم را بلدم خودم خرش میکنم”.خشم علی بیش از آنکه متوجه فتانه باشد به سوی حمید نشانه رفته بود، میدانست که حمید مدت چند سال در زندان بوده است و از دیگران شنیده بود که اکثر کسانی که او مسئول آنها بوده است اعدام شدند ولی حمید مورد عفو امام قرار گرفت. از این نظر هیچ وقت علی به خودش اجازه نداد که حمید را سرزنش کند، زندان است و شلاق و هر کس تا حد توانائی خودش میتواند در زیر فشار جسمی و روحی مقاومت کند، آن کس که باید محاکمه شود شکنجه گر است نه شکنجه شده. آنچه که برای علی قابل درک نبود ریاکاری حمید بود و اینکه آگاهانه با سوء استفاده از دوستی چندین ساله و اعتماد علی به این دوستی بیشترین ضربه را به علی زد. شاید همه چیز ریشه در حسادت داشت، برای کسی که در سیاست شکست خورده است و چندین سال از بهترین سالهای جوانیش را در زندان بوده است و سر انجام نه همچون قهرمان خلق، که چونان موجودی سرافکنده و جبون با وجدانی معذب از زندان بیرون آمده است، کسانی که کشور را ترک کردند آدمهای خوشبختی هستند که او را تنها گذاشتند و حالا که یکی از آنها را به تله انداخته است بهتر است انتقام خودش را بگیرد. شاید هم حسادت ریشه های عمیق تری داشت، علی هر چند در جبهه چب بود ولی هیچوقت زیر بار بازی های ماجراجویانه حمید نرفت و شاید همین عقلانیت محافظه کارانه علی او را عصبانی کرده باشد. حمید چهره شناخته شده جریان چپ در شهر بود و همه او را میشناختند. او از اینکه مورد توجه قرار میگرفت احساس شعف میکرد و شاید در رویا هایش خود را قهرمان خلق تصور میکرد که روزی مردم او را همچون ناجی بر شانه های خود حمل خواهند کرد. آرزوئی که بر آورده نشد و اینک او موجودی است فراموش شده که تنها برای بقای خود میجنگد، تا جائی که برای قرار گرفتن در برابر دوربین و بهره مند شدن از میکروفون دولتی به کرنش حاکمان میپردازد تا با ابراز وجود خلاء مطرود بودن را پر کند.تصویری که علی از حمید در ذهنش داشت به تدریج تغییر شکل داد و از یک انقلابی پر تلاش تبدیل به موجود دهان گشادی شد که اینک تنها تلاش میکند اشتباهات مرگ آور خود را توجیه کند، تصویری که تداعی “ریباک” شخصیت جبون فیلم عروج را میکرد. 

آنچه که علی را خشمگین کرد به سرقت بردن اعتمادش بود. اینکه او هشت ماه از خانه خودش فرار کرد تا از دشنامهای فتانه در امان باشد، اینکه فتانه با تر دستی مبلغ قابل توجهی او را سر کیسه کرد و شبانه خانه را ترک کرد و همچون دزدی که با چراغ آمده باشد هرجه لازم داشت بهترینش را برگزید و برد و تمامی سوء استفاده های مالی دیگر، هیچکدام مهم نبود، اما اینکه همه چیز از روز نخست یک دروغ بود، اینکه حسن نیت او را به حساب حماقت او گذاشتند و اینکه از اعتماد او سوء استفاده کردند قابل بخشش نبود.او در برابر گستاخی ها، بی ادبی ها و وقاحت های فتانه صبوری به خرج داد، تا او بتواند اقامتش را بگیرد چرا که نمیخواست قولی را که داده است زیر پا بگذارد. در پاسخ این صبوری تنها دشنام شنید. سالهای پس از طلاق هر روز تلاش کرد که این کلاهبرداری را فراموش کند، قبلا هم در زندگیش کسانی از نظر مالی از او سوء استفاده کرده بودند و او پس از مدتی آنها را فراموش کرده بود، اما این بار مساله فرق میکرد. ، کسانی از اعتماد او سوء استفاده کرده بودند که او آنها را دوست خود میدانست، کسانی که او دوستشان داشت و صادقانه پذیرفته بود به آنها کمک کند. دو ماه بعد وقتی در دادگاه از او خواستند که آخرین دفاعیاتش را بخواند، متن زیر را از روی نوشته ای که به همراه داشت برای دادگاه خواند:” با عرض احترام به این دادگاه محترم، عالیجناب قاضی، هیات محترم منصفه، حضار محترم.  تنها یک جمله در دفاع از خودم برای گفتن دارم: به شعورم تجاوزشده بود، من از شعورم دفاع کردم”.

به نقل از ویلاک:
http://bahmanmarzigarani.blogspot.com/2015/04/blog-post_50.html

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)