حداقل یا حداکثر

بر مردم بیسواد و نادان، گرسنه و ناتوان، منفعل، مکلف و رعیت به راحتی می توان حکومت کرد اما حکومت بر مردمی دانا، توانا، سیر، محق و محقق و شهروند و جستجوگر، علم و دانش و کارآمدی و شایستگی و توانمندی می خواهد. مردمِ آگاه دیگر پای منبرِ وعظ و اندرز نمی نشینند و چشم و گوش و هوششان به دهانِ مفتیان و مفتشان نیست. آنها خود با تفکر و شنیدن اقوال و اندیشه های متفاوت مسیر زندگی خود را انتخاب می کنند. مفتیان و مبلغان و مفتشان همه سعی شان بر این است تا با بهانه شرعی یا اخلاقی مردم را چون خود کوتاه قامت و اندک بضاعت نگهدارند، مبادا که بزرگتر، تواناتر، آگاه تر و بلند قامت تر از این جماعت شوند زیرا در این صورت دیگر قابل کنترل و مهار نخواهند بود. دیگر نمی توان پرسشگری، پاسخ طلبی، نقد و نظارت و جستجوگری را به بهانه ستیز با دین و توهین به مقدسات به انواع اتهامات محکوم کرد. دیگر نمی توان به جای پاسخگویی و مسئولیت در مقابل مردم آنان را به سرای دیگر و یا آینده حواله داد. دیگر نمی توان  با وعظ و اندرز و گریاندن مردم آنان را مسخ نمود تا به اراده آنان تمکین نمایند و بر پای خطابه و موعظه بنشینند و بجای گشودن گره از مسیرهای علمی و خردمندانه به اوهام و خرافات تمسک جویند. از مقبره ها و کاخها و مقدس ساخته ها  طلب شفا نموده و رفع حاجت کنند. یا به دعا و استغاثه و ندبه و … توسل جویند تا گره از کار فرو بسته شان گشوده شود.

 به همین دلیل باید درها را بست. یک انگاره و صدا را از صبح تا شام به مدد تبلیغ، تلقین، اجبار و اکراه ( در ظاهر لا اکراه فی الدین اما در عمل اکراه فی الدین ) بر ذهن و پیکر رنجور آنان تحمیل نمود. آزادیخواهی و برابری طلبی را محصول دیار کفر تلقی نمود و موجب ترویج فساد و لاابالی گری معرفی کرد. اینترنت، ماهواره و سایر شبکه های اجتماعی را  مروج بی بند و باری معرفی کرد و آن را ابزار کفر دانست و فیلتر نمود و مانع کسب آگاهی بواسطه آنها شد. راههای معرفت بخشی و آگاه شدن را مسدود کرد و یا پر هزینه ساخت. زندگی مردم را با سیاستهای غلط و تصمیماتِ غیر علمی سخت و پر درد و رنج ساخت و مسافرت های خارجی را سخت و پر هزینه کرد تا بدین طریق از آگاهی مردم از رشد و پیشرفتِ آن کشورها و مقایسه با کشور خود و جویا شدن علت عقب ماندگی و پیشرفت آنان جلوگیری کرد. علیرغم شعار استقلال، آن را از مردم دریغ داشت و بسته و وابسته به خود ساخت.

 آنها از استقلال می گویند بسیار خب، اگر استقلال از سلطه گرانِ شرق و غرب امر مطلوبی است چرا این استقلال نباید استقلال از خود برتر پنداری قشر و طبقه ایی خاص و رها شدن از قیمومیت آنان و استقلال به مثابه خود بنیاد بودن از امر و نهی مدعیانِ صلاح و فلاح و رهایی از امتیازات و حق ویژه آنان باشد و زندگی مردم نباید طبقِ خواست و اراده و کنش خودِ آنان ممکن گردد و آنان باشند که به صورت آزاد و برابر و مستقل حق تعیین سرنوشت و انتخاب و مشارکت در همه عرصه های زندگی خود را داشته باشند.   

آنها از آزادی می گویند بسیار زیبا، اما اگر آزادی از شعارهای اصلی انقلاب بود آن آزادی چه شد، چرا آزادی به آزادی حاکمان تقلیل یافت و چرا این آزادی فقط باید برای حاکمان باشد و نه مردم؟ هر عقیده و ایدئولوژیی محصول یک نوع نگاه و رویکرد به هستی و انسان و سایر موجودات و دیگرِ پدیده هاست، چرا و به چه دلیل باید یک عقیده یا ایده برتر از سایر عقاید و ایده ها باشد؟ به این دلیل که زور و قدرت، سرمایه و رسانه و بلندگو دارد؟ به این دلیل که یک زمان اکثریت با او بود؟ آیا در نظام های آزاد و مبتنی بر مشارکت و رقابتِ همگان در تعیین سرنوشت، روزی اقلیت به اکثریت و بالعکس اکثریت به اقلیت تبدیل نمی شوند ( همچنان که روزی حاکمانِ ما در اقلیت بودند ) و اگر به اقلیت تبدیل شوند آیا به خواست و اراده اکثریت  نباید تمکین کنند؟ آیا نظام با حق سنجیده می شود یا حق با نظام؟

اگر جمهوریت اصل است، چرا حفظ نظام  بر حفظ مردم و انتخابِ حکومت ( نظارت استصوابی ) بر انتخابِ مردم اولویت و ارجحیت دارد و  نهادهای نظامی و بنگاه های مالی و رسانه های فراوان مأمور حفظ انقلابند نه جمهوریت؟ در نظام های جمهوری، اراده جمهور مردم سیال و نوشونده است لذا تغییر جزئی از این اراده است، نه گفتن به هرچه و هرکه جزئی از این اراده ی سیال و نوشونده است. چنانچه برای حفظ انقلاب وظیفه جمهور مردم فقط به بله قربان گویی خلاصه شود در این صورت آیا جمهوریت برای حفظ نظام که اوجب واجبات است حذف نشده و نخواهد شد؟   

اگر اسلام مراد است، چرا اسلام در تضاد با جمهوریت و آزادی و استقلال معنی می شود؟ آیا مردم اسلام شان را از این قوم و قبیله گرفته اند که اگر آنان نباشند اسلامی هم نخواهد بود؟ آیا اسلام نیز نباید طبق دیدگاه جمهور مردم تعریف گردد؟ در غیر این صورت جمهوری اسلامی چه معنی دارد وقتی اسلام بدست عده ای خاص یا اقلیتی خاص با حق ویژه تعریف و تشریح می شود درست خلاف معنی جمهوریت؟ همچنان که اعتقاد دارند و داریم که حق وتوی پنج کشور شورای امنیت سازمان ملل خلاف اصل برابری ملت های جهان است، که امتیاز و حق ویژه به آنان می دهد و نتیجه آن می شود تبعیض و حق کُشی. حال اگر شخص یا عده ای دارای امتیاز و حق ویژه باشند نمی شود وتوی اسلامی؟ اگر اینان آن حق را بر نمی تابند چگونه این امر را توجیه می کنند؟ اگر به ظاهر حق خود را امر قانونی تلقی می کنند حق وتو سازمان ملل هم که قانونی است؟ اساسا برده داری و تبعیض نژادی هم ریشه در قانون آن زمان داشت همچنان که تبعیض جنسی، مذهبی، اعتقادی و نژادی و دینی و … در قوانین بسیاری از کشورها مندرج است، چه پاسخی در این خصوص  دارند؟ اگر اسلام اصل است تفاوت این نظام با حکومت اسلامی داعش و طالبان و القاعده و … در چیست و چه اختلاف ماهوی فی مابین آنان وجود دارد؟ چرا که آنان نیز خود را حاملان حقیقت و مجریان دیانت و مفتیان شریعت می دانند؟ چه تفاوتی بین اسلامِ شیخ نشینان خلیج فارس که مورد طعن و طرد همواره اینان می باشند با  فقه نشینان سرزمین پارس وجود دارد؟ چرا که آنها نیز انگاره و سبک زندگی خود را به شیوه قاهرانه و آمرانه بر مردم شان تحمیل می کنند؟! آنان نیز اقلیتی هستند که بر اکثریت به هر روش ممکن حکومت می کنند و اتفاقا  اسلام خود را اسلام راستین  و روش حکومت داری خود را بهترین روش معرفی می کنند؟ براستی اگر مراد از اسلام یعنی تسلیمِ شدن در مقابل حق است چرا تسلیمِ حق که فرایندی سیال و متکثر و مبتنی بر خرد جمعی مردمان هر عصری است نمی شوند؟ چرا تسلیم صدای مردم و حق طلبان و آزادیخواهان و عدالت طلبان نمی گردند که البته این صدا، صدای خداست.

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)