سردبیر محترم٬
در مهر۵۷ ٬در چهارده سالگی به سال اول دبیرستان فرگام ٬ در کوچه گوهردرخشان رو به روی سینما دیاموند٬در خیابان روزولت (مفتح) ٬ بالاتر از امجدیه (شیرودی) رفتم.
دو هفته‌ای از آغاز سال تحصیلی نگذشته بود که شورشی فراگیر از ساختمان مدرسه آغاز شد و دبیرستان فرگام به اعتصاب سراسری٬ علیه نظام پادشاهی ٬ پیوست.
تعطیلی تا چند روزی پس از ۲۲ بهمن ادامه داشت و مرحوم رجائی را بار اول از تله ویزیون دیدم که درخواست بازگشائی و بازگشت دانش آموزان به مدرسه را کرد؛ پیدا بود که دستگاه پهلوی٬ به سرعت صاعقه٬ فرو ریخته و نظامی نوین مستقر می‌شد. انقلاب شده بود.
*
در پائیز ۵۸ به سازمانی تروتسکیست–یا به عبارت درست تر٬ جوانان سوسیالیست٬زیر مجموعه حزب کارگران انقلابی- پیوستم که سخنگویش بابک زهرائی بود و نیز سردبیر هفته نامه سوسیالیستی کارگر.
زهرائی جوانی بلند بالا٬ باریک و خونسرد بود؛ مردی زبان آور با توانائی ویژه در سخن و خطابه. شوری در سر داشت٬با منطقی منحصر به فرد. آن روزها هنوز سی سال نداشت٬ولی کادر حزبی ورزیده‌ای بود برخوردار از ۥمهره مار.
او٬چند سالی پیش از انقلاب بهمن ۵۷ ٬در تبعید ٬در صفحات آمریکای شمالی ٬به همراه هم فکرانش٬ انجمن ستار را بنیان گذاشته بود و سردبیر جریده سیاسی پیام دانشجو بود. علاوه بر این٬ در کمیته برای آزادی هنر و اندیشه در ایران ٬علیه سانسور و خودکامگی پادشاهی پهلوی٬ مبارزه می‌کرد.
بار اول٬ تصویر او را در بهار ۵۸ از تله ویزیون دیدم که با ابوالحسن بنی صدر درباره اقتصاد مناظره می‌کرد که فردای آن شب صدایش در شهر پیچید.
*
بابک احمدی٬ در شماره نوروزی اندیشه پویا٬ درباره گذشته‌اش در اردوگاه تروتسکیست سخنانی گفته که شایان توجه است.
البته وقتی من به جوانان سوسیالیست پیوستم دیگر کش مکش و تجزیه‌ای که احمدی از آن یاد کرده به پایان رسیده بود. صلح و آرامش برقرار بود و من شاهد نحوه جدائی او و دوستانش نبودم٬ حتی از کارنامه او در گروه منشعب بی خبر بودم٬ولی در همان روزگار با نشریه چه باید کرد٬ناشر افکار حزب کارگران سوسیالیست٬گروه منشعب٬ کمابیش آشنا بودم. به خاطرم هست٬جریده‌ای تندرو بود.


*
تجربه کوتاه سه چهار ساله در کار سیاست به من آموخت که در این گود حلوا خیرات نمی‌کنند و حتی در پاره‌ای اوقات دخالت در آن٬ به ویژه هنگام عبور از طرف چپ جاده ٬ به قیمتی گران تمام می‌شود. شاید مصلحت و صلاح کار احمدی در این بود که در آغاز سال ۵۹ دیگر به گرد سیاست نگردد و خانه نشین شود ٬زیرا در زمستان ۱۳۶۱ بابک زهرائی را به بیش از هفت سال زندان محکوم کردند. او زمانی بسیار دراز را در حبس انفرادی گذراند.
*
حزب کارگران انقلابی پرجمعیت نبود٬ ولی تلاش می‌کرد مجموعه نیروهای حزبی‌اش را٬ با چرخشی اجرائی به سوی صنایع٬ تبدیل به کارگران صنعتی کند. و این کار را کرد.
این حزب کوچک چپ گرای کارگری٬علاوه بر تمایل به میانه روی٬کششی به سوی کیش فقرپرستی و عادت‌های تندروی فراچپ نداشت. به گمان من٬در اصول حزبی راسخ و استوار بود٬ ولی در بقیه موارد میل به اعتدال و انعطاف داشت.
*
به یاد دارم که واحد انتشارات حزب-٬فانوس-در کار نشر و معرفی ادبیات چپ٬ به ویژه محورهای سه گانه اندیشه تروتسکی- برنامه انتقالی ٬ پدیدار شناسی استالینیسم و انقلاب پیگیر- در مجموع موفق بود و٬از میان عده‌ای عنوان کتاب٬ بهترین اثری که به شایستگی به فارسی ترجمه و منتشر کرد کار ممتاز تروتسکی ٬ تاریخ انقلاب روسیه (در سه جلد) ٬ بود به قلم سعید باستانی.
*
یکی از خاطره‌های من از آن دوران گذراندن دوره‌ای تعلیماتی بود که کتاب سرمایه (کاپیتال) کارل مارکس را می‌خواندیم و بابک زهرائی٬آن جوان ۥپرشور و خودآموخته و بسیار باهوش و برخوردار از طنزی ویژه ٬به ما درس می‌داد. من از او آموختم و سپاس گزارم.
*
سرانجام این که٬ آیا حقیقت کجاست و حق با کیست؟ هیچ نمی‌دانم٬ولی برای نزدیک شدن به حقیقت دستکم به دو دیدگاه و بررسی سخنان دو طرف ماجرا نیازمندیم؛ پیداست که زندگی امری نسبی است.
شاید سخن حق با حضرت خواجه باشد که می‌فرماید: وجود ما معمائی است حافظ که تحقیق‌اش فسون است و فسانه.

با تقدیم احترام٬
افشین معاصر
تهران – فروردین ۹۸

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)