نویسنده : رضا باقری                                   ۱۷.۰۵.۲۰۱۹

 

 من هم کودک کار بودم!

 

وقتی انسان سر گرم مشغلات زندگی باشد؛  بعضی مواقع  نیازمند است در  هوای آزاد قدم بزند. تا بتواند چهره های متفاوت  را مشاهده نماید. با دردها و خوشی های مردم  آشنا شود. در این صورت میتواند تمامی خستگی ناشی از مشغلات خود را فراموش نماید

فرصتی فراهم شد تا برای هواخوری به پارکی بروم. هنوز  صدارخرد شدن برگ های پائیزی در را زیر پاهایم را احساس نکرده بودم که مرد  سالخورده ای توجه ام را جلب نمود. او روی نیمکتی  نشسته و مشغول سیگار کشیدن بود.

در آن  هوای معتدل پائیزی ؛  آفتاب هنوز از رمق نیافتاده بود.  گردشگران پارک با لباس های تقریبا سبک؛  از راه های مخصوص عبور و مرور؛ دوندگی  و برخی در اطراف چمن های سرسبز پارک؛بر نیمکت ها نشسته بودند.

نزد آن مرد  رفتم. موهایش مرتب خاکستری بود.  نشان میداد تقریبا ۷۰  ساله است. درحالی که به سیگار پک میزد عابرین را برانداز مینمود. از چهره و رفتارش چنین احساس کردم  که او ایرانی میباشد. با این  احساس؛ اما با زبان آلمان از او پرسیدم:

“ببخشید؛ اینجا خالی است ؟ آیا اجازه دارم  بنشینم؟”

او که چشم راستش را  بخاطر  تابش  مستقیم آفتاب بسته بود  و با چشم چپ خود  به سرو وضع من نگاه میکرد؛ با بر خوردی محبت آمیز و حاکی از رضایت؛ پاسخ داد:

“البته” !  و خود را کمی جمع و جور نمود؛ و گفت:

“هوای خیلی خوبیه؛ انگار نه انگار که پائیزه!”

گفتم:”خیلی زیباست؛ میبخشید! شما از کدام کشور هستین؟”

من ایرانی هستم !

من هم با خوشحالی با زبان فارسی پاسخ دادم:

“بله؛ چه اتفاق جالبی من هم ایرانی هستم!”   منتظر پاسخ او بودم و سعی نمودم   برخوردم  را ایرانی تر کنم! و  ادامه دادم :

“شما خیلی خوب آلمانی صحبت میکنید!  آب جو میخورید؟”

آره بد نیست ؛ ولی میتونم برم بیارم؛

نه من میآورم!

شرمنده هستم

نه بابا!  این حرف ها چیه؟ خواهش میکنم!

 به کیوسک داخل پارک که زیاد فاصله ای با ما نداشت مراجعه کردم  و دو شیشه آبجو گرفتم؛ یکی از آب جو ها را به او دادم.

او تشکر کرد.

پائین  شیشه آب جو ها را  بعنوان سلامتی به هم زدیم!

من دوباره روی همان نیمکت در کنار وی  نشستم.

نیمکت  زیر  درخت چنار کهنی که  ریشه هایش  به شعاع  چندین متری به درون و بیرون  زمین پهن شده بود قرار داشت. شاخ و برگ های درخت در  بالای  دریاچه و اطرافش  گسترده بودند. پرندگان مختلفی  بر آب آبی دریاچه شنا میکردند ؛  تابش خورشید بر آب  دریاچه و تصاویر درختان  در عمق آن؛ منظره زیبائی را پدید آورده بودند.

او  به دور دست های نامعلومی خیره  بود.

پرسیدم “خب میگفتید!  شما چند سال است که اینجا هستید؛”

او خود را جا بجا کرد و گفت:”من وقتی که ۳۵ یا۳۶ سالم بود اومدم اینجا ! یعنی سال ۱۳۶۳؛ اونموقع  یکی از  دوستام  من رو برای پناهندگی  به اداره پناهندگی معرفی کرد .  خب چون مجرد اومده بودم زیاد سخت نگذشت؛ خواسته هام خیلی کم بودند؛ یک جا برای  خواب و کمی غذا و زمانی برای مطالعه؛ کمی هم ورزش و مقداری تفریحات سالم؛ مثلا فوتبال؛ کوه پیمائی! میدونی وقتی آدم تنها باشه میتونه دوست های خوبی هم پیدا کنه؛ نمیگم   زن ها مقصرند؛ نه! اینجوری فکر نمیکنم ؛ سلیقه ها متفاوت هستن. شاید من از کسانی خوشم بیاد؛ اما  همسرم خوشش نیاد؛ در این صورت باید با  شخص  مورد نظر  قطع رابطه کنیم. اگه آدم تنها باشه؛ خودش میدونه که با کی دوست بشه و با کی دوست نشه!  من هم همینطور شده بودم. با کسی مشکلی نداشتم. به همین دلیل دوستای زیادی برای خودم پیدا کردم.

او که اشتیاق زیادی به صحبت کردن داشت ؛ وقتی جرعه ای آبجو را نوشید؛ من از فرصت استفاده کردم و تاکید کردم:”چه جالب؛ من هم سال ۱۹۸۵ وارد آلمان شدم. این نکته ای که گفتی خیلی مهمه؛ ولی  نگفتی  زن و بچه داری یا نه؟ ببخشید که سئوال میکنم!”

 

او جرعه ای دیگر از آب جو  وشید وگفت:”میدونی من آدم رک و راستی هستم؛ شیله پیله  ندارم؛ دوست دارم با کسی که وارد دوستی میشم  راحت باهاش حرف بزنم! سیگار میکشی؟”

نه من دودی نیستم!

خب خوبه که این شانس رو داری که اهل دود نیستی! من وقتی انقلاب شد؛ مخالف این سگ ها بودم! از سر کارم زدم بیرون.  خانواده زنم خیلی طرفدار این ها بودن. همسرم به من میگفت:” چرا از

سر کارت بیرون میای ؟! شغلت  خوبه ؛ حقوقت خوبه؛ خب الان داری یواش یواش یک کاره ای میشی!”

 گفتم نه؛  ما هنوز بچه نداریم ؛ سختی بچه داری تو این رژیم مثل رفتن تو جهنم هستش. من هیچوقت نمیتونم بزور تو سر بچه ام روسری بکنم! بیا بریم خارج کشور ! اونجا بلاخره میتونیم کار کنیم؛ تو هم میتونی بری دانشگاه. ولی  او مخالف بود . بحث های ما خیلی به  درازا میکشید. بلاخره بهش گفتم اعظم؛ من خیلی دوستت دارم؛ حاضرم برات خیلی کار ها بکنم؛ ولی قبول کن که من نمیتونم این آخوندا را تحمل کنم. هر روز درگیری دارم. بحث میشه؛ نمیتونم تظاهر کنم؛ خیلی ها میرن برای پست و مقام بهتر و پول در آوردن؛  نماز میخونند؛ من اهلش نیستم. دروغ هم نمیتونم بگم؛ که برم الکی نماز بخونم. بعد چشمم رو ببندم به همه این آدم کشی ها و فقط به پول فکر کنم!

من که  سراپا به حرفهایش گوش میدادم؛ رو به من کرد و گفت : “میدونی که خیلی ها  الکی نماز میخوندند و شب ها  هم میرفتن خانم بازی. ولی من اهلش نبودم.”

بعد ادامه داد:” خانمم زیر بار نرفت. میدونی چیکار کردم؟!”

سری بعلامت تعجب تکان دادم و وگفتم:”نه!”

او ادامه  داد:” رفتم محضر ورقه طلاق رو نوشتم. به آخونده گفتم من میخوام زنم رو طلاق بدم؛ راحت ورقه رو نوشت و گفت باید خودش هم بیاد امضاء بده! بعد رفتم خونه؛ بهش گفتم اعظم من نمیتونم دیگه اینجا بمونم! ببین یه کاری بکنیم! من میرم  خارج ؛ اونجا یه  سر و سامونی به کارها میدم؛ وقتی همه چیز درست شد؛ خبرتت میکنم  که تو هم بیای اونجا!”

 جرعه ای دیگر از آب جو نوشید و در این فاصله به صورت او خیره شدم؛ او  به دور دست ها نگاه میکرد؛ انگار همه چیز هائی را که میگفت در یک نقطه نوشته شده و او از دور آنها را میخواند؛ چهره اش ناراحت و پر درد بود. کمی در گوشه چشم هایش اشک جمع شده و برای اینکه من آن را نبینم با سرعت با انگشت سبابه اش  اشکش  را ربود. من بسرعت جهت نگاهم را تغییر دادم!

 رو به من کرد و گفت : “نمیدونی برام چقدر سخت بود! اعظم  خیلی گریه کرد؛ ولی من دیگه تصمیم رو گرفته بودم. راستش دیگه از اون مملکت خسته شده بودم. اون همه اعدام رو نمیتونستم بشنوم؛ اعدام  کسانی که فقط یک روزنامه دستشون  گرفته بودند؛ ترس داشتی که نکنه بهت بند میدن؛ مردم میریختند تو خیابون و هی داد میزدند:” روح منی خمینی”  آخوندی که اصلا سواد نداشت؛  یکه تازی میکرد؛  دروغ میگفت؛  قبلا  بهشون میگفتیم شپشو؛ دو تومن میگرفتند برا زن همسایه  روزه میخوندند ؛ مردم دو تومن میدادند و کلی هم سر شون منت میگذاشتند. حالا شده بودند رئیس؛ ماشین های بنز سیاه سوار میشدند ؛ همه ازشون میترسیدند. وزیر شده بودند؛ وکیل شده بودند؛ همه کاره بودند. هر کاری که میخواستی بکنی باید یک آخوند تائیدت میکرد. این هم شد مملکت؟

خلاصه بعد از یکی دو هفته همه چیز  تموم شد!  سوار هواپیما شدم؛  یکراست اومدم فرانکفورت.  نمیدونی چه نفس راحتی کشیدم.

سیگار دوم را هم به لب گذاشت و با شعله فندک زیر نوک سیگار را آتش میزد؛ همینطور که صحبت میکرد؛ سیگار هم با حرکت های لب هایش بالا  و پائین میشد و وقتی  پک عمیقی به سیگار زد ؛  نشانه آن بود که سیگار روشن شده است. فندک را درون مشت چپش گذاشت و پاکت سیگار را دوباره داخل کیف دستی سیاه رنگش چپاند و زیپ کیف را  بست. انگار  فراموش کرده باشد که فندک را داخل کیف گذاشته باشد ؛ با حرکت چابکی فندک را از میان مشت خود به فاصله خیلی کوتاهی به هوا پرتاب کرد و آن را از روی هوا قاپید ؛ مجددا” زیپ کیف را باز کرد و فندک را داخل آن گذاشته و زیپ را دوباره بست ؛ و ادامه داد:

وقتی از ایران میآمدم همه پول و پله رو گذاشتم برای اعظم .

تو فرودگاه فرانکفورت کمی سر در گم شده بودم؛ از تابلو ها اصلا سر در نمیآوردم؛ با زبان فکستنی انگلیسی از یک نظافتچی پرسیدم   که چطور میشه به فرانکفورت رفت؛ خیلی آدم خوبی بود؛ او بهم گفت کجا برم و کجا پیاده بشم! اون موقع نمیدونستم که مرکز شهر فرانکفورت سایل هستش؛ او برام   نوشت که کجا باید پیاده بشم؛ اومدم  تو سایل در خیابان های فرانکفورت چه   هوای صاف  و خنکی بود ؛ شکوفه ها در ماه اردیبهشت باز و جونه زده بودن؛   اکثر درخت ها  شروع به سبز شدن کرده؛ در گرمای آفتابی که گویا  از شانس من  میدرخشید؛ شروع به قدم زدن کردم.  چه لذتی داشت ؛  در حالی که راه میرفتم نا  خود آگاه بر میگشتم پشت سرم رو چک  میکردم که نکنه این بی شرف ها دنبالم باشن. ولی یواش؛ یواش این ترس از سرم ریخت. در  باجه تلفن با  یکی از دوستام که شماره اش رو از بر بودم؛ تماس گرفتم و گفتم من در آلمان هستم! یهو جا خورد ! انگار  که من دروغ میگم ولی وقتی همه نشونی ها را دادم گفت پس همونجا بمون؛ من میام! خلاصه نیم ساعتی منتظر شدم تا حسن با زن و دو تا پسر و دختر چهار پنج ساله اشون از یک ماشین اپل  پیاده شدند. خلاصه خیلی خوشحال شدیم. اونها بزور منو بردن خونه ؛ چلوخورشت قرمه سبزی درست کرده بودن که از مال ایران هم خیلی خوشمزه تر بود. جای شما خالی حسابی زدیم به بدن.

گفتم چه دوست خوبی داشتی!

او ادامه داد:” آره او هنوز هم هستش؛ سی و سه سال هستش که ما اون روزها رو بخاطر داریم. خلاصه همون روز بعد از ظهر  اومدیم همین پارک  گردش کردیم. همین مرغابی ها هم بودن. چه صفا داشت. من این پارک رو خیلی دوست دارم؛ خیلی خاطره انگیزه؛ ببین اون فواره وسط دریاچه؛ اونورش

 هم یک  جزیره کوچک هستش؛ میبینی ؟ اونجا پرنده ها میرن تخم میذارن. بعد اونطرف هم قبلا میشد گریل کرد. ولی حالا دیگه ممنوع شده. این خونه ها را میبینی مثل کانتین هستن این ها رو الان چند ساله درست کردن! برا بی خانمون ها! قبلا نبود ولی حالا یک کمی به بی خانمان ها رسیده اند. اون روز خیلی چیزای جدیدی دیدم که در ایران اصلا” فکرش را هم نمیکردم.

فردای اون روز  حسن  منو با ماشین برد ” شوالباخ.”*  اونجا منو معرفی کرد. دعوت نامه رو  حسن برام فرستاده بود ولی بهم گفت اصلا”  نباید صداش رو در بیاری! اگه  آلمانی ها بفهمند که من بهت دعوت نامه دادم ؛ دردسر ایجاد میشه.  گفتم چه درد سری  ؟ حسن گفت میفرستنت پیش من!

و بعد باید بیای پیش من زندگی کنی!  اول بهم برخورد! گفتم ببین این رفیق من میترسه که من برم خونه اش زندگی کنم ولی وقتی توضیح داد متوجه شدم که دلیلش چی هستش. بعدا”  بهم حالی کرد که باید بگم  در ایران یه قاچاقچی پیدا کردم. اون قاچاقچیه  برام پاسپورت تهیه کرد و بهم گفت  که وقتی وارد فرانکفورت شدی؛  سریعا پاسپورت رو بنداز تو آشغال دونی! بعد هم بگو من سر کار مشکل داشتم! همین چیزهائی که برات اتفاق افتاده ؛ بگو که همیشه مورد مواخذه قرار میگرفتی. این چیزها رو بمن گفت تا  من  خودم رو برای پاسخ گوئی در دادگاه آماده کنم.

خلاصه من خودم رو معرفی کردم . اونا منو فرستادن   تو یه اطاق که چارتا تخت داشت؛ یاد سربازخونه ها افتادم؛ اول  زیاد خوب نبود ولی بعد از یک سال  خونه گرفتم. بعد  نامه نوشتم برا اعظم؛ که اعظم بیا اینجا من دارم درس میخونم ؛ میخوام کار کنم؛ تو هم میتونی بیائی اینجا و ادامه تحصیل بدی؛ من خونه دارم. از نظر مالی نگران نباش!

او بعد از مدت کوتاهی جواب داد که من میخوام طلاق بگیرم!  انگار که آتیش ریخت تو تنم؛ چند روز تمام از اطاق بیرون نیومدم. حسن دنبالمو گرفته بود؛  ولی من در خونه رو  بروی کسی باز نکردم. تازه تقاضای تلفن کرده بودم؛ همان روزها تلفن من وصل شد. با حسن تماس گرفتم و ازش معذرت خواستم.  جریان رو براش تعریف کردم. گفت خب شماره تلفن ات را برا اعظم بفرست و بهش بگو که با تو تماس بگیره. منم همین کار رو  کردم . بعد از مدتی  بلاخره به من زنگ زد. فکر کردم با کمی حرف زدن همه چیز درست میشه و از تصمیمش منصرف میشه.  ولی نه! او خودش تصمیم نمیگرفت؛ خانواده مرتجع اش گفته بودند این شوهر مرتد هستش! باید ازش جدا بشی. خب او هم در ایران خیلی شجاع نبود که مقابل حرف برادرها و پدرش بایسته. به خواسته اونها  تن داده بود .  به من گفت بیا ایران و من رو طلاق بده!  یا یک راهی پیدا کن  که غیابی من رو طلاق بدی!  وقتی که متوجه شدم تصمیم قطعی داره که جدا بشه ؛  آدرس محضر رو بهش  دادم .  قبل از اینکه آدرس رو بهش بدم براش بازم توضیح دادم که اگر به خارج بیای میتونیم خوشبخت بشیم. ولی در نهایت آدرس رو دادم و گفتم  تو فقط باید بری امضاء کنی. این را که گفتم یهو جا خورد . نمیدونم چرا مکث کرد. فقط گفت:” باشه” و قطع کرد. بعد از چند ماه زنگ زد و گفت :”با یک نفر عروسی کردم”! من هم هیچی نگفتم! یعنی زندگی من با شادی شروع شد؛ با شرارت رژیم ادامه پیدا کرد و در سکوت تموم شد. بهمین سادگی! الان باید  بچه داشته باشم؛ خونواده داشته باشم؛ ولی همه اش بخاطر همین آخوندها از بین رفت ؛ نابود شد!”

گفتم : “آره خیلی سخته  ؛ خیلی غم انگیزه ! معلوم هستش که همسرت رو  خیلی دوست داشتی؟

گفت:”روشنه ! من میخواستم هم خودم رو هم اون رو  از وضعیت نکبت بار  نجات بدم؛ ولی او نخواست! فکر نمیکنم که آون هم الان خوشبخت باشه!” 

بعد از اعظم با کسی ازدواج نکردی؟ یا دوست دختری نداری؟

ازدواج که همون یکی  که کردم و اینجوری شد ؛  آثارش داره منو اذیت میکنه!  تا حالا یکی دوتا  دوست دختر داشتم؛  باهم جور نبودیم؛ ازدواج پستی هم بدم میاد؛ یعنی چی همینجوری که ما بهم میرسیم کلی طول میکشه تا همدیگه رو بشناسیم ؛ تازه بعد از چند ماه  اختلاف ها شروع میشه. ما وقتی که به یه آدم نیگا میکنیم فقط ظاهرش رو میبینیم؛ درونش هزارتا چیز هستش که اصلا نمیشه دید. تازه در یک چشم به هم زدن تصمیم ها عوض میشه؛ آدم مات میمونه چرا یکهو تصمیم طرف عوض شد.   آدم  باید چقدر شانس داشته باشه که  یک نفر پیدا بشه؛   بیاد اینجا همه چیز آدم رو قبول بکنه!  احساس خوشبختی هم بکنه! که این یعنی اصلا ممکن نیست. حالا چطور میشه بعضی ها با ازدواج پستی ادعای خوشبختی میکنند؟!

 

قبل از انقلاب چیکار میکردی؟ 

من خیلی سختی کشیدم؛ دوره بچگی ام  هم اش سختی و کار بود؛ از ۹ سالگی تابستون ها  کار میکردم؛ وقتی  جوان یازده  یا دوازده  ساله ای بودم هنوز انقلاب سفید نشده بود. خانواده من در فقر زندگی میکردن؛ پدرم بیکار بود؛ مادرم برای تامین لقمه نونی کلفتی میکرد. من هم بعد از اینکه تصدیق

شش رو گرفتم مشغول کار رسمی شدم. تو زندگیم یه چیزی رو خیلی خوب و زود یاد گرفتم!

چه چیزی رو؟

 از موقعی که عقلم رسید؛ دیدم  قدرت تو دست پاسبون هاست؛ اون ها  میتونستند   همه چیز مردم را خراب  بکنند؛  و این خرابی ها همیشه به نفع  پول دارها  و به ضرر کسانی بود که محتاج بودن. این ها را که میدیدم   میگفتم چی میشد که من هم میتونستم تصمیم بگیرم؛  و بر عکس اونا  عمل کنم! در این سن و سال هنوز به هیچ ایده نداشتم. اصلا نمیدونستم؛  برا این کارها   یه ایده و برنامه احتیاجه .  پسربچه های  زیادی مثل من بودن؛ کار میکردند؛ از رفتن به مدرسه محروم بودن و میخواستن یکجوری وضعیت خودشون رو عوض کنن؛ دوست داشتن درس بخونن .

کودکان زیادی ضمن اینکه در فقیر و زحمت و بیچارگی بسر میبردند؛ دوست داشتند یکبار هم که شده پاسبون ها چیزی رو خراب کنند که به بدبخت بیچاره ها لطمه نخوره. الان بهش میکن دگرگونی اجتماعی! اونا با زبان ساده حرف میزدن؛  . یکی از بچه ها میگفت بالا که دزد باشه تا پائین همه میشند دزد. ولی مگه کسی جرات میکرد  این حرف ها رو علنی بگه؟ خیلی ها میگفتن ما باید برا بدبخت بیچاره ها  کار کنیم؛ ولی وقتی کاره ای میشدن نه تنها برا بدبخت ها کاری نمیکردن بلکه تا اونجا که میتونستن از همین بدبخت ها پله ترقی برای خودشون  درست میکردن؛ یکی هم تو سر همین بدبخت بیچاره ها میزدن.

من  فکر میکردم یک همچین آدم هائی  باید جنایتکار باشن؛ چون برا خودشون کوشش میکردن .امثال من که در فقر و فلاکت زندگی میکردیم؛  باید از نظر اینا به همین وضع باقی میموندیم؛  یعنی با سختی  کار پیدا کنیم تا قدر کار خودمون را بدونیم و وقتی کار پیدا کردیم؛  بسختی کار کنیم تا بیکار نشیم؛ محتاج باشیم و از گرسنگی بترسیم؛ از اتحاد بترسیم؛ از همبستگی خودمون واهمه داشته باشیم. بدنبال این نباشیم که از درد همدیگه باخبر بشیم و یک زمانی فکر نکنیم که میتونیم برا خودمون و دیگران زندگی بهتری  بسازیم.

وقتی اخبار روزنامه ها را میخوندم؛ و یا بعضی وقتا رمانی بدستم میرسید ؛ میدیدم  در خیلی از  کشور های مختلفت همین طبقه مظلوم؛ یعنی همین زحمتکشا؛ همین ممنوع شدگان؛ با هم متحد میشند؛ جمع میشند؛ حکومت فائقه رو  زیر میکشن؛ خیلی جاها هم بزرگان رژیم قبلی رو  اعدام میکنند و رژیم جدید درست میکنند؛  قدرت رو  میدادن دست یک عده ای که خودشون رو رهبر میدونستن؛  وبلاخره یک نفر  تموم قدرت رو تو دستش میگرفت.  از این زمان به بعد  مملکتشون دوباره تبدیل میشد یه دیکتاتوری ! و شروع میکردند  قوانین جدیدی رو علیه مردم تصویب میکردن. همون قانو هائی رو که مردم علیه اونها  مبارزه کردند بودند؛ دوباره  تکرار میکردن؟   جامعه دوباره در وضعیتی  قرار میگرفت که قبلا بود. یا شاید بدتر هم میشد. از این جهت  تهیدستان که  علیه ظلم قیام کرده بودن؛ در مقابل دیکتاتور جدید باید دوباره با هم متحد میشدن!

گفتم:”بله شما درست میگوئید! من هم همینطور فکر میکنم!  بعد  از انقلاب هم همینطور بود؛ آدم ها ندانستند چکار کنند. مثلا شما میدونیستید که چه باید بکنید ! تو دوست داشتی چکار کنی ؛ تو فقط میگوئی که دیگران اینطور  بودند! تو خودت میخواستی چکار کنی؟

آره سئوال خوبی کردی؟ خیلی به این سئوال فکر میکردم! نمیدانم چرا ولی وقتی که آدم زیر فشار باشه؛ کار کنه؛ آزاد نباشه؛ و ببینه که دیگران دارند زور میگند! با خودش میگه چرا من نه؟ همین احساس هم در من وجود داشت؛  یک احساس قدرت طلبی مرا هم به جرگه کسانی قرار میداد که در مبارزه علیه زورگوئی تلاش میکردن. ولی این خصوصیت که خودشون میخواستند یک کاره ای بشند تو طبقه ضعیف خیلی شدید بود. مبارزه برای اینکه خودش بالا برود! دوست ها و همکار ها؛ یعنی جامعه رو طوری درست کرده بودند که هر کس بفکر خودش باشه!  در سربازی افسر فرمانده  به ما میگفت اگر دیدید که ارتش عسل پخش میکنه و شما ظرفی در دست  ندارید ؛ کلاهتان را زیر عسل بگیرید و سهم خودتون رو با کلاه به خانه ببرید! این بود که تربیت این شخصیت خود خواهی از بچگی تو مدرسه هم شکل میگرفت. من خودم   نمیدانم در کدام طرف قرار میگرفتم؛  اما تمامی سعی من رهائی کسانی بود که مثل من بودند. در کودکی فکر میکردم شاه را نمیتوانیم از میان برداریم؛ اینکه چرا به این فکر افتاده بودم؛ شاید حضور ساواک در تمامی جوامع ایرانی بود.  اینکه هرکس هرچه میگفت او رو سرکوب میکردند. کیهان و اطلاعات نمونه های بارزی از سانسور بودن. یکدندگی شاه در اقدامات زورگویانه در تمامی آحاد مملکت مشهود بود و خانواده او همه چیز رو دراختیار داشتن. ما زحمتکشان و تهی دستان اولین قربانیان این بی عدالتی ها بودیم. برای تهیه لقمه ای نون دست به هر کاری میزدم. از خیار فروشی گرفته تا شاگرد قهوچی؛ یا شاگرد میوه فروشی؛ یا بستنی فروشی؛ یا مثل خیلی از  کودکان سر بساط میوه فروشی  داد میزدم: “خربزه خراسان؛  هندوانه ورامین داریم و……”   صبح تا شب فریاد میزدم و در آخر شب؛ که دیگه  کسی تو خیابون پرسه نمیزد؛ از کار مرخص میشدم. به خونه میرفتم. تنها کسی که میباید منتظرم باشه مادرم بود. پول را تو دستاش میگذاشتم 

وبا دست و پای نشسته و دندان کثیف خودمو  زیر لحافی میکشوندم تا صبح زود دوباره  از خواب بیدار

بشم؛  برم سر کار. این بود زندگی من تا سن ۱۳   سالگی تنها تونستم مدرک کلاس ششم رو بگیرم. دوست داشتم ستاره شناس بشم؛ همه این دوست داشتن ها در وجودم مردن. هرچه تلاش کردم تا امکانی  برا ادامه تحصیل بیابم نا موفق بودم .

ششمم را که گرفتم؛ در یک کارگاه خیاطی مشغول یادگیری پیراهن دوزی شدم. در ابتدا با سختی فراوان کار کردم. من بعنوان کم سنترین  کارگر آن کارگاه که بیش از ۲۰ نفر کارگر داشت  و از این ۲۰ نفر ۸ نفرشان زیر ۱۵  سال سن داشتن؛ باید حرف صاحب کار را که میکشیدم؛ حرف و زورگوئی همه کارگرای کارگاه رو هم میکشیدم. کارگاه های دیگه  هم همینطور بود؛ در کارخانه ارج هم بچه های زیر ۱۵ ساله کار میکردن. کار کودکان ممنوع نبود؛ تازه خیلی ارزون هم بود؛ کم پول میدادن ؛ ساعت کارشون هم کنترل نداشت؛ خب بچه ها انرژی بیشتری برا کار کردن دارن؛ مریض هم نمیشدن؛ بامبول هم در نمیآوردن؛ هر وقت هم که میخواستن اونا رو بیرون میکردن.

مثل گوسفند کار میکردن. من هم  میباید مطیع همه بودم. از جارو کردن زیر چرخها گرفته تا تمیز کردن خود چرخ و تهیه چای و یا خرید غذا برای اون ها.  خودشون کارگر بودن؛ ولی مثل سگ از من کار میکشیدن. وقتی دیگه کاری نداشتم؛ باید  سر آستین و یقه های دوخته شده  رو به روی دیگرش برمیگردوندم. با ناخن شصت دستم باید لایه بخیه ها را صاف میکردم؛ یادم هستش روز اولی که این کار را کردم؛ سر ناخن شصتم سابیده شد و شب نتونستم بخوابم؛ فردا یک نفر به من گفت یک ده شاهی بر دار و بکش مواظب باش سیاه نشود؛ خب این کار رو دیروز هم میتونستن به من بگن ولی نگفتن؛  هیچ کس بهم نگفت تو میتونی با یک دهشاهی این کار رو بکنی؛ این رو یک کارگر محلاتی داشتیم که بهش میگفتند علی محلاتی؛ اون ۱۸ سالش بود؛ خوش بر و رو بود؛ همه کارگرای دیگه بهش نظر داشتن؛ حتی اونا که زن و بچه داشتن؛ اولش منو تحویل نمیگرفت ولی بعد که دید چجوری کار میکنم بهم گفت فردا یک دهشاهی بیار و این کار رو با دهشاهی انجام بده . من هر روز ساعت ۷ صبح وارد کارگاه میشدم و ساعت ۱۰ شب از کارگاه میرفتم بیرون. مزد من روزی ۲۵ ریال بود. صاحب کارم  اسمش اکبری بود. او هیشه در  فکر  چاپیدن بود. همه  کارگرای خودش را با مزد های بسیار کم استخدام میکرد؛ هیچوقت هم نمیگفت فلانی خوب کار میکنه. هر وقت وارد کارگاه میشد همه باید  مثل ماشین کار میکردن؛ میرفت بالای سر بهترین کارگر و یکی از کارهاش رو ور میداشت و شروع میکرد ایراد گرفتن؛ کارگری که ازش ایراد گرفته بود پشت سر هم میگفت باشه آقای اکبری! خودش هم میدونست که داره الکی ایراد میگیره. تازه همین کارگرها؛  چند ماه که کار میکردن؛ بیرونشون  میکرد؛  تا پول سنوات خدمت بهشون پرداخت نکنه.

شب های جمعه با یه چمدون پول میومد  تو کارگاه؛ پشت یک میز کوچیک مینشست ؛ کارگرا باید یکی؛ یکی جلو او سر خم میکردن و میگفتند چندتا پیرهن دوختند؛ مزدش چقدر میشه؛ با همه چونه میزد؛ به همه کم پول میداد؛ کارگرا هم در آخر چیزی نمیگفتند؛ ولی خیلی جری میشدند. به شاگردها هم کم پول میداد به بهانه های مختلفت؛ یکی بدلیل دیر آمدن سر کار یا اینکه میگفت: تو اون کار رو خراب کردی! ما بیچاره ها از همون مزدی هم که برایمون تعیین کرده بود؛ کمتر مزد میگرفتیم! این بود حال و روز ما.

پیر مرد درد دلش باز شده بود و برای من هم جالب بود ؛ لذا گفتم  چه سر گذشت جالبی داری؛

وی ادامه داد:”ولی ادامه کار در این کارگاه مرا با طرز فکر کارگرای پیرهن دوزی آشنا ساخت. اکثرا” مذهبی و خرافی  بودن. این آن زمانی بود که شاه اعلام اصلاحات ارضی کرده بود. آون ها میبایستی به پای صندوقهای رای بروند و به حق رأی زنان رای بدهند. چه مملکتی! به آزادی زنان هم باید رأی میدادن. شاه خودش میدانست که این یک تبلیغ بیشر نیست. او نمیخواست کاری کنه که مورد غضب آخوند ها قرار  بگیره. مورد غضب آخوند ها قرار گرفتن  برابر بود با سرنگونی حکومت سلطنتی و او این را خوب میدونست شاید حق هم با او بود زیرا که مذهب در این مملکت بسیار قوی هستش؛ ولی   او بجای اینکه ترویج روشنفکری کنه؛ ترویج خرافات میکرد. فکر میکرد میتونه نقش یک آخوند را بازی کنه. اما او سخت در اشتباه بود. با این کارش میخواست اعتماد آخوند ها را جلب کنه؛ بجای اینکه اونا رو محدود کنه؛  مغرور میکرد. آخوندها  هر کجا میخواستند؛ از رفتار غیر مذهبی شاه ایراد میگرفتن؛ شاه سریعا در صدد رفع عیوب غیر مذهبی خود بر میومد.  این کار رو با رفتارش نشون میداد. چرا که میدونست  وقتی یک آخوند جلو بی افته معلومه چه قدرتی از او حمایت میکنه.

مساله کشف حجابو که پدرش رادیکال از آتا تورک تقلید کرده بود؛  میخواست مثلا لیبرالی حل کنه؛ این کار رو به رای گیری بگذاره. که مثلا  طوری پیش ببره که آخوند ها بدشون نیاد! تازه این حرف خودش نبود؛ رفته بود آمریکا بهش گفته بودن که اگه میخواد حکومت کنه؛ باید یک کارهائی انجام بده؛ یکی از اون کار ها  هم همین حق رای زنا بود. ولی بر عکس ارزیابی هاش؛ آخوند ها مخالف رای داشتن زنا بودن؛ اونا میگفتند  زن که آدم نیست و نباید حق رای داشته باشه! سر دسته آخوند ها 

 

یعنی خمینی غائله ۱۵خرداد رو  راه انداخت؛ این غائله بیشترش مربوط میشد به حق رای دادن به زنا! 

 کارگرائی هم که با من در کارگاه پیراهن دوزی کار میکردن همه حرف او رو میزدن. میگفتند زن که عقل نداره؛ زن را چه به رأی دادن زن باید برای شوهر غذا بپزه؛ اونا خمینی  رو بعنوان فردی که رو در روی شاه قرار گرفته؛ و با حق رأی دادن زن ها مخالفت کرده است قبول داشتند. گرچه رأی گیری  پایان یافت؛ اما در شبای محرم تحرکات مردم توسط آخوندا شدت گرفت. درگیری های مردم با پلیس هر دم شدت می یافت. یک شب که دیر هنگام  از کار بر میگشتم میتونستم  به این گونه در گیری ها بیشتر نگاه کنم. مردم در دسته های عزاداری با لباسهای سیاه در دستجات محدود ۳۰ الی ۴۰ نفره؛ داخل کوچه های خلوت بازارچه سلطانی براه افتاده بودن؛ با دیدن پاسبان ها  شروع کردن  به  فحش های ناموسی دادن؛ انگار  خواهر و مادر یا همسر  شاه مقصر بودن. فحش ها اونقدر رکیک بود که من تا اون هنگام نشنیده بودم؛ به دختر ؛ خواهر و مادر و فرح و همه کس شاه فحش میدادن. نه  شعاری داشتند و نه خواسته ای ؛ نه پرچمی و نه نوشته و یا اعلامیه ای. شب عاشورا این عملیات بیشتر شد. شنیدم  گارد شاه میخواد مردم را بکوبد.  اما خبری نشد. در روز عاشورا همه جا

تعطیل بود من روانه خیابان ناصر خسرو و مسجد شاه و بازار سلطانی شدم. خیلی از مغازه های طلا

و جواهر فروشی ها شب قبل مورد دستبرد قرار گرفته بودن. گویا خود عوامل شاه و یا خیمنی دست به این غارت زده؛ تا بازار را که خود در این حرکت شریک بود؛ تحریک کنند. تک و توک مردم عادی

از جلو مغازه های باز رد میشدند از ترس هیچ نگاهی هم داخل مغازه ها نمیکردن. از بازار سلطانی که به سمت خیابان ناصر خسرو میرفتم ؛ متوجه اجساد دست فروش هائی شدم که در کنار بساط خود مورد اصابت گلوله قرار گرفته بودن. خون و جسد و بساط همه گلگون بودن؛ تعداد زیادی بساط هم 

بی صاحب  رها شده؛ در کنار خیابان پهن بودن. جلو شمس العماره مردمی را دیدم که به شاه و خواهر و مادر و زن و بچه اش فحش های رکیک  میدادن . اتوموبیل هائی را که در کنار خیابان پارک شده بودن بر میگردوندند و آتیش میزدن. از آنها تنفر داشتم؛ چرا که فقط فحش میدادن؛  اون هم فحش های رکیک؛ از خمینی بدم میآمد؛ چرا که خرافات رو بین مردم بیشتر و با حق رأی زنان مخالفت میکرد؛ از پول دارا بدم میومد برای اینکه آنها در ناز و نعمت زندگی میکردن؛ سوار بهترین ماشین ها میشدن و من باید هر روز پیاده سر کار بروم و از نعمت درس خوندن هم محروم باشم. در کنار خیابان ناصر خسرو متوجه ماشین صاحب کارم  شدم. یاد خاطره کوتاه چند روز پیس وقتی ساعت ۶.۵   دو پسرش را به مدرسه میبردافتادم. من با عجله  در حال رفتن به کارگاه بودم ؛پسرش  که هم سن من بود؛ مرا  در پیاده رو دید و به پدرش گفت. آقای اکبری ماشین را نگه داشت و بوق زد؛ من بسوی آنها رفتم . او شیشه ماشین را پائین کشید و گفت: “کره بز بدو برو سر کار تا  دیر نشده” هر دو پسر هاش بلند بلند خندیدن. من جلو بچه هایش  خیلی کوچیک شدم. مردم هم بدون اینکه بدانند این ماشین به چه کسی تعلق دارد بسویش آمدند؛ آن را برگرداندند؛ قطرات بنزین از باک ماشین خارج شد؛ یک نفر که کبریتی در جیب داشت؛ کبریتی آتش زد و به طرف ماشین پرتاب کرد. بنزینی که از باک ماشین خارج شده بود شعله ور شد. طولی نکشید که سر تا سر ماشین رو فرا گرفت.  وقتی آتش از ماشین بلند شد ابتدا از گرما و حرارت بوجود آمده  به آرامشی غیر باور نکردنی دست یافتم! ولی وقتی ماشین های دیگر را به آتش میکشیدند دلم گرفت. پیش خودم گفتم با سوختن  ماشین  آقای اکبری چیزی که بهتر نمیشه هیچی؛ بد تر هم میشه! گاردی ها حمله  را از شمال به جنوب شروع کردند و ما همه  متفرق شدیم!

 شاه این حرکت را سرکوب  کرد؛ ولی دست از مذهبی بودن خودش برنداشت. چرا که سوم ماه قتل  در کاخ گلستان سخنرانی کرد. من هم اونجا  رفتم. او  روی تخت مرمر نشسته بود ؛  مقابل  تعداد زیادی روستائی؛  که از دهات جمع کرده بودند؛  گفت:” من نظرکرده حضرت عباس هستم؛ حضرت عباس یک بار مرا درحالی که از اسب سقوط کرده بودم؛ از میان زمین و هوا گرفت. چرا که وقتی از اسب افتادم در میانه راه گفتم یا حضرت عباس!  یک دستی که لباسی سبز در بر داشت مرا از میان زمین و هوا گرفت!” این گونه گفتار و رفتارش مردم رو  بیشتر  به سوی  خرافات میفرستاد. من میشنیدم خمینی روز بروز برای مردم مطرح تر میشه.  مثلا بعد از دستگیری خیمنی  بین کارگران شایع بود که  او در زندان  انفرادی تحت نظر بوده؛  در این حال در حیاط زندان  وضو میگرفته؛ این را پاسبان های زندان تعریف کرده بودند! و گفته بودند که به خاطر همین مساله  شاه او را به عراق تبعید کرده است.

شاه  خود یک آخوند بدون عمامه بود. از خمینی میترسید. بدین جهت زمینه های مناسبی برای  تقویت الترناتیو مذهبی فراهم شد . او هر گز فکر نمیکرد که خمینی روزی میتواند قدرت را در دست بگیرد. شاه خدمت دیگری هم به خمینی کرد ؛ او کشتار روشنفکران ایرانی را از ترس کمونیسم و برای نزدیکی به آخوند ها با شدت ادامه میداد. همین مساله موجب شد الترناتیو مترقی در مقابل الترناتیو ارتجاعی ضعیف بماند. اما در پاسخ سئوالت    در یک کلام باید بگم؛ تمامی حکومت ها به نوعی مردم

را میچاپند! مردم خودشان باید حکومت کنند! آیا این مقدور است؟

گفتم:”خب  خیلی خوشحال شدم از آشنائی با شما.  خیلی خوب شد که من با شما آشنا شدم. و نتیجه گرفتم که همه دولت ها چه خمینی و چه شاه؛ تا زمانی که دمکراسی در دست مردم نباشد؛ چپاولگر هستند. خیلی عالی هستش؛ به امید آن روز.”

 

 

*شوال باخ یکی از حومه های  شهر فرانکفورت میباشد که مرکز پذیرش پناهندگی در آنجا قرار دارد.

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)