من در خوی شهوت تو میسوزم!

عجوزه مرا لمس نکرد،
او با نگاه غریبش مرا دزدید
با دستان سردش
گرمای بدنم را ربود
او غرق شد در من
تمامی رویاهایم فرو ریخت
پوچ و هیچ شدم
درد شدم و
میسوزم در آتش غارت شدن
عجوزه هاآتش را نمیشناسند
با چشم های دلهره آور به من مینگرند
از تیغ نگاهشان فرار میکنم
به خیابان ها میروم
در لابلای درختان پنهان میشوم
آنها همه جا هستند
کاش من هم عجوزه بودم
عجوزه ها فرار نمیکنند
کتاب هم میخوانند
نگاهشان کتاب را میشکافد
حواسشان به من است
دل سوخته ام را
در این لاشه متعفن نمیبینند

ر- باقری

Bild könnte enthalten: 1 Person, Nahaufnahme

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)