گاهی با ماه دیدار می‌کنیم

و آنگاه از یاد می‌بریم

که آن بالا نشسته است

و به ما می‌نگرد.

پانزده‌ساله بودم که ماه را

در شنزارهای بیابانک یافتم.

از نائین به جندق می‌رفتم

نشسته با کارگری پشت وانت بار

و اولین سیگار خود را می‌کشیدم.

در مهتاب هر تل شنی

به غولی خفته می‌مانست.

او از کار در معدنِ نخلک می‌گفت

و من می‌خواستم کارگر معدن شوم

تا چون ونسان ون‌گوگ از دل خاک

زر سرخ خود را بیرون کشم.

سالها بعد دوباره ماه را یافتم.

داشتیم با بلدهای کرد

از پشت پاسگاه مرزی می‌گذشتیم

تا خود را به شهرِ وان در ترکیه برسانیم

که ناگهان قرص درشت ماه نمایان شد.

فریاد زدم: ای ماه!

تو نشانِ آزادی منی

و ترانه‌ی ماه بلند را خواندم

که مادرم برای ما می‌خواند.

می‌رفتیم تا آزاد بمانیم

و در شهرهای اروپا و آمریکا

طرحی نو در‌اندازیم.

دیشب ماه را بار دیگر دیدم.

از جزیره‌ی کاتالینا بازمی‌گشتیم.

با پسر پانزده‌ساله‌ام آزاد

به عرشه‌ی کشتی رفتم

برای تماشای نهنگها

ولی بجز عکس ماه در آب

چیز دیگری ندیدیم.

ناگاه به یاد پدرم افتادم

که می‌گفت یک شب در چارده‌سالگی

هنگام بازگشت از گورستانِ تخت پولاد

افسونِ ماه او را می‌گیرد

و ابدیت بر جانش می‌نشیند.

آنگاه پسرم به خوابگاه بازگشت

و مرا بر عرشه تنها گذاشت.

ماه تنها رابطی بود

که می‌توانست پاره‌های زندگی مرا

به یکدیگر پیوند دهد.

مجید نفیسی

نهم اوت دوهزار‌و‌سه 


Visiting the Moon



Sometimes we visit the moon

And then forget

That it is sitting up there

Watching us.

I was fifteen years old

When I found the moon in the Biabanak sand dunes.

I was traveling from Nain to Jandaq

Sitting at the back of a pickup with a worker

And smoking my first cigarette.

Every sand hill in the moonlight

Looked like a sleeping ghoul.

The worker spoke of working in the Nakhlak Mine

And I wanted to become a miner

So as did Vincent Van Gogh

I could take out my red gold

From the heart of the earth.

Years later I found the moon again.

We were passing from behind the border patrol checkpoint

Alongside Kurdish guides

To reach the city of Van in Turkey

When suddenly the big disk of the moon appeared.

I shouted: “Oh, moon!

You are the sign of my freedom”

And sang the song of “High Moon”

Which my mother used to sing.

We were leaving to remain free

And find a new vision

In the cities of Europe and America.

Last night I saw the moon again.

We were returning from Catalina Island.

With my fifteen-year-old son Azad

I went to the deck

To watch whales

But we saw nothing

Except the reflection of the moon in the water.

Suddenly I remembered my father

Telling us that at age fourteen

While returning from Takht Pulad Cemetery in Isfahan

He had been taken by the magic of the moon

And infinity had touched his soul.

Then my son returned to the cabin

And left me alone on the deck.

The moon was the only link

Which could bring together

The pieces of my life.

Majid Naficy

August 9, 2003 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)