1-
شب 
که ماه
مهمان اش شد
ستاره هارا برایش نگه داشت
همچون دلیل مستندی
2-
لا تاری ای می خرم
شاید کمی شادی برنده ام شود
ا ند کی غمم را 
درتبلیغات  تلویزیون ای آراسته می کنم
ممکن است ملیونری
خریدارش شود
3-
جنگ آبستن است
بیوه زن 
لباس سیه می زاید…
4-
از گنا ه توبه کرده ام
فقط این مانده
تو…با ابر بوسه
پا ک ام کنی
اگرباورم نمی کنی
لخت شو
تا که به گنبد هردو پستانت
سوگند یاد کنم…
5-
زمین نیز
درنده است
مگرنه این است
که مردگان را می بلعد
6-
با باران آسایی گناه
دست نماز می گیرم
برسجاده ی زلف ات
نماز باران را می خوانم
7-
سرزمینم درنده است
هرگز
هرگز
ازیم دورنمی شود
می دانم که می خواهد
اگرمردم
جسد ام را بخورد
8-
به شب خیا بانها
لامپ را می زایند
به روز هم
پلاستیک های پاره
ته سیگارو
قوطی های خالی آب و
اتومبیل و
گدا…
9-
تعجب نکن
اگر کبوتر درقفس تابلوای
فریاد کند
لطیف هلمت آزادم کن
چون کبوتر
درتابلو نیز
دشمن قفس است…
10-
حلاج که مصلوب گردید
دو قطره اشک ازچشمان اش سرازیر شد
یکی شان شو
دجله 
و آنی دیگر
فرات
11-
خنده را ازخیا با نها
جمع آوری می کنم و
تقسیم اش می کنم
به روزهای دختری
12-
گنجشک زردی را
درقفسی اسیرکرده است
اسم اش را نهاده
ماه…
شب…
13-
به درازای 168 ساعت
هفت نخ سیگار روشن می کنم
می شوند روزهای هفته
درمدت چهارهفته
سی دختررا
ازکتاب وقلم وخیال آبستن می کنم
می شوند روزهای ماه
درمدت 365 روز
دوازه زن را مخفیانه عقد می کنم
صدها بچه می زایند
نه می روند مدرسه و
نه شاعر می شوند
می شوند ماههای سال
14-
ازسایه ی گام هایم
می گریزد
راه
15-
همیشه شیئ ای ندیده
همدمم است
شایدکه خداباشد
16-
همه چیزرا
به فراموشی سپرده ام
به غیراز
نخست بوسه ات
17-
اشک ای درخیا بانی
می درخشد
ستمدیده ای
درین جا
گذر کرده است
18-
تنهای معاصره ام کرده است
تنهایی
چقدر سرشار از
ازدحام است
19-
بوسه نیز
که شاخه هایش را
ازهم جدا می کنی
فرو می ریزد همچون
گل
20-
سن مردگان
چقدر طولانی است
21-
گوش کنید
پنجره ای فریاد برمی آورد
به چه گناهی
من را دردیوارها
محبوس کرده اید
22-
بدون من
هیچ چیزامکان پذیرنیست
خدانیز…
23-
شب دیکتاتوراست
همه ستاره ها را
به عقد خود درآورده…
24-
واژه ای…دو
ده واژه
صدواژه
هزارواژه
صدهزارواژه
یک ملیون واژه
هزارملیارد
واژه و
واژه را می کنم به:
نردبانی
دراز
دراز
دراز
دراز
دراز
دراز
دراز
درمیان:
من و
خودم
هی به هم نمی رسیم
25-
عکس سیاستمداری را
با فوت روی
شیشه ی پنجره ای کشیدم
با دود سیگا رش 
شهر بزرگی را می دزدید
دیکتاتوری از آن در آمد
که برنامه خزب اش را می خواند
خون از لبهایش قطره فطره جاری می شد

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)