تا کی باید از صبح تا شب واسه این پیرمرد قجری دنده عوض کنم؟ “مادرم مرد” نمی دونم چهار روز گذشته یا بیشتر، اصلا مگه میشه با این پیرمرد حرف زد؟ کی میتونم یه سر به خونه بزنم! این ها فقط بلدن به توده ای های خدا نشناس پا بدن، وقتی اعلی حضرت پهلوی بزرگ زنده بود و در حکومت، کدوم یکی از این لامذهبای خدا نشناس جرات حرف زدن داشتن؟


اسم خودشون رو گذاشتن ملییون، وطن پرست واقعی رضا شاه بود که با یک انگشت کشور رو می چر خوند.
امروز هم مثل همیشه دنبال مصدق السلطنه به دفتر کارش رفتم، مثل همیشه انتظار انتظار تا آقا برگرده و تا منم مثل همیشه با لبخند ریاکارانه در رو براش باز کنم. بعد مدتی برخلاف روزای دیگه بهم گفتن مصدق از پشت بوم فرار کرده! یه نفس راحت کشیدم ولی باور نکردم تا اینکه از شلوغی خیابون ها صدای اعتراض و جاوید شاه مردم برام قطعی شد که نمیاد. با خودم گفتم هنوز توی این مردم یه جو وجود باقی مونده، بلاخره صدای مردم به گوش خدا رسید از قدیم گفتن چوب خدا صدا نداره. امیدوارم بدتر از رضا شاه فقید سرش بیارن تا امثال اون و توده ای ها جرات نکنن چوب لای چرخ خدا و نمایندش بر زمین یعنی شاه بذارن.

تو همین افکار بودم که با خودم گفتم الا دیگه راحت می تونم یه سر به ولایت بزنم این دفعه با ماشین درباری. رفتم به سمت جنوب تهران که از شهر خارج شم مردم رو میدیدم که از این همه ظلمی که تو این 12 سال در حقشون شده به تنگ اومدن همه جا رو آتیش زده بودن یه هو احساس کردم یه چیزی از لای شیشه باز ماشین رد شد و به سرم خورد، دیگه چیزی یادم نمیاد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)