دیشب فیلمی از سیل را در یکی از شهرهای غرب دیدم.  سیل بسرعت وارد کانال شهر که، اصولا،  می باید خالی می بود ولی تبدیل به بازار دست فروشها، شده بود، شد.  دو وانت باری را هم با خود برد ولی دو جوان پرتقال فروش درست جلوی سیل پشت بند و بساط خود ایستاده بودند تا پرتقالهاشان  را سیل نبرد. 

پرتقالها بیست سی کیلو بیشتر نبودند ولی این دو جوان جان خود را به بازی گرفته بودند تا این پرتقال ها را نجات بدهند.  فیلم تمام شد و معلوم نشد که سرنوشت دو جوان و پرتقالهاشان چه شد.

آه از نهادم بر آمد که استبداد تبهکار حاکم چه فقر دهشتناکی را بر وطن حاکم کرده که دو جوان برای حفظ قدری پرتقال جان خود را بخطر می اندازند.

فقر، بدترین نوع خشونت است و سیل، شدت این خشونت را در معرض نمایش گذاشته بود

اگر سیل، آن جوانها را هم با خود برده بود، چه جوابی در آن دادگاه نهایی داشتند:

          علت مرگ؟

          سیل

          علت مرگ؟

          پرتقال

          مگر چند تا جان داشتید که جان خود را برای پرتقال به خطر انداختید؟

          قاضی محترم! علت، پرتقال نبود.

          ولی برای حفظ پرتقالها بود که آن یک جان را هم از دست دادید.

          قتصی محترم! برای پرتقال بود ولی برای پرتقال نبود.

          درست صحبت کنید، مگر می شود که هم برای پرتقال باشد و هم برای پرتقال نباشد؟

          قاضی محترم شما چگونه قاضی هستید که نمی فهمید که برای پرتقال نبود؟

          پس چرا گفتید که برای پرتقال بود؟

          ولی ادامه هم دادم و گفتم که برای پرتقال نبود.

قاضی رو به وکیل مدافع می کند و می گوید:

          اینها انگار هنوز از شوکه مرگشان خارج نشده اند و متناقض سخن می گویند.  شما منظورشان را توضیح دهید.

وکیل رو به قاضی، می گوید:

          اتفاقا، روبرو شدن با مرگ، لحظه اوج صداقت با خود و دیگران است.  جنابعالی حوصله داشته باشید و بگذارید که خودشان توضیح دهند.

قاضی می گوید:

          آخر وقت نداریم.

وکیل می گوید:

          انگار نمی دانید در کجا هستیم؟ وقت داشتن و نداشتن برای جهانی بود که از آن خارج شدیم و در اینجا تا دلتان بخواهد وقت داریم.

پس، قاضی رو به دو جوان می کند و با دست اشاره که داستان پرتقال را ادامه دهند و همان اولی می گوید:

قاضی محترم! برای ما آن پرتقال نان شبمان بود!

برای سرخ کردن صورتمان با سیلی بود!

برای با دست خالی به خانه بر نگشتن و خجالت زده خانواده نشدن بود. 

 

آن پرتقال، برایمان، لحظه ای فرار از فقر سیاهی بود که همه امان در آن متولد شده ایم بود. 

آن پرتقال، فرار ما از فقر بود.  فقری که در ایجاد آن ما هیچ نقشی بازی نکردیم. 

روشن تر بگویم، و آن اینکه فقط دو نقش بازی کردیم که یکی در آن متولد شدن و قربانی آن شدن بود و دیگری که ما را در برابر شما نشانده بود و کوشش در مبارزه با فقر بود. 

البته حتما در روش مبارزه اشتباه کردیم و در آن لحظه باید به این فکر می کردیم که بگذار سیل پرتقالها را ببرد ولی ما را نبرد.  چرا که اگر خود را نجات دهیم، فردایی هم هست و پرتقالهای بیشماری بروی درختان شکوفه زده هم  است و منتظر هستند که وقتی نوبتشان رسید، کمک ما برای رهایی از فقر بشوند. 

آری باید خود را نجات می دادیم تا خانواده ای را داغدار نکنیم و زخمی عمیق در دلهای عزیزترین ها ایجاد نکنیم. 

ولی اینها را الان می توانم بگوییم و ببینیم و در آن لحظه، نه در این فکرها که در فکر پرتقالهایی که با چانه زدنها و قرض و قوله از میدان خریده بودیم، بودیم.  انسان است و هزار کم و کاستی.

 

در این لحظه که وقفه ای در سخن گفتن ایجاد شده بود، وکیل وارد می شود و رو به قاضی می کند و می گوید:

          جناب قاضی! ولی اینها تمام ماجرا نیست و کار شما این است که در پی یافتن این باشید که چرا این دو جوان و میلیونها جوان مانند آنها در چنین فقر سیاهی متولد می شوند؟ مگر نه اینکه برای همه به اندازه کافی همه چیز خلق شده است و وجود دارد، پس چگونه می شود که سرنوشت اکثریت مردم این کشور و ورای آن چنین فقری بشود؟  چگونه است که اقلیتی بس ناچیز قادر می شوند سهم این اکثریت عظیم را از آن خود کنند و دو قورت و نیمشان هم باقی باشد و بگویند فقرا، حقشان فقر است چرا که “ژن خوب” در آنها نیست؟

قاضی در حالی که با اشاره به منشی تا پرونده را بندد و آماده می شد تا ختم جلسه را اعلام کند، گفت:

          پاسخ به این سوالات را آنهایی باید بدهند که هنوز آنها را سیل نبرده است و هنوز می توانند مسیر سیل را به جهتی بکشانند که برایشان زندگی و سیری بیاورد و نه مرگ و گرسنگی.

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)