بزرگمهر
رفته بودم اسپالیون. جنوب فرانسه. شنیده بودم کلیسایی اونجا وجود داره که اسمش هست اگلیز دو پرس. یعنی کلیسای ایرانی. خیلی هیجانزده بودم بفهمم چرا اون کلیسا رو به این اسم نامیدند. مطمئن بودم بالاخره یکی این راز رو میدونه و به من هم میگه. شروع کردم به پرس و جو. ولی هر چه بیشتر میپرسیدم بیشتر حیرت میکردم. هیچکس نمیدونست. رفتم دایره اطلاعات برای توریستها. جواب درست و حسابی نشنیدم. آخرسر رفتم پیش کشیش کلیسای جامع شهر. بعد از کلی معطل کردن که مثلا آدم مهمیه و باید به مراجعان قبل از من برسه بالاخره به من نوبت داد. پرسیدم. اون هم نمیدونست. ناامید شده بودم. برگشتم به محل. دوباره دقیق شدم به ساختمان و اطرافش. رفتم تو. اومدم بیرون. ادای تاریخدانان و باستانشناسان رو درآوردم که مثلا چیزی دستگیرم بشه. نشد که نشد. خیلی که زور زدم فقط تونستم کمی تشخیص بدم که اصول کلی معماریش شبیه معماری میترائیومهای اروپایی است. همونی که ما تو ایران بهش میگفتیم مهرابه. همون که بعدها روش یا جاش مسجد و خانقاه و امامزاده ساختند. مشخص بود که از همون زمانهای قدیم کلی دستکاریش کرده بودند. چون علاوه بر دو تا مهربان که نه بشکل معمول بلکه در دو طرف یک نماد تثلیثی ایستاده اند یازده تا فیگور دیگه داشت که من شک ندارم یا دوازده تا بودند و یکیش حذف شد یا جا برای دوازدهمی نبود.
خیلی دردناک بود. این حس که خودم رو خیلی به اون بنا نزدیک میدیدم و یک چیزی در درونم میگفت که یک چیزی بین من و اون هست ولی نمیدونستم چیه. از ناراحتی سیگاری روشن کردم و زل زدم به آفتاب در حال غروب کردن و ادای فیلسوفها رو درآوردم. باز هم چیزی دستگیرم نشد. برگشتم هتل و فردا صبح زود رفتم. یک شیشه شراب شیراز هم بردم با خودم. مگه نه اینکه پرستش بمستی بود در کیش مهر؟ حالا که از نماز ظهر و غروب کاری ساخته نشد بلکه از نماز صبح در مهرابه اسپالیون قبل از طلوع مهر بعد از صبوحی عابدانه فرجی بشه. شیراز رو سرکشیدم و به شعاعهای آفتاب که از روزنهای اتاقی نیمه تاریک بدرون میتابید خیره شدم و ادای پاکدینان رو درآوردم. باز هم چیزی نفهمیدم. اینبار فقط یادم اومد که معمولا مهرابه ها رو توی غار یا در دل کوه یا زمین میکندند و بنا میکردند. بندرت جایی بالای کوه. این یکی در اوج یک بلندی بنا شده بود. بیشتر نفهمیدم بلکه سئوالهایم بیشتر شد.
بالاخره شیراز غلبه کرد و گوشه ای دراز کشیدم و چرتم برد. نمیدانم خواب بود یا رویا یا بیداری یا پرستش در مستی که بزرگمهر حکیم رو دیدم. برخلاف تصویر فاخری که ازش در ذهن داشتم خون آلود و نحیف بود. من نسبت بهش همیشه یک محبتی و یک احترامی حس میکردم. خونده بودم که انوشیروان انداخته بودتش زندون ولی نمیدونستم چرا؟ این دیکتاتورها از هر کس که خوششون نیاد میندازنش زندون یا سر به نیستش میکنند.
وقتش بود از خود خودش بپرسم چرا انداختندش زندون و چرا خونین و مالینش کردند؟ پرسیدم. اون هم با محبت جواب داد. رازش این بود که با دخالت ملاهای زرتشتی در سیاست مملکت مخالف بود. میگفت با این شیوه یکی کردن دین و سیاست نه دین میمونه نه مملکت. انوشیروان خوشش نیومد. انداختدش زندون. بزرگمهر هم تو زندون مسیحی شد یا مسیحی بودنش رو آشکار کرد. بعدش اینقدر تو زندون موند که مرد یا کشتندش.
اما چون آدم بزرگی بود از توی زندون هم هنوز ارتباطاتی با بیرون داشت. هواخواهانی داشت که مخفیانه کمکش میکردند. شرح حالش رو به قیصر روم رسوندند. قیصر هم پیغام فرستاد برای خسرو و شفاعت کرد. سودی نداشت. خسرو جواب داد که حاضر است نیم مملکت رو به قیصر ببخشد ولی بزرگمهر رو نبخشد چون اول اینکه از دین آبا و اجدادیش برگشته و دوم اینکه به دین دشمن دراومده. قیصر فهمید که کار بزرگمهر تمام است. دستور داد یکی از بهترین و آشکارترین مهرابه های قدیمی اروپا رو بنام بزرگمهر کنند: کلیسای بزرگمهر اولین شهید مسیحی ایران! ولی بزرگمهر تا فهمید پیغام فرستاد که همه زواید رو از این نام حذف کنند و فقط بمونه همون کلیسای ایران.
از خواب یا رویا یا مستی یا هر چه که بود پا که شدم بسرعت خودم رو رسوندم به کشیش کلیسای جامع اسپالیون و ماجرا رو از سیر تا پیاز براش تعریف کردم. پیرمرد کوتاه قامتی بود با چشمهای سیاه درشت و دماغی شبیه دماغ گالهای فرانسه و گیلهای گیلان. چنان نگاه نافذ و عمیقی به من کرد که تا مغز استخونم آتیش گرفت. در همون حال انگشت اشاره اش رو گذاشت رو بینی بزرگش که: هیسسسس الآن وقتش نیسسسسس!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)