یادداشت دوم
مجیدرضا رهنورد از بازداشتشدگان اعتراضات اخیر که در مشهد و در ملأعام اعدام شد، در فیلمی که به تازگی از او انتشار پیدا کرده و احتمالا مربوط به قبل از اجرای حکم است، میگوید در وصیتنامهام گفتهام دوست ندارم مردم سر مزار من عزاداری کنند، دوست دارم شادی کنند و آهنگ شاد پخش شود.
صحبتهای او احتمالا یکی از تکاندهندهترین صحبتهای یک انسان پیش از مرگ باشد؛ کسی که به مرگ محکوم است و میداند به زودی برای همیشه زندگی را از او سلب میکنند، احتمالا دچار عجز و لابه میشود تا به هر ریسمان دیگری چنگ بزند که از ریسمان اعدام رها شود. محکوم به مرگ، اگر از ترس عبور کرده باشد، دستکم دچار اندوهی عمیق از نبودن میشود و دنیای پس از او دیگر برایش تصویری غمگین خواهد بود.
با این حال، مجیدرضا رهنورد میگوید دوست دارم مردم شادی کنند؛ و این جمله یعنی او میداند از کدام عرصهی اجتماعی، پا در این گرداب بلا گذاشته است. مگر نه آنکه قیام مردم این بار علیه همهی غمهایی است که حکومت بر آنها تحمیل کرده بود. هر گوشهای که حکومت دستش میرسید مردم را در غم و اندوهی بیپایان فرو برده بود و حالا مردم علیه همهی این غمها طغیان کردهاند تا فریاد زن، زندگی، آزادی سر دهند.
این درست نقطه مقابل حکومتی است که اسلحه به دست گرفته تا در برابر زندگی، زن و آزادی، دست به هر جنایتی بزند. روایت حکومت شبیه یکی از روایتهایی است که ماکیاولی نقل میکند: «از آنجا که اکنون دیگر سلاح برگرفتهایم و کارهای بدی نه اندک، مرتکب شدهایم عقیده دارم تنها چیزی که باید در نظر داشته باشیم این است که آیا نباید سلاحها را نگه داریم و ببینیم چگونه میتوانیم از نتایج کارهای بد خود در امان بمانیم.»
حکومت سلاحهایش را نگه میدارد و قتلهای حکومتی هم برای دفاع از خود در برابر نتایج همان جنایتهایی است که تا کنون انجام داده است؛ اما وصیت رهنورد آن آبی است که بر آتش جنایت و خشم و نفرت و کینهی حکومت ریخته میشود؛ او نه غم و اندوه، بلکه شادی مردم را میخواهد؛ همان چیزی که حکومت از آن میهراسد.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.