اگر از شما پرسیده شود که «فیلسوفی» پرآوازه اینچنین گفته است که اگر می توان دیکتاتوری مذهبی داشت پس به همین گونه دموکراسی مذهبی هم می توان داشت و این آخرین تیر ترکش او در پشتیبانی از ایده ی دموکراسی دینی باشد، پاسخ شما چه خواهد بود؟
دژفرنودِ(مغلطه ی) نهفته در گزاره ی بالا از جفت واژگانِ ناهمساز اما پیوسته و همبسته آغاز می کند و این گزاره را بدست می دهد. پدیده هائی همچون شب وروز، تاریکی و نور، دیکتاتوری و دموکراسی پایه ی گزاره هائی منطقی است همچون اگر شب است پس روز نخواهد بود اگر تاریکی باشد پس نور نخواهد بود و وارونه ی آن بهمین گونه. و دیگر اینکه نه شب بدون روز و نه تاریکی بدون نور به درک ما در خواهند آمد و یا بزبانی دیگر اگر شب است ناهمساز پیوسته و همبسته ی آن، روز هم باید داشته باشیم.
ماهیت های دوگانه ی ناهمساز همواره از همین منطق پیروی می کنند اما فروزه های (صفت ها)آنها از چنین منطقی پیروی نمی کنند یا اینکه نمی توان گفت که اگر شبِ تیره ی قیرگونی داریم پس باید روز تیره ی قیر گونی هم داشته باشیم. زیرا ما اینچنین شبی را آزموده ایم و می توانیم آنرا دربابیم اما هرگز کسی روز ِتیره ی قیرگونی را نیازموده است و نمی تواند آنرا دریابد.
بنابرین هر گاه گفته شود «دیکتاتوری فاشیستی» وارونه ی آن نه واقعی است و نه منطقی. دموکراسی فاشیستی نه تا کنون آزموده شده است و نه به گونه ی منطقی دریافته می شود. زیرا بر پایه ی دژفرنودِ(مغلطه ی) سروشِ «فیلسوف» اگر می توانیم دیکتاتوری فاشیستی داشته باشیم پس باید دموکراسی فاشیستی هم داشته باشیم که از نگر منطقی نادرست است.
او در جستارها و نبیگِ(کتاب) پرآوازه اش «قبض و بسط شریعت» خویش خود را دوستدار کارل پوپر می نما یاند و به گمان خویش او را بهتر از هر کسی دریافته است اما او در همان راه و بر همان سر است که روزگاری احمد فردید مارتین هایدگر را دریافته بود و خود را دوستدارش می دانست.
او با اکسیرِ هرمنوتیک می تواند شعبده کند و مولوی، پوپر و غزالی را در هم بیامیزد تا از آن همه، سروشِ «فیلسوف» را برسازد و از برج و باروی موریانه خورده و در آستانه ی فروپاشیِ تئوکراسی شیعی زیر نام گوش نوازِ «دموکراسی دینی»، به عبث پدافند کند و کژراهه ای اینجنین را بگشاید و کلپتره های هرمنوتیکی ـ اسلامی را بنام فلسفه بپردازد و به بازار آورد.
و این هم ژاژخائی پایانی وی نیست که در این دم، از این باغ بری تازه تر از تازه رسیده و همچون کوری که عصا کش کوری دگر باشد، نادانی است که از نادان دیگری ستایش می کند و وی را داناترین فرمانفرمای نه تنها تاریخ سه هزارساله ی ایران که جهان می داند . جنانکه «تواریخ» به یادگار گذاشته اند.
همه ی آنچه خمینی می دانست، هر چه که بود اما نه دانش بود و نه فلسفه و در این دو نادانِ مطلق بود. فقه و عرفان نه دانشند و نه فلسفه، چه در ذهن یک فقیه عالیقدر باشد چه در ذهن یک طلبه ی نوآموز.
افزون بر اینکه هیچ چیز از او سر نزد که شهامت و دلاوری وی را نشان دهد، همه ی کشتارهای نسلی به فرمان او از ترسِ بیمارگونه اش بود و بس. اما ذهنیت و روانِ اقتدارگرای کسانی همچون سروش که ریشه در مذهبِ ترس بنیادِ شیعه دارد نمی تواند جز این بیاندیشد و از همین روست که نادان ترین فرمانفرمای تاریخ ایران را داناترین و ترسوترین را دلاورترین می پندارد.
طرفه تر اینکه او را پاک هم می داند، او را که بنیادگذار فاسدترین و ناپاک ترین ساختار اقتدار سیاسی تاریخ ایران بود و رانتی که خاندان وی از آن برخوردار گشت، بیشترین رانتی بود که به یک خاندانِ روحانی شیعه تا آنزمان داده شده بود.
سرچشمه ی فساد آنجاست که فردی را از همه ی منابع قدرت و ثروت یک کشور برخوردار کنند و وی به هیچ نهادی در باره بکار بردنِ آن قدرت و ثروت پاسخگو نباشد و دیگران در چنین ساختاری همان کنند که بزرگان می کنند و این ناپاکی و فسادِ گسترده هم امری شخصی نیست که ساختاری و بنیادی است.
همین بس که نگاهی گذرا اما تیزبین به پیرامون خود بیندازید تا عمق فاجعه ی فساد و ناگزیریِ آن را در چنین ساختاری دریابید.
سروش که خود سرتوالِ(سردسته گرازان ـ بزبانِ لری) ماله کشانِ شیعه است چنان در زیر ثقلِ کاریسمای افسونگرانه ی خمینی زانوانش سست و کمرش خمیده است که نمی تواند حتا نیم گامی به جلو بردارد و در همان دهه ی طلائیِ امامش برای ابد کاشانه ساخته است و جا خوش کرده و هر از گاهی که سرش را از زیر عبای پر چرک و خونِ رهبر عالیقدرش برون می آورد تا سخنی بگوید چیزی بیش از کلپتره هائی که گفته است نمی تواند بگوید. چنان از عطر او مشامش پر شده است است که نمی تواند نفس بکشد، او دیریست که مرده است و خود خام می پندارد که زنده است.
او کسی را پاک می نامد که بزرگترین دروغ ها را که پست ترینِ رذالت هاست، به مردم گفت و بیشرمانه خدعه کرد و از آغاز بازگشتش به ایران با احساس هیچ اش تا سرانجامش جز کینه نورزید و تا دم پایانی زندگیش جز کشتار و ویرانی نیافرید.
او برای بدست گرفتن قدرت از هر نیرنگی سود جست و برای حفط قدرتش که آنرا اوجب واجبات می دانست هر زشتی و پلشتی را روا می شمرد و از مارخوار اهرمن چهرگان ـ ز دانائی و شرم بی بهره گان ِ تازی که ۱۴۰۰ سال پیش از وی به ایران یورش آوردند و کمر به نابودی و ویرانی آن بستند هراسناک تر بود.
او هیچ پیوندی جز بیم و پریش پنداشت(توهم) با مردم نداشت از همان پیشوازِ میلیونی مردم تا بدرقه ی میلیونی اش هیچ رازِ سر به مهری جز این دو در کار نبوده است.
هنوز آلمانی هایی هستند که پنهانی در سالگرد پیشوای نازی خویش گرد هم می آیند تا یاد وی را گرامی بدارند و همین چندی پیش سالگرد با شکوه و آن هم آشکارا برای استالین در روسیه برگزار شد. اما این رویدادها تنها نشان می دهد که بیم و هراس و توهمی نهادینه شده در درون این انسانها لانه کرده است که آنهم پیوندی نوستالژیک و بسیار بیمارگونه است که تنها با جان بدر می شود. درست به همانگونه که برخی از مردم ایران و از آن میان عبدالکریم و بسیاری همچون او به افسون ِامامِ دلبندشان افسانه شدند.
روزی که وجدان مردم ما آزادتر و آگاه تر شود با شرمساری ار خویش به این دوران شیفتگی و از خیره گی کور شده به اقتدارِ رهبرشان و فرهمندی او یاد خواهند کرد. ما آنرا در ملت های بزرگ دیگری دیده ایم و بی هیچ گمانی روزی در ملت بزرگ خود نیز خواهیم دید.

آریو مانیا

استکهلم ۸ مارش ۲۰۱۹

این مقاله برای سایت (iranliberal.com) نوشته شده است و نقل آن با ذکر مأخذ آزاد است.
به تلگرام ایران لیبرال بپیوندید
https://t.me/iran_liberal

 
 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)