شوقم  و عاشق مطرب  شدن!
 
راستش را اگر می خواهی دلم گرفته
خیلی گرفته !
چرا که رنج ها در دلم دارم و آزرده ام
از شما چه پنهان!
در لحظه های تنهائی با خود
از ته دل سخنها گفتم
این دنیای وارونه را همچو دل خود سیر نگاه کردم
به دریا به باد و باران
به خورشید به تمامی ستاره ها سلامی دوباره کردم
به باغچه ها به باغها
به صحرا و دشت ، بیابان
به شکوفه ها، به درختان ،
به تمامی گلها از هر رنگ و نشان
نگاهی دوباره کردم
با یاران با دوستان
از هر طرف در هر کجا
پیام نو را تازه تر کردم
از آروزها، از دلتنگی ها
از دوستیها، یادها، خاطره ها، دوباره نوشتم
روزها را به شب، شبها را به روز
با امیدها، با رویا ها رسانیم
گفتنی ها را دوباره گفتم
به راستی سخن گفتم
بارها و بارها
گفتم :
بیا تا از دورترین شاخۀ درخت سیبی بچینیم
می دانم
سخت است
اما
علرغم خستگی ها
من برای مطرب بودند
برای عاشق  شدند
هنوز
جسمی از فولاد دارم
در شب های تاریک شمعم و
هنوز شورم
باکم نیست از هر خطر
عاشقم و هنوز توانی در جسم و روح خود دارم

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)