اپوزیسیون ایران، در عین آشنایی برای ما و شباهت به نظایرش در اطراف دنیا، خصوصیت هایی هم دارد که در جای خود جالب توجه است. یکی از اینها پدیده ایست که تصور میکنم میتوان نام بیوه سارلاری بدان داد. دو گروه عمدۀ اپوزیسیون، یکی مجاهدین خلق و دیگری پهلوی طلبان، عملاً از سوی دو بیوه اداره میشود: مریم رجوی و فرح پهلوی که هر دو، عملاً تمامی سرمایۀ سیاسی و مادی خویش را از شوی خویش به ارث برده اند و جهیز قابل توجهی نداشته اند. داستان، در نگاه اول نکتۀ کوچکی مینماید که نقلش میتواند مایۀ لبخند گردد، ولی تصور میکنم که قابل شکافتن است و حاصل این کار میتواند در جای خود قابل توجه باشد.
همۀ ما به حیات در در دمکراسی عادت داریم و اگر هم به هر دلیل فرصت چنین حیاتی را نیافته باشیم، در عمل، ذهنمان با کارکرد رژیم های دمکراتیک تنظیم شده است. یعنی به هر صورت، معیار درست و قابل قبول انتقال قدرت را رأی شهروندان میشمریم. در مقابل، تمایل داریم تا هر چیزی را که از این معیار تبعیت نمیکند، کلاً در جرگۀ رژیمهای استبدادی منظور نماییم که به همان نسبت که از بابت سیاسی از خودشان روگردانیم، به تجزیه و تحلیلشان نیز بی علاقه ایم. معمولاً به خود میگوییم: چه دلیلی دارد وقتمان را صرف چیزهایی کنیم که مردود و محکوم به فناست. بی اعتنا به اینکه چنین توجهی میتواند همین دمکراسی را که اصل میشمریم، بهتر به ما بشناساند.
داستان بیوه سالاری که امروز شاهدیم، در جای خود، مورد جالبیست. برای بهتر دیدن و سنجیدن ترتیب انتقال قدرت در دمکراسی، باید از آن فاصله بگیریم و از قدری دورتر بدان نگاه کنیم. مقصود از فاصله گرفتن، نه زمانی است و نه مکانی، این است که تا حد امکان، با انواع دیگر انتقال قدرت مقایسه اش کنیم و به جای اینکه از آن تصویری دو بعدی در ذهن نگاه داریم، در دورنمایی قرارش دهیم که بهتر ابعاد و زوایایش را به ما بشناساند.
داشتن ترتیبات جانشینی، برای هر نظامی حیاتی است. به این دلیل که اگر جانشینی در کار نباشد، «نظام»ی در کار نیست، همه چیز با یک نفر پدید میاید و ناپدید میشود. قدرت، تعلیق و وقفه برنمیدارد، میمیرد و تا نظمی دراز مدت در کار نباشد، همه چیز موقتی است. این پایۀ کار است و انواع آن بسیار. فراموش نکنید، وقتی ترتیب انتقال قدرت را معین میکنید، به طور ضمنی صاحب واقعی قدرت را هم که فردی نمیتواند باشد، معین نموده اید ـ نکته بی نهایت مهم است. در مورد حاضر، ما با دو شکل تحول یافته از دو منطق جانشینی مواجهیم: منطق توتالیتر و منطق پادشاهی سنتی. یادآوری کنم که روند تعیین جایگزین در پادشاهی سنتی، با پادشاهی مشروطه فرق ندارد و به رغم تغییر مکان و موقع حاکمیت، ثابت میماند.
توتالیتاریسم
ما عادت داریم که توتالیتاریسم را با حکومت مطلقۀ رهبر، یکی بگیریم. دلیل امر روشن است. دو چهرۀ بارز توتالیتاریسم در قرن بیستم که نمونه های کمونیستی و نازی است، با دو چهره در حافظۀ تاریخ نقش شده است: استالین و هیتلر. ولی اگر به منطق این نظام دقت کنیم، اصولاً چنین نمیبایست بوده باشد. رژیم کمونیستی، به دلیل عمر درازترش، دریچه ای به دیدن این امر میگشاید. به توضیح حداقل بسنده میکنم.
اول از خود کلمۀ توتالیتاریسم شروع کنم که برای همۀ ما آشناست و همه به کارش میبریم. این نکته را قبلاً هم متذکر شده ام، ولی تکرارش در اینجا بیفایده نیست: ادعای توتالیتر بودن، یعنی فراگیر بودن و بر تمامی زوایای حیات جامعه تسلط داشتن، ابتدا از سوی موسولینی طرح شد و از قماش لافزنی هایی بود که وی معمولاً میکرد. چون به دلایلی که فرصت طرحشان در اینجا نیست، پروژۀ توتالیتر، اصولاً دچار تناقضی ذاتی است که امکان تحقق کامل را از آن سلب میکند ـ حال هر قدر در این راه کوشش شود یا گزافگویی تبلیغاتی صورت بگیرد. به هر صورت، کلمۀ توتالیتاریسم، توسط هانا آرنت به کار گرفته شد و تبدیل به نام رایج این نوع رژیم ها شد ـ نامی در اصل نامناسب که موجد سؤ تفاهمهای بسیار در زمینۀ تحلیل آنها شده است. نامی که ریمون آرون برای این نظامها برگزیده بود و با دقت تمام، ماهیت آنها را در خود منعکس میکرد، ایده سالاری بود، به نوعی کوتاه شدۀ ایدئولوژی سالاری. این نام نشان میدهد که در این نظامها، آنچه همیشه با تأکید تکرار میشود و عبارت است از برتری ایدئولوژی بر هر تصمیم گروهی و فردی، در حقیقت منطق کار آنها را بیان میدارد، چنانکه باید باشد. اگر خمینی میگفت که در حکومت اسلامی دلخواهش، این اسلام است که حکومت میکند نه این و آن فرد و به همین دلیل در آن دمکراسی و استبداد، معنایی ندارد، همین منطق را بیان مینمود.
وقتی این نکته را بپذیریم، متوجه میشویم که در این نوع رژیم، افراد همگی در خدمت ایدئولوژی هستند و اصولاً قرار نیست هیچکس صاحب قدرت مطلقه بشود. ایدئولوژی که خودش زبان ندارد، مفسران از سویش سخن میگویند و اینها در حزب گرد امده اند. قدرت مال سازمان و حزب است و به هیچ فردی تعلق ندارد. رژیم توتالیتر، لااقل وقتی دورۀ برقراریش که بنا بر تعریف دوران استثنایی مستقر شدن بر قدرت است، بگذرد، باید با این منطق جمعی عمل کند. در شوروی، این وضعیت با خروشچف آغاز گشت و بعد از او کمابیش تثبیت شد. در مقابل، نازیها چنین فرصتی نیافتند.
خلاصه کنم، جانشینی در این رژیم ها، وقتی که قرار است به طور معمول کار کنند، تعیین رأس قدرت باید توسط دستگاه حزبی صورت بپذیرد و بر اساس معیار های درون حزبی. قدرت در اینجا مال حزب است، نه هیچ کس خاصی. تخطی از آن ممکن است، دلایل مختلف دارد و وقتی انجام شد، نظام را از منطق عملش منحرف میکند.

پادشاهی موروثی
برویم سر مورد دوم. تصویری که همۀ ما از جانشینی در نظامهای پادشاهی داریم، روند از پدر به فرزند و بیشتر از پدر به پسر است. در اینجا هم، بر خلاف آنچه که گاه تصور میرود، قدرت متعلق به فردی که در رأس آن قرار میگیرد، نیست، چون اگر بود، به هر ترتیبی میشد منتقلش کرد. در اینجا تیره یا ایل یا حداقل خانوادۀ گسترده است که صاحب واقعی قدرت است. هر کس در رأس قرار میگیرد، نمایندۀ این گروه است که به طریق معین، مقام خود را اشغال میکند. انتقال قدرت بر اساس خویشاوندی، یکی از آسانترین راه هایی است که میتوان برای این کار پیدا کرد و شاید بتوان گفت از بدیهی ترین آنها. طی تاریخ بشریت، خویشاوندی که امری طبیعی و ناگزیر و به تمام معنا جهانشمول است، معیار اولیۀ بسیاری از نظریه پردازی ها و ترتیبات اجتماعی در حوزه های مختلف بوده است که پادشاهی یکی از آنهاست. ولی در همین قالب خویشاوندی گسترده، میتوان روشهای متنوعی برای انتقال قدرت یافت که البته مورد فرزند خواندگی را هم که بیگانۀ خونی را در مقام فرزند قرار میدهد و مثالهای رومیش بیش از همه برای ما آشناست، باید بدانها افزود.
رسم رسیدن قدرت از پدر به پسر ارشد، یکی از این روشهاست که البته رواج بسیار داشته و دارد. ولی به رغم توهمی که ممکن است برخی موارد تاریخی و بخصوص افسانه های پهلوانی ایرانی در ذهن ما ایجاد نماید، در کشور ما اخیر است، لااقل تثبیتش اخیر است، چون برمیگردد به نگارش قانون اساسی مشروطیت که این ترتیب را معین نمود. همین کار، خودش نوعی محدود کردن قدرت شاه بود در تعیین جانشین. دیگر، پادشاه اجازه نداشت تا جانشین خویش را به میل خود تعیین نماید و طبعاً دسیسه های درباری برای تعیین جانشین هم که در تاریخمان بسیار بدانها برمیخوریم، به این ترتیب تعطیل شد.
انحراف از الگوی توتالیتر
در مورد مریم رجوی، انحراف از الگوی منطقی توتالیتر و حتی نمونه های ارثی آن کاملاً مشهود است. یادآوری کنم که استالین، به سبک خدا نه خویش داشت و نه شریک. شرکای فرضی را که میدانیم چه به سرشان آورد. همسرش که خودکشی کرد، پسر اولش را نازیها و در بی اعتنایی کامل خودش کشتند، دومی الکلی بود و جایی نداشت و بعد از مرگ پدر آنقدر عرق خورد که مرد. دخترش هم که راه افتاد رفت آمریکا و… هیتلر هم که درست قبل از خودکش ازدواج کرد و فرزندی نداشت.
مورد قدرت موروثی در کرۀ شمالی هم در حقیقت نمونۀ نوی از الگوی کلاسیک پدر و پسری است. نمونهُ شبیه به رجوی را میتوان در مثال چائوشسکو سراغ کرد. نه با انتقال قدرت البته، چون زن و شوهر با هم اعدام شدند، ولی در شریک شدن عملی النا چائوشسکو در قدرت که در دیگر کشورهای بلوک شرق نظیری نداشت ـ اینهم یکی از نشانه های استقلالش بود. البته همسر مائو هم بود که کوشید تا بعد از مرگی وی، قدرت را قبضه کند. ولی، اول از همه این کار را در قالب فراکسیون حزبی انجام داد و همین خود نشانۀ برتری عملی حزب بود. در نهایت هم همین حزب بود که او و همدستانش را دستگیر و محاکمه و مجازات کرد. اگر خروشچف فقط لازم بود سابقۀ استالین را محکوم کند، چینی ها باید از شر جیان کینگ هم خلاص میشدند که شدند. خلاصه کار به جایی نرسید. قدرت اسماً مال حزب بود و ماند.
مورد مریم رجوی یگانه است، چون نه فقط ارثی است، بل به این دلیل که از شوهر به همسر رسیده است.
البته از شرایط مرگ رجوی و تحول احوال او در دوران منجر به مرگ، خبری در دست نیست و میتوان این پنهانکاری را ، یکی از احتیاط هایی شمرد که مریم رجوی و طرفدارانش، برای تحکیم موقعیت وی در دل سازمان مجاهدین و انتقال قدرت در عین زنده نگاه داشتن توهم حیات رجوی، اندیشیده اند. احتمالاً آگاه بوده اند که در عین شراکت رسمی مریم رجوی در قدرت شوهرش، انتقال کل آن به وی آسان نیست و احتمالاً بعد از اینکه معلوم شد او عملاً مدتها کار واقعی ادارۀ سازمان را بر عهده داشته است، قدری آسان خواهد شد. ممکن است که این کار فراکسیونی در دل سازمان بوده باشد، مثل مورد جیان کینگ. ولی چیزی که به آن دیگری فرصت نداد و به مریم رجوی داده، احتمالاً شرایط تبعید و موقعیت اضطراری است که رهبران سازمان مجاهدین توانسته اند با استفاده از آن، اعضأ را به بردگی بکشند. یک عامل دیگر را هم میتوان به این یکی اضافه کرد. بسیاری از تبدیل شدن سازمان مجاهدین به نوعی فرقۀ مذهبی، سخن میگویند. حرف بی حساب نیست. از شباهتهای عمیق سازمانهای کمونیستی به سازمانهای مذهبی که بگذریم، رفتن از نوع سازماندهی منضبط و محکم که بهترین نمونه اش کلیسای کاتولیک است و جمیع مؤمنیان را در دل تاریخ به سوی رستگاری راهنمایی میکند، به طرف شکل فرقه ای هزاره ای که یکی از مهمترین خصایصش، توهم برگزیدگی و تصور کردن خویش در پایان تاریخ و در وضعیت «یا مرگ، یا رستگاری» است، احتمالاً در فراهم آوردن فرصت برای مریم رجوی مؤثر بوده است. میدانیم که اعضای مجاهدین، دائم در چنین فضای بسته ای نگاه داشته میشوند. امکان اینکه از هم پاشیدن این سازمان، در بین اعضایش موجی از خودکشی ایجاد کند، هیچ کم نیست.
ولی شاید کمک اصلی که تحول حزب لنینی مجاهدین به سوی فرقه شدن، به مریم رجوی کرده است، تقدیس ایدئولوژیک ازدواج وی با مسعود رجوی است. در اسلام، بر خلاف مسیحیت، ازدواج فاقد جنبۀ تقدیسی است و صورت معامله دارد. این امر است که به وی فرصت داده است تا بتواند «تقدس»ی را که عملاً رهبر فرقه را از باقی جدا ساخته بود، به خودش منتقل کند. وجه اسلامی و فرقه ای مجاهدین فرصتی فراهم آورده است تا همسری که حتی فرزندی هم از شوی خویش نیاورده بتواند به این ترتیب ارث قدرتش را صاحب گردد. البته با تمام احتیاطها و مشکلاتی که ذکرش رفت.
انحراف از الگوی سلطنت موروثی
مورد فرح پهلوی، در جمع کلاسیک تر است. چون اعمال قدرت از سوی وی، به نام و در حقیقت از پشت فرزندش که وارث رسمی تاج و تخت است، صورت میپذیرد. وی خودش رسماً صاحب قدرت نیست، ولی میدانیم که در هدایت سیاسی و بخصوص تبلیغاتی پهلوی طلبان، نقش عمده دارد. نمونه ها در تاریخ ایران و جهان بسیار است، از ماری دومدیسی گرفته تا مهدعلیا. طبعاً نایب السلطنه بودن فرح، در فراهم آوردن اسباب این کار نقش بازی کرده است. بخصوص که در هنگام فوت شاه، ولیعهد به سن قانونی نرسیده بود. هرچند فرح پهلوی در آن هنگام، سخنی از نایب السلطنه بودن خویش به میان نیاورد و ادعایی بر قدرت نکرد، موقعیتش با زنی که فقط به فرزند خود اتکا دارد، متفاوت بود. به هر صورت، در زمان مرگ شاه، احتمالاً تصور خود نشان دادن و بازگشت، به ذهن خیالپرداز ترین عضو خانوادۀ پهلوی هم نمیتوانست خطور نماید. جایی برای این حرفها نبود تا کسی بخواهد عرض اندامی بکند.
تا فرصت هست، نکته ای را یادآوری بکنم: خانوادۀ پهلوی، عملاً از نوع خانوادۀ هسته ایست و نه مثل موارد سنتی و معمول خاندانهای سلطنتی، از نوع گسترده. رژیم پهلوی در اصل و اساس، دیکتاتوری نظامی مدرنی بود از نوع اتوریتر که توانست سلطنت را به خدمت خویش بگیرد و چنان شیرۀ این نهاد پر ارج سنتی را مکید که خمینی آدمی توانست ملت را بر آن بشوراند. ترتیب اصلی قدرتگیری در این نظام، کودتا های فردی بوده است. هر بار، صاحب قدرت، فرد معین بوده و اصلاً احتیاجی به ایدئولوژی تباری نداشته است. محورش خانوادۀ هسته ای بوده و مانده است. اضافه کنم که نبود اشرافیت نیز به نوبۀ خود، ماهیت باسمه ای سلطنت پهلوی را هویدا میکند. این هسته ای بودن خانواده است که به فرح پهلوی میدان داده تا موقعیت فعلی را پیدا کند. وی همانقدر، اگر نه بیشتر، به عنوان مادر خانواده عمل کرده تا ملکه. اگر خانوادۀ گسترده و ریاست سنتی تباری در کار بود، وی نه میتوانست میراث را صاحب گردد و نه اینکه مقامی چنین برجسته پیدا کند. نه به خاطر زن بودن یا نه فقط به خاطر زن بودن یا نه اساساً به دلیل زن بودن، به این دلیل که ریاست تیره مال کس دیگری میبود و این کس دیگر، حتی اگر زن هم میبود، به او مجال نمیداد.
هسته ای بودن خانوادۀ سلطنتی را نمیباید به حساب مدرن شدن نهاد خانواده در ایران گذاشت، هرچند ممکن است که این روند بر آن تأثیری نهاده باشد. در اینجا، عامل تعیین کننده، ماهیت قدرت اتوریتر است که خودش تباری نیست، فردی است و به تبع ایدئولوژی تباری هم لازم ندارد و حتی برنمیدارد. داستانهای مدرن بودن جریان، بخشی از تبلیغات معمول دوران پهلویست و ارزش چندانی ندارد. به هر صورت یادآوری کنم که خاندان سلطنت، خانواده ای به معنای معمول کلمه نیست که هسته ای شدن برایش امتیاز یا حسن باشد. از بابت نقش سیاسی خانواده، سنتی ترین وجه خانوادۀ پهلوی، دخالت حرم بود در قدرت که نماینده هایش تاج الملوک و اشرف بودند.
حتماً یکی دیگر از عواملی که فرح پهلوی را به سوی بازی سیاسی سوق داد، این بود که در ماههای پایانی نظام آریامهری، وی عملاً وارد این بازی شده بود و در خلائی که بیماری و بی ارادگی محمدرضا شاه ایجاد کرده بود، فعالیتهایی میکرد که احتمالاً اگر انجام نمیشد، شبح اقتدار پادشاه زودتر از آنچه که شد، ناپدید میگشت. تا دربار بود و شاه هم زنده بود، هم باید کاری انجام میشد و هم به نام او انجام میشد و فرح بهترین فرد برای انجام آنها بود. به نقش شهبانو طی آن دوران بحرانی بسیار اشاره شده است. اکثر اشارات منفی است و در جهت مسئول شمردن وی در سقوط نظام. طبعاً نقش دشمنیهای درباری را، بخصوص از سوی اشرف نمیتوان در این مورد نادیده گرفت. به هر صورت، هر چه بود، امکان دوام نظام آریامهری به صورت اولیه اش نبود و هر کاری میشد، باید به نوعی با در نظر گرفتن شرایط میشد، یعنی باید با دادن امتیاز تؤام میبود. در موافقت فرح پهلوی با روی کار آمدن بختیار که در موردش اشارات بسیار است و سخن مستند و دلیل و مدرک بسیار کم، تردیدی نیست. به هر صورت این هم چیزی نبود که به مذاق کهنه درباریان متوهم خوش بیاید.
عامل دیگری که پس از مرگ شاه، موقعیت همسرش را نسبت به فرزندشان تقویت کرد و هنوز هم میکند، مسئلۀ ارث دارایی های خانوادۀ سلطنتی است. روشن است که گزینۀ انتقال اموال شاه به ولیعهد که حتی به سن قانونی هم نرسیده بود، در هنگام مرگ وی مطرح نمیتوانسته باشد، نه از سوی خودش و نه اطرافیانش. قاعدتاً و منطقاً اینها به فرح پهلوی منتقل شده است و چنانکه از قرائن برمیاید، در دست او هم باقی مانده. رضا پهلوی، بارها گفته که برای گذران زندگی از مادرم پول میگیرم و بسیاری از مخالفان هم سخنش را اسباب تمسخر کرده اند. ولی به تصور من حرفش راست است و بیانگر اینکه ثروت پهلوی در دست مادر اوست، نه خودش. امکان دارد که مادر، رقمی، احیاناً قابل توجه، در ابتدای سن رشد به او داده باشد که ممکن است با بی احتیاطی در سرمایه گذاری به باد رفته باشد. خاطراتی هم که اطرافیان نه چندان وفادارش منتشر کرده اند، گواهی به همین میدهد. به هر حال، در اختیار داشتن ثروت، امکاناتی برای فرح پهلوی فراهم کرده که با نمونه های کلاسیک یاد شده، قابل مقایسه نیست. بیوه های حکومتگری که در تاریخ به نامشان برمیخوریم، معمولاً به نام فرزندشان و برای مدتی، قدرت را در دست داشتند و به هر صورت باید به نفع وی کنار میرفتند. فرح پهلوی، به این دلیل که دیگر تاج و تختی در کار نیست که منتقل گردد، هنوز نقش آفرینی میکند و علاوه بر آن، ثروت را هم در اختیار دارد و به انگیزه های مختلف، دلیلی برای رد کردن آن به فرزندش نمیبیند.
در اینجا موقعیت فرح پهلوی بسیار شبیه است به موقعیت امپراتریس اوژنی، همسر ناپلئون سوم که بعد از شکست سدان و سقوط امپراتوری، به انگلستان فرار کرد. همسرش که چندی بعد به وی پیوست بعد از گذراندن یکی دو سال در بستر، بر اثر بیماری، درگذشت و ولیعهد پس از فوت پدر، به سن رشد رسید. اوژنی هم ثروت همسر را در اختیار داشت و نه تنها هیچ تمایلی به رد کردن آن به تنها فرزندش نداشت، بلکه وی را از لحاظ مالی در مضیقه نگاه میداشت. امپراتریس دخالت در سیاست را از مدتی قبل شروع کرده بود و به علاوه، پس از شکست و اسارت شویش به دست پروسی ها، عملاً سررشتۀ کار را ـ هرچند برای مدتی کوتاه و بحران زده ـ به دست گرفته بود. اصرار داشت خودش تدبیر بازگشت بناپارتها را به قدرت بکند که به هیچ کجا نرسید. فقط فرزندش که از این بازی به تنگ آمده بود و میخواست از خود زندگی کند و به رسم خانواده در جنگاوری خودی نشان بدهد، به ارتش انگلستان پیوست و طی درگیری کوچکی که در آفریقای جنوبی با یکی دو طایفۀ محلی روی داد، به خاک افتاد. کار بناپارتیستها اینجا به آخر رسید و تنها دلخوشی که برایشان بر جا ماند، این بود که پرنس امپریال که از اسب افتاده بود و در برابر دشمن تنها مانده بود، از پشت هیچ زخمی نخورده بود.
سخن آخر
آنچه را آوردم، به قصد پیشبینی امکانات و آیندۀ اپوزیسیون نیاوردم. چون تصور نمیکنم که هیچکدام این دو گروه مجاهد و پهلوی طلب، اصلاً بختی برای بازگشت به ایران و در دست گرفتن قدرت داشته باشد و عقیده هم ندارم که جمع شدن قدرت در دست دو بیوه، بتواند این بخت را کم یا زیاد کند. قصدم انداختن نگاهی بود به نکته ای کم نظیر ـ نظری به موقعیت خودمان در گیر و دار تاریخ و پیچ و تاب خوردن قایقی که همگی سرنشین آنیم.

۲۰ فوریۀ ۲۰۱۹
این مقاله برای سایت (iranliberal.com) نوشته شده است و نقل آن با ذکر مأخذ آزاد است
rkamrane@yahoo.com
به تلگرام ایران لیبرال بپیوندید
https://t.me/iran_libera

 
 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)