امیرهوشنگ کاووسی – آنروز صبح که مقاله ی آقای ابراهیم گلستان در یک روزنامه درآمد، بعد از ظهرش به تماشای فیلم قیصر رفتم و آنچه که برایم بعد از تماشا ماند، تاسف برای وقت از دست رفته و یاس از گلستان با آن دانش سینمایی و توانایی فیلمسازی اش.

گلستان وقت مرا ضایع کرد. خدا نمیدانم چکارش کند. حالا من هم تلافی میکنم و این بحث را به نیاز توجه خاص او به فیلم قیصر میسازم که درشان نزول آن گلستان مقاله نوشت.

گلستان عزیز قبل از هر چیز زیرکانه به میخ و نعل کوبیده بود و به همین مناسب مقاله اش هیچ نداشت و همه چیز داشت. می اندیشم گلستان که میداند سینامی خوب چیست و فیلم بد کجاست، چرا این چنین می سراید؟ درین فکرم که ناگهان کلید راز و پاسخ پرسشم را میابم و میفهمم بحث فیلم قیصر برای گلستان بهانه است تا داداش را از روشنفکر جماعت که خودش هم در آن میان است، بگیرد و یک مرکز سینمایی را هم به توپ و تشر ببندد.

سوای اینها علاقه ی گلستان است به پاترنالیسم و ریش سفیدگری که آنرا دوست دارد، ما هم حق او میدانیم و برایش محفوظ  میداریم.

خدا کند دیگر این کارهای گلستان ادامه نیابد یعنی با تعمد از فیلم های بد، خوب و از فیلم های خوب، بد نگوید، به این نیت که همه با منش و روشی سوای عموم بشناسدش. دیگر اینکه وقت فشرده ی رفقایش را ضایع نسازد و به این ترتیب آنان را تشویق به دیدن این فیلم ها نکند وگرنه از این به بعد مجبوریم فیلم هایی را که از آن بد می نوید، برای تماشایش عجله کنیم.

گلستان با مقاله ای که جنبه های خوشگویی اش میچربد، خدمتی به مافیای سینمانویس میکند که مدتی است درباره ی فیلم قیصر، فضولاتشان را در یک مدار بسته قرقره میکنند.

وقتی قیصر را تماشا میکنم وصلت آنرا با فیلمفارسی عیان میبنم و درمیابم که این فیلم ثمر ((بیگانه بیا)) و ((غول بیابونی)) است که در ((قهوه خانه ی قنبر)) اتفاق افتاده و وقتی این نکته ها در ذهنم شکل میگیرد، میروم دوباره مقاله ی گلستان را میخوانم و همان یاس ها و تردیدها باز از خاطرم میگذرد.

میبینم که پرورش مایه ی سناریوی قیصر یکراست از توبره ی ((فاروست)) به آخور قیصرنویس و قیصرساز می افتد و صدای ((تلپ)) آن شنیده میشود. مایه ای که تنها نیفتاده ، چه اگر تنها وخام میفتاد، عیبی نداشت، بلکه با پرورش وبستگی های محلی اش افتاده است.

خیلی چیزهای این ((جنگل چاقو)) که از خیلی چیزهای ((جنگل ششلول)) داج سیتی فاروست جاری میشود، از طریق راه آب فیلمفارسی ساز در زیر بازارچه ی نایب گر به سردر میاورد. تنها تفاوتی که پیدا میکند، حیاط آجر فرش و پنجدری و چادر نماز و حمام و قهوه خانه و گذر مهدی موش و صحن و حرم و گنبد است و ((فولکلور)) خالص است که سینمای ((اصیل)) را میسازد و ازین قرارکارها تمام میشود و مشکلی بنام فیلمفارسی باقی میماند و ایرانی تصمیم میگیرد که فیلم ایرانی بسازد و آنرا ادامه دهد.

و اما بعد …

بابایی را میکشند و جنازه اش را بالای بام حمام، زیر فولکلور لنگ های آویزان می اندازند. بهد نبوغ و ابتکار قاتل گل میکند و پیش خود می اندیشد که بهتر است چاقویی در کنار جنازه بگذارد که همه تصور کنند جنازه درپایان حیات خودکشی کرده است – اما یک ضربه از پشت سر به جنازه زده شده است که قاتل هم مثل قیصرساز هیچ توجه به آن نمیکند – عجیبتر است که گویا نیرنگ قاتل موثر واقع میشود و اصلا کسی به سراغ جسد نمیرود سهل است، پلیس به سراغ قاتل و پیش خاندان مقتول و کسبه ی محل هم برای بازجویی قدم نمیگذارد و پرونده در کنار جسد بخاک سپرده میشود و مجددا آرامش را برای مدتی برقرار میگردد. و اما چند کلمه از قیصرخان بشنو …

او که صدای برادر را حین ذبح شدن با قدرت ((تله پاتی)) میشنود، با چمدانی پر از تحف و هدایای خوزستان به سوی خانواده میشتابد و آنجا از نگاه مبهوت و زل زده ی دایی جان و مادر جان میفهمد که ترتیب همشیره و اخوی را داده اند و چون میداند که کاری از پلیس ساخته نیست. چون که اصلا پیدایش پیدایش نیست و اداره و دفتر کار پلیس تعطیل است و کلانتر محل ، مثل شریف داج سیتی، فقط گاه گاه پیدایش میشود، ناگزیر خود درصدد اجرای تعصب و غیرت بر میاید و خونش میجوشد و رگهای گردنش باد میکند و در جنگل مولا به دنبال نفس کش را میفتد تا طبق ضروریات فولکلور برنامه اش را اجرا کند.

در گذر مهدی موش و بازارچه ی نایب گربه ، مثل جاهای مشابه یک حمام فولکلور وجود دارد که داداش آب منگل هم برای غسل جنابت هم گاهی به آنجا میرود. قیصر رد پای یکی از قاتلین را که بعد از قتل برادرش، شب های تاریک از ترس پلیس مخفی میشده و روزهای روشن به محام میرفته، پیدا میکند و به سراغش میشتابد. در سر بینه ی حمام قیصر بعد از مقداری سلام و احوال پرسی و اجرای سنن و آیین فولکلوری، وارد حمام میشود. در داخل حمام در هر گوشه اثاث و آلات فولکلور به چشم میخورد و خلاصه منگل خان قاتل بعد از شستشو زیر دوش میرود و قیصرخان هم بدنبالش راه میفتد. آنجاست که با تیغ دلاکی ترتیب کار او – در صحنه ای که گلستان خیلی دوست دارد- میدهد و بیرون میاید و در سر بینه ی حمام، بدون اینکه تشویشی داشته باشد از اینکه هر آن یکی زیر دوش برود و جسد را ببیند و فریاد بکشد، بعد از چاق سلامتی با فراغت تام لباس میپوشد و براه می افتد و میداند که به این زودی خبری نخواهد شد. چون قیصرساز اجازه نمیدهد کسی زیر دوش برود و در واقع این قیصرساز است که در ورودی دوش را تیغه کرده است تا کسی با جسد روبرو نگردد. بعدها هم باز پلیس پیدایش نیست و معلوم است که قیصر دوست ندارد پلیس در کارهایش مداخله کند، خود پلیس هم از خودش خوشش نمی آید و احترامش را دستش نگاه میدارد و در کارهای قیصر یه اصلا دخالتی نمیکند سهل است، برای همیشه از گذر نایب گر به مهاجرت میکند تا به پیروی از نیات قیصرنویس و قیصرساز در اموری که اصلا به او مربوط نیست، دخالت نکند.

فردا، پس از مدتها وقت که جسد درین حمام متروک نواب پیدا میشود، پلیس برای تماشا به محله باز میگردد و هنگامی که جسد منگل خان را خارج میکنند، افسر پلیس برای خواندن فاتحه و فرستادن صلوات و دادن شعار در مقابل در حمام آفتابی میشود.

قیصرخان هم به کردار منگل خان و برادران، بعد از انجام قتل باز خیلی راحت در محله آمد و رفت میکند. او همه جا میرود و می آید و میداند کسی را یارای دخالت در کار او نیست، پلیس کاری به او ندارد و اهل محل هم اعتراضی نداشته و ندارند و او میتواند با خیال آسوده به انجام برنامه ی فولکلوری اش ادامه دهد. این است که نقشه ی قتل آب منگل دیگر را میکشد.

این آب منگل هم که پس از قتل فرمان خان قصاب برادر قیصرخان، شب ها در تاریکی از ترس پلیس پنهان میشود، روزهای روشن به سرکارش در قصاب خانه میرود و همانجاست که طی صحنه هایی بسیار درخشان که آب به دهان ژرژ فرانژو و لوئی بونوئل در ساختن صحنه های قصاب خانه بالا میاورد، داداش منگل را مثل یک بزغاله ذبح میکند.

بعدها هم کما فی السابق پلیس میفهمد و قصابان سلاخ خانه و زعمای محل میدانند، اما به رویشان نمی آورند یا اینکه قیصر شخص نامرئی است که هیچکس او را نمیبیند و مانع کارش نمیشود. به همین دلیل است که بدون روپوش و با همان کفش و کلاه وارد کشتارگاه میشود و نقشه هایش را پیاده میکند.

جالب است مرگ قیصرخان و منصور خان که گفتیم مدت هاست برای پلیس و سایرین نامرئی هستند و فقط برای هم مرئی میگردند. و در ((اوکی کورال)) آهن قراضه زیر راه آهن همدیگر را پیدا میکنند. ابتدا قیصر زخم میخورد؛ اما چون زخمش کاری نیست، بعد از لحظه ای از جا میجهد و دنبال منصورخان میدود و او را میگیرد و ترتیبش را میدهد و بعد بحال مرگ می افتد و  معلوم میشود مرگ او بر اثر زخم کارد منصورخان نیست، بلکه در اثر ورجه وورجه و تقلای زیاد است.

در این میان پلیس با بوق و هفت تیر سر میرسد؛ اما از طرف قیصرنویس و قیصرساز اجازه ی دخالت ندارد اما بعد دخالت میکند و تیری به پاچه ی قیصر خان میزند که بادش شلوار قیصرخان را پاره میکند. و اما این ماموران پلیس که میبینیم، یکسر از گروه آجان های کیستون فیلم های کمیک بیرون آمده اند که فقط همان ها هستند و در همه جا میدوند.

این گروه که مثل چک در گردش در همه جا دیده میشوند، از طریق فیلم کمیک به فیلم وسترن و از آنجا به قیصر افتاده و جز دویدن، فرصت هیچکاری را ندارند. از اینروست که آدمکشی و دزدی و هیزی در همه جا رایج است.

اینها برای تمرین دومیدانی دائما از زیرگذر به در حمام و از آنجا به اوکی کورال میروند و قیصر و منگل هم ساعاتی را برای اجرای برنامه انتخاب میکنند که این گروه قلیل که تمام امنیت ((قیصریه-تهران)) را به آنها سپرده اند، در محله ی دیگری باشند. قیصر و منگل ها گرچه اشخاصی نامرئی اند؛ اما باز نمیخواهند سایه شان را هم این گروه دونده ببینند و موفق هم میشوند.

صحنه ی شاهکار دیگر که زیر بازاچه ی قیصریه اتفاق می افتد، کتک کاری فاطی خانم است با منصور خان آب منگل، که زورش میچربد و کم میماند جودو و کاراته بکار برد؛ اما عاقبت وا میدهد و بعدها، بعد از جلسات مکرر و گرفتن نطفه ی منصورخان خودش را میکشد و معلوم میشود آن زمان که فاطی خانم کتک کاری و تقلا میکرده، به اجرای برنامه با منصور خان مزه کند؛ ولی به محض اینکه بعدها براحتی تسلیم شده، منصورخان هم صرفنظر کرده و ترکش گرفته و فاطی خانم هم از عشق بسیار خودش را کشته و طی رقعه ی با آب و تابی، حواله ی مرد ناجوانمرد را به برادران جوانمردش داده و موضوع را تجاوز وانمود کرده است. بطوریکه میبینیم اول فرمان خان در بیمارستان سر و کله اش پیدا میشود که گمان میبرم آشپز بیمارستان است و بعد میفهمم قصاب قیصیریه است که دیدیم میکشندش و جدش را بالای بام زیر لنگ های فولکلور می اندازد.

باری بهر جهت، قیصرخان که قهرمان است پیرزنی را به مشهد میبرد و بعد بر میگردد و بین دو سه ملاقات با شیرینی خورده ی معصومش و چند سوگند به قمربنی هاشم و عصمت زهرا، سهیلا آبگوشتی را که رفیقه ی منصور آب منگل دن ژوان بازارچه ی نایب گربه است، پیدا میکند و اول انتقام تجاوز منصور را به خواهرش علی الحساب میگیرد و میگذارد سهیلا آبگوشتی به او تجاوز کند و بعد از اجرای این برنامه قیصر فردا صبح زود به سراغ منصور آب منگل میرود تا بعد از اینکه به ((خدمت)) معشوقه رسید، به خدمت عاشق برسد.

همین است صحنه های عزاداری در قبرستان که در آنجا بیشتر از همه جا فولکلور دفن و ترحیم اجرا میشود و دو مامور آگاهی با دو ((وینچستر)) عظیم که قبلا آنها را در ((داج سیتی)) از ((بیلی ته کید)) گرفته اند و حالا به کمر آویخته اند، سر میرسند اما به محض اینکه بوی تر حلوای مراسم عزاداری به مشامشان میخورد، وظیفه از یادشان میرود و به خواندن فاتحه و ذکر صلوات میپردازند و بعد از آنکه فارغ میشوند، میبینند قیصر فرار کرده و ماموران هم به علت داشتن اسلحه ی خیلی سنگین نمیتوانند براحتی بدوند، ناچار از قیصر عقب میمانند.

گلستان متاسف است چرا در صحنه ی بسیار جالب قتل در حمام که در آنجا فولکلور روی یک زمینه ی وسیع پیاده میشود، عکس ها فاقد رنگ و بوی حمام است و چرا بخار حمام فضا را نگرفته است ؟ این گناه از از پرتو است که با توجه به عدم وجود بخار در حمام گذر نایب گربه چند ((هو)) از بیخ گلو روی ذره بین دوربینش نمیکند تا آتمسفر نمایان تر شود.

من هم سرزنشی به پرتو در مورد صحنه ی بسیار جالب قتل سلاخ خانه میکنم که مازیار عقلش نرسیده یک تکه دنبه روی ذره بین بمالد تا فولکلور چرب و چیل تر ارائه شود.

در پایان تشکر بینهایت است از مراجع صدور پروانه ی نمایش فیلم که سخنان پوچ سابق و خرافات اداری را دور انداخته اند و بعد ازین به فیلم فارسی که قبلا گرفتار ترمز آنها بوده اجازه خواهند داد در زمینه ی هنر بیشتر کوشش کند چونکه بندهایی مثل ((بدآموزی)) و غیره، دیگر دست و پا گیرش نمیشود.

همچنین است وظیفه ی مردم که باید با تماشای قیصر پند گیرند و موعظه ی او را آویزه گوش سازند که میگفت ((اگر نخوری میخورنت)) همه باید اگر بدهکارند احترام طلبکار را داشته باشند و اگر مستاجرند حرمت صاحب خانه را نگه دارند که برای یک نه و آره، یک جاهل کلاه مخملی بر سرشان خراب میشود، و هر آینه اگر از خیابان سپه پایینتر پای کسی را لگد کردند فورا با عذرخواهی دستمال از جیب درآورند و کفش او را پاک کنند و در غیر اینصورت نوک چاقو در اسبشان فرو میرود،  و در آن حدود از شهر اگر دختر یا زنی را میبینند، چشمانشان را درویش کنند که ممکن است دخترک نوه ی عمه ی خواهر همسایه ی بالا دست یک با معرفت باشد که در این جنگل مولای قیصریه وقت و بی وقت بیاید و شکم آدم را سفره کند.

همچنین است پندی که فیلمفارسی ساز باید بگیرد، اگر ((تکخال)) و ((غول بیابونی))  ((شهر آشوب)) و ((ستاره ی فروزان)) و غیره میسازد، حتما فولکلور را روی یک زمینه وسیع بازاچه نایب گربه و حمام نواب و جاهای دیگر اجرا کند و حتما با الفاظ و سبک خاص اختلاط کند و سعی کند آروغ های پرسوناژهایش بوی کباب کوبیده و پیاز و پاهایشان بوی جوراب نشسته بدهد و در یک کلام آدم ها نموداری باشند از جاهل های با معرفت در ردیف مرحوم مغفور طیب حاج رضایی که در زمان حیات از نفس کش طلبان و شکم سفره سازان بی همتا بوده است و اینک روح پرفتوحش بالای سقف بازارچه ی نایب گربه پرپر میزند.

به این مناسبت فیلمفارسی ناگهان مبدل میشود به سینمای اصیل ایرانی که عاقبت پس از سالها انتظار، تولدی دیگر میابد و فیلمفارسی ساز سرپا می ایستد و با صدای غرا میگوید: این است سینمای اصیل ما، سینمایی که برای قپاندار دلمرده و میاندار افسرده و دالاندار پژمرده ساخته ایم.

و بعد همه ی اعضای خانواده ی بزرگ فیلمفارسی در میان دود اسفند و بوی زعفران در حالیکه هر یک لیوانی شربت خیار سکنجبین در دست دارند برمیخیزند و همصدا میخوانند:

((هنر نزد ایرانیان است و بس/ نگیرند شیر ژیان را بکس))

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)