مثل این چند روز اخیرکارگران فولاد دسته دسته جمع میشن که بطرف مرکز شهر و به سمت خیابان نادری برند. (خیابان نادری یکی از خیابانهای قدیمی مرکز شهراست که جنوب آن به منطقه باغ شیخ و شمال آن منتهی به یک پل روی رودخانه کارون ختم میشود). همهمه و سرو صدای زیادی از درون صفوف کارگران شنیده میشود. بنظر میاد که کارگران بخشهای مختلف صنایع فولاد گل به گل دورهمدیگه جمع شدن. فضا بسیار گرم و پر شور است. کارگران با صمیمیت واخلاص خاصی در تجمع و تظاهرات با هم صحبت و اختلاط میکنند. هرکس از زندگی خودش و اتفاقات روزهای قبل صحبت میکند و اینکه در آینده و با این وضعیتی که وجود دارد چه خواهد شد و همچنین وضعیت شرکت فولاد و عاقبت این حرکتهای متحدانه جمعی و توطئههای دولت و کارفرما و ایادی محلیشان به کجا خواهد کشید، حرف میزنند و اظهار نظر میکنند.

کارگران ظاهرا با شکل و شمایل متفاوتی در این تجمعها شرکت میکنند. بعضیها با لباس کار میآند و عدهای دیگه لباس معمولی به تن دارن. اینجا و آنجا هم کسانی را میشود دید که لباس محلی عربی و یا لری بختیاری به تن دارن. زنان کارگرهم در جا جای صفوف کارگران مجتمعا و در کنار همدیگه دیده میشوند. در روزهای اخیر علاوه برزنان کارگر جمعی از زنان آزاده شهر در صفوف مقدم تظاهراتها هم با شعارهایی نوشته دردست دیده شدن. و همین طورفعالان محیط زیست با لباسها و پلاکاردهای مناسب خود در چند تجمع کارگران و در صفوف جلو آنها دیده شده بودن. مثل معمول این چند روزه درکنار تظاهر کنندگان مردم هم در حاشیه پیاده روها و در کنار تظاهرات، همراهی خود را با کارگران فولاد نشان میدهند. بواقع درروزهایی که تجمع و تظاهراتهای کارگران شرکت فولاد درجریان بود، شهراهواز حال وهوای دیگه داشت. موج همبستگی انسانی و بحث و صحبت دائمی مردم از این حرکت متحد و همدلیای بود که نه فقط جمع کارگران و خانوادههاشان، که کل مردم را دربر میگرفت بنوعی که حس همبستگی و مودتی که شکل گرفته بود، صمیمیت و شادمانی ویژهای را درفضای شهرو نواحی اطراف ایجاد کرده بود.
درمیان جمعیت همراهان و در داخل پیاده رو یک نفر با عجله و بی قراری خاصی تو گویی دنبال کس یا کسانی در داخل صف تظاهرات میگردد و مرتب سرش را باین طرف و آنطرف میبرد. بعد از لحظاتی کسی که بنظر میامد متعلق به کارگران داخل صف است با قد بلند و چهارشانهای دارد با اشاره به این مرد و با صدای بلند که درهمهمه جمع تظاهر کنندگان به زحمت شنیده میشود او را صدا میکند، عبود عبود بیا اینجا ما اینجاییم، بیا توصف گفتم. عبود هم با عجله گویی گمشدهاش را پیدا کرده باشد با کنارزدن جمعیت در پیاده رو شتابان به طرف جاسم و بقیه همکاران میرود.
عبود: سلام برادرا، چطورین خوبین؟ (تو جمع حاضر علاوه برجاسم و خالد حمید و فرامرز هم که ازهمکاران عبود هستند و در بخش تجهیزات کار میکنند حضوردارند).
همکاران: آره خوبیم، خودت چطوری، انگار امروزدیرآمدی عبود؟
جاسم: آره عبود اتفاقا من هم میخواستم ازت سووال کنم که امروز دیر امدی، کجا بودی، چی شد که دیررسیدیها؟
عبود: چی بگم ؤلک (ؤلک به ضم واو و کسرلام، Volek بزبان عربی محل یعنی پسر که بین مردم بخصوص جوونا بسیاررایج است). امروزصبح کارم خیلی زیاد بود. همسرم هم مریض بود و نتونس سرکار بره وهم نتوانست که مثل معمول همیشه بچهها رو به مهد کودک و مدرسه ببرد. خودتون که میدونید که من کارمو خیلی زود شروع میکنم و ساعت ۵ صبح تازه از خوونه میزنم بیرون که بتونم بموقع سرکارحاضر بشم. همسرم همیشه بچهها رو میبره. تازه اون خودش هم کاربسیارسختی توی بیمارستان داره. بهرحال الان که ما مستقیما کار نمیکنیم و کارخونه هم تعطیل است بهتره که من باراونو سبک کنم و خودم بچهها را به مدرسه ببرم. خلاصه به همین خاطربود که امروز دیراومدم و نتونستم که بموقع برسم.
جاسم: خب حالا چرا رنگت پریده، بنظرخسته میاییها؟
عبود: نه چیزیم نیست فقط مجبورشدم که از خشایار (منطقهای تقریبا در حومه شهراهواز که تا محله نادری حدود ۱۰ کیلومتر فاصله دارد) پیاده تا اینجا بیام.
جاسم: اووو… از خشایارتا اینجا، یعنی اینهمه راه رو پیاده اومدی؟ ؤلک مگر نمیتونستی با اتوبوس بیایی؟ خط که هست. پولش هم که چیزی نیست. حالا چرا پیاده. میدونی که کلی کارداریم.
عبود:ای بابا، حالا چرا تو اینقد گیرمیدی و سووال میکنی. ؤلک خودش داستانش طول و درازه.
جاسم: خب بگو. این بچهها هم همکاران خودمونند. غریبه که نیستند. اینجا هم اتفاقاتی از دیروز افتاده که لازم برات تعریف کنیم.
عبود: راستش تو راه که دخترمو میرسوندم مدرسه، بهم گیرداده بود که کمی پول بهش بدم. میگفت بابا این روزها عید ارمنی هاست. (ارامنه از دیرباز در نواحی مختلف اهوازسکونت داشتهاند و درکارهای مختلف از جمله بهداشت و درمان کارو فعالیت بسیار مثبت و پرثمری داشته اند). اونا خوردنیهای خوب خوب میارن مدرسه؛ من هم دوست دارم که یه چیزهایی بخرم. ولی آخه من خیلی پول ندارم. اگه میتونی یه کمی پول بمن بده…
راستش یهویی دلم گرفت. انگارقلبم از حرکت ایستاد. نمیخواستم جلو دخترم خودمو ببازم. درعین حال نمیخواستم اون متوجه این حالت من بشه. هرچی پول خرد تو جیبم داشتم گذاشتم کف دستش و با یک بوسه ازش خداحافظی کردم. بهمین خاطر پیاده اومدم چون پول خردی دیگه نداشتم.
جمع همکاران، تقریبا همشون سراپا گوش بودند و بشدت متاثراز صبحتهای عبود. تا لحطاتی سکوت بین همه شون برقراربود. بعداز اونآ همهمه کارگران تظاهرکننده این سکوت را شکست و فرامرز هم از این فرصت استفاده کرد و گفت:
فرامرز: میدونستی که دیروز مهدی آل میثم و چند نفردیگه از کارگرا رو گرفتند؟
عبود: اشلون، لیش، (اشلون به کسرالف و لیش به کسر لام، Eshlon، Leish یعنی چطوری و چرا که علامت تعجب و پرسش است و بزبان عربی محلی جزو اصلاحات رایج در اهواز است که بخصوص از طرف جوونا معمول و مصطلح است). مگر اونا چکارکردند. غیراز حرف زدن از حق ما و از حق خودشون که کاردیگهای که نکردند. و از وضعیت شرکت حرف زدن و از آینده همه ما و سرنوشت شرکت حرف زدن و ما را واقف کردند که دولت و کارفرما چه نقشه هایی دارند که اونا کار دیگهای که نکردند. مگرحرف حق زدن دستگیری و گرفتاری داره که اونا را دستگیرکردند. در اینجا عبود یک مکث کوتاه میکنه و گویی حرف دیگهای داره و بلافاصله ادامه میده.
عبود: آهان حالا فهمیدم چیه، میدونید؟ مهدی از اول روز هی میگفت آقای بانک ملی، آقای بانک ملی. آخه بانک ملی که آقا نیست. ولی اون میگفت آقای بانک ملی و برای این آقا و بانک ملیاش خط و نشون میکشید و تهدید میکرد که به مردم میگه که پولاشونو از اون بانک بکشن بیرون. بهمین خاطر هم رئیس بانک ملی هم ناراحت شده بود و گفته بود که دیگه صبر و حوصله اون و دولت و خلاصه همه دم و دستگاه سراومده و اگه کارگرا بهمین شکل ادامه بدن اونا هم همه شون یه روش دیگهای رو در پیش میگیرن. بهمین خاطر دستوردادن مهدی و بقیه بجهها را دستگیرکنند.
فرامرز: میدونید بچهها، مو میگم این حال بردهها (به لفظ لری محلی این آدمهای گیج)، فقط هم این نیست که اون دولتیها و بانک ملی هم فکر میکنند که ما کارگران سیاسی هستیم. و با این کارمون که هر روز کار را تعطیل میکنیم و میاییم تو خیابونای این شهر تجمع و تظاهرات میکنیم تو کارو بار اونا دخالت میکنیم و میخوایم باصطلاح اونا که امنیت ملی را از بین ببریم. بنظر مو قصد ما این نیست قصد ما فقط برآورده کردن خواستها مونه و اینکه شرکت رو سر پا نگه داریم. ولی این خود راههای خودشو داره. مو فکر میکنم که مثلا کاری که کارگرای هفت تپه کردن خیلی هم به صلاح نبوده. اول یه سندیکا داشتند خب بلاخره کارشون یه طورهایی پیش میرفت. اما بعدش تجمع کردند، تظاهرات کردند، به شوش رفتند، جلو فرمانداری تجمع کردند و بالاخره مردم شهر را با خودشون همراه کردند، جاده بستند و خلاصه همه کاری کردند که نبایستی میکردند. حال هم دیگه در سندیکا را هم گل گرفتند. سندیکا دیگه مالیده شد. میخوان مجمع عمومی تشکیل بدن ومطرح کردن که خودمون با تشکیل شورا تو همه بخشهای کارخونه میخوایم اداره کنیم و کارخونه را شورایی کنیم. و ادامه میده: که نه دیگه این دیگه نشد، این دیگه یه چیز دیگه س این دیگه کنارگذاشتن سندیکاست و پا فراترگذاشتن از چارچوبهاست. تازه شعار میدن که، کارنان و اداره شورایی. و ادامه میده: خب معلومه که دولت هم وارد میشه و جلو کارگرا رو میگیره. بلاخره این دولت هنوز هم دولته. و داره این مملکت را اداره میکنه. و این چیزها رو هم تحمل نمیکنه. مو به شخص خودم هیچ حقی به دولت نمیدوم که با کارگرا ایتوری رفتار بکنه. و بیاد کارگرای حق طلب رو دستگیر و روانه زندون بکنه. ولی مو معتقدم که کارگر و سندیکاش و دیگه چیزهای دیگهای نباید به میون بیاد. بلاخره سندیکا نماینده کارگراس. هر چند ممکن هست که نماینده همه کارگرا نباشه. ولی برای کار و بهبود اون و حقوق اون باید به سندیکا تکیه کرد و در سیاست دخالت نکرد. کاری که کارگرای هفت تپه کردند یه طورهایی دخالت درسیاسته و حتی اخلال درکار دولت درمحل بود. مو خودم هم کارگرم مثل تو و اونای دیگه اما با دخالت کارگرجماعت در سیاست مخالفم. ما کارگرا باید سرمون تو کارو زندگی خودمون باشه. وبفکرنون و روزی زن و بچه مون باشه و موقع بوجود آوردن مشکل از طرف کارفرما، سندیکا رو بفرستیم جلو تا مشکلات رو حل کنه. اونوقت ببینیم که میتونند که کارگر حق طلب را دستگیر کنند و روانه زندون بکنند، کاری که با اسماعیل بخشی و بقیه نمایندهها کردند؟!
حمید: گل گرات، حال برده هنون قصن که بکنی (یعنی خاک تو سرت گیج ومنگ اینا حرف که میزنی، که اصطلاح بچههای دزفول و بخشا اهوازاست). مو برار خودم (برادرخودم) تو نیشکر کار میکنه. مو خودم هم از روز اول تو جریان این کش و قوسهای بین کارگرا و کارفرما و بقیه بودم. این موضوع اصلا ایتوری نیست که تو فکر میکنی. و اصلا مال امروز و دیروز هم نیست. خیلی قدیمی تره. این نقشه کارفرما و دولت و همه دم و دستگاه اوناست که بیشتراز چند سال است که درجریان است. که الان به این نقطه رسیده است که کارگرا را بیچاره کرده که راه دیگهای براشون نمونده که نرفته باشند. تا بالاخره باین نتیجه رسیدن که باید یه کارهای دیگهای بکنند و حال دست باین کارها زدهاند. و گرنه کارگرا مگه مرض دارند بیان و اعتصاب بکنند. جاده ببندند و یا جلو فرمانداری تجمع کنند. اصلا مگه کارگر بیکاره که بیاد و این کارها رو انجام بده، اگه کارشو ازش نگرفته باشند اگه روزی شو نبریده باشند و اگه روزگارشو سیاه نکرده باشند و آینده خودش و زن و بچه شو به استیصال و درماندگی نکشیده باشند. تازه از سندیکا هم که گفتی، اگه سندیکا سندیکا بود و کارشو خوب پیش میبرد که کار باین جا نمیکشید. بخصوص که سندیکای هفت تپه از همون دوره احمدی نژاد معلوم بود که یه پاش میلنگه و مشکل داره. اینو که همه ماها هم دراینجا میدونستیم دیگه وای بحال کارگرای اونجا که هر روز این افلاس رو به چشم خودشون میدیدند و تحمل کردند درست مثل بیماری که میبینی در حال موت ولی کاری هم ازدستت ساخته نیست. اون سندیکا بدرد عمه شون هم نمیخورد. بهمین خاطر هم در اون دوره هم کارگرا با اون توقع و انتظاری که از اون سندیکا داشتند کاری نکرد. و کارگرا بناچار مجبورشدند که برای گرفتن حقشون کار دیگهای بکنند و راه دیگهای رو پیدا کنند.
دراینجا حمید با کمی مکث که گویی لازم داره لبی تر بکنه و با تسلط باورنکردنی که خودش هم در جلو بقیه همکارا متعجب شده بود ادامه داد که: دستشون هم درد نکنه. ببین که چه عزت و احترامی در همه مردم و در همه جای ایران برای خودشان و مبارزهشان بوجود اوردن و ببین که همه ازشون پشتیبانی میکنند. حتی در خارج کشور. و برای همبستگی با اونا چه کارها که نمیکنند. ما هم باید ازاونا یاد بگیریم. و گرنه هشت مون در گرو نه همین طوری میمونه که میبینی. آخه تا کی باید هرروز بیایم و جمع بشیم توی خیابون و تظاهرات بکینیم. من روش اونا رو بیشتر به صلاح و مصلحت خودمون میدونم.
+ + +
برای لحظاتی و بعد از صحبتهای حمید سکوت نا خواستهای بر فضای جمع همکاران حاکم شد. گویی انگار که بعد ازصحبتهای حمید، جمع لازم داشت که تامل کند و فکر کند و مرورکند که چه گذشته است در این چند روزه و اینکه بعد از اینهمه چه باید گفت و چه باید کرد.؟ اما همهمه بزرگ کارگران فرصت و امان نداد که این سکوت تداوم پیدا کند. به ناگهان یک صدای متفاوتی که ظاهرا از همهمه پررنگ و صدای جمعی کارگران قابل تشخیص بود همه همکاران را به خود آورد و در این اثنا جاسم پرید جلو و گفت: بچهها بذارین ببینم که بلند گو چی میگه. یهویی همه خاموش شدند و آن همهمه آشنای لحظاتی پیش تبدیل به یک سکوت قابل فهم و احترام آمیزشد. صدایی از آنطرف و از جانب بلندگویی دستی شنیده شد که آوایی آشنا را گواهی میداد و جمع کارگران با آن آشنا بود. و این کریم بود که میگفت: یک خبرخوب مهدی و بچههای دیگه آزاد شدند. که یکهو یک غریو بلند و پرصدا و همگانی که شوق و شعف از هر سوی آن نمایان بود تمام فضای جمع بزرگ کارگران را فرا گرفت. درهمین حال کریم ادامه داد که:
همکاران، برادران، مهدی و بقیه همکاران دستگیرشده ازاد شدند ولی این را نباید فراموش کنیم که ازادی اونا مدیون اتحاد و یکپارچگی همه ما بوده که یک همچین نتیجهای داده و مهمتراینکه فراموش نکینم که خواستهها و حق و حقوق ما همه سرجای خودش است و تا این مطالبات ما برآورده نشود ما در همین جا خواهیم بود. با قطع صحبتهای کریم همه با صدای بلند فریاد زدند: کارگرزندانی آزاد باید گردد. زندانی هفت تپه ازاد باید گردد.
بعد از سردادن شعارها چهره یکایک کارگران حاضر درصفوف تظاهرات سرشار از شعف و امید بود و همه از این پیروزی کوتاه مدت صحبت میکردند و بعضا از نقشه بعدی اظهارنظر میکردند. درجمع همکاران هم همین نشاط و سرخوشی ناشی از این پیروزی کاملا نمایان بود. اما بعد از دقایقی جاسم هم که تا حالا صحبت زیادی نکرده بود شروع کرد که حرف بزند.
جاسم: ببیند بچهها برای خود مو این موضوع از همون روز اول روشن بود که این در واقع اول کارماست. و دستگیری مهدی و بقیه همکارا هم همین طوری الکی و خود بخودی نبود. و همینطور هم آزادی اونا هم به خواست و رضایت دستگاه انجام نشد. این خواست و وجود ما در همین جاها بودکه دستگاه دولتی رو مجبورکرد که اونا را آزاد کند. و این اتحاد ما هم خود به خود انجام نشده. درسته که ما خواستهایی داریم و حق و حقوقمون رو طلب میکنیم. اما وجود نمایندگانی و همکارانی مثل مهدی و بقیه درواقع ما را بطرف جلو میکشاند که اینهم با اتحادمون میسره و ازهمین طریق هم میتونیم امیدوارانه به بقیه خواستهامون برسیم. این خواستهاست که برحقه و ما باید هم تا آخر پاش بایستیم.
این هم تازگی نداره. میدونید که اونا نقشه دارند برای فولاد همانطور که برای هفت تپه داشتند. خب معلومه که ما نمیذاریم. ما باید مطالبات خود مون رو داشته باشیم. این حرف دیروز و امروز نیست الان چند ساله که وضع همینه که میبینید یک روز بهتر و یه روز هم بدتر که داره واقعا بدترو بدتر میشه ولی طاقت ما هم سراومده با این زندگی سخت و روزگارسخت و گرون که داره دمارمون در میاد. اونا در واقع نمیخوان خواستههای ما رو برآورده کنند این دیگه فرقی نمیکنه که بانک ملی یا دولت و یا یه موسسه دیگه هست. فرقی نداره چون همه شون یه نقشه واحد دارند. اینه که خیلی مهمه که ما دورهم باشیم و هوای خودمون و زندگی و خانواده مون را داشته باشیم. خوب با این وضعیت کارگرا مجبورند که کارهای دیگهای بکنند چون به حرف هاشون که گوش نمیدن خواسته هاشون رو هم که بجا نمیارند تازه رهبرانشون رو هم دستگیر و به زندان میندازن. درهمین حالت جاسم رو میکنه به همکارا و میپرسه بنظرشما راه دیگهای میمونه غیر از دورهم جمع شدن و طلب خواسته هامونو کردن و… او با همان شورو حرارت دوباره رو به همکارا میکنه و ادامه میده:
بنظرمو حمید درست میگه که ما از همکارامون توی هفت تپه باید یاد بگیریم و خیلی هم تا حالا یاد گرفتیم اونا واقعا درسهای زیادی نه فقط به ما بلکه به همه مردم یاد دادند. به معلما به دانشجویا و خلاصه به همه و الحق همه هم ازشون پشتیبانی کردن. ولی راستش این که هفت تپه یه چیزه که جایگاه خودشو داره، و ما در فولاد اهواز یه چیز دیگه هستیم. ما همه مون یه چیزهای مشترک داریم که خیلی هم خوبه ولی یه تفاوت هایی هم داریم که ما رو ازاونا متفاوت میکنه. برادرا فراموش نکنید که ما در واقع یک صنعت محور و مادردر کل ایران و برای همه صنایع هستیم. ما یک صنعت سراسری هستیم اگر چه در محل معینی هستیم. ما در مرکز یک استان بزرگ و صنعتی قرارداریم که خودش یک محور بزرگ اقتصادی و صنعتیه و یکی دیگه که ما را از مراکز دیگه سوا میکنه اینه که ما حق خودمون رو میخوایم ونمایندگان و معتمدین خودمون رو داریم که باید به حرفشون گوش کنیم اما دولت روشهایی دیگهای داره که نمیخواد حق ما رو بده بهمین خاطررهبران و نمایندگان ما را دستگیرمیکنه و روانه زندان میکنه. توی این میدون دیگه کاری از سندیکا و نمایندگانش ساخته نیست چون دولت طوردیگهای عمل میکنه و او اصلا گوش به حرف سندیکا نمیده البته ما کارگران هم الان دیگه نمیدیم چون اون نمیتونه نماینده کل کارگرا باشه. تازه الان دیگه با این وضعیتی که پیش اومده از طرف دولت هم رونده شده. ما هم پای حرفمون و پای دفاع از نمایندگان مون هستیم. خب حالا ما باید به دولت و دستگاههای دیگه این رو بگیم که حالا بگرد تا بگردیم و ببینیم که کارا چطوری پیش میرند.

+++
مجددا برای لحظاتی سکوتی نه چندان طولانی بین همه همکاران برقرار شد ولی در همین اثنا خالد که تا الان حرفی نزده بود به جمع برگشت و گفت: ببینید همه کارگرا دارن حرکت میکنند بیان ما هم بریم. میتونیم ادامه این صحبتها را که چکارباید کرد و چه برنامه هایی باید درآینده داشته باشیم و وظیفه تک تک ما چی میتونه باشه بعدا بکنیم. من الان دارم میبینم که صف کارگرا راه افتاده و مهدی و بقیه هم جلو صف دارند حرکت میکنند.
هوشیار سروش، ژانویه ۲۰۱۹
نظرات
این یک مطلب قدیمی است و اکنون بایگانی شده است. ممکن است تصاویر این مطلب به دلیل قوانین مرتبط با کپی رایت حذف شده باشند. اگر فکر میکنید که تصاویر این مطلب ناقض کپی رایت نیست و میخواهید توسط زمانه بازیابی شوند، لطفاً به ما ایمیل بزنید. به آدرس: tribune@radiozamaneh.com

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.