پیشگفتار مترجم

به سادگی می توانستم خوانندگان بی گناهم را از خواندن این پیشگفتار کمابیش ملال آور معاف دارم و آنها را مستقیماً به پیشگفتار ناشرین پروگرس مراجعه دهم، گرچه وقتی برای نخستین بار این سطور را می نوشتم شور و اطمینان خاصی داشتم. حالا برای حل این مشکل نوروتیک مترجم که می خواهد حتماً یک چیزی هم خود او بنویسد، و بعد دچار ندامت می شود که گوئی آنچه را که باید بگوید نگفته است…. سرانجام این تصمیم را به خود خوانندگان واگذار می کنم.

مختصری دربارۀ سرگذشت ترجمۀ حاضر : قانون علیتهای «طبیعی»  در فصل مناسبات حاکم در جوامع انسانی چنین حکم می کرد که سرگذشت ترجمۀ حاضر با سرگذشت و چگونگی تاریخ استعمار در جهان و مبارزات بی وقفۀ توده ها برای زندگی از آغاز تا امروز همنوائی داشته باشد. غالباً تصور می کنیم که دوران استعمار فراسوی انقلابهای رهائی بخش ملی به تاریخ پیوسته در حالی که شاید دوران ما هیچگاه به این اندازه متأثر از پیامدهای تاریخی، رسوبات و تداوم خونبارترین نوع استعمار و استثمار و تبعیض بین انسانها نبوده است. جنگ های معاصر از هیروشیما تا سایگون، موگادیشو، بغداد، کابل، طرابلس، دمشق، جمهوری دموکراتیک کنگو…گواه بر این مدعاست.

 نخستین ترجمۀ نوشته های کارل مارکس و فردریش دربارۀ استعمار را بر اساس منتخب انتشارات فرانسوی با پیشگفتار ژرار فیلوش[1] زیر عنوان « استعمار در آسیا. هند، فارس، افغانستان»[2] آغاز کردم. ترجمۀ این مجموعه که از 12 یا 13 مقاله تشکیل شده بود، در سال 2007 در مجلات انترنتی به تدریج منتشر شد. بعدها با دسترسی به کتاب اصلی یعنی «نوشته ها دربارۀ استعمار» چاپ مسکو، ترجمۀ کاملتری را در سال 2008 با حفظ عنوان قدیمی « استعمار در آسیا» مطابق انتخاب ناشر فرانسوی منتشر کردم که شامل 32 مقاله و 8 نامه بود.

در اینجا ترجمۀ فارسی از منبع ترجمۀ فرانسوی «نوشته ها دربارۀ استعمار» اثر کارل مارکس فردریش انگلس چاپ مسکو 1977 را در کاملترین نسخه در اختیار خوانندگان فارسی زبان قرار می دهم. برای ترجمۀ عنوان کتاب، من « گزیدۀ نوشته ها دربارۀ استعمار» را ترجیح دادم. با وجود این، باید یادآوری کنم که فقط از ترجمۀ یکی از نامه ها به دلیل پیچیدگی متن، برای اجتناب از سوء ترجمه قطع نظر کردم.

 

صفحه آرائی : پیش از این در انتشار ترجمۀ قدیمی پاورقی ها در پایان مقاله ها تنظیم شده بود که کار دسترسی به آنها را برای خواننده کمی مشکل می کرد، در اینجا پاورقیها یا یاداشت ها در پائین هر صفحه قید شده، به همین علت فرمای وورد محافظت شده را انتخاب کردم زیرا با حرکت موشواره پنجرۀ پاورقی روی خطوط متن باز می شود، در حالی که در فرمای پی دی اف این امکان وجود ندارد.

 

دربارۀ پاورقی ها : در کتاب اصلی 210 یادداشت در پایان کتاب آورده شده ولی در ترجمۀ فارسی تعداد آنها به 713 می رسد، علت این است که مترجم فارسی ضروری دانسته تا اسامی خاص را  به لاتین یادآور شود و یا توضیحات دیگری را نیز اضافه نماید.

در برخی یادداشتها شمارۀ یادداشت کتاب مرجع قید شده ولی در همۀ موارد این قاعده را رعایت نکرده ام به این علت که این موضوع در بین راه بفکرم خطور کرد…

نکتۀ آخر مربوط است به پاورقی های مقالۀ « افغانستان » ( مقالۀ شمارۀ 28) : همۀ پاورقی های این بخش به همکاری و تصحیح استاد قدیمی تاریخ، سید حسین موسوی از سایت افغانستان آزاد/آزاد افغانستان انجام گرفته و مترجم فقط تنظیم آن را به عهده داشته است. جملات ایشان در داخل گیومه مشخص شده است. این پاورقی برای مقالۀ «افغانستان» برای تصحیح اشتباهات انگلس از دیدگاه رفیق سید حسین موسوی ضروری بوده است. بخش دیگری از تصحیحات ایشان در خود متن بعضاً داخل پرانتز و گیومه گنجانده شده، و خاصه دربارۀ تلفظ صحیح برخی واژگان باید از ایشان سپاسگذاری کنیم. استاد تاریخ برای توضیحاتشان تأکید داشتند که مراجعات او را به اعتبار کتاب «افغانستان در مسیر تاریخ» اثر میر علام غبار تلقی کنیم. صفحات 573-565 نشر مرکز نشراتی میوند سال چاپ 1380 هجری خورشیدی.

 

دربارۀ کپی رایت و نافرمانی مدنی : ابتدا باید یادآور شوم که کتاب حاضر همچنان زیر پوشش کپی رایت قرار دارد و از محتوای مهلت قرارداد آن بی اطلاع هستم. زیرا برخی کتابها پس از مدتی از زیر پوشش کپی رایت خارج می شود  و  به عرصۀ عمومی می پیوندد، و بر این اساس برای ترجمۀ آنها نیازی به مجوز ناشر یا مالک کتاب نخواهد بود. پیش از این با کشف مجدد قوانین کپی رایت خودم را مجبور دیدم تا حل مسئلۀ کپی رایت، برای حذف همۀ کتابهائی که ترجمه و در انترنت به رایگان منتشر کرده بودم اقدام نمایم. با تلاشهای بعدی برای کسب مجوز از خانه های انتشاراتی توفیقی بدست نیاوردم بجز یک نمونۀ استثنائی و آن هم نه برای کارهای انجام شده بلکه برای ترجمۀ یک کتاب جدید.

روشن است و همه می دانیم که جهان ما  جهان یکپارچه ای نیست، و این امر نیز از قانون عیلتها پی روی می کند. ولی کدام ؟ از یکسو جهان قدرتهای مالی و سیاسی-اجتماعی(…) و از سوی دیگر جهان فقر و خفقان. جهان ما در عین حال جهان لابی ها و دار و دسته هائی ست که اهداف خاصی را – ولی اینبار به شکل متحد و یکپارچه – و بقول زوج پژوهشگر فرانسوی در مرکز پژوهشهای علمی فرانسه که بوژوازی فرانسه را  از دیدگاه جامعه شناسی مورد بررسی قرار داده اند، میشل پنسون و مونیک پنسون- شارلو[3] : « آنان اتفاقاً بین خودشان و برای حفظ منافع خودشان خیلی کمونیستی رفتار می کنند و به ماهیت طبقاتی خودشان آگاهند» و خلاف ظاهر که نظریۀ جنگ طبقاتی را غالباً به کمونیستها نسبت می دهند، «جنگ طبقاتی را خود بورژواها آغاز کرده اند و از هیچ خشونتی برای حفظ و توجیه منافع و امتیازاتشان دریغ نمی کنند، … و حتا ادعا کرده اند که در شرف کسب پیروزی در این جنگ هستند»[4]. این طبقه برای تثبیت و گسترش نظم نوین جهانی از «خدا-پول»[5] یعنی پولی که الیگارشی همواره در مبادلات ناعادلانه انباشت کرده و در اختیار گرفته، با اتکا به اصل مالکیت خصوصی بر وسایل تولید و سرمایۀ اجتماعی ( به مفهومی که بوردیو تعریف کرده است – یعنی ساخت و سازهای معنوی و نمادینۀ طبقۀ برتر و نخبه که سرانجام همواره علاوه بر تحمیل ایدئولوژی طبقاتی خودشان به تصاحب پستهای کلیدی تا تصرف خود دستگاه دولت ادامه می یابد. قوانین را نیز همین طبقه برای تضمین و حفاظت از منافع خصوصی خودشان می نویسند ولی همواره به نام منافع عمومی) – و کل این ساخت و سازهای طبقاتی به مثابه یک سلاح ترکیبی علیه  توده ها و به شکل غیر مستقیم در آینده «شاید» برای کشتار جمعی بخش مهمی از جمعیت جهان که از سوی این از ما بهترانها زیادی تشخیص داده شده اند به کار بسته خواهد شد ( به گفتۀ میشل پنسون و مونیک پنسون شارلو و بسیاری دیگر).

بی گمان کتاب حاضر پرونده بسیاری خوبی ست تا دریابیم که چنین نظمی چندان هم نوین نیست و اصل و اساس آن دست کم در همان نخستین انقلاب صنعتی بنیانگذاری شده [مراجعه شود به مقالۀ شمارۀ 50، کارل مارکس. ماشینیسم و صنایع بزرگ] و در واقع ما وارث جهانی هستیم که به دو نیمه تقسیم گردیده و همین امر واقع  سرگذشت ما را رقم می زند و در گذشته های خیلی دورتر از دوران ما تعیین شده و شاید سبب اصلی برخی بن بستهای ما در زندگی روزمره بوده است : جهان صنعت و انباشت سرمایه، و جهان مواد اولیۀ خام و فقر توده های مردم و سپس کارگران روزمزد که هرگز حتا در حد یک برده از امنیت اقتصادی برخوردار نبودند و هنوز هم نیستند، جنگ و آوارگی تا ماجراجوئی در مهاجرت برای نجات از جهنم نظم نوین سرمایه داری تا اعماق مدیترانه در دوران ما که تنها ماهی ها مسافرانش را به یاد می آورند… بی گمان جغرافیای سیاسی که این چنین مرزبندی شده نمی تواند در زندگی روزمرۀ  ساکنان شمال و جنوب جهان بی تأثیر تلقی شود.

در اینجا مختصر می گویم و فقط می خواهم خاطر نشان کنم که به دلیل وضعیت بن بستی که برای انتشار صرفاً مجازی و رایگان ترجمه هایم  با آن روبرو شدم، ابتدا جواب های منفی ناشران ایرانی و سپس بی اعتنائی و تکبر ناشران فرانسوی، و چون که در فرانسه زندگی می کنم  موضوع کپی رایت را نمی توانستم مثل ناشران ایرانی در ایران ندیده بگیرم.  با آگاهی از خطای ناآگاهانه ام که ترجمۀ فارسی را از کپی رایت معاف می پنداشتم و از بیم مجازاتهائی که ناظمان و حافظان مالکیت خصوصی تا مالکیت خصوصی اندیشه، ادبیات، هنر… کپی رایت برای متخلفین در نظر گرفته اند تا جائی که از دستم بر می آمد، همانگونه که در بالا اشاره کردم، در یک بازۀ زمانی کمابیش طولانی در انترنت به حذف ترجمه هائی که در گذشته منتشر کرده بودم اقدام کردم. امیدوار بودم با تماس با خانه های انتشاراتی و کسب مجوز  به شکل قانونی از موانع عبور کنم، با آگاهی به این امر که متأسفانه جهان کتاب در جامعۀ ایرانی (دست کم برای نویسنده  و مترجم غالباً خارج از محافل قدرت) یک مقولۀ اقتصادی نیست (…).

عادت فکری رایج در وادی دین در ایران که مهمترین کتاب آن برای خواندن و فهمیده شدن و خاصه نقد نمی تواند مطرح باشد، بنظر می رسد که به همۀ ادبیات گسترش یافته است. و کمتر کسانی هستند که به خواندن و سپس نوشتن نیاز بنیادی احساس می کنند. خلاف تصوراتی که می توانیم دربارۀ ایرانیان در خارج از ایران و در بطن کشورهای میزبان اروپائی داشته باشیم، این خصوصیت غیر اقتصادی کتاب فارسی و اصولاً فعالیتهای فرهنگی و هنری خیلی برجسته تر بنظر می رسد. و هر چه در این زمینه مشاهده می کنیم  بیشتر به مقولات سیاسی و توطئه آمیز و ایدئولوژیک تعلق داشته و برای اهداف غیر فرهنگی و حتا ضد فرهنگی به کار بسته می شود (نوعی شوفاژ در سرمای مبادلات تجاری و توطئه های سیاسی).

در نتیجه شکست تلاشها …که این صاحب کاران جهان کتاب به حاصل سالها کار این بردۀ حقیر که یگانه آرزویش آزادی ست لطف کنند… و اجازه دهند که دست کم این کارها به شکل رایگان در دسترس علاقمندان قرار گیرد که شاید از بین همان «تقریباً» 2000 نفر کتاب خوان دائمی از جمعیت 82 میلیونی ایران فراتر نباشد… غافل از این که دیر آمده بودم و جهان پیش از من در دوران نخستین انقلاب صنعتی مرزبندی شده بود، برج و باروها، استحکامات حائل طبقاتی و جغرافیای سیاسی با رنگ آمیزی توطئه و تبانی «قانونی»، حتا با گاز اشک آور، کامیون آب پاش، فلاش بال و پیامدهای خسارت بار جسمی و جانی این گونه ابزارهای سرکوب در بطن کشورهای مدرن اروپائی علیه حتا خود مردم اروپا… و خصوصاً فقدان سلاحی به نام پول  به این سادگی ها ویزای عبور به جهان آزاد، شاهراه اطلاعاتی انترنت و کیک خامه ای را صادر نمی کردند، صادر نکردند. کتاب یعنی زبان، و زبان یعنی ابزار قدرت و حکومت، در نتیجه طبقۀ حاکم به سادگی این ابزار را در دسترس عموم قرار نمی دهد. زبان ابزار قدرت است و باید در انحصار طبقۀ حاکم باقی بماند. به گفتۀ ژان دوبوفه طراح و نقاش فرانسوی در کتاب «فرهنگ خفقان»[6]  «برای طبقۀ حاکم هنرمندان و نویسندگان بیشتر از تعداد انگشتان یک دست نباید باشد» و همین نسبت نیز برای عموم ناآگاه و ناخودآگاه امری طبیعی بنظر می رسد، البته از روی خطا. زیرا منافع عمومی چنین تبعیض یا محدودیتی را در عرصۀ فرهنگی برنمی تابد.

امروز حتا در ایران که کپی رایت جای چندانی ندارد، برخی برای انتشار خلاصۀ کتابها و یا فرازهائی که می خواهند مورد بررسی قرار دهند و مانند اینها دچار مشکل هستند.

تقریباً ۲۰۰ سال پیش از این شوپن هاور کپی رایت را به تروریسم ادبی متهم کرد و گفت که این حقوق مؤلف و ناشر سرانجام ادبیات آلمان را از بین می برد. امروز بیش از هر دوران دیگری خدائی به نام پول فرمانروائی مطلق خود را تحمیل کرده و این روند، چانکه برخی گمانه زنی کرده اند، الیگارشی با استفادۀ از تمام امکاناتش، پس از تحمیل جنگ های پی در پی، تشویق و مدیریت تروریسم، با استفاده از ایجاد عمدی تغییرات محیط زیستی تا حذف فیزیکی بخش مهمی از جمعیت جهان که از دیدگاه این «خدا» زیادی تشخیص داده شده پیش خواهد رفت. البته باید دانست که این دلیل و برهان متعلق به امروز نیست، عقبۀ تاریخی این نظریۀ دربارۀ ضرورت جمعیت زدائی را مارکس در «قانون عمومی انبااشت ثروت» (مراجعه کنید به مقالۀ شمارۀ 51 کتاب حاضر) در بررسی وضعیت ایرلند بروشنی توضیح می دهد، زمینداران و سرمایه داران انگلیسی با استناد به نظریات توماس  مالتوس ادعا می کردند که فقر ایرلندی ها ناشی از ازدیاد جمعیت آنان است، ولی در واقع عامل اصلی فقر ایرلندیها همانا اربابان زمین بودند که ایرلند را به توبره کشیده بودند.

پس از یادآوری فقر ایرلندیها و قحطی های ایرلند، هند، هند غربی و ایران و خیل قربانیان در دسته های میلیونی که دامن زدن به آن صرفاً با سلاحی به نام پول (مخوف ترین سلاح در جنگ طبقاتی) بدست  حکومت انگلیسی ها و مهاجرت به اعماق مدیترانه … به بحث دربارۀ نافرمانی مدنی و مقابله با قوانین کپی رایت ادامه می دهیم. کپی رایت به شکلی که امروز وجود دارد، حرف آخر را به پول و قدرت سیاسی سپرده است و در خروجی آن احتمالاً چند نویسنده و هنرمند زیر چشمان حسابگر آتلانتیستها میلیونر می شوند که غالباً نمایندگان ایدئولوژی الیگارشی هستند. و پول و قدرت سیاسی هم یعنی آن چیزی که به ویژه نویسنده های ایرانی در اختیار ندارند و این امر نیز حاصل فرآیندهای سیستمیک در جامعۀ ایرانی ست. در ایران خلاف اروپا یا ژاپن نویسنده و هنرمندی که با کار خود تأمین معاش داشته باشد حتا در سطح بسیار نازل وجود ندارد مگر آنهائی که پشت ویترین هستند. البته تمرکز روی ایران اشتباه است زیرا «فرهنک» برای عموم در بستر نظم طبقاتی و حاکمیت پول[7] همیشه و در همه جای کرۀ خاکی به مانع برخورد می کند، و چنین وضعیتی در حالی ست که خصوصاً مصلحانه اجتماعی و از جمله روانکاوان که در رویدادهای فاجعه بار معاصر به صحنۀ رسانه های غربی دعوت می شوند، عموماً برای مقابله با خشونت، بزهکاری، گسترش تروریسم از تشویق خلاقیت و والاگرائی در سطح عمومی حرف می زنند. ولی متأسفانه با وجود چنین محدودیتهائی که غالباً به ضرورت حفظ منافع طبقاتی بستگی دارد، بیم آن می رود که این راهکارهای مصلحانه، متمدنانه و روانکاوانه صرفاً در سطح تبلیغات توخالی و فریبنده باقی بماند. و از این مهمتر شاید هم که چنین خشونتهائی که به اعلام وضعیت اضطراری در برخی کشورهای اروپائی مانند فرانسه انجامیده به شکل ناباورانه ای جزئی از شگردهای مدیریت تروریسم از سوی طبقات حاکم باشد. تا متعاقباً خشونت طبقاتی را به جای موازین امنیت عمومی و قانونی سازی نقض حریم خصوصی شهروندان و آزادیهای گوناگون در قانون اساسی خودشان ابدی سازند.

سرانجام نتیجه می گیریم که ادبیات، هنر، آموزش، خلاقیت، کار و تولید، میراث فرهنگی در جایگان ستون فقرات تمدن مثل خیلی چیزی های دیگر و حتا به سادگی مثل خود زندگی به قدرت مالی و سیاسی و به یک عدۀ قلیل از صاحبان امتیازان تعلق می گیرد که با «خون اشرافیت جاری در رگهایشان»  بر اساس نوعی « انتخاب طبیعی » به گروه برگزیدگانی تبدیل شده اند که باید بر همۀ جهان حکومت کنند. این موضوع در بحث دربارۀ گسترش بخش خصوصی نیز حائز اهمیت است زیرا همین خصوصی سازی هاست که با انحصار امور استراتژیک به بخش خصوصی و پست های کلیدی به ابزاری در دست همین طبقۀ « برتر » برای سرکوب توده ها تبدیل می شود. به سخن دیگر ما با نوعی گروگان گیری اعلام نشده و زیرکانه در سطح توده ها روبرو هستیم.

من به مثابه یک راه حل شخصی برای انتشار انترنتی و رایگان ترجمه هایم و برای مقابله با این وضعیت، نافرمانی مدنی را بخودم پیشنهاد می کنم. بحث کپی رایت و مسائل و مشکلات آن حتا در ایران کمابیش رایج است، در جائی موضوع «دزدی ادبی» مطرح شده بود و حتا ناشرانی که برای انتشار ترجمه هایشان حق مؤلف و ناشر اصلی را نپرداخته اند، کپی رایت را ناظر بر ترجمه های خودشان می دانند. مسئلۀ «دزدی در ادبیات» بحث مفصلی ست، بی گمان در اصل تمام ادبیات دزدی و به عبارتی خاص دزدی ادبی ست. هیچ نویسنده ای مالک فرهنگ واژگان و جملاتی که می نویسد نیست، همه آگاهانه و خاصه ناآگاهانه عاریتی و برگرفته شده از جائی ست؛ %۷۵ نوشته های شکسپیر به خود او تعلق ندارد، یا مستقیماً کپی کرده و یا نوشته های پیشینیانش را تغییر شکل داده، این نوع کارها اساساً در آن دوران رایج بوده. فقط %۲۵ تا %۳۰ نوشته های او واقعاٌ بخود او تعلق دارد. با وجود این اثری به قامت هملت را نوشته است.

ولی امروز کپی رایت عملاً به این معناست که بورژوازی در سطح بین المللی می خواهد زبان، شناخت، دانش، آموزش …را مانند قدرت مالی و سیاسی بخودش اختصاص دهد. در قطعه ای که پیش از این با شتاب دربارۀ همین موضوع زیر عنوان «در باب جهان کتاب» نوشته بودم، ترجمه های خودم را با بی خانمانها، کارتون خوابها و حتا گور خوابها در جهان کتاب مقایسه کرده ام. آنانی که به کار ترجمه پرداخته اند خیلی بهتر می توانند حدس بزنند که ترجمۀ یک کتاب 400 صفحه ای ( و آن هم فقط روی صفحۀ کامپیوتر ) و تبدیل آن به یک کتاب الکترونیک چه اندازه کار و دقت و پشتکار نیاز دارد، تا بعداً فقط به رایگان و به شکل ابهام آمیزی «اجتماعی سازی» شود و فقط در جهان مجازی در دسترس عموم قرار گیرد، در این صورت شما فقط می توانید با یکی دو تا پیغام مهرآمیز از سوی خوانندگان دلخوش باشید، زیرا خصوصاً از ایرانی ها و خیلی بیشتر نزد ایرانیان خارج از کشور انتظار زیادی نمی توانیم داشته باشیم که فقط متوجه جریان های تب آلود و غالباً موقتی و بی سرنوشتی هستند که قدرتهای مالی و سیاسی روی آن برای اهداف خاصی سرمایه گذاری کرده اند که با اهداف اصیل فرهنگی فاصلۀ نجومی دارد. دوران گفتگوی تمدنها شاهد چنین تب 42 درجه ای بود که تعدادی نویسنده هنرمند ساختگی ایرانی را ناگهان به شهرت رساند و سرانجام در کوران جنبش سبز امپریالیستی فروکش کرد. با وجود این خسارات جانی جبران ناپذیری بر جای گذاشت، و حتا قتل ندا آقاسلطان بدست جنبش سبز  و مدیریت اینگونه اعمال تروریستی برایشان کار ساز نشد هر چند که نمایندگان طبقاتی آن بعدها در ایران قدرت را قبضه کردند و تمام امور استراتژیک ایران حتا بندرگاه ها خصوصی سازی شد : آب، انرژی، پتروشیمی، معادن سنگ مرمر تا معادن نفت و گاز… و تقریباً هیچیک از رنگهای رنگین کمان اپوزیسیون که در واقع نگهبانان منافع استعماری و امپریالیستی در ایران اسلامی هستند هرگز به سفارش 31 میلیارد دلاری بوئینگ و ارباس از سوی رژیم حاکم، دستگاه دین اسلام و لیبرال سرمایه داری نمایندگان مستقیم امپریالیسم جهانی بعضاً با پاسپورتهای چند ملیتی در ایران اعتراض نکردند. در حالی که بچه دبستانی های ایران سالانه دائماً خاصه در فصل زمستان طعمۀ آتش غافلگیر کنندۀ بخاری های عهد بوق می شوند. اخیراً در ماه دسامبر 2018 وزیر آموزش پرورش ایران «اسلامی» در آتش سوزی در مدرسه در پی خطاکار می گشت تا با مجازت او جلوی تکرار اینگونه فجایع را بگیرد و فراموش کرده بود که سالانه همینگونه آتش سوزی ها با بخاری های اسلامی تکرار می شود که فن آوری آن متعلق به دوران کشتار فجیع مردم استخر است (29 هجری).

اجازه دهید اندکی به موضوع «نافرمانی مدنی» در فرانسه بازگردیم، بی گمان نویسنده های فرانسوی مثل نویسنده های ایرانی با باد هوا زندگی نمی کنند و چنین افرادی برای کاری که انجام داده اند باید حقوقشان به رسمیت شناخته شود. ولی گاهی بازشناسی اثر و نویسنده – متأسفانه – در حد بازشناسی معنوی باقی می ماند و تشخیص بازشناسی و تبعات وجه مادی آن پیچیده تر خواهد بود، خصوصآً ترجمۀ فارسی کتاب که خیلی به ندرت می تواند به مثابه مقوله ای اقتصادی مطرح باشد (و به شکل خیلی حادتری در زمینۀ ادبیات مارکسیستی در ایران حتا می تواند خطر جانی برای نویسنده و مترجم داشته باشد). به سخن دیگر بازشناسی اثر و نویسندۀ داخلی یا خارجی اجباراً و ضرورتاً از وادی خدا-پول فاصله می گیرد. با وجود این با تفکیک ضرورت بازشناسی اثر و نویسنده ای که هنوز در قید حیات به سر می برد، هر دو برای خزانه های فرهنگی کشورها خرج بر می دارد، یعنی باید خرج بردارد، زیرا حفظ و حراست از آثار بخودی خود انجام نمی گیرد. خلق آثار نیز روی هوا تحقق نمی پذیرد، و خیلی بیشتر زائیدۀ ساخت و سازهای اجتماعی تاریخی ست تا چیزی مثل «نبوغ طبیعی». حتا اگر به نبوغ طبیعی هم معتقد باشیم به مدرسه و نانوائی نیاز خواهد داشت تا بتواند به ثمر بنشیند. اگر من برای مقاله ها و کتابهائی که تا امروز ترجمه کرده ام می خواستم به درآمد آن فکر کنم، هرگز نمی بایستی حتا یک مقاله ترجمه می کردم. این موضوع یک انتخاب شخصی و اختیاری نبوده و نیست بلکه به ساخت و سازهای اجتماعی و طبقاتی ایران و از سوی دیگر به وضعیت یک ایرانی ساکن فرانسه مربوط می شود که یکی از مراکز مهم تروریسم بین المللی و سلطنت طلبان ایرانی ست (البته بازرگانان ایرانی نیز سهم می برند). بازاری هم برای میان فرهنگی ایران و فرانسه وجود دارد (…) ولی همان گونه که پیش از این اشاره کردم این کارناوالها پاسخگوی مسائل زیر بنائی و دموکراتیزاسیون فرهنگ و هنر  و  گسترش شناخت نیست.

 در اینجا جای آن دارد که به کتاب «خشونت ثروتمندان »[8] و دیگر آثار زوج جامعه شناس پژوهشگر فرانسوی میشل پنسون و مونیک پنسون-شارلو اشاره کنم که به ویژگیهای اجتماعی طبقه ای پرداخته اند که «تخریب اجتماعی در سطح گسترده» جزء جدائی ناپذیر راه و روش زندگی روزمرۀ آنان در روزگار ما ست.  وضعیتی که امروز در جهان کتاب به مثابه میراث و دست آورد فرهنگی وجود دارد نمی تواند و نباید اسیر قدرتهائی باقی بماند که در بهترین چشم اندازهایشان قتل عام بیش از نیمی از جمعیت جهان را زمزمه می کنند…به همین علت من نافرمانی مدنی را به مثابه ابزار کار موقتی برای مقابله با این وضعیت برای انتشار ترجمه هایم به کار می بندم. انگیزۀ اصلی من نیز اندازه گیری فاصله ام با جهان بشریت است. در نتیجه انتشار این ترجمه ها، اجتماعی سازی آن را در جهان مجازی می توانیم به عنوان گونه ای از فعالیت فرهنگی یا میان فرهنگی تلقی کنیم. چنین حرکتی پیش از آنکه یک نیاز اجتماعی باشد یک نیاز شخصی ست (…) که می تواند احتمالاً دریافت اجتماعی نیز داشته باشد. بی گمان چگونگی این دریافت اجتماعی تنها به من بستگی نخواهد داشت و قضاوتی دربارۀ آن نمی توانم داشتم. من فقط به کار خودم می پردازم. خلاف نظریه های بورژوائی، انسانها به کار و سازندگی نیاز بنیادی دارند. رئیس جمهور فرانسه امانوئل ماکرون در یکی از سخنرانی هایش گفته بوده که « عده ای موفق شده اند و عده ای دیگر که هیچ چیزی نیستند » که موجب اعتراضات گسترده ای شد تا جائی که بعداً خودش از گفتۀ خودش اظهار ندامت کرد… البته اتفاقاً من نظریۀ ماکرون موافق هستم ولی نه در راستای حقانیت بخشیدن به الیگارشی (…) از دیدگاه من، موضوع یا انگیزۀ نافرمانی مدنی به یک آستانه اشاره دارد. زیرا آستانه ای هست که فراتر از آن انسان دیگر وجود ندارد، بلکه یک چیز دیگری ست که شباهت زیادی به زامبی دارد (چون که زامبی ها هم خیلی شبیه انسانها هستند و همین موضوع مضطرب کننده و در عین حال جذاب است). چگونگی این نافرمانی مدنی نیز احتمالاً یک برساختۀ تاریخی در مبارزه طبقاتی خواهد بود یعنی چیزی ست که احتمالاً به تدریج شکل می گیرد. 

می گویند « هر که باد می کارد طوفان درو می کند » طوفان یا گردباد با قدرت F4 یا F8 در هر صورت مسئله بر سر جنگ طبقاتی ست که به ما تحمیل شده و در این پستی که من به شکل اختیاری و مستقل در آن موضع گرفته ام، به عنوان یکی از نمونه های نوع بشر از موگادیشو تا پاریس در آغاز سال 2019 به وظیفه ای که خودم برای خودم تعیین کرده ام یعنی دفاع در مقابل حملۀ زامبی ها ادامه می دهم. اگر کپی رایت با آرمان خدا-پول  بر آن است تا ما را به زامبی تبدیل کند («که هیچ چیزی نباشیم») که ما پس از گذار به زامبی متعاقباً خودمان تمدن را زیر دندانهایمان پاره پاره کنیم، به هر وسیله ای باید علیه این تهاجم وحشیانه از تمدن دفاع کنیم. این مبارزه یگانه راه زنده ماندن ما به مثابه بازمانده هائی سرگردان در فروپاشی جهان و به مثابه نمونه هائی از نوع بشر در دوران حاکمیت الیگارشی با خون اصیل اشراف زاده و حتا قدیس است. و هرگز تصور نکنیم که زامبی ها خیلی از ما به دور هستند، نه هرگز، فاصله بین زامبی ها و انسانها  بسیار حساس است. اینجا، این آستانۀ بحران زده و حساس همانجائی ست که زیر چشمانمان به شکل روزمره مثل برخی برنامه های رایانه ای بروز می شود، یعنی آستانه ای که فراتر از آن دیگر انسان نخواهیم بود. به همین علت نیز بود که من پیش از اجرای چنین طرحی برای مقابله با حملۀ زامبی ها، کتاب «خرده فلسفۀ زامبی» نوشتۀ ماکسیم کولُمب را بفارسی ترجمه کردم و به زودی منتشرش خواهم کرد، البته اینبار با اجازۀ انتشارات دانشگاهی فرانسه و استقبال و تأیید نویسندۀ این کتاب.

از فلسفۀ زامبی تا تاریخ استعمار و استثمار فاصلۀ چندانی وجود ندارد و می توانیم آن را در آغاز و یا ادامۀ گزیدۀ نوشته ها دربارۀ استعمار مورد بررسی و مطالعه قرار دهیم.

بی گمان، نافرمانی مدنی بی قانونی نیست، بلکه کاملاً بر عکس، نافرمانی عین مدنیت و نقد مدنیت است. نافرمانی مدنی خواستار قانونی برتر و مناسبتر –در اینجا – برای فعالیت ادبی و فرهنگی ست. قوانین کپی رایت باید در راستای دموکراتیزاسیون فرهنگ و هنر، آموزش، شناخت، تحول یابد.  در اینجا قصد ندارم بیش از این پر حرفی کنم : [چگونگی فعالیت فرهنگی و هنری در ایران و یا در فرانسه و بطور کلی در خارج از کشور در متن جوامع میزبان]، گرچه تا کنون نیز مقاله هائی را با عجله دربارۀ مشکلی به نام کپی رایت منتشر کرده ام، ولی در اینجا به همین یک نکته بسنده می کنم : روشن است که  نافرمانی مدنی به مفهوم نفی قانون نیست بلکه کاملاً بر عکس به هدف تضمین و تنظیم عادلانه و مؤثر تر آن خاصه در زمینۀ فعالیتهای فرهنگی در گسترده ترین مفاهیم آن می باشد. من معتقدم که حقوق ناشر و نویسنده باید رعایت شود، آثار باید حفظ شود، ولی حقوق مترجم و فعال اجتماعی فرهنگی حقیقی (حقیقی یعنی خارج از محافل قدرت) و ترجمه به مثابه یک فعالیت میان فرهنگی در شرایط اختناق و با جود تبعیض های مربوط به جغرافیای سیاسی نیز باید محاسبه و رعایت شود. و وقتی قوانین برای فعالیتهای فرهنگی و والاگرایانه به مانع تبدیل می شود، معنایش این است که در این قوانین اختلالی روی داده است و باید باز خوانی شود.

علاوه بر این می دانیم یا نه که وضعیت کارهای فرهنگی هنری و ادبی و حتا علمی در جامعۀ ایرانی و به همین گونه ایرانیان مقیم کشورهای غربی با جوامع غربی کاملاً متفاوت است و تعلقات مرز جغرافیای سیاسی و تقسیم بندی های دوران انقلاب صنعتی و انقلابهای بعدی و استعمار به ویژه در دوران حاکمیت پول برای هر یک از ما موضوعی نیست که با تغییر کشور کاملاً ناپدید شود. و این موضوعی ست که کمتر دربارۀ آن می دانیم و کپی رایت به هیچ عنوان توجهی به این تفاوتها ندارد.

لازم به یادآوری ست که من یک مترجم و نویسندۀ کاملاً مستقل هستم (مستقل غیر رسمی و غیر حرفه ای – چون که در فرانسه نویسندگان ناشر مستقل رسمی و حرفه ای نیز وجود دارد – ) و از هیچ منبعی برای انتخاب کتاب یا مقاله برای ترجمه نه سفارش می گیرم و نه حقوق. به  هیچ گروه و حزب و شرکت تجاری، دین و مذهب، فرقه و طائفه و ایل و قبیله هم تعلق ندارم.  کارهایم را مثل گذشته به رایگان در انترنت منتشر می کنم ولی این بار با قید نافرمانی مدنی از قوانین کپی رایت که ناظر بر ترجمۀ آثار است.

 

مختصری دربارۀ «گزیدۀ نوشته ها دربارۀ استعمار» : این مجموعه گزیده هائی از مقاله های کارل مارکس و فردریش انگلس را در بر می گیرد که این دو بزرگ مرد علوم انسانی بین سالهای 1853 و 1857 نوشته اند و اغلب آنها در نیویورک دیلی تریبون منتشر شده است. نام روزنامه و تاریخ هر یک از مقاله ها در متن قید شده است. فعالیت روزنامه نگارانۀ مارکس و انگلس دست کم به سال 1842 باز می گردد، یعنی وقتی که برای Gazette Rhénane می نوشتند که نشریۀ دموکرات ها و اصلاح طلبان افراطی بود و با اقتدارگرائی دولت پروس مبارزه می کردند. این نشریه در آن دوران صفحاتی را نیز به روشنفکران اختصاص می داد، در نتیجه مارکس و انگلس در چارچوب چنین فعالیتی با یکدیگر آشنا شدند.

دربارۀ بخش دیگر این مجموعه باید از فرازهائی یاد کنیم  که بر اساس مضمون « استعمار» از کتاب سرمایه برگرفته شده است. آخرین بخش کتاب شامل نامه ها و یا گزیدۀ نامه های مارکس و انگلس است که در بازۀ زمانی 2 ژوئن 1853 تا 10 نوامبر 1894 واقع شده است.

حمید محوی

پاریس/6 ژانویه 2019    mahvihamid@gmail.com

 

نسخه پی دی اف این کتاب را از اینجا دانلود کنید.

 

Gérard Filoche [1] سندیکالیست، شخصیت سیاسی فرنسوی، بازرس کار. او تروتسکیست است. با او مانتیه روزنامۀ حزب کمونیست فرانسه و مدیا پارت همکاری می کند. او کتابهائی در زمنیل حقوق کار و مه 68 منتشر کرده است.

[2] Du colonialisme en Asie : Inde, Perse, afghanistan. Editions Mille et une nuits.2002

[3] Michel Pinçon et Monique Pinçon-Charlot

 [4] این جمله ها عصاره ای ست از گفته ها و نوشته های این زوج جامعه شناس بی بدیل که همیشه همۀ نوشته ها و بررسی هایشان را با هم امضا می کنند.

[5] Dieu Argent

[6] Jean Dubuffet. Asphyxiante culture. Les Editions de Minuit

[7] ploutocratie

[8] Michel Pinçon et Monique Pinçon-Charlot. LA VIOLENCE DES RICHES. Chronique d’une immense casse sociale. Editions La Découverte, Paris, 2013, 2014

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)