پله ها تاریک بود بالا رفتم دختری در را باز کرد. لبخندی زد. نمی دانم از روی ادب بود یا تعجب از مشتری بی موقع. یک دفعه تنم داغ شد. شاید از بوی عطری بود که به محض باز کردن در همه ی رگ هام نفوذ کرد. یا از خجالت . یا از این که برای اولین بار زن نامحرمی را به این حالت می دیدم . دکمه های مانتوی آبی رنگش بسته نبود. بلوز و دامن چسبانش تا جایی که می شد برجسته گی بدن را نمایان می کرد. روسری روی سرش افتاده بود. موها را نمی پوشاند. دختر عموهام هم مانتو نمی پوشیدند . با این حال ، از وقتی ده یازده سالم شد. روسری هاشان را محکم می بستند و لباس های بلند و گشاد تن می کردند، حتا اگر ده یازده سال شان بود. یک باز عموم زینب را با دسته ی جارو آن قدر زد که برای همیشه یادش ماند نباید بدون جوراب ضخیم برود در حیاط را باز کند و آشغال ها را به سپور بدهد. با صدایی کشدار گفت بفرمایید …

این تکه ای است از رمان نانتی نوشته مهدی خلجی  که  به تازگی در افغانستان منتشر شده است . این رمان اولین بار در سال هشتاد و سه توسط نشر گردون در برلین در شش نسخه  چاپ

رمان محشری است خواندنش را به همه کسانی که دلبسته ادبیات ایران اند توصیه می کنم .

مهدی خلجی خود درباره انتشار کتابش در افعانستان  نوشته است :«برای نخستین بار کتابی از من در افغانستان چاپ می‌شود. دولت جمهوری اسلامی ایران، اجازه‌ی نشر این کتاب و هزاران کتاب دیگر را در زادگاهِ من، ایران، نمی‌دهد. بخت بلندی است برای من و دیگر نویسندگان ایرانی که می‌توانند از فرصت آزادی نشر و بیان در کشور همسایه، افغانستان، بهره بگیرند و آثار خود را چاپ کنند و در دسترس فارسی‌زبانان قرار دهند.
کتاب من پیش از من به افغانستان گام نهاده‌ و میهمان خوانندگان ادب‌دوست این کشور شده است. از آن‌جا که وطن واقعی جایی است که آدمی آزادی سخن داشته باشد، از روز چاپ «ناتنی» در افغانستان، این کشور وطن من نیز هست؛ در کنار همه‌ی کشورهای دیگری که به ما راندگانِ استبداد فرصت سخن گفتن دادند.
از نشر زریاب، به ویژه مدیر ارجمند آن منوچهر فرادیس، سپاس‌گزارم که بدون چشم‌داشتی مادی و با ذوق خوب ناشرانه به چاپ این کتاب همت گماشت.
مهدی خلجی
واشنگتن. اسفندماه 1391»

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)