۱-
سلام ای گرم وصمیمانه
من اسمم «زلف» است
سرزمینم«کله ی سر»زنی است
که ازسه جهت معا صره شده است
چندین سال است
با«حجاب» زندانی ام
نه آفتاب می تواند
ملاقاتم کند
نه«باد»
ونه می گدارد بروم بیرون
واجازه هم به هیچ شعر وترانه ای نمی دهد
که به دیدارم بیایند
ولی من
مخفیانه باپنجره کنار آمده ام
امشب !
قفل زندان را درهم می شکنم
وآنگاه «حجاب»را
به دست«فندک»می سپارم
وبربلندای بلندترین قله
به پیش دیدگان همه ی حمامه های دنیا
آتشم بزنی
۲-
آن لحظه ات بخیر
من نامم«عدالت»است
در روی زمین چشمی کج
ودست راستی خدایم.
ازوقتی که…
چشم بروی زمین گشوده ام
هیچ کس نمی شناسدم
هیچ کس نمی بیندم
آن که گمنام است تنها منم
من درین جا تنهای تنهایم
همه شب برروی تخت وخوابم
دست وپایم را می بندند
با پلاستیکی نیز…
دهنم را قفل می کنند
این سرزمین اینقدر ازمن
کینه به دل دارد
هرفرصتی که برایش پیش بیاید
سرم را ازبیخ می برد.
من به آسانی دزدیده نمی شوم.
اما اگرمواظب خودنباشم
مرا می ربایند.
ماسک ام را می زنند و
ترازویم را برمی دارندو
به میان مردم می روند بی شرم ترازهمیشه می گویند:
مانه تنهاعدالت…
خدایی تازه ی این سرزمین ایم
۳-
شب به خیر!
من نامم«پیرهن»زنانه است
آنی که سرزمینم
شرمگین اش است
که به تن اش کند
وآن منم
این تاریخ مردسالار است
او سرزمین ریش وسبیل است
تنها یک بارهم مرا
به تن آفتاب نکرد
به تن رودخانه وشیشه ی غطروگلاب
آنی که من رابه تن کرد
جاروبود
دیگ بود
سطل آشغال بود
انی که مرا به تن کرد
قامت بالا بلند غریبی بود
قامت تنهایی ودردوآزار بود
آنی که بمن بخشیدند:
تنها سکوت وقفل وصدای زنجیره ی
شلاق وباتوم لباس اذیت وآزاروآواربود
من نامم «پیرهن»زنانه است
آن که گوش به من بسپارد
صدای مرا نشنود
گوش صامت سرزمینم است
کرولال
من زنم!
سرتابه پای همه ی جسمم
به گناه وسوال های اروتیک «حرام»تشکیل شده
ازنخست زایش ام
با باران سنگ درپارچه ی سپیدی 
پیچیده شده ام
سرزمینم تف ام می کند
 
 
 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)