https://kamnameh2.blogspot.com/2014/08/blog-post.html?fbclid=IwAR3g0sOglAkIY1IX7yLcET_U65dj0tq2IzPyw1w2LTTQS_HF361SD-GyUbs

۱۳۹۳ مرداد ۲۱, سه‌شنبه
خودشیفتگی بخش دوم (خودشیفتگان در پهنه قدرت و پدیدار قوم مداری)
پیش از هرچیز توجه خوانندگان را به یک نکته مهم جلب می­ کنم. این نکته مهم در کلیه نوشته «وبلاگ» بکار گرفته شده است. برای آن­ که از ازدیاد پانویس ­های طولانی و موضوعاتی که باید در مورد آن­ها توضیح جانبی داد ازجمله:
نام ­ها و مکان ­ها، اصطلاحات متدوال … و بسیار دیگر، جلوگیری شود؛ نکته مورد نظر:
1. با رنگ متفاوت از زمینه اصل، و
2. با حروف کژ، و در پاره ای از مواقع،
3. با خط زیرین مشخص شده است.

خواننده درصورت تمایل به آگاهی بیش­تر می­ تواند بر روی واژه، اصطلاح، نام و یا … «کلیک» کند تا به «ویکی پدیا» رفته و بر آگاهی خود کمی بیافزاید. مثلاً اگر شما بر روی نام سلطان محمود غزنوی که به صورت «سلطان محمود غزنوی» نوشته شده است، «کلیک» کنید، صفحه مورد دلخواه شما باز خواهد شد.

عنوان
خودشیفتگی

1. خودشیفتگی چیست؟
2. خودشیفتگی در ادبیات
3. خودشیفته بیماری، بی ­تیمار
4. ویژگی­های بارز، در خودشیفتگان
5. نابسامانی­های شخصیتی خودشیفتگان

خودشیفتگان در پهنه قدرت و پدیدار قوم ­مداری

1. قوم ­مداری

2. خودشیفتگان در پهنه ­ی قدرت

فرایند قوم مداری
1. قوم ­مداری و کارسازه­ های روانی
2. ثمرۀ تربیتی تبلیغاتِ قوم ­مداری

قوم مداری یکی دیگر از خصایص خودانگاری1 است که از دیرباز نزد انسان بوده است.
احساس «آدم»ی بودن2 و این احساس زمانی به صورت یک امر واقع شکل می گرفت و جامع عمل بخود می­ پوشانید که در درجه نخست فرد، متعلق به قوم، قبیله، ایل، و یا طایفه ­ای بوده باشد.
تعلق و بستگی به قوم، قبیله، ایل، طایفه، تبار و دارای اصل و نسب و خاندان بودن3، برای احساس بودِ یک فرد در اجتماع و پیوندهای اجتماعی وی به اندازه ­ای مهم و حیاتی بوده است که حتا در فرهنگ ­های کهن، نظیر فرهنگ مصرِ باستان، امتیازِ بودِ (بعُد وجودی اجتماعی مورد نظر است، نه بُعد وجود جسمانی و تن او) آدمی، فقط منحصر به شخص مصری بوده است و بودِ بیگانگان (افراد غیر مصری) یکسره حتا تا نابود تنزل می ­یافت.
به­ عنوان مثال فردِ اکناتون Akhenaten هیجدهمین دودمان فرعون­ مصر و پیشگام یکتاپرستی در مصر چون مصری ست، پس هست (از نظر مصریان او دارای بودِ آدمی ست) ولی اگر، شخص اکناتون مصری نباشد و به تباری دیگر تعلق داشته باشد، به همین دلیل بُعد اجتماعی مصری بودن را ندارد و او دیگر «آدم» نیست. و اما، آدم نبودن اکناتون بدین معنا نیست که او وجود ندارد، چرا که زنده است، و هست، پس از نطر جسمانی وجود دارد، ولی این شخصِ غیر مصری از بود اجتماعی (از دیدگاه مصریان و در جامعه آن زمان) بی بهره است.
این نوع باورداشت­ ها و احساساتِ بود (هستی Existence) آدمی و تعلق گروهی نزد افراد را، در اصطلاح، قوم ­مداری Ethnocentrism گویند.
قوم‌مداری ریشه در این احساس دارد که روش‌ های زندگی، ارزش‌ ها و الگوهای سازواریِ گروهی که شخص خود را متعلق به آن می ‌داند، نسبت به گروه‌های دیگر برتری دارد.
فرایند قوم ­مداری، در تمام طول تاریخ پیدایش انسان، به ­عنوان کارسازه (Factor)ای اصلی و اساسی خودنمائی کرده است. و همچون یک ویروس زیرکِ هزاران چهره گونه­ گون خود را، در زمان­ ها و مکان های مختلف، نشان داده است.
پدیده ی قوم ­مداری توسط نیروی شگرف خود باعث بوجود آمدن جنگ­ ها، فجایع، داستان­ ها، قصص، درام ها اوسانه ­ها و … فراوانی گشته است. مثلاً:
از زبان شاهنامه و پس از حدوث جنگ بین رستمِ پیلتن و اسفندیار روئین ­تن. چون رستم، در مورد نژاد ـ و ـ تبار خود از اسفندیار، درشتی، گزافه و نکوهش می ­شنود، کاسۀ صبرش لب ریز شده و در پاسخ او و ستایش نژاد ـ وـ تبار خود، رجزخوانی می­ کند و به اسفندیار چنین می­ گوید:
بدو گفت رستم که آرام گیر
چه گویی سخن­ های نادلپذیر

جهاندار داند که دستان «سام»
بزرگ ست و با دانش و نیک نام
همان سام پور «نریمان» بُدست
نریمان گرد از کریمان بُدست
بزرگ ست و «گرشاسپ» بودش پدر
به گیتی بُدی خسرو تاجور
همانا شنیدستی آواز سام
نَبُد در زمانه چنو نیک نام

همان مادرم «دخت مهراب بود»
بدو کشور هند شاداب بود
که «ضحاک» بودیش پنجم پدر
ز شاهان گیتی برآورده سر
«نژادی ازین نامورتر کراست»
خردمند گردن نپیچد ز راست
چو از رستم اسفندیار این شنید
بخندید و شادان دلش بردمید4
دراینجا اسفندیار هم، به نوبه خود با شادمان دلی و شعف، در بیان ستایش پهلوانی­ ها و نژاد خویش، برمی­ آید و رجزخوانی می ­کند. و نیز چون رستم، ستایش اسفندیار از تبار خود؛ روشن گرِ روشنی ست، برای روشن گریِ پدیدار قوم مداری. به اسفندیار گوش می کنیم:
بدو گفت ازین رنج و کردار تو
شنیدم همه درد و تیمار تو
کنون کارهایی که من کرده‌ام
ز گردن کشان سر برآورده‌ام

نژاد من از تخم «گشتاسپ»ست
که گشتاسپ از تخم «لهراسپ»ست
که لهراسپ بُد پورِ «اورند» شاه
که او را بُدی از مهان تاج و گاه
هم اورند از گوهر کی «‌پشین»
که کردی پدر، بر پشین آفرین
پشین بود از تخمهٔ «کیقباد»
خردمند شاهی دلش پر ز داد
همی رو چنین تا «فریدون» شاه
که شاهِ جهان بود و زیبای گاه
همان مادرم دختر «قیصر»ست
کجا بر سر رومیان افسرست
همان قیصر از «سَلم» دارد نژاد
ز تخم فریدونِ با فر و داد
همان سلم پور فریدون گرد
که از خسروان نام شاهی بِبُرد
بگویم من و کس نگوید که نیست
که بی‌راه بسیار و راه اندکی ست5

قوم ­مداری در اصل ناشی از این امرست که:

v ادراکِ بی واسطه­ ی امور، از تجریدات ذهنی، قوی ­تر بوده­­ اند. این نوع باورداشت و شیوۀ اندیشه را پیشیِ حسِ باطنی Sense بر خرد، گویند.

وحشی بافقی در داستان عاشقانه «فرهاد و شیرین» خود؛ به امر تجرید از دیدگاه روانشناسی چه نیک اشارتی دارد. بیان وی ساحرانه است.
مجنون در بیان شخص عیب جویی (ادراک بی واسطه امور) که فقط به ظاهر لیلی نظر داد، و از تجریدات ذهنی بدور است، پاسخ می ­دهد که:

به مجنون گفت روزی عیب جویی:
« ـ که پیدا کن به از لیلی نکویی
که لیلی گر چه در چشم تو حوری ست،
به هر جزیی ز حسن او قصوری ست.»
ز حرف عیب جو مجنون بر آشفت
در آن آشفتگی خندان شد و گفت:
« ـ اگر بر دیده­ ی مجنون نشینی،
به غیر از خوبی لیلی نبینی.
تو کی دانی که لیلی چون نکویی است!
کزو چشمت همین بر زلف و روی است.
تو قد بینی و مجنون جلوه ناز،
تو چشم و او نگاه ناوک انداز
تو مو می ­بینی و من پیچشِ مو
تو ابرو من اشارت­ های ابرو
دلِ مجنون ز شکر خنده خون ست
تو لب می ­بینی و دندان، که چون ست؟»
و در انتها:
«ـ کسی ک او را تو لیلی کرده ­ای نام،
نه آن لیلی ست کَ ز من برده آرام.»

با آوردن مثالی ساده، کوشش می­ شود از پیچیدگی چگونگی فهم این امر، که ادراکِ بی­ واسطه ­ی امور، از تجریدات ذهنی، قوی ­تر هستند، کمی بکاهیم.
در نظر آورید فردی به هنگام بامدادان خود را برای رفتن بر سر کار آماده می سازد. به ناگاه ریزش باران شروع می­ شود. این شخص مورد نظر با سخنان دشنام آمیز، زیر لب می­ غرد و اعتراض و ناخشنودی خود را از وضعیت پیش آمده ابراز می ­دارد و فقط بر مشکلاتی که باران برای او بوجود می آورد، می ­اندیشد. نکته مهم در اینجا آن است که شخص مورد نظر در آن لحظه نه در فکر علت ریزش باران است و نه مفید بودن آن، برای طبیعت. او در این اندیشه نیست که روند علت و معلولی در ریزش باران چگونه است. و به نوع ترکیبات شیمیایی قطرات باران نیز توجه ­ای ندارد. به درشتی و ریزی قطرات باران دقت نمی­ کند. وبر چگونگی تعیین حجم و وزن هر قطره باران نیز کاری ندارد. و … چرا که او در آن لحظه درگیر ادراک بی­واسط می ­شود و از تجریدات ذهنی خالی ست.

باری!
لوسین لوی – برول Lucien Lévy-Bruhl انسان ‌شناس فرانسوی از ذهنیت «پیش حسِ باطنی» جوامع بدوی در برابر«ذهنیت منطقی و خردگرای» جوامع اروپائی سخن می ‌گفت. که این نوع گفتمان نشانی از رویکردی قوم‌ مدارانه است. ولی اما، از آنچه در عمل ثابت شده است، درمی گذریم!
نباید فراموش نمود که در گذشته بسیار دور، آن زمان که انسان اولیه توانست آتش (تقریباً در هشتاد هزار سال پیش) را، مهار کند و بتواند در کنار آن ساعاتی را نیز در شب بیدار ماند، شعاع دایرۀ قوم مداری وی Territory با طولانی بودن مدت روز رابطه ای مستقیم داشت. بدین معنا که شناسائی اقوام خودی و برقراری روابط دوستانه برای انسان­ های آن زمان، برابر بود با میزان مصافتی که فرد می ­توانست از مرکز دایره قومی خود، در طول نیم روز به پیماید. و اقوام/دوستان وی کسانی بودند که دراین دایره قرار داشتند، و بیرون از این دایره افراد دیگر را، وی، بیگانگان/دشمنان خود قلمداد می­ کرد.

به کلامی دیگر، اگر آشیانه یک گروه از انسان ­های آن زمان را نقطه الفِ مرکز دایره فرض کنیم، فردی از اعضای آن گروه مجاز بود فقط بطول یک شعاع دایره (مصافت طی شده در نیم روز) از نقطه مرکزی الف دور گردد، زیرا او می­ بایست همین مصافت را پیش از تاریکی و فرارسیِ شب برای بازگشت و رسیدن به کانون خانواری/قومی و … و مقر خود، طی کند. درغیراین صورت خطرهای بی شماری وی را تهدید می ­کرده است.
تصور این واقعیت برای انسان امروزین شاید کمی دشوار باشد، که اندیشه قوم مداری، ریشه دراین یادگیری اولیه «او» دارد. و چاشنی اکثر ستیزه ­جوئی­ های نژادپرستانه را می توان در همین پدیدۀ نهفتۀ دیرینه، جستجو کرد.
با اصطلاحاتی همچون؛ همشهری، همولایتی؛ هم کیش، بچه محل و … همگی آشنائی داریم. با آوردن چند مثال این مفاهیم برایمان روشن تر می شود. مثلاً:
«اِ اِ اِ تقی بچه محل خودمونه!»
و یا
«مگر نمی دونستی، بیژن هم بچۀ هَمِدُونه، پس چرا بی ­مُروّت دولاپهنا باهاش حساب کردی!»
و یا
«رضا بچۀ چاله میدونه، از اُن تخمِ حروماست».
ویا
«ما با تُرک آ وصلت نمی کنیم!».
و یا
«ولش کن بابا یارو بلوچیه، هَمِدونیه، لُره، کُرده، تُرکه، سُنّیه/بهاییه/مجوسه/ارمَنیه و …اَفقانیه! و …»
و یا
(البته در کشورهای برون مرزی ایران):
ـ «… اِ شما ایرانی هستین!!! چه خوب؟! (البته حدس پندار درونی ایشان به عهده خودِ شمای خواننده این سطور است). و
فاجعه زمانی شدت می گیرد که مثلاً یکی از طرفین به فرض کُرد باشد و دیگری به فرض، بلوچ باشد.
تشکیل باندهای مختلف (در سنین جوانی) که از محلۀ خود «دفاع» می ­کنند، این ادعا را تأکید می­ کند که احساس وابستگی و همبستگی به ­خطه و قلمرو (territory)، لاجرم دفاع از آن زیر عنوان دفاع از مرزـ وـ بوم اجدادی و یا وطن خود در نزد انسان ­ها در همین یادگیری اولیه ریشه دارد.
در یک جامعۀ نامانا/نامتجانس (مثلاً در ایران) اکثریت از طریق دست انداختن ­ها، بدنام کردن ­ها، داغ ننگ بر پیشانی زدن ­ها، بی احترامی کردن ­ها، خوارشماری ها، استهزاها، آزارـ وـ اذیت­ ها، بدحرفی ­ها، دشنام ­ها، رواج لطیفه ها سرزنش­ ها، اهمال­ ها، سوءظن ­ها، تهدیدها، تبعیضات در خدمات/تحصیلات/مشاغل، نسبت به اقلیت ­ها، می­ کوشند تا بر استحکام قومی و تباری/مذهبی خود، بی افزایند. نگاهی روزمره حتا هرچند سطحی بر جراید و دیگر وسائل ارتباط جمعی/فضاهای مجازی، شاهدِ قابل اعتمادی براین گفتمان است.
به روز این توهین­ ها و اجحافاتِ برشمرده بالا در کاربرد روانشناسانۀ آن به ­تجاوزات روانی موسوم است. این نوع تجاوزات روانی بصورت گونه­ های فردی ـ فردی، گروهی ـ فردی، و فردی ـ گروهی، نسبت به اقلیت در اکثر کانون های فعالیت های اجتماعی و مراکز تردد و تماس و نیز بین سازمان های رسمی مختلف در ایران و سایر کشورها، به روشنی قابل رویت بوده و هست. با در نظر داشتن آن که در ایران و در زمان کنونی این نوع تجاوزات روانی بسیار بارزتر و شدیدتر گشته است (کردارهای نابخردانه ایرانیان با بهایی های ساکن ایران در دهه های 80 تا 90 چه بصورت رسمی و یا غیررسمی فراموش نشود).

همان گونه که اشارت شد، بنابر رانشِ قوم مداری، و باورداشت معتقدانِ کُرنش گرِ آن، افرادی که از بودِ اجتماعی محروم باشند دیگر «آدم» نیستند! و دقیقاً بر همین اساس، اکثریت توسط توهین ­ها و دیگر تجاوزات روانی خود سعی و کوشش می کنند تا بود آدمی اقلیت­ ها را کاهش دهند و آنرا تا نابود به کشانند، و از آنها یک ابوبکر قم6 بسازند. و از طریق این تاکتیک اولاً:
احساس قوم ­مداری و تبارگرایی خود را تقویت کنند. احساس قوم ­مداری در مواردی که مثلاً: کشور در جنگ باشد و یا در یکی از مسابقات ورزشی جهانی شرکت کرده باشد و یا کشور با نابسامانی اقتصادی/سیاسی مواجه شده باشد، شدت بیشتری به ­خود، می ­گیرد. ثانیاً:
اعتماد به نفس و احساس اطمینان به خود را نزد اقلیت ­ها تضیف کنند.
تجاوزات روانی از طرف اکثریت غالب، در فرآیند سوءِاستفاده از اصل اساسی تصویر فرد از خود، و رانشِ (driv) مخربِ عدم اعتماد به ­نفس و تزلزل در احساسِ اطمینان به خود، بر اقلیت ­ها تحمیل شده، و این نهال بطور پیگیر آبیاری می ­شود.
ولی نباید فراموش کرد با سهل شدن ملاقات های فیزیکی بین اشخاص از کشورهای مختلف و آسان شدن مسافرت های برون مرزی این امکانات را برای انسان ها فراهم ساخته است که به پدیده جهان شمولی Globalization نزدیک تر و امکانات زندگی در این «دهکده جهانی» را کم ـ کم فراهم آورد. جهان شمولی سبب گسترش پیوندها و ارتباطات متقابل فراتر از دولت ها می‌شود و از اهمیت مرزها و فاصله جغرافیایی می‌کاهد. ولی دیده شده است که این جهان شمولی که هنوز کودکی نو پاست، دچار بیماری ها و گرفتاری های گوناگون شده است. که ما فقط و فقط یکی از آنها را نام می بریم و آن اشاره ای ست به انتشار بیماری های مسری/ویروسی و … که در مدت کوتاهی جهان گیر می شوند و فجایع بزرگی را سبب می گردند.
باری؛ در اکثر حیوانات به ویژه مهره داران این انگیزه (territory)، یکی از عوامل بسیار مهم برای ادامۀ بقاء ست.

George Murdoch انسان/مردم شناسِ Anthropologist آمریکایی، در
1965 Culture and society: twenty-four essays خود می­ گوید:
«… جامعه شناسان باید این واقعیت را برای مردم روشن سازند که کنترل سیاسی یک ضعف اساسی دارد که انسان چندین قرن کوشیده است برآن فائق آید. این ضعف، واقعیتی است در باره انسان! که وقتی او قدرتی را به دست می آورد، بطور اخص، آنرا برای ارضای مقاصد شخصی خود و بهره برداری از دیگران بکار می برد، نه خدمت به دیگران.»
این سخن به ­راحتی گویای آنست که رهبران سیاسی خود نیز از پدیدار قوم مداری (پدیدۀ نهفتۀ دیرینه در انسان) در امان نیستند. و در چالش ­های سیاسی/مذهبی خویش، راه رجحانِ همشهری، همولایتی، همکیش و هم دین، «بچه محل/فامیل/هم خون بودن» خود، بر دیگران را، در پیش می ­گیرند (البته در کشورهای پیشرفته این پدیدار کم­ رنگ ­تر خودنمایی می­ کند). و بسیار مشاهده شده است که اگر فردی می خواهد در موسسه ای استخدام شود، در وضعیت کنونی ایران، بیشتر «خداپرستی» وی مورد ریزبینی قرار می گیرد (که آیا مسلمان شیعه است یا سنی/بهایی)، تا توانائی کاری/تحصیلی و تبحر آن فرد.
باری، روند پیشرفت و گسترش متجاوزانه قوم مداری، ریشه در خودشیفتگی و تکانش تخیلات این حُبِ مذموم (عشقِ ناستوده) دارد، زیرا که:
گسترش قوم مداری و گونۀ بیش ـ گیر آن، از دیدگاه آسیب شناسی و رفتار مرضی، چه در نزد افراد به صورت پدیدار انفرادی و تک ـ به ـ تک، و چه در سطح جامعه به صورت پدیداری همگانی و یکپارچه، همان روش یکسان سازی می باشد. به عنوان نمونه در پوشش و استفاده البسه/پوشاک یکسانِ چینیان در زمان رهبری مائو، و در ایران با حجاب اسلامی به روشنی بارز است.
پوشاک یکسان نماد بیرونی، این نشان را به بیننده القاء می سازد که «من» تنها نیستیم و شمار ما بسیار و دارای اندیشه یکسان نیز هستیم. این پدیده را در زمان ­های نه چندان دور در کشور آلمانِ هیتلری، شورویِ استالینی، چینِ مائو، ژاپنِ می‌شی‌نوما هیروهیتو، ایتالیایِ موسولینی و … در بیشتر کشورهای آفریقایی در حال حاضر (2015 میلادی) و یا حتا در جنگ ­های صلیبی (شروع 27 نوامبر 1109 میلادی) به روشنی می توان دید. ولی اما که، یکی از رهبرانی که توانست برعکس نیروهای مخرب قوم مداری به پا خیزد و امپراتوری عظیمی بوجود آورد که دو برابر وسیع تر از امپراتوری اسکندر مقدونی و چهار برابر وسیع تر از امپراتوری رم باستان بود، چنگیز خان مغول است7 او با درایت خود توانست ایل های مغول که مدام در جنگ و ستیز با یک دگر بودند را، یک پارچه سازد. او توانست امپراتوری خود را در قاره اروپا، تا لهستان کنونی و در آسیا، تا مرز عربستان و در تمام سرزمین چین گسترش داده و آن را زیر سلطۀ هوشمندانۀ خویش رهبری کند و سرزمین یک پارچه و بدون اختلالات قومی را، پایه گذاری کند. و با فروپاشی امپراتوری (دقیقیاً به سبب پدیدار قوم مداری) او بار دیگر پدیده قوم مداری به اثبات رسید. همین پدیده را در فروپاشی امپراتوری عثمانی (کمتر از صد سال پیش) شاهد بوده ایم. و در دوران کنونی پس از فروپاشی شوروی این پدیده در حال رشد و نمو سریع تری می باشد (تفاوت فرهنگی یک تاجیکی را با یک فرد در اوکراین در نظر گیرید، این دوهیچ گاه یک فرهنگ/زبان و … نشوند).
در این دوره از تاریخ (2015) ما دو با شخصیت برجسته که با قوم مداری مبارزه شایان توجهی داشتند روبرو هستیم. این دو یکی «گاندی» Mahatma Gandhi و دیگر «نلسون ماندلا» Nelson Mandela می باشند.

باری، با بینشِ قوم مداری و نیروی مخرب آن، وقایع و اتفاق­ های کنونی (1393 خورشیدی) ایران برایمان روشن­ تر می شود.
خودشیفته ی قوم مدار می ­خواهد (توسط تخیّلات خودشیفتگی خود) و می کوشد همۀ جهان را تابع راه ـ وـ رسم ویژه خود کند و خود را دایرِ مدار عالم (وقایعی که در ایران پس از سقوط شاه، و توسط حاکمان قدرت و پس از آن، رخ داد/می­ دهد، شاخص این واقعیت است) می داند.
قوم مدار مردم جهان را با وضع خود می­ سنجد و هرآنگاه چهرۀ عالم برون، به او شباهت داشته باشد، جهانِ برون، محبوب و معبود است و در غیرآن، جهان برون، مذموم و منفور/دشمن می ­گردد.
قوم­ مداری از خودپرستی و خودمحوری سرچشمه می ­گیرد. و این دو، یکی از تجلیات خودشیفتگی است.
بر اثر فرآیند تجلیات خودشیفتگی، ناگزیر و بی شک قوم ­مداری، انسجام یافته و این نیز به نوبه خود، زیربنای ناسیونالیسم افراطی خواهد بود.

همانگونه که دیدیم روند پیشرفت و گسترش متجاوزانه قوم­ مداری، ریشه در خودشیفتگی و تکانش تخیلات این حُب مذوم و عشق ناستوده دارد. زیرا که:
توسعه و بر کرسی نشاندن اهداف مبلغان مذهبی همان تأثیر و گسترشی را پیدا نمود که توسعه و تهاجمات فرهنگی بر عهده داشت. توسعه و تهاجمات فرهنگی از طریق:
پوشاک و مُدهای آن، نوشابه و خوراک، شعر و ادبیات، رقص و موسیقی، فیلم و سینما و دیگر آداب و رسوم در نحوۀ زیست صورت می پذیرد.
دراین فرایند و چالش، تسلط فرهنگی زمانی انجام یافته تلقی می شود که حداقل سه کارسازِ اصلی و بنیانی اجتماعی یعنی:
زبان و ادبیات (در مورد ایران عربی شدن زبان و نام ­ها)، و
نوشابه و خوراک، و
شعر و موسیقی،
به صورت دَرونداد (Input)های کارساز از طرف جامعه، پذیرفته شوند.
در مورد وضعیت کنونی (1393 خورشیدی) ایران هرقدر توسعه و گسترش، زبان و ادبیات، نوشابه و خوراک و شعر و موسیقی و دیگر تُرعه ­های فرهنگی/آموزشی (درونی/بیرونی) طولانی ­تر صورت ­گرفت/می گیرد، در عوض ناسیونالیسم افراطی و تبلیغات مذهبی با پشتیبانی از رانش نیروی شگفت انگیز خودشیفتگی و بر کرسی نشاندن قدرت مذهبی/حکومتی/نظامی خود، سریع­ تر به اهداف خود ­رسید و ترعه های فرهنگی (دارایی و توانگری فرهنگ گذشته ایران کهن)، رو به خشکیدن نهادند.

1. قوم مداری و کارسازه های روانی
بسیاری از «ما» تحت تأثیر شورِ فروتنی و جذبۀ مردم دوستی، و بنابر مصلحت روز، امیالی همچون قوم مداری و تبارگرایی را در خود را سرکوب Repression کرده آن را پس می ­رانیم و داشتن آن را توسط یکی از سازـ وـ کارهای دفاعی روانی Defense mechanism، بنام انکار Denial، انکار می کنیم.
دراین سخن هومر Homer، که در اودیسۀ خود می گوید:
«… ـ من به خود می ­بالم که اودیسه هستم!» به ­آسانی می توان دید که با چه بساطتی، غرور آدمی کهن را به زبان می آورد، و بیگانه را مرود می شمارد.
ویا
در قرآن آمده است:
یَممَ یَنُفَخُ فیِ­اٌلصُّورِ وَ نَحشُرُاٌلُمجرِمِینَ یَومِئذِ زُرقًا8 که این آیه به پارسی چنین برگردان شده است:
روزی که نفخ صور دمیده می شود آن روز بدکارانِ ارزق چشم9 محشور خواهند شد (چشم کبودشان نشانۀ جرم خواهد بود10). این آیه به انگلیسی چنین برگردان شده است:
The Day when the Trumpet Will be sounded: that day We shall gather the sinful, Blear-eyed (with terror). (Zurq 2627).11
ویا:
در بین 42 کشور مسلمان که دین اسلام بین آنان پیوند دینی برقرارکرده است، از برقراری پیوند یگانگی/برابری و دوستی بین آن ها نه تنها عاجز مانده است، بلکه در بسیاری از موارد اینان دشمن خونی یکدگر نیز می باشند.
ویا:
با اصطلاح “Urbi et Orbi” که به زبان لاتین است و معنای تحت­ الفظی و امروزی آن چنین می شود:
برای مردم (شهر) رُم و سایر مردم جهان. مرز کاملاً مشخصی بین اشحاص رُمی و غیر رُمی کشیده می شود.
برای این اصطلاح برگردان­ های متعددی بکار رفته است، از جمله:
آقایان، و بردگان، شهری ­ها، و وحشی ­ها و نظیرآن.

تاریخچه این اصطلاح برای نویسندۀ این سطور کاملاً روشن نیست. ولی نزدیک ترین سَندِ مُستندی که در اختیار می­ باشد، سابقۀ بکارگیری آنرا تقریباً بیش از نُه صد سال (1095 میلادی) پیش به­ عقب میراند. و آن، این ست که پاپ اوربان دوم اهل فرانسه Urban II، تحتِ همین لوا Urbi et Orbi فرمان شروع جنک ­های صلیبی را بر ضد مسلمین صادر کرد (که هنوز نیز ادامه دارد).
و یا
تجاوز کریستف کلمپ Christofer Columbus، در سال 1492 میلادی در سرزمین سرخپوستان، تحت همین لوا “urbi et orbi” بیش از 250 سال، انسان بودن و یا حیوان بودن ساکنین آن سرزمین را مسئله تحقیق قارۀ اروپا قرار داد. و پرسش اساسی پژوهشکران اروپایی دراین خلاصه میشود که:
«ـ … آیا این موجوداتِ زنده که از پاره­ ای جهات (!؟) و از نظر ظاهر شبیه ما انسان ­های متمدن و با فرهنگ، می­ باشند، انسان هستند؟ و یا حیواناتی هستند که خداوند آنها را آفریده و این حیوانات برحسب اتفاق از پاره ­ای جهات شبیه به ما انسان ­ها شده ­اند؟ و آنها در اصل حیواناتی بیش نیستند، همچون گاوها و میمون ­ها.»
سرخ ‌پوستان، کریستف کلمپ را مسئول مستقیم یا غیرمستقیم کشتار ده‌ ها میلیون نفر از مردم بومی و عامل استثمار سرزمین اجدادیشان از سوی مردم اروپا می‌دانند.
تحت همین لوا “urbi et orbi”Hernán Cortés در سال 1519 بر صفحۀ فرهنگی و تمدن Aztec نقطه پایان گذارد. و تمدن و فرهنگ Maya peoples را رو به سقوط روانه کرد.

لازم به یادآوری ست که، شعار مزکور (urbi et orbi) که مملو از احساس خود ـ برتربینی و ستایش گر پدیدار قوم ­مداری ست، نه تنها از زبان پاپ در سخنرانی­ های رسمی و کنونی سالانه وی هنوز شنیده می شود بلکه این شعار بر روی منبر سخنرانی ایشان در واتیکان نیز حک شده است.
ویا
در اُوسانه ­های مملک اسکاندیناوی می ­خوانیم که:
در زمان های بسیار ـ بسیار دور، پادشاهی بود به نام ئیلفه Gylfe که بر سرزمین سِوِآ (سوئد کنونی) حکمرانی داشت. ئیلفه پادشاهی بود مردم دوست. و سرزمین خود و مردمش را تا سرحدّ پروردگار خود، ستایش می ­کرد. دراین سرزمین پوشیده از یخ و برف، و سرما، با درایت و هوشیاری ئیلفه، حتا فقرا هم از اجاقی گرم و سرایی راحت بهرمند بودند. … و لشگریان شهریار در بُرج و باروهای شهرها در سراسر سرزمین سِوِآ و در بالای دیوار قصرها که ارتفاع آنها بیش از 10 متر نبود و از سنگ­ های بسیار بزرگی ساخته شده بودند، نگهبانی مردم می­ کردند.
شهریار سرزمین سِوِآ هیچگاه از حملات بیگانگان هراسی در دل نداشت، زیرا می ­دانست سربازان فداکار او قادر بودند که از سرزمین سِوِآ به راحتی پاسداری کنند.
ولی سرنوشت برای این شهریارِ مهربان و مردم دوست، که در طول زمان سلطنت خود توانسته بود آزادی، سلامت و راحت را برای مردم خود فراهم آورد، تصمیمی دیگر گرفته بود!


باری، همه چیز با آمدن زنی شروع شد. زنی که نه ­تنها آزادی و آرامش را، از شهریار سلب کرد، بلکه برای مردم این سرزمین جزء بیچارگی، در به­ دری، فقر، فلاکت، گرسنگی و جنگ ارمغانی دیگر نداشت.
این زن با تمام زن ­های دیگر سِوِآ فرق داشت. او برعکس زن ­های سِوِآ دارای هیکلی درشت، تنومند و قدی بسیار بلند بود. پوست بدنش برعکس زن­ ها سِوِآ آفتاب سوخته و به رنگ قهوه­ ای بود و موهای سرش همانند موهای زن­ های سِوِآ طلائی نبود بلکه، به­ سیاهی شب می­ مانست. … او بیش­ تر به ­بردگان جنوب که گاهی وایکینگ12 Vikingsها (.E.C.800-1050 Vikingatiden,) از سرزمین­ های جنوبی آنان را به بردگی در نزد خود نگاه می داشتند، شباهت داشت تا یک بانوی اهل سِوِآ.
مردم تیزهوش سِوِآ، در همان نگاه اول متوجه شدن که این زن، جادوگری بد ذات و طینت است. چون در سفرهایی که وایکینگ ­ها به سرزمین­ ها جنوب و دیگر نقاط داشتند، از مردمان آن سرزمین ­ها قصه ­ها و روایاتی را بازگو می ­کردند13. درآن سرزمین­ ها، آب دریاها به هنگام زمستان گرم است و پوشیده از یخ نیست، درآنجا بیابان ­های سوزانی ست که در دید­گان، آنها تصاویر جادویی می ­آفریند و آنها را از فرط تشنگی هلاک می­ ساختند و به دیار عدم رهنمون می­ نمودند.


هر شخصی از اهل سِوِآ تا چشمش به این زن می­ اُفتاد، بدون هیچگونه تأملی به این فکر فرو می ­رفت، که این زن از آن سرزمین­ های جادویی و نفرین شده می­آید. …

مردم سِوِآ پس از چندی متوجه شدند که از زمانی که این زن به سرزمین زیبا و پُرنعمت آنها وارد شده است، گرمای خورشید هم از این سرزمین رخت بربسته، رودخانه­ ها دیگر آبی برای آبیاری نداشتند و درختان میوه تک به تک گویی به خواب ابدی فرو رفته ­اند. و از منجنیق فلک بر آنها فلاکت می بارد، … و چون زمین گاه ـ گاه بر خود می لرزید، با هر لرزش خود جانداری را به اعماق خود می کشید.
و … دیگر قضایا.13
ویا
در عهد جدید انجیل متی باب 15 آیه 21 تا 28 می خوانیم که:
پس عیسی از آنجا بیرون شده، به دیار صُور و صیدون رفت. ناگاه زن کنعانیه از آن حدود بیرون آمده، فریاد کنان وی را گفت:
…«خداوندا، پسر داودا، بر من رحم کن زیرا دختر من سخت دیوانه است.»
لیکن هیچ جوابش نداد تا شاگردان او پیش آمده، خواهش نمودند که او را مرخّص فرمای زیرا در عقب ما شورش می کند.
او در جواب گفت:
«فرستاده نشده ام مگر به جهت گوسفندان گمشده خاندان اسرائیل.»
پس آن زن آمده، او را پرستش کرده، گفت:
«خداوندا مرا یاری کن.»
در جواب گفت که:
«نان فرزندان را گرفتن و نزد سگان انداختن جایز نیست.»
عرض کرد:
«بلی خداوندا! زیرا سگان نیز از پاره های افتادۀ سفرۀ آقایان خویش می خورند.»
و عیسی غیر خاندان اسرائیل را، سگان می انگارد.
ویا
حکیم ابوالقاسم فردوسی، حماسه سرای بزرگ ایران می گوید:
بسی رنج بردم در این سال سی،
«عجم» زنده کردم بدین «پارسی»
و یا در جای دیگر می­گوید:
چو ایران نباشد تن می مباد،
دراین مرز و بوم یک تن میاد
و یا در جای دیگر می گوید:
هنر نزد ایرانیان است و بس،
ندارند شیر ژیان را به کس14
زندگی دوباره دادن به پارسیان با نمیر ساختن زبان آنان در هزار سال پیش، آن هم با رنجی سی ساله توسط بزرگ مرد توس، افتخاری ست برای هر ایرانی. چه؟ بدون فردوسی و جاذبۀ اندیشه ای او، معلوم نبود که بر زبان و ادبیات، و درنتیجه کارسازه های اجتماعی ایرانیان چه، می گذشت.
کوشش در احیاء، استواری و پایداری قومیت و پیوند ملی و در نتیجه؛ مردود شماری بیگانگان نه تنها در شعر و ادبیات کهن و دیرین هر قومی با گستردگی غرورآمیز خودنمایی کرده است، بلکه در صدها داستان و هزاران رمان، فیلم، موسیقی و … توسط نویسندگان، نقاشان، فیلمسازان، آهنگسازان در سراسر جهان در زمان های مختلف هرروز بطور پیگیر دنبال می شود.

محمدرضا کامکار
2015-02-11
ادامه دارد…
پانویس ها:
1. خودانگاری تصویری ست ایده آلی که بر اساس معیارهای بیرونی/جامعه بر فرد تفویض، تزریق، ترویح و تحمیل می شود. و فرد مجبور است، خود را با تصویر/هنجار(norm)ی که اجتماع از او می سازد و از او انتظار دارد، خود را، تطبیق دهد (فاجعه ای بزرگ که هزاران سال است در جوامع مختلف، با شدت و ضعف های بیش و کم، تکرار می شود). لاجرم، این بخش از خود، به علت دریافت همین معیارهای بیرونی/اجتماعی، مانعی می شود از برای رشد خلاقِ خودشکفتگی فرد.

2. بودن، از دیدگاه مکتب وجودگرائی Existentialism دارای سه جنبه، است:
I. گستردۀ زیست مانی Biology/biological، که در آن قوانین طبیعت حاکم است. شخص تا زمانی که زنده باشد، دراین گسترده، وجود دارد. دراینجا، احساس بودن با زنده بودن یکی ست.

II. پهنۀ پیوندهای میان ـ فردی. دراینجا روابط چهره ـ به ـ چهره آدمی با همنوعان خود مطرح است. چگونگی تأثیرات متقابل اینگونه پیوندها و خطوط ارتباطی فردی، از نکات بسیار پُراهمیت می باشند. پیوندهای عمیق انسانی که دارای بارهای عاطفی مثبت می باشند. خطوط روابط میان ـ فردی را محکم تر می گردانند.

III. دنیای درونی، که دراینجا، آگاهی شخص بر وجود خویشتن ـ خویش مورد نظر می ­باشد. هرقدر آگاهی شخص از دنیای درونی خود بیشتر باشد، استحکام احساسِ بودنِ وی، پایدارتر خواهد بود. قابل توجه آنکه این سه از هم، قابل تفکیک نیستند و دارای فرآیند برهمکنشی شدید هستند. شحص در هر لحظه از زندگی، از هر سه جنبه، متأثر می باشد.

3. در قابوس نامه به اهمیت تعلق خانواری و دارای اصل و نسب و خاندان بودن، چنین اشارۀ دل نشینی شده است:
چنان شنودم که هارون الرشید خوابی دید برآنجمله که پنداشتی که همه داندان های او از دهن بیرون افتادی بیک بار. بامداد معبری را بیاورد و پرسید که:
ـ تعبیر این خواب چیست؟ معبر گفت:
ـ زندگانی امیرالمؤمنین دراز باد، همه اقربای تو پیش از تو بمیرند چنانکه کس از تو باز نماند. هارون گفت:
«… ـ این مرد را صد چوب بزنید که بدین دردناکی سخنی در روی من بگفت. چون همه قراباتِ من پیش از من جمله بمیرند پس آنگه من که باشم؟». قابوس نامه عنصرالمعالی: به اهتمام و تصحصح دکتر غلامحسین یوسفی، باب هفتم، حکایت دوم. و
هم اینک در امور کشور داری ایران روابط بر ضوابط چربیده و کار به دست کارادن نسپارند، و آنان که رابطه ای با ابوابان جمع داشته باشد، خارج از توانایی، تحصیلات و دانش خود، صاحب منصب/پیشه و شغل می شوند؛ که «ـ … فلان له منصب صدق.»؛ یعنی فلان دارای اصل و نژاد نیکی ست.
مرا ز منصب تحقیق انبیاست نصب چه آب جویم از جوی خشک یونانی
قطران (دیوان مصحح محمد نخجوانی؛ ص507).
4. دکتر سعید حمیدیان: شاهنامه فردوسی، بر اساس چاپ مسکو، جلد ششم، ص 9ـ 256.
5. همان مأخذ پیشین، ج ششم، ص261 ـ 259.
6. ابوبکرِ قُم، اشارۀ تمثیلی ست، به فردی تنها و غمزده، سخت نزار و بیمار، که بیگانه ای ست در جمع دشمنان. و این اصطلاح در کتاب مجالس المومنین؛ نوشته شریف الدین شوشتری (مقتول به سال 1019 هـ ق.) چنین آمده است:
«… در زمان استیلای سلاطین اهل سُنت و جماعت، یکی ازسُنتیان متعصب را در قم حاکم ساختند. چون شنیده بود که اهل قم، بنابر دشمنی که با خلافای ثلاثه (ابوبکر، عمر و عثمان خلفای راشدین) دارند، در میانشان کسی که موسوم به ابوبکر باشد پیدا نمی شود. به اعیان ایشان خطاب که اگر از میان خود کسی را که به یکی از نام های خلفای سه گانه موسوم باشد، پیش من نیاورید، شما را عقوبت خواهم کرد.
سه روز مهلت طلبیدند و سرانجام، پس از جست و جوی بسیار مردی مَفلوک و روی ناشسته یافتند که اقبح خلق خدا بود.
چون نظر حاکم بر او افتاد آن جماعت را دشنام داد که پس از این مدت چنین ابوبکری نزد من آورده­اید؟
یکی از آن میان گفت:
ـ ای امیر! هرچه می خواهی بکن که آب و هوا قم، ابوبکر نامِ بهتر از این، پرورش نمی دهد!»
و اهل قم (در آن زمان) نام سُنی برخود نگذارند، و حاکم متعصب سُنی به عقوبت تهدید می کند، وقتی کسی از اهل قم به نام خلفای سه گاه، نام نداشته باشد.
و درعصر کنونی، این گونه تعصبات، با چهره­ های دیگر خودنمایی می­ کنند. از آن جمله تخریب آرامگاه ­های ارامنه و عرب ستیزی و ….
7. چنگیزخان مغول (۱۱۵۵، ۱۱۶۲، یا ۱۱۶۷ تا ۱۸ اوت ۱۲۲۷ میلادی)، با نام اصلی تِموچین، خان مغول و سردار جنگی بود که قبایل مغول را متحد ساخت و با فتح قسمت زیادی از آسیا شامل چین، روسیه، ایران و خاورمیانه، و همچنین اروپای شرقی، امپراتوری مغول را پایه‌گذاری کرد.
او پدربزرگ قوبلای ‌خان اولین امپراتور از سلسله یوان در چین و همچنین هلاکوخان، نخستین ایلخان ایران بود.
چنگیز پس از تسلط بر اقوام مغول رسوم و عادات ناپسند مانند زنا و دزدی را از میان ایشان برداشت و درهای بازرگانی را میان غرب و شرق باز نمود و بازرگانان نیز بی دغدغه آمد وشد می‌کردند. چنگیز در نامه‌ ها که به سرکشان و دشمنان می ‌نوشت و ایشان را به اطاعت می‌ خواند هرگز از سپاه و جنگ ‌افزار چیزی نمی‌نوشت و ایشان را از وفور سلاح نمی ‌ترساند، همین قدر می ‌نوشت اگر رام و مطیع شوید به جان امان یابید و اگر خلاف کنید ما چه دانیم آن را خدا داند.
8. قرآن مجید، ترجمه الهی قمشه ­ای، انتشارات دهاقانی، سُوِرَهُ طۀ، آیه 102.
9. ارزق چشم کسی ست که دارای چشمان زاغ است و این خود نشانۀ نابکاری و خباثت اوست. از ارزقان مشهور یکی ارزق شامی بود. موی زرد و بخصوص چشمان آبی را از صفات مشخصۀ ارزق شامی شمرده اند که در واقعۀ کربلا از دستیاران شمر بوده، و در قتل امام حسین دخالتِ مستقیم داشته است. ولی لقبِ ارزق شامی را به شخص نابکار و قسی ­القلبی که موی زرد و چشمان آبی رنگ یا زاغ داشته باشد، می دهند.
ملا اسماعیل واعظ سبزواری در مجمع ­النورین آورده است: … چشمِ ارزق دلالت دارد بر خُبث ذات. در روز قیامت، معصیت­ کاران چشم­ شان ارزق است و به آن علامت شناخته می شوند.
10. ملا اسماعیل واعظ سبزواری، مجمع ­النورین، جُزءِ 16 ص 539.
11 The Holy Quran 2627.
12. لازم به یادآوری ست که وایکینگ ها بر طبق اسناد تاریخ یکی از خونخوارترین مردمی بودند که تاریخ بشر بر خود دیده است. با کین خواهی و دشمنی و دریازنی افسارگسیخته ‌ای که در دریاها انجام می ‌گرفته بر کشتی‌ های خود سوار می ‌شدند و در روسیه، پومرانی، فریزیا، نورماندی، انگلستان، ایرلند، ایسلند، گروئنلند، ایتالیا، و سیسیل بر گستره سرزمین ‌های خود می ‌افزودند. این نبردهای جانگداز نه به سان جهادهای سپاهیان مسلمان بود، و نه به تازش ‌های ایلغار مجارها می‌ مانست، بلکه تاخت و تاز دسته ‌ای از مردان بود که هرگونه سستی ­ای را گناهی نابخشودنی می ­پنداشتند و هر نیرو و توانی را نکویی؛ تشنه زمین، زن، دارایی، و نیرومندی بودند و براین باور بودند که بهره ­مندی از فروزه‌ های خداوند تنها از برای نیرومندان است و ضعیف باید پایمال و نابود شود.
نزدیک به سال ۸۰۰ تا ۱۰۵۰ میلادی برای بیش از سه سده، جنگجویان وایکینگ با کشتی‌ های دراز و درخشان خود، اروپا را به ترس وامی داشتند. آنها از اسکاندیناوی برای جستجوی زر و سیم، بردگان و زمین گِشت به دریاها رفتند. برخی از آنها به بریتانیا و فرانسه یورش می‌ بردند، و برخی دیگر به روسیه و رودهای دوردست آسیا. وایکینگ ‌ها جویندگان دلیر و بی باکی بودند. آنها با بی باکی از میان امواج خروشان اقیانوس اطلس گذر کرده، ایسلند و گروئنلند را یافتند و به شمال آمریکا نیز گام نهادند. وحشی­گری و خونخواری آنان را می توان همپایه چنگیزخان مغول دانست. مردمان اسکاندیناوی به اندازه­ای از وحشی گری­ ها و خونخواری­ های واکینگ ها شرمنده­اند که حتا در محاورات روزانه از هرگونه گفتمانی در مورد واکینگ ها سر باز میزنند (تجربه نویسنده در گفتمان های رو در رو با سوئدی ها/فتلاندی ها/نروژی ها که بارها و بارها در این مورد خاص رخ داده است). در کتب درسی و دیگر برنامه­ های رسانه­ ای در ممالک اسکاندیناوی از این قوم بسیار به ندرت گفتمانی هست.
13 Brian Branston: gudar och hjältar i nordisk mytologi, Askild & Kärnekull Förlag AB, 1979
14. آیا می دانستید که به جز شمار اندکی از پژوهشگران، همه ی پارسی زبانان و پارسی دانان، و همه ی مردم ایران، به نادرستی بر این باورند که بیتِ:
«بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی»
سروده ی شاه سخن، حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی ست؟ درصورتی که نیست!!!
جمله‌ی «عجم زنده کردم بدین پارسی» نیمه‌ی دوم بیتی بسیار مشهور (بسی رنج بردم در این سال سی/ …) و زبانزدِ خاص و عام است. این بیت، در هیچ یک از دست ‌نوشت ‌های کهن شاهنامه، در متن بنیادین (اصلی) نیامده و تنها در زمره‌ ی بیت ‌های نسبت داده شده به فردوسی در هجونامه ی برساخته به نام او دیده ‌می‌شود. کلید واژه ‌ی معنا شناختیِ این بیت، واژه‌ی عجم است که در «فرهنگ وُلف»، تنها چهار کاربرد از آن در سراسر شاهنامه، به ثبت رسیده ‌است: یکی
در «گشتاسپ ‌نامه‌ ی دقیقی» (مُل، ج 4، برگ 214، = مسکو، ج 6، برگ 120، = خالقی‌ مطلق، دفتر 5، برگ 150،
دیگری در بیت 34 از 45 بیتِ «ستایش ‌نامه ‌ی محمود» در آغاز «روایت پادشاهی‌ اشکانیان» (مُل، ج 5، برگ 135، = مسکو، ج 7، برگ 114، = خالقی‌ مطلق، دفتر 6، برگ 137)، سومین آن ها
در پایان «روایت پادشاهی‌ یزدگرد سوم» (مُل، ج 7، برگ 252، = مسکو، ج 9، برگ 382، = خالقی ‌مطلق، دفتر 8، برگ 487) و سرانجام، چهارمین مورد
در بیت آمده در «هجونامه»ی آن چنانی که پیش تر، بدان اشاره ‌رفت.
چنان که می ‌بینیم، یک مورد از این بسامدهای چهارگانه ‌ی واژه‌ ی «عجم»، که وُلف بدان‌ها اشاره‌ می ‌کند، در میان بیت ‌های سروده‌ی دقیقی و افزوده بر شاهنامه است که حساب سراینده‌اش را باید از فردوسی جدا شمرد و مورد دیگر در «هجونامه» جای ‌دارد، که همه‌ ی شاهنامه ‌شناسان روشمند این روزگار در ساختگی و افزوده‌ بودن آن، همداستانند، و تنها دو کاربرد آن در سرآغاز «روایت پادشاهی‌ اشکانیان» و پایان «روایت پادشاهی‌ یزدگرد سوم»، سروده ‌ی فردوسی است و این هر دو نه در ساختار متن بُنیادین شاهنامه؛ بلکه در میان بیت‌هایی جای‌ دارد که استاد ِ توس، آگاهانه و به خواست ِ پاس داشتن ِ حماسه‌ی بزرگش از گزند محمود فرهنگ ستیز و کارگزارانش (ناگزیر و با اکراه) بر متن اثر خویش افزوده‌است و بایستگی‌های سخن ‌گفتن با و یا درباره‌ی کسی همچون محمود، «یمین» (دست راست) دولت خلیفه‌ی ایران ستیز بغداد را نیز می‌ شناسیم. پس، هرگاه گفته ‌شود که دشنام ‌واژه‌ی «عجم» در متنِ شاهنامه‌ی فردوسی هیچ کاربردی ندارد، گزافه‌ گویی نیست
چنین می‌نماید که واژه‌ ی «عجم» به دلیل بار منفی و مفهوم اهانت بار و ریشخند آمیزی که در اصل داشته (گنگ، لال) – و عرب‌ها [برای نخستین بار پس از بنی امیه، آریا ادیب] آن را در اشاره به ایرانیان و دیگر قوم‌هایی که نمی‌توانستند واژه‌های عربی را مانند خود آنان بر زبان آورند – به کار می‌بردند، در ناهمخوانی‌ آشکار با دیدگاه فرهیخته‌ی ایرانی،‌ فردوسی بوده و نمی‌توانسته ‌است در واژگانِ شاهنامه‌ی او جایی داشته ‌باشد و تنها در سده‌های پس از او– که بار وَهن ‌آمیز این دشنام واژه فراموش‌ شده ‌بوده است – بیتِ «بسی رنج‌ بُردم …» با دربرگیریِ این واژه به فردوسی نسبت داده‌ شده‌ است و از آن زمان تاکنون بسیاری از کسان، آن را اصیل شمرده و حتا مایه‌ی فخر شمرده و در هر یادکردی از فردوسی و شاهنامه، آن را با آب و تاب تمام و هیجان زدگی، بر زبان آورده یا بر قلم رانده‌ و نادانسته، نکوهش را به جای ستایش برای ملت و تاریخ و فرهنگ خود، پذیرفته‌اند!
سازنده‌ی این بیت، سخنِ راستین شاعر را در پیش چشم داشته‌ که گفته‌است:
«من این نامه فرّخ ‌گرفتم به فال
بسی رنج ‌بُردم به بسیار سال.»

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)