دای فولادی، بنیانِ گذارِ یک تغییرِ بنیادی در دیدگاه سیاسی انسان هزاره است. او بتِ تشیع درباری را شکستاند و باب یک بحثِ جدی را در باب “حق مذهبی” و “حق سیاسی” باز کرد. “امروز ما” و “عصری برای عدالت”، درخشان ترین کارِ فکری در تاریخ هزاره است. این نشریات در پاکستان، چنان غوغایی برپا ساخت که تمام نشریات مهاجرین در ایران به پای آن هم نرسید. دای فولادی با نوشتنِ “قلمروِ استبداد” از استبداد سیاسی در افغانستان پرده برداشت و زخمِ ریسمانِ برده گی بر شانه های هزاره را روایت کرد. شیخ آصف محسنی را در برابر تاریخ روسیاه ساخت و آنانی را که سال ها از مردم باجِ مذهبی گرفته بودند در برابر وجدان جمعی مورد پرسش قرار داد. از این هم گذشته، با نوشتنِ کتاب “دموکراسی چیست؟”، تختِ دموکراسی را برای “امروز ما” آماده ساخت. دای فولادی، مردِ روزهای دشوار است. از نوشتن در نشریات “امروزما” و “عصری برای عدالت” با نام های مستعار حلامیس، ارزگانی، نوید، شهیدی، مغول، ازره، بغلانی و… تا عصرِ کنونی مسیرهای پُر پیچ و خمِ بسیاری را طی کرده است. دای فولادی، در کنارِ این که، به قول خودش یک “سیاست دان” است؛ یک داستان نویسِ برجسته نیز است. زمانی داستان های اکرم عثمان و رهنوردِ زریاب را نقد کرده بود. من از دای فولادی، داستان های “شبه زمان” و “خرگوش سفید کوچک” را خوانده ام.
اکنون اما این مرد روزهای تیره و تار به طرزِ وحشت ناکِ در گودالِ رمانتیسم مبتذل و فضای حقوق بشر زده/ هیومنیسم غربی سقوط کرده است. من فاتحه دای فولادی را از همان زمانی خواندم که جلد اولِ “انسانیت؛ تفسیر خواندنی” به دستم رسید‌. او در عصرِ کنونی نه حرفی برای گفتن دارد و نه چیزی برای عرضه. اگر حرف/ سخنی هم می گوید بیش از این که، مسئله خلق کند و باب گفت و گوهای روشنفکری را بگشاید؛ کارنامه درخشان فکری اش را خراش می دهد و از مهم ترین روشنفکر تاریخ هزاره تصویرِ یک شارلاتان بی مسئله را ترسیم می کند. من خطاب به آقای دای فولادی می نویسم: جناب استاد! اگر چیزی برای عرضه و حرفی برای گفتن نداری، نا حق برای خودت زحمت نده. به جای این که، به “دنبه” و “کومه” مرتضوی می چسپید و یا هم فرید خروش را متهم به دزدی/سرقت می کنید؛ خودِ تان را کنار بکشید و در گوشه ای انزوا گزینید. خوب است، مردم و نسل های بعدی شما را با همان “خرگوش سفید کوچک” و “عصری برای عدالت” و “امروز ما” و “کتاب قلمرو استبداد” بشناسد تا “انسانیت؛ تفسیر خواندنی” و یادداشت های مبتذل تان در صفحه فیسبوکی انسانیت/ Humanity.
خوب است، بدانید نیاز امروزی جامعه هزاره رو کردنِ دزدی فرید خروش و حمله به شخصیت/ Character مرتضوی نیست. جامعه ما بیش از هرچیزی به خلق امید نیاز دارد. روشنفکر باید از هر گزینه ممکن بهره ببرد و برای مردم اش امید به ارمغان آورد. نه این که، روشنفکر هم مانند عوام به اتهام و دروغ و بد اخلاقی رو آورد. من به عنوان یک مخاطب عادی تان، که گه گاهی یادداشت های تان را می خوانم، از شما دوستانه می خواهم که به جای چرند نویسی و ریشخند ساختنِ خود؛ در گوشه ای بنشینید و کتاب بنویسید. نوشته های پراکنده تان را جمع کنید و به دست نشر بسپارید. اگر حال و حوصله کتاب نوشتن را ندارید، مقاله های طولانی تان را به دست نشر بسپارید‌. یک گفتمان جدید در جامعه خلق کنید. همان طوری که، در نشریات عصری برای عدالت و امروز ما با هر نوشته تان به تن های خسته و بی رمق، حرکت می بخشیدید و گرد و غبارِ نا امیدی از چهره های مردم تان می زدودید؛ حالا نیز برخیز ای ببر خفته در انزوای خود ساخته. برخیز و بار دیگر از مردم ات با جدی ترین مطالب/ نوشته ها خبر گیر! مردمت به تو نیاز دارد. اما نه در لباسِ زاکر نایک و عبدالکریم سروش. بیا و دست از رمانتیک نویسی های خسته کننده بردار. نسل جدید به قرآن و حدیث و روایت نیاز ندارد. بیا و تصویری از وضعیت کنونی مردم ات ترسیم کن. نقشِ را که قسیم اخگر و اسماعیل اکبر در میان نسل جوان ایفاء کردند؛ بیا تو راه آن ها را ادامه بده. یک نسل جدید با آرمان ها و اندیشه های نو به جامعه تقدیم کن. بیا! فانوسی شو تا دیگران در اطرافت بچرخند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)