از مرگ آمده ای اسماعیل
از چروک پیشانی ات معلوم!

اگر سکوت
واژه ی تلخی ست
بریده زبان را
سخن با اشاره ی دست!
مشت می کوبی و فریاد
با گلوی بریده.

از خشم آمده ای اسماعیل
اگر چه شکسته
فرو ننشسته ای هنوز
هنوز و تا هرگز.

این قبله را چه خون های بسیار در گلو ست!
چه شراینِ سبزی
که جوی های شعور اند،
چه ریشه های بلندی
چه چشم های درشتی
که نظاره ی ما را به سخره نشسته است!

سخن نگفته ای؟ هان اسماعیل!
گلوی بریده را
چه نیازِ به واژه است؟
حضور، اینک حضور است
که با زبانِ بریده سخن میگوید.

اینِ شرمِ پیشانی ماست در برابر تو
این دردِ موجبِ مرگ است اسماعیل!

امروز که واژه ها
ایستاده اند از هلول
پشتِ حصاری بلند به رنگِ ارغوان،

امروز که وارثانِ درد
همه را یک تن است
“اسماعیل”
چه دشنه ای آخته تر
چه بودنی چنین گداخته است
که “ایستادن”؟

سکوت اینک
دچارِ معنی تازه تری ست

سکوت میکنی
پس هستی

یعنی که چون گدازه ی آهن
خم گشته و نشکسته ای اما
“بودن” اینک صدای رسای بیدار بودن است

اسماعیل
از مرگ آمده ای
فریاد تو بودن است!

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)