شمی صلواتی

 
رفیق 
تو می دانستی 
که شعر برای من
نه یک شوخی  با مزه 
و نه یک آهنگ  ذوق
بلکه یک قصه ساده زندگی است
تو می دانستی
من قصه را
 گاه در دشت های وسیع زیبایها
یا درگذر از کوچه های تاریک و خونین،
………………….شهرهای آشفته می یابم!
 
من در کوچه پس کوچه های شهر با دیده اشکبار
…دیده به عشقی داشتم 
……که در گودالهای کور با سنگ زدن
    وحشت زده روحم را به باد سپردم 
در کوچه های خونین دیدم
……. که دخترکی را به رگبار گلوله بستند
………………….. و پسرکی را به دار آویختند. 
و من از این قصه های تلخ گذشتم 
………و دلم را به رودخانه سپردم 
………… گر چه دلم سخت شکست
….اما 
… بی مهابا  
زیر  لب  فریاد میزدم! من انسانم! من انسانم. 
شاید  باور نکنید 
ولی من و شعرم   حکایت تلخ تاریخیم
   گرچه  در میان  مخاطبان  
یکیشان مرا شاعر گفت و 
………دیگری مرا هذیان گو و دیوانه 
اما، من، فقط باز گو می کنم قصه ها را 
   قصه های تلخ زندگی، 
………….قصه های جنگ تن به تن برای رهایی
در میان باغهای پر از گل و خار همچو آهو غرق تماشا بودم
خرمگسی  در میان تارها عنکبوت تصویری از مرگ را تجسم می کرد و رویاها زندگی را به فراموشی می سپرد!
با گذر از کوهستان 
 باغبان شیدا رادیدم 
که در اوج شیدایی غرق زیبایی باغش بود. 
اینها قصه های ساده زندگی من، زندگی تو ، 
و داستان رقص دختر همسایه است! 
یا  قصه مردمانی باشد که در شهر دلتنگی
برای خود خدای ساختند و آن را بالاترین عشق نامیدن
چرا که خود را ناتوانترین مخلوق زمانه می پنداشتند، 
اینگونه خالقی جانی را مهربانتر از گل می دیدند و مرا که قصه گو شهر بودم روح آمیخته به شر نامیدن. و بعد تمام اهل کوچه  مرا در آتش  نفرت  انداختند 
اینگونه بود کوچه ها تاریک و تاریکتر شدند و ستمگر و جانی در اوج قدرت خدایی می کردند، می دونی چرا؟ چون شمعها همه خاموش شدن  
این قصه های ساده زندگی توست که با چشمانت دیده به مرد خلق آویز شده در میدان شهر و همراه با جانیان لبختدی بر لب داشتی
و در تمام لحظه های زندگی ” به من چی” قصه ای دیگه برای گفتن نداشتید. 
 
پاییز ۲۰۰۹
شمی صلواتی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)