نگاه پر ازحسرت بچه ها به دستان خالی امید، آخرین آواری بود، که هر روز بر سر او خراب می شد، او میدانست که بچه ها امروز هم تا غروب چشم انتظار لحظه ی ورود پدر به خانه بوده اند، او می دانست بچه ها امروز هم به صدای زنگ خانه، بارها واکنش نشان داده اند.

اما دروغهای کارفرما و اطرافیان کاسه لیس اش و وعده های فریبکارانه ی خدایان قدرت و ثروت وقیامت تازگی نداشت.

امید در دوران دانشجویی همین چند سال پیش وقتی که هنوز زن نگرفته بود، وبا مدرک فوق لیسانس دنبال کار می گشت، بدون عطر و اتو پایش را از خانه بیرون نمی گذاشت، اما امروز وقتی در خیابان چشمش به دوستان قدیمی می افتد، چهره اش را برمی گرداند، ونگاهش را می دزدد، تا بیچارگی اش را نبینند.

توی اتوبوس خسته وکوفته، تن خالی اش را به میله ی سقف آویزان کرده بود، از لابلای مسافران همه چیز را بادقت با نگاههای به حسرت مانده تماشا می کرد.

اتوبوس لنگ لنگان هر روز چند ساعت از عمر او را از کارخانه ی آباد، تا خانه ی بی نان او تلف می کرد، دیگر یارای هیچ اعتراضی برایش نمانده بود!

تلفن خانه که سالها پیش به خاطر بدهی قطع شده بود، چقدر اعتراض؟!

به کارفرما، به رئیس جمهور، به بقال، به قصاب، به شهرداری، به همسایه، به اداره ی برق و آب وگاز، به موتور سیکلت سواری که همین امروز ناغافل مانند جت از کنارش گذشته بود و با بوق وحشتناکی نزدیک بود قالب خسته اش را تهی کند!

این نیز یکی دیگر از مصادیق حقوق پایمال شده ی او وهزاران شهروند دیگر بود.

خودش را خاشاکی در دست باد حس می کرد،که به هر سو کشانده می شد، پر از درد بود، اما با کدام حنجره، در گوش کدام شرافتمندی فریاد کند؟مگر فریاد نکرده بود؟

خسته از اینهمه خیال خام که مانند کنه سالها بود، به سلولهای مغزش چسبیده است. و موهای مشکی اش را درهمان جوانی، تار به تارسفید کرده بودند.

امید تنش خسته و دلش تنگ و روحش زخم خورده بود، آری…! زخم سنگین نابرابری!!

شاید اشیای مغازه ها درمسیر گذرش ، بستنی ها،ومداد رنگی ها وعروسکها واسباب بازیهای پشت ویترین ، بهتر از آدمیان بار سنگین رنج نداری را در نگاه حسرت آمیز او حس کرده بودند.

اسباب بازیها،رنگ زرد کودکان آرزومندش را دوباره در خیالش زنده می کرد. تا کودک بود خودش حسرت داشتن آنها راداشت ، حالا هم برای بچه ها آرزو به دل مانده است.

او سالها پیش آرزوهای کوچک خویش را در دل کودکی اش به خاک سپرده بود‌. آیا باید کودکانش هم مرده شور آرزوهای کودکی خود باشند؟!
دست کدام جادوگر ، سرنوشت او و خانواده اش را به مرگ خاموش نداری گره زده است؟!

او دیگر مرده بود، او دلخوشیهایش را هنگامی به خاک سپرد، که قرارداد سفید امضاء را به خاطر فقر وناچاری تحویل کارفرما داد.

اما نانوایی…! نانوایی تنها پناهگاه او برای گریز از دستان خالی و مرگ واقعی اش بود …!

مرگی بی صدا وخاموش که استخوان آرزوهایش را سالها پیش فروریخته بود.

آیا بزودی نان امید هم مانند نانِ بهرام و شهرام قطع خواهد شد؟

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)