برهان امکان و وجوب(برهان سینوی) قوی ترین برهانیست که خداباوران برای اثبات وجود خدا اقامه میکنند.اما همین برهان در برابر برهان شر(مسئله شر) خداناباوران بشدت دچار ضعف است.

در این میان ندانم گرایان، دسته ای که دلایل هیچکدام از دو گروه بالا را برای اثبات عدم یا وجود خدا کافی نمیدانند،تفکری بینابینیِ سلبی را برای راه و رسم زندگی خود برگزیده اند. تفکری که نه کاملا دین باور و دین گراست مانند دسته اول (خداباوران_تئیست ها) نه کاملا غیر دینی و غیر خداگرایانه،مانند دسته دوم خداناباوران(آتئیست ها) یا به عبارتی واضح تر، ماده باوران (متریالیست ها).

گروه چهارم تفکر بینابینیِ ایجابی یا پروتستانیسم دینیست.تفکری که عمدتا به سالهای پایانی قرون وسطی در اروپا و اوایل رنسانس و عصر روشنگری برمیگردد و مشهورترین چهره رهبری آنرا مارتین لوتر، کشیش آلمانی بر عهده داشت (گرچه رهبران دیگری هم داشت مانند ژان کالون فرانسوی…).رهبران اصلاحات پروتستانی (جنبش تجدیدنظر خواهی یا اصلاح طلبی دینی) آن زمان در پی بن بست فکری و فقر و عقب ماندگی شدیدی که با سلطه ی تفکر دگماتیستی(مطلق اندیشانه) و جزمیت و جمودی که در آن دوران حاکم بود و سوء استفاده کشیش های کاتولیک از دین مسیحیت بر آن شدند تا با نگاه عقلانی به آموزه های دینی و در شرایطِ زمانی و مکانی قرار دادن آن، (چیزی که بعدها هرمنوتیک از آن زاده شد)، و فن اسطوره شناسی و واژه شناسی و… راهی بگشایند برای خروج از بحران یا به بیان بهتر نابودی کامل.

در اواخر سده پانزدهم میلادی اروپای مسیحی در شرایط وخیمی به سر میبرد کلیسای کاتولیک در همه جوانب زندگی مردم دخالت میکرد.دادگاه های تفتیش عقاید راه را بر هر گونه نقد و خردگرایی بسته بودند.علم به معنای امروزین آن اگر نگوییم وجود نداشت،بسیار کمرنگ بود.یک بیماری مسری ساده مانند طاعون، جان های بسیاری میگرفت و چون مردم راه درمان آنرا نمیدانستند،به رمالی و جادوگری پناه می آوردند که خود جادوگران (علی الخصوص زنان) هم به اتهام اینکه اینکار مغایر نصوص مقدس و تعلیمات مسیحیست،از سوی کلیسا در آتش سوزانده میشدند.(یعنی در واقع یک دور تسلسل از استیصال و زوال )

پاپ لئون دهم به بهانه بازسازی کلیسای سن پیر،مردم را سر کیسه کرده بود و عمال او یعنی اسقف ها و کشیشان آمرزش نامه هایی تهیه کرده بودند، که آنها را در ازای بخشش گناهان مردم به آنها میفروختند.حتی کار به جایی رسیده بود که به مردم میگفتند، همزمان با انداختن سکه در صندوق کلیسا، روح مردگان شما از برزخ به سوی بهشت پر میکشد.اوضاع از نظر جنسی نیز چندان بهتر از این نبود و هر چه را بر مردم حرام کرده بودند، خود در خفا انجام میدادند.

مارتین لوتر کشیش آلمانی که این امور را خلاف تعلیمات واقعی مسیحیت میدانست، زیرا معتقد بود که توبه، که یکی از آئین های هفت گانه مسیحیت کاتولیک است، حضرت مسیح (ع) آنرا برای پاکی از گناه وضع نموده است،که در ابتدا هم حتی جمعی و در حضور جمع بوده، اما بعدها بدلیل مشکلاتی که پیش می آورده است، به فردی و در حضور کشیش (بصورت اتاقک توبه) در آمده است، پولی نبوده، و با گرفتن پول کارکرد خود را از دست میدهد.زین رو اعلامیه ای در ٩۵ ماده تنظیم کرد، و در آستانه روز همه ی قدیسان، یعنی ٣١ اکتبر ١۵١٧، آنرا به سر در کلیسای ویتنبرگ، یعنی کلیسایی که خود در آن موعظه میکرد، با میخ نصب کرد.(این روز بعدها “روز اصلاح” نام گرفت) از آنجا که این اقدام با اختراع ماشین چاپ هم همزمان بود، اعلامیه مذکور، در طی دو هفته در کل آلمان، و در طی دو ماه، در کل اروپا منتشر گشت، و سرآغازی شد، برای رشته تحولاتی سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی که در طی چند قرن چهره اروپا را عوض کرد.

گرچه این اعلامیه با لحن بسیار آرامی نوشته شده بود، و حتی پاپ را نیز از انجام این امور مبرا و بی اطلاع دانسته بود، لکن اما لئون دهم، همین را نیز تاب نیاورده، و ۵٢ ماده از اعلامیه را تحت عنوان هرطقه(بدعت) رد کرد، و مارتین را بدلیل نوشتن آن و ترجمه انجیل به زبان آلمانی تکفیر کرد. ناگفته نماند که یان هوس کشیش اهل کشور چک را نیز بدلیل مخالفت با کلیسا و ترجمه انجیل به زبان چکی، زنده زنده در آتش سوزاندند.

باری مارتین جوان چاره ای جز فرار و زندگی در خفا ندید، و اگر با شاهزادگان آلمانی که با نظرات او موافق بودند متحد نشده بود، او را نیز کشته بودند.

لوتر میگفت:”هیچ کس،(از جمله پاپ) حق ندارد خود را نماینده خدا بر روی زمین بداند، و همه مومنان (از جمله کشیشان و پاپ و سایر مومنان….) در درک و فهم متون مقدس،و در پیشگاه خداوند با هم برابرند، و هر کس خود میتواند با درک و فهم خود متون مقدس را مطالعه کند، و آنها را تفسیر و تاویل نماید.(تئوری همه کشیشان)همچنین یگانه مرجع ایمان،کتاب مقدس (عهد قدیم و عهد جدید) است.”

این اقدامات و نظریات لوتر سرآغاز جنبشی در دنیای مسیحیت گشت، بنام پروتستانتیزم( پروتستان به معنی مخالف و معترض سرسخت)که باعث جنگ های خونینی نیز با کاتولیک ها در اروپا گشت.

لوتر و همفکرانش با کار خود، خردگرایی را به میان مردم بردند، و آنرا از سلطه کلیسا درآوردند.همزمان با این اقدمات، اختراع تلسکوپ توسط گالیله و متعاقب آن کشفیات جدید علمی نیز مانند گرد بودن زمین و چرخشش به دور خورشید که نخستین بار توسط کوپرنیک مطرح گردیده بود و سپس گالیله آنرا بصورت تئوریزه و منسجم بیان کرد نیز که مغایر با نصوص مقدس بود نیز باعث شد که بشر اروپایی کمی به فکر فرو رود، و راه حل مشکلات خود را نه در دین و دعا و نیایش، که در بیرون آن و عقل و خرد و سعی و تلاش خود جستجو کند.

رنه دکارت را شاید بتوان بنیانگذار شک و شک گرایی در اروپا قلمداد کرد با جمله معروفش که میگفت: من در همه چیز حتی وجود خدا، حتی وجود خودم نیز شک دارم اما در اینکه شک دارم، شکی ندارم و شک باعث میشود که کمی بیاندیشم و هیچ حقیقتی را مطلق، یا دست کم از پیش تعیین شده ندانم،و همه چیز را سعی کنم ابتدا از محک عقل بگذرانم، سپس قبول کنم. “می اندیشم پس هستم”

این رشته وقایع در طول دو سه قرن، باعث سلسه تغییر و تحولاتی در همه ی عرصه ها از جمله سیاسی،اقتصادی،اجتماعی و فرهنگی گشت که طی آنها مفاهیمی چون دنیاگرایی(سکولاریسم) و انسان گرایی(اومنیسم) جای خداگرایی و آخرت گرایی را گرفت. در واقع انسان خود راسا کمر همت به کار و تلاش و حل مشکلاتش بست، و آنرا از خدا (یا لااقل صرفا از خدا) نطلبید. که این خود جز با عقلانی کردن دین و نگاه عقلانی به آن، و خط زدن هر چه از تعالیم مذهبی که با عقل (یا لااقل عقل آنزمان ) سازگاری نداشت، و نهراسیدن از اینکار بخاطر آتش دوزخ ، ممکن نمیبود. (شعار جنبش روشنگری که نگارنده امید دارد در نوشتار دیگری بتواند به آن بپردازد این بود: “دلیر باش در بکار گرفتن عقل خودت”)

بدین وسیله جامعه پیش و پس از قرون وسطا را شاید بتوان جامعه “مطیعانه یا مطیع وار” و جامعه “نقادانه یا خردگرا” دانست.( جدال میان سنت و مدرنیته یا ایمان و عقل یا دین و علم،که هر کدام به ترتیب مولود و وابسته و پیوسته به یکدیگرند، بحثیست مهم و جذاب در علوم جامعه شناسی و فلسفه علم و دین که جای بحثش اینجا نیست.) جامعه پیش از قرون وسطی که میتوان آنرا قرون تاریکی نیز نامید،(البته وسطی به معنی وسط یعنی میان قرون باستان (روم و یونان) و عصر مدرن(حاضر) است.) جامعه ای بود که (دولت ) به شکل کنونی اش در آن وجود نداشت و حکومت ها نقش سرویس دهنده و خدماتی نداشتند و تنها موعظه کننده و مجازاتگر بودند زیرا اصولا علمی وجود نداشت که بر طبق آن خدمتی صورت گیرد. تنها پس از آن و پا گذاشتن به قرون روشنایی با رنسانس و پس از آن عصر روشنگری و انقلاب صنعتی در قرون ١٧ و ١٨ میلادی بود که دولت به شکل امروزینش شکل گرفت. در واقع طی رنسانس و سده های پس از آن، مفاهیمی چون “جرم جایگزین گناه، حق جایگزین تکلیف (الهی)، قانون زمینی (دموکراسی) جایگزین قانون الهی(دین)،انسان یا بشر (به معنای امروزین آن) جایگزین بنده ی (خدا_الله_GOD) و آزادی و آزادی خواهی جایگزین اسارت و بندگی (عبودیت)” گردید. تا پیش از رنسانس انسان ، انسان نبود. بنده بود و داشت بندگی میکرد.آزاد نبود و چونکه آزادی نداشت، شاد هم نبود و اساسا شادی و طرب بدلیل ماهیت ضد ترسشان،چونکه ترس اساس ایمان دانسته میشد، و شادی از بین برنده ی آنست،لاجرم شادی و نشاط مغایر با ایمان نیز دانسته میشد.انسان تا پیش از رنسانس به درجات و دسته های مختلفی تقسیم از جمله مومن و کافر، زن و مرد،برده و آزاد،کشیش و مومن عادی تقسیم میشد و ماهیت مستقل و منفرد و برابر کنونی در غرب را که زاده ی شرایط پس از رنسانس است را نداشت.مفهوم آزادی نیز هم پای مفهوم برابری و استقلال زاده شد.زیرا چنانکه میدانیم استقلال فردیت می آورد و فردیت اختیار و آزادی را در پی دارد.انسان اروپایی دیگر صرفا خود و دینش را برتر از سایر ملل و ادیان نمیدید و حاضر بود نه تنها کتاب آسمانی خود که تا پیش از به زبان مادری هرگز نخوانده بود تا مفهومش را متوجه شود، که سایر کتب آسمانی ملل دیگر را نیز مطالعه کند، تا بفهمد چه چیزی از چه دینی وارد چه دینی شده. زیرا اساسا برای رد یا فهم بهتر امور متافیزیکی که ساحت قابل شناخت و تجربه ای در این دنیا ندارند، و همه چیز را به دنیای پس از مرگ موکول میکنند، راهی هم جز این نبوده و نیست.

اگر دین و دین گرایی یا خدا و خدا گرایی نباشد، پس تکلیف اخلاقیات چه میشود؟

آتئیست ها خدا را از طریق صفاتش و مقایسه آن با جهان واقع رد میکنند. براهین شر و طراحی ضعیف، دو مورد از شناخته شده ترین براهین آنهاست، که اولی برای رد صفاتی نظیر عادلیت و قادریت و رحمانیت و رحیمیّت، و دومی برای رد صفت عالمیت خداوند استفاده میشود. یعنی آنها جهان را خلاصه شده در این دنیا، و پس از آنرا سیاهی و تاریکی محض میدانند. که البته در ابتدای امر، پوچی و نهیلیسم را نیز به دنبال دارد، که نحوه ی مقابله با آن در حوصله این بحث نمیگنجد. زین رو بر طبق نظر غلط عوام، که متاسفانه تبدیل به غلط رایج و مصطلح نیز شده است، آنها را به لحاظ اخلاقی نیز، دچار پوچی و بی اخلاقی میدانند، که به هیچ وجه چنین نیست.

خداناباوران یا حتی دسته دوم، آگنوستیک ها(ندانم گرایان) که بعدا به آنها خواهم پرداخت، از قانون طلایی اخلاقی، یعنی جمله معروف: “با دیگران جوری رفتار کن که دوست داری آنها در موقعیت مشابه با تو آنگونه رفتار کنند”، تبعیت میکنند. که البته از سوی تمامی ادیان نیز به رسمیت شناخته شده.در واقع در یک کلمه بخواهیم خلاصه کنیم، “بی آزاری” بی آزاری اصل اول و اساسی اخلاقی خداناباوران است. چیزی که در اشعار شعرای بزرگ خودمان نظیر حافظ و نسیم شمال نیز هست. آنجا که میگویند: “می بخور منبر بسوزان مردم آزاری مکن” (نسیم شمال) یا ” مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن که در طریقت ما غیر از این گناهی نیست” (حافظ). اما در مملکت ما به دلایل گوناگون فرهنگی و تاریخی از سطح نخبگان جامعه نتوانست فراتر برود و عمومی شود. اما در غرب چنین اتفاقی افتاد.

دسته دوم آگنوستیک ها(ندانم گرایان_لاادری ها) هستند. که البته طیف وسیعی را شامل میشوند،نظیر: دئیست ها(خداانگار_دادارباور_خداباوران بی دین)، پانتئیست ها( همه خدایان یا جهان خدایان) که کل گیتی و هر آنچه در آن هست را بعنوان خدا تلقی میکنند.(تفکر صوفیانه یا عرفانی به این دیدگاه نزدیک است.گرچه یکی نیست.همچنین ادیان شرقی نظیر هندوئیسم و بودئیسم نیز یک چنین دیدگاهی دارند.آنها خدا را قبول ندارند اما روح را قبول دارند و برای بر پایی سیستم اخلاقی خود بجای معاد به تناسخ و کارما اعتقاد دارند، که باز در این مقال نمیگنجد…)، خدانامهم دانان(آپاتئیست ها)،ناشناخت گرایان الاهیاتی و خدانشناسان و غیره …که بدلیل دیدگاه (عمدتا) سلبی این دسته نسبت به دین و گزاره های دینی، آنها را “بی خدایان ضعیف” نیز می نامند. این دسته هم نه به شدت دسته اول بی خدا و ماده باور، و نه به اندازه دین باوران اورتدکس و حتی پروتستان ها(نو اندیشان ) دینی به امور دینی اعتقاد دارند. اصل اخلاقی اینان هم شبیه دسته اول بیخدایان، بر روی بی آزاری بنا شده. گرچه به دین باوران میانه رو، نو اندیشان دینی و پروتستان ها نزدیکی عقیدتی دارند، اما بیشتر به بیخدایان نزدیکند تا دو گروه آخر( دین باوران در هر دو شکل تندرو و میانه رو )

دسته سوم، که پیش تر هم بحث آنها رفت، پروتستان ها یا تجدید نظر طلبان یا نو اندیشان دینی هستند، که به درجات مختلف از دسته آخر (دین گرایان اورتدکس) فاصله دارند، و در پی یافتن راهی برای کارآمد کردن و بروز کردن متون و عقاید دینی با استفاده از تمام علوم امروزین نظیر هرمنوتیک، اسطوره شناسی تطبیقی،دین شناسی تطبیقی، عرفان شناسی تطبیقی، فلسفه، زیست شناسی، داروینیسم و سایر علوم دارند، که باز هم البته تمام این علوم نتیجه مستقیم شرایط پس از رنسانس و خردگرایی و تجربه گرایی و شک گرایی، بزرگانی چون دیوید هیوم و امانوئل کانت و رنه دکارت و صد البته تلاشهای مجدانه ی شخص مارتین لوتر است.اخلاقیات این دسته به درجات مختلف به اخلاقیات دینی نزدیکی دارد.

دسته چهارم و آخر، دسته دین گرایان رادیکال و اورتدکس هستند که کاملا و صد در صد به امور دینی باور دارند و هیچگونه تغییر و تاویلی را در متون دینی و عقاید دینی ضروری لازم نمیدانند، بلکه مضر میدانند و حتی خواهان بازگشت به عقب و صدر ظهور ادیان هستند. نمایندگی این گروه را فقهای سنتی و روحانیون و پیروان آنها در هر دینی بعهده دارند. اخلاقیات این دسته صد در صد اخلاقیات دینی و گفته های عینی و تحت اللفظی متون مقدس هستند.

چند تعبیر هرمنوتیکی از اسلام، و وجدان، به مثابه ی سنگ بنای ادیان

ادیان از هر جایی که آمده باشند، به نظر میرسد در روزگاری که سیستم قضایی و اداری کنونی نظیر دادگاه ها و دولت های کنونی وجود نداشته اند، با ساختن یا از منظر دین باوران بخواهیم نگاه کنیم، آوردن این مکاتب و باور ها از نزد یک مرجع ماورایی نظیر خدا و مفاهیم ذهنی و غیر تجربی این جهانی مانند بهشت و جهنم و معاد و …. سعی در پی ریزی یک نظام اخلاقی را کرده اند، که میتوان آنرا “درونی کردن اخلاقیات یا تحول و تربیت از درون” نام نهاد. ولو به جبر زمانه. عقل بشر در آنزمان بدلیل ماهیت خودخواهانه و سودجویانه عقل( البته عقل با علم نیز تفاوت دارد…) و عدم دسترسی به پیشرفت های علمی و تکنولوژیکی و کشاورزی و دامپروری و ….کنونی، انسان اولیه یا باستان باید به نوعی کنترل میشد. یعنی میتوانست بر احساسات و غرایز خودش تا حدی مهر لگام بزند یا بقول علما نفسش را کنترل کند. توجه شود “کنترل نفس ” نه “سرکوب نفس” . زیرا تامین آن غرایز و آن خواسته ها در شرایط آن روزگاران، خطر شروریات اخلاقی بسیار بالا را داشت. چیزی که در شرایط فعلی به دلیل پیشرفت علم،اگر نگوییم به صفر، که تا حد زیادی کاهش یافته است.

مرز میان خوب و بد، یا شایست و ناشایست اخلاقی در تامین مناسب و صحیح نیاز ها و خواسته ها و غرایز، بدون آسیب رساندن به دیگری نهفته است. مرزی که به مویی بند است که به اعتقاد نگارنده، در اسلام به صورت “پل صراط” و در دین زرتشتیت به صورت “پل چینوت” آمده است. همچنین در دین زرتشت هر یک از امشاسپندان، به یکی از ایزدان مربوطند و در عالم و مادی و محسوس و در جهان معنوی که به مینوی از آن در متون زرتشتی یاد شده است، مامور انجام کاری. مثلا ایزد اردیبهشت (ارته وهیشته یا اشه وهیشته) نماینده این جهانی او آتش، و مسئول حفظ و برقراری نظم و توازن، در هر دو جهان معنوی و مادیست. ایزد اردیبهشت، مراقب است تا دوزخیان، گنهکاران را بیش از آنچه سزاوار آنند تنبیه نکنند. از این منظر با آیات ٧ و ٨ قرآن کریم :” فمن یعمل مثقال ذره خیرا یره و من یعمل مثقال ذره شرا یره” این همان است. همچنین قانون اشا معروف یا(اشه _ارته) در دین زرتشتی وجود دارد، که قانون طبیعی و نظم حاکم بر جهان هستیست، که ایزد اردیبهشت آنرا در هر دو جهان معنوی (مینوی)و مادی پاسداری میکند. البته این قانون کاملا خردبنیاد، و متریالیستیست و لایتغیر و لایتبدل و اساسا خود اهورامزدا هم به معنی خداوند خرد و داناییست. ترکیب “جان و خرد” در گات های زرتشت بسیار بکار رفته است که ما را به یاد نخستین بیت شاهنامه می اندازد.

بنام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه، برنگذرد

برای زنده نگاه داشتن حس وجدان، در ادیان تمهیدات زیادی بکار برده شده است که آئین توبه در دین مسیحیت که ابتدا بصورت جمعی بوده و بعد بدلیل عوارض جانبی به فُرادا تغییر شکل داده است، در دین زرتشتیت و اسلام نیز وجود دارد. و اصولا بر طبق همین دیدگاه است که حتی امروزه هم در بسیاری از امور اجتماعی برای نمونه ترک اعتیاد، و دیگر امور اجتماعی…. میگویند ابتدا فرد باید مسئولیت عمل خویش را بپذیرد، و به نادرستی آن پی ببرد، تا بعد در مقام جبران عمل و مافات برآید. “عمل صالح” که در جای جای قرآن به کار رفته است، و روی آن تاکید گردیده، به نظر میرسد، از “کردار نیک” زرتشتیت ماخوذ شده باشد، و به مانند مثل معروف “آب رفته دیگر به جوی بازنمیگردد، عمل بد و مکروه هم پس از انجام دیگر برگشت ناپذیر است و تنها میتوان با انجام اعمال (کردار نیک) آثار بد آنها را کم کرد یا از بین برد، و از این طریق در مقام جبران برآمد. به نظر میرسد با وضع چنین تمهیداتی، واضعان شریعت یعنی پیامبران چه از سوی خدا و چه غیر آن، سعی در تغییر حالت روانی افراد و در پی آن نظم اخلاقی جامعه از حالت منفی و شر خیز (جرم خیز) و دشمنی و عداوت و…. به حالت مثبت و صواب و دوستی و مهربانی و…. داشته اند.یعنی در واقع سعی در زنده نگاه داشتن، “وجدان بیدار” جامعه و جلوگیری از قبح زدایی از اعمال قبیح (آن زمان که شر خیز بودند) در روح (روان) انسانها و به تبع جامعه داشته اند.

این حالتِ وجدان،پس از رنسانس با بروز دولت های مدرن تغییر میکند، به شکلی که اینجانب از آن بعنوان “وجدان خنثی” یاد میکنم، تغییر شکل داد. و در حقیقت اخلاقیات تنها منحصر شد به “خوبی کردن و ظلم (بدی) نکردن” . (بی آزاری) که در واقع مسئولیت خوبی کردن را دولت ها بعهده گرفتند، و مسئولیت مبارزه با بدی و ظلم و جرم نیز به مانند دوران قبل و صدر ادیان، حکومت ها، البته با مجازات های عقلانی تر و انسانی تر.

در واقع معیار سنجش اخلاقیات در دوران نخست، رابطه انسان با خداست (در این دوران خدا گرایی و دین گرایی بر انسان گرایی و خرد گرایی) ارجحیت دارد و دوران کارایی این متد، چندان دیری نمیپاید یعنی به اندازه همان چند دهه یا نهایتا یک سده بروز و ظهور آن دین بخصوص و پس از آن نه تنها کارایی خود را از دست میدهد، که حتی باعث سکون و رکود نیز میشود و مضر به حال جامعه که در بالا شرحش رفت….

در این دوره معیار صدق و کذب گزاره های اخلاقی، یا به بیان بهتر درست و غلط یا شایست و ناشایست، رابطه انسان با خداست و جلب رضایت و خشنودی خدا. حتی اگر عملی اخلاقی هیچگونه آثار سوئی نیز در پی نداشته باشد و به کسی لطمه ای وارد نکند، باز هم عمل مطرود و محکومیست بدلیل ناخرسند کردن خداوند. برای نمونه “شرب خمر” یا “زنای غیر محصنه) حتی اگر منجر به چاقو کشی، یا تجاوز هم نشده باشد، محکوم است. البته باید شرایط آن زمان را هم در نظر گرفت که اعمال اکثرا اگر نگوییم تماما شر خیز بودند. لاجرم اخلاقیات این دوره، اخلاقیات مطلق گراییست نه نسبی گرا.

یک تعبیر “هرمنوتیکی” نه “واقعی” زیرا که طبق نص صریح قرآن، معاد امری جسمانیست نه صرفا روحانی و عدم اعتقاد به معاد جسمانی، به نوعی کفر محسوب میشود….برای بهشت و دوزخ و معاد در اسلام را شاید بتوان این ذکر کرد، که پیامبر عظیم الشان اسلام قصد داشته اند، و البته راهی جز این نداشته اند، که جهنم را به آن صورت خشن در قرآن وصف کنند تا عرب آن روزگار به تعبیری اگر بتوان گفت عرب (جاهلی) از آن بترسد و حساب ببرد (زیرا که میبایست از شرایط سخت زندگی در آن دوره شبه جزیره عربستان هم حتی سخت تر میبود ) و اعمال شر را مرتکب نشود، یا کمتر مرتکب بشود. به همین شکل نیز بهشت نیز می بایست شامل آن چیزهاییی میشد، که عرب آن زمان آرزویش را داشت و در آن روزگار برایش سهل الوصول نبود. و بدین طریق او را تشویق به انجام اعمال نیک و کمک به هم نوع و خویشتن داری و “کنترل نفس”میکرد، تا از شرایط سخت زیست در آن دوران،بکاهد.

معیار صدق و کذب اخلاقیات پس از رنسانس و دوران روشنگری، از رابطه بیان انسان و خدا، به رابطه بین انسان با انسان تغییر میکند. (انسان گرایی و دنیا گرایی و خرد گرایی، در مقابل خدا گرایی و آخرت گرایی و دین گرایی) دیگر انسان اگر نه تماما و کاملا، که درصدی از آنها و به درجات گوناگون الویت را به گزاره های ابتدایی فوق الذکر دادند تا گزاره های ثانوی. درصد کمی از جمعیت متریالیست مطلق (آتئیست) شدند، که بیشتر محصول سده های نوزده و بیست میلادیست. (عمدتا با ظهور جنبش سوسیالیسم) حتی فیلسوفان بزرگ رنسانس و عصر روشنگری نیز عمدتا دئیست(دادار باور) یا آگنوستیک (ندانم گرا) یا پان تئیست (جهان خدا) و کمتر صراحتا بیخدا بودند.(یالااقل ابراز میکردند)

اعلامیه جهانی حقوق بشر، محصول این دوره و تغییر و تحولات روی داده در غرب بر اثر رنسانس و عصر روشنگریست که در تاریخ ١٠ دسامبر ١٩۴٨ به تصویب سازمان ملل متحد رسید و پایه اخلاقیات غرب به شمار میرود. بر طبق طرز تفکر والد این اعلامیه، (البته اعلامیه ها مشابه سده های قبل، بصورت کشوری وجود داشت) هر امری که آثار سوء به حال جامعه نداشته باشد و به کسی صدمه نرساند، و بر طبق عقل و علم مفید به حال جسمانی و روحانی (روانی) انسان ها در راستای کاستن از درد و رنج آنها در زندگی پر رنج این جهانی داشته باشد، مباح و صواب و مجاز است، و غیر آن مطرود و مردود.

نتیجه گیری

در لغت شناسی عرب، واژه مطالعه از طلوع می آید، و طلوع خورشید یادآور نور و روشناییست و روشنایی با خود آگاهی. حتی در عالم فیزیک هم این مسئله صدق میکند. همچنین در اساطیر یونانی، پرومته یا پرومتئوس ایزدیست که آتش خرد و دانش را از ایزد ایزدان زئوس می دزدد و آنرا به زمین برای انسان می آورد، تا بوسیله آن و در پناه آن یعنی خردگرایی و علم گرایی مشکلات خود را حل کند. حتی در ادیان هم خداوند و الله انسان را بدلیل عقلش از ملائکه متمایز میکند و اشرف مخلوقات میخواند.

دو مورد از پارادایم شیف ها( تحول فکری __ تحول انگاره) که پس از رنسانس و جنبش پروتستانتیزم رخ داد، تحول نگرش انسان غربی نسبت به سکس و مسئله جنسی بود. در سنت کلیسای کاتولیک ازدواج کشیشان ممنوع بود و حتی هنوز هم هست. حتی رابطه جنسی که به هدف لذت جویی صورت میگرفت، گناه آلود و مکروه و مردود شمرده میشد. رابطه جنسی فقط در شکل ازدواج و آنهم فقط به هدف تولید مثل، و آنهم با کمترین حد از لذت جویی مجاز بود. حتی باور نکردنیست که شخص در تردید از لذت جویی خود بهنگام نزدیکی با همسرش احساس گناه میکرد و به نزد کشیش برای اعترافی (نه چندان قاطع زیرا که نمیدانست واقعا و دقیقا به چه مقدار لذت برده است!!!) میرفت و طلب بخشایش از خداوند و نماینده نه چندان پاک و مطهر او. مشکلی که الان در جامعه ما وجود دارد، و حتی در روشنفکر نماهای پیش از انقلاب نظیر شریعتی و آل احمد و دیگران نیز وجود داشت، اینست که میپنداشتند که فرهنگ غربی همیشه به همین شکلِ به قول آنها بی بند و بار کنونی بوده است. روشنفکرنماهایی که یا تاریخ تحولات غرب را بدرستی مطالعه نکرده بودند، یا اگر کرده بودند چیزی از آن نفهمیده بودند و زین رو،باعث بسیاری مشکلات کنونی جامعه شدند.

تنها با ظهور جنبش پروتستانتیزم بود که این طرز نگرش به مرور تغییر یافت. جالب اینکه گرچه که در اعلامیه ٩۵ ماده ای مارتین لوتر، کمترین اشاره ای به موضوع جنسی نشده بود، و تنها به موضوع فروش آمرزش نامه ایراد گرفته شده بود، لکن از آنجا که رهبران اصلاحات پروتستانی (به ویژه لوتر)، رابطه جنسی را نه عملی مذموم و گناه آلود، که هدیه (نعمت) خداوند به انسان اعلام کردند و خود لوتر نیز نخستین کسی بود که قانون عدم ازدواج کشیشان را در مذهب تازه تاسیسش لغو کرد و بعنوان اولین کشیش (راهب) اقدام به ازدواج، آنهم با یک راهبه، بنام “کاترینا فون بورا” نمود که اینکار در الهیات کاتولیک به مثابه زنای با محارم تلقی میشد و مجازات آن برای هر دو مرگ بود، اما به دلیل سادگی و ملموس بودن این موضوع در زندگی روزمره، این مورد بیش از آرای الهیاتی لوتر مورد توجه مردم عادی و طرفدارانش قرار گرفت. بدین طریق رفته رفته دید جامعه غربی نسبت به سکس عوض شد.

پارادایم شیفت دوم، تغییر رویکرد و نگرش، نسبت به کار و تلاش و فعالیت اجتماعی به جای دعا و نیایش و رفتن به کلیسا بود، که در کاهش روزهای تعطیلی که قبل از ٩٠ روز (۵٢ روز آخر هفته و ٣٨ روز تعطیل مذهبی) توسط پروتستان ها و اعلام هفته ١٠ روزه به جای هفت روزه که بعد مجددا به هفت روز تغییر داده شد، بود. زیرا که طبیعتا ادیان به طور عام، روی خوشی به دنیا گرایی و مال اندوزی ندارند. چیزی که باعث ظهور جنبش بورژوازی و مکتب کاپیتالیسم (سرمایه داری) و کندن از فئودالیسم که عمدتا با اصحاب کلیسا متحد بودند، شد و تحولات بعدی را رقم زد.

امروز که من دارم با این تبلت این مقاله را تایپ میکنم، در وهله نخست، مرهون شکاکیت دکارت هستم و سکولار (دنیایی_عقلانی) کردن علم فلسفه توسط او و اسپینوزا و در وهله دوم، مدیون گالیله بخاطر سکولار کردن علم فیزیک توسط او و نجاتش از سلطه ی الهیات و در وهله های بعد مدیون جان لاک بخاطر سکولار کردن علم سیاست با وضع اندیشه لیبرالیسم و ادام اسمیت بخاطر سکولار کردن علم اقتصاد با وضع اندیشه کاپیتالیسم.

بسیاری از مفاهیم اجتماعی و سیاسی و اقتصادی، یک معنای منفرد و منفک ندارند و دارای دو یا چند معنای مترادف و هم سنگ هستند. نظیر واژه “سکولاریسم” که در باور غلط عامه “جدایی دین از سیاست” جا افتاده که معنای دقیق آن “دنیا گرایی” ست که طبیعتا باعث جدایی دین از سیاست و حکومت میشود.

واژه کاپیتالیسم (سرمایه داری)هم به همین شکل، بسیاری گمان میبرند این واژه به معنای “خصوصی سازی اقتصادی، با به رسمیت شناختن حق مالکیت شخصیست) در حالی که این تنها یک وجه این واژه را بازتاب میدهد، و معنای واقعی و بار مفهومی آن، “پول در آوردن از هر چیز” ولو از چیزهایی که در تفکر سنتی مذهبی، گناه آلود و حرام قلمداد میشود. از سکس بگیرید تا موزیک و رقص و مشروبات الکلی و …..(همه چیز) و واضع آن اقتصاددان اسکاتلندی، ادام اسمیت است.

در مقایسه با اقتصاددانان پیش از خود که منبع ثروت را تنها در زمین میدانستند، یا اقتصاددانان مکتب سوداگری، که آنرا تنها در طلا و نقره میدانستند، ادام اسمیت اعتقاد داشت که، منبع ثروت فقط و فقط در تولید است،آنهم توسط هر چیز و گردش پول محصول آن. اسمیت ضمنا با بیان نظریه “مزیت مطلق” عنوان کرد، یک کشور در صورتی که توانایی تولید چندین کالا را دارد، تنها باید کالاهایی را در کشور خود تولید کند، که توانایی تولیدش به بهترین نحو و با بالاترین کیفیت ممکن را دارد و سایر کالاهایی که تخصص لازمه اش را ندارد، باید از کشوری که توانایی این کار را دارد، وارد کند. که در این صورت این امر،به نفع هر دو کشور منجر خواهد شد. زیرا هر دو با کیفیت ترین کالا را با نازلترین قیمت دریافت میکنند. با این نگرش و با این اصل دلائل عقب ماندگی کشورهای اسلامی به روشنی مشخص میشود که آن چیزی جز اعتقادات مذهبی دگم و کلاسیک خود مردم این کشورها نیست. آری در سرمایه داری “پول” محور، و در کمونیسم که یک مکتب سیاسی_اقتصادی بیشتر تربیتیست “حذف پول” محور است. که جای بحثش اینجا نیست…

باری مفاهیمی چون لیبرالیسم و کاپیتالیسم و اومانیسم و دموکراسی و آزادی و حقوق بشر، همگی به یک دیگر وابسته و پیوسته هستند و لازم و ملزوم هم. دموکراسی دینی یا کمونیستی و غیره…. امکان پذیر نیست و وجود خارجی ندارد. دموکراسی،دموکراسیست و اسلامی و مسیحی و یهودی و کارگری و سرمایه داری و غیره ندارد. بومی سازی دموکراسی هم بصورت خودکار،اگر دموکراسی واقعی که جز دموکراسی غربی و لیبرال که این قیود اضافه هم بدلیل لوث سازی مفهوم دموکراسی از سوی کشورهای اسلامی و کمونیستی به آن افزوده شده،نیست، پیاده شود، بنابر ماهیت دموکراسی، به مانند آب که آن را در هر ظرفی که بریزی، شکل همان ظرف را به خود میگرد، شکل جامعه هدف را به خود گرفته،و نه تنها مشکلی بوجود نمی آورد، که حلال مشکلات نیز خواهد بود.

ماکس وبر جامعه شناس و اقتصاددان شهیر آلمانی سده نوزدهم در مقاله مشهورش بنام “اخلاق پروتستانی و روح سرمایه داری” عنوان میدارد که اگر جنبش پروتستانتیزم و تغییر نگرش در باورهای دینی و متعاقب آن رشد سرمایه داری و بورژوازی نبود،محال بود که اروپا به رشد و توسعه ی کنونی اش برسد،و الگوی کلی پیشرفت و توسعه را در تمامی جهان و ادیان دیگر نیز در همین در امر برای خلاصی از دست سنت و گذار به مدرنیته میداند. آگوست کنت فیلسوف و بنیانگذار جامعه شناسی مدرن فرانسوی هم عصر با ماکس وبر نیز همین عقیده را دارد و میگوید که تمام جوامع بشری بر طبق الگوی واحدی تغییر و پیشرفت رو به جلو میکنند و فرهنگ و دین در این زمینه نقشی ندارند. اما متاسفانه بسیاری از شبه روشنفکران موسوم به دینی ما، غالبا از طیف ملی_مذهبی عقاید این دو فیلسوف و جامعه شناس بزرگ را رد میکنند، بدون آنکه کوچکترین دلیل و مدرک منطقی برای مدعای خود بیاورند. و بدین طریق، کما فی سابق، در زوال و استیصال جامعه خود، سهیم بوده و هستند.

به سوال ابتدایی مقاله باز میگردم که، با خداباوری، خداناباوری،تفکر بینابینی سلبی(ندانم گرایی) یا تفکر بینابینی ایجابی (پروتستانیزم دینی) کدام یک میتوان جامعه ی بهتر و اخلاقی تری را ساخت؟ یا با ترکیبی از آنها؟ به بیانی بهتر، با استفاده از قانون زمینی (دموکراسی متکی به عقل و خرد روز) به تنهایی؟ یا قانون آسمانی (دین هزاران سال پیش) به تنهایی؟ یا ترکیبی از این دو؟ به اعتقاد اینجانب، تا آنجا که باورهایمان را عقلانی کنیم، و از زاویه عقل و خردِ ولو ناقص اما رو به تکامل به همه چیز بنگریم، در عصری که همه علوم، از جمله فیزیک و فلسفه و سیاست و اقتصاد و …. توسط بزرگانی که در بالا ذکرش رفت، این جهانی و عقلانی شده اند، وقت آنست که به خود دین و مقوله اخلاقیات نیز هم از زاویه خرد نقاد و شکاک و علم امروزین رو به پیشرفت بنگریم. امری که در غرب تا حد زیادی صورت پذیرفته است، در کشورهای اسلامی نیز لاجرم باید صورت بپذیرد وگرنه رو به نابودی و انحطاط میروند. کارل مارکس فیلسوف و اقتصاددان شهر آلمانی، که همه او را بخاطر جمله معروفش در باب دین که: “دین افیون توده هاست” میشناسند، جمله دیگری نیز در باب دین دارد که میگوید: “دین قلب یک جای بی قلب است” منظورش در جمله اول دین در شکل سنتی آن و با قواعد دست و پاگیر زندگی امروزین و پیشرفت و سعادت و حل مشکلات بشر است، که باید از بین برود و خواهد رفت و مرادش در جمله دوم از دین،دین رفورم یافته و مدرن شده بر اساس نیازهای روز بشریست.

او میگوید : “ما نباید از خدایانی که خودمان آفریده‌ایم بترسیم، و باید از بخشیدن ارزشهایی به آن‌ها که خودمان می‌توانیم تحقق دهیم خودداری کنیم.”

و فردریش نیچه فیلسوف و اندیشمند بزرگ قرن نوزده آلمانی میگوید: “خدامرده است. ما او را کشتیم. قبلا آسمان ارزش ها را برای ما تعیین می کرد اما اکنون انسان خودش ارزش ها را تعیین می کند. یعنی انسان جای خدا را گرفته است.چون خدا مرده است”

البته این طرز نگرش به این افراط و با بریدن کامل از آسمان و خدا و پرداختن به زمین و انسان،متعلق به دسته اول اندیشمندان یعنی آتئیست هاست که در این نوشتار ذکرش رفت و نیچه به این دسته تعلق دارد.و تنها عیب آن احساس تنهایی و پوچی مفرطیست که پس از آن به شخص دست میدهد.کلا مدرنیته فردیت می آورد و فردیت تنهایی که باید به نحو عقلانی پر شود و اگر شخص بتواند بعد از آن بهداشت و امنیت روانی خود را حفظ کند و انسان مفید و سالمی برای خود و جامعه اش باشد، هیچگونه کمی و کاستی با انسانها با عقاید سایر دسته های ذکر شده، ندارد. مارکس میگفت دین سنتی بدلیل بریدن انسان از خود عجز و لابه در برابر خدا و گریه و زاری و تضرع انسانها را از خود بیگانه میکند و در دنیای سرمایه داری و کار کردن انسان برای پول و بدلیل اینکه همه چیز پولی میشود، انسان را به نوع دیگری از از خودبیگانگی دچار میکند و تنها راه حذف پول از مناسبات انسانیست که میتواند جامعه ای سالم و آزاد و شاد بسازد. که همگان مشاهده کردیم اجرایی شدن این نظریه بدون خواست و رضایت عموم یا اکثریت مردم، و در کشورهای عقب ماننده مانند شوروی سابق چه فجایعی به پا کرد. از طرفی دیگر دین گرایان در هر دو شکل افراطی یا میانه روی آنها،انتقادشان از دو دسته اول اینست که قانون زمینی در همه جا و بطور عام قابل پیاده کردن نیست و قابل دور زدن است. که البته پاسخ ایشان اینست که انسان های منطقی و خردگرای واقعی در دو دسته فوق الذکر از جمله خود مارکس،اصرار بر حذف حتمی و کامل خدا و متافیزیک بصورت کامل از ذهنیت تمامی افراد اجتماع را نداشته و ندارند و تنها خواهان بروز شدن اعتقادات دینی، بر طبق نیاز های زمانه اند، برای ساختن جامعه بهتر و انسانی تر و شادتر.

میتوان خدا را هم بعنوان یک ناظر نامرئی بالایی برای کسانی که به او اعتقاد دارند، با یک سیاست چماق و هویج (دوزخ و بهشت) حفظ کرد.اما به اعتقاد اینجانب،ساحت چنین خدایی و دایره ی متافیزیک آن باید به شکل قابل توجهی فروبکاهد و ساحت آن از “از حق الله و حق الناس” هر دو، به “حق الناس” به تنهایی تقلیل یابد، تا بتواند در جهان کنونی، کارایی داشته باشد، و به “قاعده طلایی اخلاقی” که در بالا ذکرش رفت، نزدیک گردد، یا بر آن منطبق شود.

بهر حال تفکر دینی عمدتا بر روی تحول (تغییر و تربیت)از درون تاکید دارد و تفکر عقلی یا برون دینی و مادیگرایانه، به تغییر و تحول و تربیت از بیرون، اولی بر کنترل نیاز و نفس تاکید دارد و دومی بر رفع آن.البته واضح و بدیهیست که رفع همیشگی و خلل ناپذیر نیاز های جسمانی و مادی، به دلایل گوناگون، ولو تغییرات جوی و فیزیولوژیک امکان پذیر نیست و اگر کمی خویشتن داری و کنترل نفس نباشد،که البته همگان به درجات مختلف در همه جای جهان دارند و به ادیان چندان ربطی ندارد، و یک مسئله ی فطریست، اما بهر حال به نظر میرسد با تفکر متریالیستی صرف، برخی افراد ممکن است دچاره مخاطره شوند و به کژ راهه بروند.که البته چنانچه ذکر شد میتوان ترکیبی از اندیشه ها را بکار برد و هدف اصلی این نوشتار هم بهیچ وجه تجویز یک نسخه واحد برای همگان نیست،بل یافتن راهکار جامع و مانعی توسط خردگرایی و همفکری جمعی و بحث و گفتگوست. دیگر گذشته است زمانی که متافیزیک صرف برای انسانها تعیین تکلیف میکرد.در این عصر و اعصار پیش رو، این انسانها هستند که برای متافیزیک خود تعیین تکلیف میکنند، و اگر لازم باشد، بخش هایی از آنرا حذف میکنند، یا مورد اصلاح و بازبینی قرار میدهند. انسان نوین، متافیزیکش هم بهمراه خودش رشد میکند و توسعه و بهبود می یابد. به امید روزی که این بحث ها و مباحث در رسانه های جمعی و در مدارس و دانشگاه ها باز شود،تا کودکان فردای ایران با ذهنیتی باز و مستقل و مطمئن آینده خود و کشورشان را بسازند.

تا جاییکه باورهایمان را عقلانی کنیم، و از زاویه خرد ناب، به همه چیز بنگریم و هر چه را که مغایر عقل و خرد بود، از خط زدنش از ذهن و مغزمان نهراسیم،ولو اینکه از نظر تفکر سنتی مذهبی خلاف مذهب شناخته شود و مستوجب آتش دوزخ،(زیرا که اساسا هر اقدامی که مغایر خرد باشد،صد در صد و لاجرم نه تنها به ضرر، که به هلاک انسان منجر میشود، به مانند بیماری که بیماری چشم دارد، اما بجای قطره پزشکی، سوزن و میخ در چشم خود فرو کند) که چیزی جز کور شدن و در صورت ادامه در سایر زوایای زندگی جز هلاکت و اضمحلال در پی ندارد،اگر نگویم هیچ تفاوتی، که تفاوت چندانی میان سه دسته و نحله فکری فوق الذکر یعنی :خداناباور، ندانم گرا و نو اندیش یا تجدید نظر طلب دینی وجود ندارد.اما چیزی که واضح و بدیهی مینماید، اینست که تفکر چهارم، یعنی بنیادگرایی دینی، آینده ای در دنیای کنونی ندارد، و رو به اضمحلال و زوال است.

در این نوشتار سعی شد، تا با دلایل سیاسی،اقتصادی و دینی، اثبات شود، که با تفکر بنیادگرایانه و صُلب دینی نمیتوان به جامعه ای توسعه یافته و آباد دست یافت، و نیاز به بازاندیشی و تفکر نقادانه بدور از پیش داوری ها در همه ی عرصه ها وجود دارد.

در پایان نگارنده، از بذل توجه و عنایت خوانندگان گرامی به این نوشتار، کمال تشکر و امتنان را دارد و با فراغ بال و سعه صدر پذیرای نظریات، پیشنهادات و انتقادات خوانندگان و اندیشمندان بزرگ هر چهار عرصه فکری یاد شده در راستای ارتقای سواد و معلومات ناچیز خود را در حد یک مقاله نویس مبتدی، که این اولین تلاشش در این عرصه است،میباشد.

به امید جهانی بهتر و اخلاقی تر با عقلانی کردن باورهایمان

درخت تو گر بار دانش بگیرد به زیر آوری چرخ نیلوفری را

ناصر خسرو قبادیانی
– [ ]

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)