رضا باقری

چندی پیش در ارتباطات کاری، با کسی مراوده داشتم که از شهروندان کشور ترکیه بود. ایشان در سن ۵۰ سالگی به بیماری سرطان مغزی مبتلا شد. شهروندان ترک معمولا برخلاف ما ایرانی های ساکن آلمان ، اقوام و خویشاوندان زیادی را دور و بر خود دارند‌. شخص مزبور در ترکیه پول و املاک زیادی تلنبار داشت. او یک بار ازدواج کرده و از همسرش طلاق گرفته و از او صاحب ۴ فرزند می بود. بهتر بگویم پیش از جدائی از وی با دختری ترک که ۲۵ سال از خودش کم سن و سال تر بود دوست شده، که البته این کار معمولا در ترک های چنین خانواده هائی منسوخ میباشد، دو فرزند داشت‌، بهمین دلیل بود که فرزندانش او را از خانه بیرون کرده بودند. پس از آن نزد دوست دخترش میرود و او را استخدام رسمی سالن آرایشگاه خود در میآورد تا بدینوسیله بتواند با وی زندگی مشترک داشته باشد. اهالی فامیل معتقد بودند این دو دختر ۳ و ۵ ساله حرام زاده میباشند و قاعدتا نمیتوانند پس از مرگ پدر، از میراث او سهمی ببرند. دوست دخترش تمامی سعی خود را مینمود تا یک تکه کاغذ حاکی از این که دوست پسرش او را به قیومیت فرزندانش منصوب نماید ، تهیه نماید، تا او بتواند تمامی املاک دوست پسرش را تصاحب کند، اما بدلایل مختلف سنتی که بیان آنها میتواند ماجرا را پیچیده نماید، قادر به این کار نشده بود. دو ماه قبل از این نیز با بچه ها و دوست پسرش به ترکیه رفتند، تا سند عقد و یک چیز هایی از این دست را تهیه نمایند، اما گویا آنجا هم موفق نشده بودند. همسر مطلقه اش در هنگام مرگ وی ، یعنی شوهر قبلی اش هر روز با کاسه ای از سوپ داغ خوشمزه به عیادتش میآمد و ۴ فرزندش نیز هر گاه بدیدار او نائل میشدند، پاکت تخمه آفتاب گردان را بدست چپ پدر داده و دست راستش را می‌بوسیدند و از اینکه در شش سال گذشته او را از خانه بیرون کرده بودند اظهار پشیمانی میکردند. عجیب اینجا بود که همه میدانستند چرا چنین برخوردهای محبت آمیزی مینمودند ، اما همه خود را به کوچه “علی چپ” زده و چنان وانمود میکردند که در راه رضای “خدا” چنین مهربان میباشند. حال این ۶ فرزند و دو زن یک طرف قضیه بودند، چهار مادر و پدر زن که هرکدام از زن ها چند خواهر و برادر و هر کدام چندین فرزند ، در حقیقت شاید ۵۰ تا ۶۰ نفری را میشد تخمین زد که هر روز به عیادت او میآمدند . آنها در سالن ملاقات کنندگان تجمع می نمودند و به بحث هایشان با زبان مخلوط ترکی آلمانی بلند بلند ادامه میدادند.


کسانی که کمی ترکی و آلمانی میدانند متوجه میشوند که این زبان ، زبان مخصوص ترک هائی میباشد که سالیان دراز در آلمان کار و در ترکیه زندگی میکنند. بحث هایشان حول و حوش میزان دارائی های او و اینکه این دارائی ها به چه کسی تعلق دارد بود. گاهی چنان تعادل خود را از دست می دادند که مسئول بخش پس از تذکرات متعدد مجبور میشد برای بیرون کردن آنها از بخش متوسل به پلیس شود.
چندین روز متوالی چنین صحنه هایی مشاهده میشد. آنها میتوانستند در دسته های چندین نفره وارد اطاق بیمار شوند، دست بوسی کنند و هزاران بار از بیمار بپرسند: ” نجسن” ، “حالت چطور است”. بیمار که از دادن پاسخ خسته میشد دیگر حال دست دادن هم نداشت، قیافه هائی را برانداز میکرد که در ظرف ۶ سال گذشته نه دیده بود و نه میشناخت.
بعد از دو هفته، و بصورت ناگهانی، دفتر بخش اعلان کرد که مریض دچار بیماری MRSA
میباشد و باید قرنطینه شود. لذا کسی بدون لباس مخصوص نمی تواند وارد اطاق شود، حتی المقدور کمترین ملاقات ها صورت پذیرد. پس از اعلان این خبر ، چه محشری در بخش مربوطه بر پا شد. ملاقات کنندگان در تجمعات هیستریک خود میخواستند وارد اطاق شوند، حال مدعی بودند برای دیدار او حتی حاضر هستند به آن بیماری هم مبتلا گردند. پس از اینکه تعیین شد که دوست دخترش مسئول ورود و خروج افراد داخل اطاق میباشد، او دختر هایش را در سالن بیمارستان نزد مادرش گذاشت و از صبح کله سحر لباس مخصوص را بتن میکرد ،در سالن انتظار افراد را تعیین می نمود و میگفت چه کسی اجازه ورود دارد و نباید حتی یک کلمه حرف بزند! در اطاق انتظار بحث بالا میگرفت و کسانی مدعی بودند که او جانب حق را نگرفته و بیشتر از فامیل های خودش انتخاب میکند. حرف نزدن هم را از خودش در آورده است!
این جریان ادامه داشت و درد سر بخش مزبور با مراجعین نیز روز به روز بیشتر میشد.
در یک روز که تقریبا سالن انتظار مملو از ملاقات کنندگان ناکام بود، دوست دخترش با شیون و زاری ، فریاد زد ” محمد اولدوو” ” محمد اولدوو”، یعنی “محمد مرد”
خب محمد مرد ولی یکباره مساله قرنطینه هم مرد! همه بسوی اطاق حمله کردند، دوست دختر محمد دیگر لباس قرنطینه در بر نداشت. او از ورود اشخاص به اطاق ممانعتی ایجاد نمیکرد. پرستار بخش که هنوز لباس قرنطینه در بر داست گفت:
“صبر کنید تا وسائل را از بدن او خارج کنم، بعد میتوانید وارد شوید!
. از مسئول بخش پرسیدم آیا اشکال ندارد که همه وارد اطاق مرده با بیماری میکربی خطرناک شوند. امکان سرایت وجود ندارد! او گفت دکتر قرنطینه را برداشت!
تعجب کردم دکتر هم آلمانی بود. سرگیجه عجیبی گرفته بودم.
اما متوجه شدم دو کودک خردسال را هم با روسری هایی که متعلق به مادر بزرگ هایشان بودند، روی جسد گذاشته اند و کودکان هم یاد گرفته بودند و تکرار میکردند ” بن بازاسیس اولدوم” ، “پدرمان فوت کرده است” به این واقعه خیلی فکر کردم. در نهایت به این نتیحه رسیدم که بیمارستان تا زمان حیات او میتوانسته است برای بیمه صورتحساب با نام بیمار صورتحساب بنویسد و پس از مرگ او از زیر بار مسئولیت به این بزرگی شانه خالی کرده است. اما یک طرف قضیه هم نا آگاهی بستگان این خانواده مزید بر بوجود آمدن آن صحنه گردیده بود.
چند هفته بعد دوست دختر او را دیدم و از حال وی و دختر هایش جویا شدم . او گفت دوست پسر جدید گرفته و ۳ هزار یورو بابت اینکه با او زندگی کند از وی دریافت نموده است. از محمد چیزی به او نرسیده و او در صدد این است تا از دختر هایش آزمایش DNA انجام دهد تا ثابت نماید بچه ها مال محمد میباشند. دختر هایش هم به بیماری MRSA مبتلا شده و تحت درمان انتی بیوتیک هستند!

رضا باقری

۰۲.۱۱.۲۰۱۷

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)