آرمان پیروزی خون بر شمشیر چیزی بیش از نفرین حاکمان از سوی محرومان از قدرت نیست؛ ناسزاگویی به وقت ناتوانی، شعاری، در بهترین حالت صرفا با کارکرد بلاغی و تهی از معنا و واقعگرایانه تر، خلع سلاح کننده ی مغلوبان و در خدمت انضباط حاکم. چه، چه چیز برای حاکمان خوشایند تر از سلاحی نامرئی که نیروهای حیاتی مخالف را به توده های گوشتیِ بی دفاعی تبدیل کند که جز بدن برهنه چیزی برای دفاع از خود ندارند و سلاحشان خونشان است؟ چنان خوشایند که حاکمانی که توسلشان به خشونت حدومرزی نمی شناسد از هیچ تلاشی برای لابی گری و دامن زدن به هر گفتمانی که تحمیل قهری اراده را به انحصار حاکمیت دراورد فروگزار نکنند. انقلاب هراسی سلاح نامرئی حاکمان اقتدارگرا است.

اما این سلاح تنها تا زمانی کارگر است که حاکمیت بتواند بدیلی به بیرون نشستگان از ساخت قدرت ارائه کند. برای سالها امید به اصلاحات برای ایرانیان چنین بدیلی بود. ایده ی اصلاحات، علی رغم تمام نفرت حاکمان اقتدارگرا نسبت به آن، نزدیک ترین متحد حاکمان و تضمین بقای آن هاست. اتحاد درونی اصلاحات و محافظه کاری چند وجهی ست. اصلاحات با زنده نگاه داشتن امید به تغییر، تخیل جامعه در جست و جوی بدیل را محدود میکند و عزم خروج از سازوکار حاکمیت را متزلزل. اصلاحات از اتحاد در عزم خروج پیشگیری میکند، استراتژی ها را متکثر می کند، درون را زیست پذیر تر جلوه میدهد، گرچه این زیست پذیری به ظاهر در انتهای مسیری پر پیچ و تاب لمیده باشد. اصلاحات همینطور دشمنی فرضی میتراشد که میتواند توجیه ناکارامدی باشد و بهانه ای برای شانه خالی کردن از مسولیت و بی پدر رها کردن تقصیر.

در جوامع دموکراتیک با درونی کردن اراده ی تغییر در سازوکار حاکمیت، دیالکتیک اصلاح طلبی میتواند راه را برای تغییر، درونی کردن بیرون باز گذارد و بقای سازوکار قدرت را تضمین کند. ابطال دیالکتیک اصلاحات، امری که همواره برای پیروزان جدال قدرت در نیمه-دموکراسی ها وسوسه انگیز بوده است، پایان چنین حکومتهایی را نوید میدهد. پیروزی بی بازگشت در کارزار قدرت، چه به شکل شبه انتخابات ۸۴ باشد چه به شکل انتصابات ۹۲ اسب تروایی است که انقلاب را در دل نهفته دارد. این لحظه ای است که ورای آن یک حکومت اقتدارگرا نمی تواند بطور موفقیت امیز یا قابل باور، گرچه برای بخش های کوچکی از جامعه یا ناظران خارجی خود را به عنوان شکلی از دموکراسی، ساختاری تغییر پذیر یا همه شمول آراسته کند. با خوردن فرزندان خود در جست و جوی وحدت، ساختار حاکم تتمه ی پیوندهای خود با جامعه را از دست میدهد. به پیکری نحیف و جداافتاده از جامعه بدل میشود ناتوان از بازتولید خود. حاکمیت یکپارچه در مالیخوایای خود علم ستیزی و مرگ انبوه مردم در یک همه گیری را دست آوردی عظیم میپندارد و بر خود می بالد که جناره ها بر زمین نمانده اند. در رویاهایش زایش کودکانی را بشارت میدهد که به فرماندهان مرگ و نابودی سلام میدهند. آن چه در واقعیت زاده شده است اما، از یک سوی وابستگی روزافزون به اقلیتی سازمانی از وفاداران که حاکمیت انها را لوکوموتیو خود میشمارد، و از دیگر سوی نسلی از جوانان شورشیست که بیتابانه نمادهای حکومتی را در کتاب درسی، کلاس درس، مدرسه، دانشگاه و خیابان مخدوش و نابود میکند.

تلاش حاکمیت برای یکپارچه سازی خود به بی سرپرست شدن عرصه ی نمادین انجامیده است. از عصری که در ان نظم نمادین در سیطره ی حاکمیت بود، اما از شکاف با واقعیت اجتماعی رنج میبرد به عصری وارد شده ایم که  نظم نمادین دیگر در سیطره ی حاکمیت نیست. نتیجه، دگردیسی بنیادین عرصه ی نمادین است و تلاش نسلی نوظهور برای فراآوری نظم نمادین جدیدی سازگار با جهانی که انها میشناسند و یکسره بیگانه با نظم موهومی ای که حاکمیت ترویج میکند. در عرصه ی نمادین جدید، زنان رخ مینمایند و پیکرهایی که برای سالها تفکیک شده بودند برای یگدیگر اغوش میگشایند. کودکان مرگ حاکمانشان را فریاد میکنند و معلمان دیگر هراسی از اشکار گفتن مکنونات قلبی خود ندارند. در و دیوار شهر یک زایش را شعار میدهد. حاکمیت در مقابل، مرزهای جدیدی از سرکوب را میگشاید: حمله به مدرسه و دانشگاه، به زندان افکندن معترضان و به اتش کشیدن زندان. بازداشت را دائمی میکند و آزادی را موقت. در عمل، سراسیمه تلاش در جاروب ارواح آزاد شده در شهر دارد و در سخن انکارشان میکند.

پی آمد بیرونی شدن روز افزون سازوکار حاکمیت از جامعه بی موضوعیت شدن اشکال دموکراتیک و مدنی بازنمایی امر اجتماعی در ساختار قدرت است. استراتژی هایی که تاکنون برای حفظ نظم موجود موثر بودند، همچون کشاندن مردم به پای صندوقهای رایِ خنثی شده و کاستن فریاد خشمشان به راهپیمایی سکوت به امید ایجاد رخنه ای دل حاکمیت، منسوخ میشود.  آن چه از پی می آید جوانانی هستند که در خیابان اتش میافروزند و خواستشان برای تغییر را فریاد میزنند. بیرون رانده شدگانی که حاشیه ای ترین و ناگویه ترین الفاظ زبان را به رسمی ترین عرصه های شهر -دانشگاه- میاورند و در شعارهایشان از خصوصی ترین بخش های بدنشان مایه میگذارند. زن های به اجبار پوشانده شده ای که از کدهای پوشش حاکمیت طمرد میکنند و گیسو به خیابان میاورند. جامعه ای که واقعیت دارد و انکار شده است به خیابان آمده است. این بار نه در تلاش برای رویت پذیر کردن خود در سازو کار حاکمیت – برای مثال با تشکیل صف در مقابل صندوق رای یا راهپیمایی سکوت- بلکه برای تسخیر خیابان و باژگون کردن ساخت قدرت. رسانه های تک نفره ای که حدومرزی برای بروز خشم خود قایل نشده اند از رسانه های اکثریتی برایشان جذاب ترند. جریان غالب رسانه را محاکمه میکنند که به “اقلیتی سه درصدی” تریبون داده اند و خواسته یا ناخواسته آب به آسیاب سرکوب ریخته اند. جوانانی که در کف خیابان از “نخبه گان”، “تحلیلگران”، “روشنفکران” و سخنوران پیشی گرفته اند، دریافته اند تنها راه نشان دادن خودشان غصب خیابان است، گرفتن سلاح از دست سرکوب گران، از جمله سلاح نامرئی انقلاب هراسی. عزم تسخیر خیابان دارند و جهانیان را به همراهی فرامیخوانند.

بر خلاف باور رایج، تاکنون هیچ خونی بر هیچ شمشیری پیروز نشده است. پیروزی تنها زمانی بدست میاید که یا محرومان از قدرت از خون دادن خسته شوند و شمشیر بدست گیرند، و یا شمشیر بدستان از خون ریزی سیر شوند و شمشیر غلاف کنند. دست کم ۱۴ سال سرکوب بی وقفه در داخل و جنگ فراگیر در خارج میبایست اشکار ساخته باشد که اراده ی حاکمان به خونریزی پایانی ندارد. این الگوی حکمرانی کسانی است که تنها بهره شان از دانش تجربه ی شخصی ست، و باری، چهل و چهارسال پیش، به چشم دیده اند که دست کشیدن از سرکوب چه سریع میتواند به تجزیه ی نظم حاکم بیانجامد. آن چه آن ها ندیده اند اما، همانچه که به زودی خواهند دید، آن روی سکه است: امتداد سرکوب نیز فرجامی جز تلاشی نظم حاکم ندارد. از سرنوشت گریزی نیست. سکه ی تاریخ تنها یک روی دارد و آن تحول است. استوار ترین انضباط ها نیز به پایان سلام  میکنند. از حیات زیست شناختی تا نهادهای اجتمادی، این قانون تکامل است. تنها انتخاب در شکل پذیرش پایان است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)