دارم شبیه استیو جابز مى شوم. از نظر هوش و استعداد و نبوغ این ها که نه، از نظر مدل لباس پوشیدن ! استیو خدا بیامرز یک تى شرت داشت که همیشه با شلوار جین آبى اش سِت مى کرد. هر روز صبح بدون آن که جلوی آینه برود، همان ها را تن مى زد و مى رفت دنبال کارش. اصلا با همان یک دست لباس هم عمرش را داد به من و شما. من هم امروز یکدفعه به خودم آمدم و دیدم که نزدیک یک هفته است که دارم همین یک پیراهن سبز و شلوار جین آبی سایه خرده و یک جفت کتانى محبوبم را مى پوشم. نه این که خداى نکرده فکر کنید که لباس ندارم ها .. بخدا دارم. فقط موضوع این جاست که وقتى صبح ها مى روم سر کمد تا بین لباس ها انتخاب کنم، بعد از کمی چانه زدن و دل دل کردن، تازه می فهمم که هنوز دلم با همان پیراهن و شلوار جین و کفش کتانى ست. اصلا راستش را بخواهید این چند تا تیکه، حسابی با هم جفت و جور شده اند. از آن ترکیب ها که راسته کار آدم است و تقریبا به درد همه جا مى خورد. نه آنقدر رسمى و شق و رق اند و نه آنقدر جِلف و شل و ول. خوراک اینست که تن کنى و بزنى بیرون. و الحق کار ساده ای ست. همین انتخاب نداشتن. تک انتخابی بودن. استیو جابز یک جایی گفته بود که این کار را می کند، چون انتخاب هر چه کم تر باشد، آدم راحت تر است. راحت تر می تواند هر روز بلند شود و روزش را آغاز کند. راحت تر می تواند روی چیزهای مهم تر تمرکز کند. گفته بود انجام کارهای بزرک، از صرف نظر کردن از کارهای کوچک تر شروع می شود. تعداد زیادی انتخاب داشتن، آدم را گم می کند. گیج می شود. همین شد که استیو جابز درون من هم متبلور شد. باور کنید این کم خواستن حسابی حال آدم را خوب می کند. قدر همانی که هست را بیشتر می داند. برای گزینه های بیشتر تلاش نمی کند. نمی جنگد. تکلیفش با خودش و زندگی معلوم است. همان یک پیراهن و شلوار و یک جفت کتانی محبوبش را از کمد برمی دارد و می زند به راه .. کسی چه می داند، اصلا شاید استیو جابز شدن را باید از همین جاها شروع کنیم

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)