درون سوراخ تاریک ؛ ساعت ها دور و برش را نگاه کرد؛ فقط شب بود؛ آن هم چه  شبی ؛ تاریک و وحشت ناک! نه هوائی ، نه صدائی و نه یارو همنوایی!
در این محوطه تاریک و غم انگیز و در تنهائی مطلق با خود میاندیشید و میگفت :” ای کاش من هم چون بسیاری از خودنویسان، بی صاحب و بی در بودم.  کسانی که دلی پر درد دارند؛ خودنویس را  آزاد میخواهد.  آن را میخواهد تا درد خود را بنویسند و وقتی نوشتند دو باره رهایش کنند.
خودنویس آزاد  فاقد  تشریفات است؛  کسانی از او استفاده میکنند  که واقعا نیازمند او میباشند. خود نویس آزاد راحت است و در بند نیست. برخی از خودنویس ها اصلا  درب ندارند!
در این حال  به  شکل ظاهری خودش اندیشید؛ با خود میگفت: زرق و برقی که به من داده اند؛ مورد توجه دیگران میشود؛ در حالی که اگر زرق و برقی نداشتم کسی به من توجه نمیکرد! این زرق و برق قیمت مرا بالا برده و از اینجهت است که  همواره صاحبی دارم. کسانیکه   دنبال  صورتی زیبا باشند  ؛ دوست دارند مرا بخرند! آنها وقتی مرا میخرند؛  دیگر آزاد نیستم. با من بگونه ای رفتار میکنند که انگار من جزیی از وجودشان میباشم. در اینجال احساس حقارت میکنم. نمیتوانم بصاحبم بگویم تو ارزش واقعی مرا ضایع کرده ای؛ تو مرا بی مصرف کرده ای. تو مرا نزد خودت نگاه میداری تا فخر بفروشی!

صاحب من  همواره مرا با خودش به همه جا میبرد. در  بعضی مواقع بدون  دلیل موجه؛   مرا از جیبش بیرون میآورد؛ یک نگاه به من میکند؛ یک نگاه به اطرافیان خود؛ بعد با غرور من را از این سوراخ  بیرون میکشد؛ با لبخندی مضحک نگاهی به حاضرین میاندازد و نگاهی بر من؛  انگار که میخواهد به حاضرین  بگوید:  او این قدرت  دارد که کسی را از زندان آزاد کند و یا در بند نگاه دارد. او چندین بار مرا از محفظه  بیرون  میاورد و وقتی  من شاهد تابش آفتاب از پنجره به درون خانه میشوم؛ و یک  لحظه احساس شعف و آزادی سراپای وجودم را در بر میگیرد؛  دوباره با نگاهی به حاضرین که  توجهشان  به من جلب شده است؛ سریعا مرا داخل سوراخ تاریک کرده و در جیبش میگذارد.

احساس میکنم؛ فقط بعضی از اشخاص مایل هستند صاحب من باشند.  از تکبر کردن صاحبم  به دیگران؛ احساس کرده ام که  خیلی از دوستانش به او میگویند برای نوشتن حتما نباید خودنویس و گرانقیمت داشت! پاره ای از اوقات اندکی از دوستاناش؛ با اصرار من را از او میگیرند؛ به من نگاه میکنند؛ پس ازسنگین و سبک کردن می گویند:” چه خودنویس خوبی ؛ باید خیلی قیمت داشته باشد!”
بعضی ها نوک  من را روی کاغذ فشار میدهند؛  چند خط میکشند؛ از شکل نوشتنشان متوجه میشوم که علاقه ای به نوشتن ندارند. آنها نوک مرا  روی کاغذ  میکشند تا  مطمئن شوند  با من میتوان  نوشت. در هر صورت چنین اشخاصی  مرا برای خرید و فروش مورد آزمایش قرار میدهند؛ میخواهند بدانند که آیا میتوانند با پولی که میدهند سود سرشاری نسیبشان  میگردد یا نه؟

 بعضی ها بوسیله من چند کلمه ای  مینویسند؛ یا عکس قلبی میکشند. وقتی کسی مرا برای نوشتن مورد استفاده قرار میدهد؛ براستی خوشحال میشوم. خوشحالی من زمانی دو چندان خواهد شد که خیلی با احتیاط و با آرامش مورد استفاده قرار گیرم و با احساسی  ظریف خطوطی را با من بر روی کاغذ بنویسند.
همین چند روز پیش؛ یکی از اقوام صاحبم؛ بوسیله من روی ورقه ای سفید عکس گل رز و قلبی در کنار آن کشید؛ صاحبم  با تعجب به عکس گل نگاه کرد و یک نگاه معنی دار به گل و قلب و با لبخندی زیرکانه از  فامیلش پرسید:” چی شده؟ عاشق شدی؟ ”
فامیلش در حالی که لبخندی بر لب داشت  گفت: ” چی عاشق؟! نه بابا!  این خودنویس برای نوشتن خوب هستش؛ چه معنا داره که میگذاریش تو جیبت!
کمی آروم تر مینویسم! هم استفاده مفید کرده ام و هم خودنویس بیشتر کار میکنه.
بعضی ها میگویند: ” این یک خودنویس تزیینی هستش؛ تو جیب بگذاریم و فقط باهاش پز بدیم! آ ن هم نه پیش کسانی که خودنویس های گرون قیمت دارند.” و ادامه میدهند: ” اگر من خود نویسی اینچنی  داشتم کلی باهاش حال میکردم.”

یادم میآد که یک بار  یکی از دوستانش  گفته بود چقدر خودنویست قشنگ است! او  گفت: ” قابل نداره “!. داشت قضیه خیلی جدی میشد؛ تا اینکه صاحبم با شرمندگی  حرفش را پس گرفت . دقیقا صاحبم مایل نیست مرا ارزان و یا مجانی در اختیار کسی قرار دهد؛ این مساله بمعنی  علاقمندی او به من نیست؛ بلکه پول پرستی او را نشان میدهد!
من اسیرم؛ اسیر این مرد! درست است که خیلی از خود نویس ها واقعا بد وضعیتی دارند؛ جای تمیز و گرم ندارند؛ ولی در عوض در زندان بسر نمیبرند. سال ها خاک میخورند و هیچکس به سراغ آنها نمیآد؛ آزاد هستند.  بعضی ها هم توی ویترین مغازه ها  بصورت مانکن همینجوری با در باز در انتظار  میمانند تا کسانی بیایند؛  شاید یکی آنها را بخرد. تازه فروشنده آنها را نمیفروشد؛ خودنویس هائی را که در بسته بندی هستند و سالیان دراز در زندان میباشند را به مشتری میدهند.
من دوست دارم اولا” جایی باشم که حد اقل یک چیز های قشنگی با من بنویسند و ثانیا” تو دست یک نفر نباشم؛ و در آخر صاحب هم نداشته باشم و در جیب هم گذاشته نشوم.
خودنویس در همین افکار غوطه ور  بود که یکباره احساس کرد صاحبش او را از جیبش بیرون آورد و بر جای نرم و راحتی گذاشت . خودنویس  از صدای چرخ های کالاسکه  که در حال حرکت بود و لنگ و لگد انداختن کودک درون کالاسکه؛ متوجه شد که صاحبش وی را بر  روی کالاسکه بچه اش گذاشته است. بعد از  طی مسافتی یکباره کالاسکه از حرکت ایستاد. خودنویس احساس کرد که صاحبش  او را از روی کالسکه برداشت؛ ووقتی که درب او را باز کرد؛ خود؛ کالسکه ؛ صاحبش و بچه را زیر یک درخت چنار تنومند دید.

صاحبش شروع بنوشتن کرد:

از مسیر آسفالتی رفتم به ساحل  دریا؛
دریا صاف صاف بود؛
آسمان آبی؛ مرغ های دریائی گله گله در حال پرواز میرفتند  و میآمدند.
آفتاب تمامی سطح دریا و ساحل را گرفته؛

من و کودکم زیر یک درخت چنار ایستاده ایم؛

در ساحل دریا  برخی  داخل آب میروند؛ شنا میکنند   و بعد بازمیگردند؛ حوله ای روی شن های نرم و خاکستری پهن میکنند؛ بر روی آن دراز میکشند و سعی مینمایند تمامی بدن خود را در معرض اشعه آفتاب قرار دهند؛ برخی چرت میزنند ؛ برخی کتاب یا روزنامه میخوانند و برخی نشسته و دورو بر خود را نگاه میکنند.
در این حال خودنویس هم صفا میکرد؛
صفای این کار برای خود نویس بیشتر از این جهت بود که نوک سرش بآرامی  در فضای آزاد روی صفحه کاغذ سفید بالا و پائین میرفت و خطوط را از خود بجای  میگذاشت. مدتی بدین منوال  گذشت؛ صاحبش یک نگاه به خودنویس کرد و ان  را دوباره درون  سوراخ کرد.
آفتاب گرم موجب شده بود که کالاسکه و خودنویس و کاغذ ازگرما کلافه شوند. کودک شروع به داد و فغان کرد؛ خلاصه همه اسیر دوتا دستی بودند که حالا کالاسکه را هل میداد و میخواست از ساحل دریا فاصله بگیرد.
در این حال ؛ خودنوس یکباره احساس کرد از بلندی کالسکه به  پائینی افتاده است. از اینکه در هنگام افتادن صدائی شنیده نشد؛ خودنویس مطمئن بود که  بر روی شنهای نرم ساحل دریا سقوط کرده.

 بعد از سقوط؛  دیگر نه از کالسکه خبری بود  و نه دیگر صدای پای صاحبش را میشنید.  مدتی به همین منوال گذشت. خودنویس   با خود فکر میکرد:

 ” اگر موج آب بالا بیاد و مرا بداخل دریا ببرد ، چه میتوانم بکنم؟ حتما غرق میشوم؛ میگویند دریا خیلی وحشت ناک است؛ آنجا هیچ کس نمیتواند جان سالم بدر برد!  در ادامه تفکراتش به این مساله فکر کرد که اگر یک نفر او را نبیند و  پای بر او بگذارد ؛ چه میشود؟ حتما شکسته خواهد شد و دیگر بکار نخواهد آمد.

رضا باقری

برای او در درون آن سوراخ سیاه همیشه شب بود ؛  حالا هم بواقع شب شده بود. صدای موج دریا را مدام میشنید، صدای انسان ها کم کم قطع میشد، پرندگان دیگر پرواز نمیکردند. صدای دیگری نبود، جز صدای آب و گاها  زن و مردی که با  پچ پچ  های  عشاقانه به آرامی قدم  برمیداشتند. گرمای درون حفره اش و ترس از مرگ و نیستی از  یک سوی و نگرانی از آینده ای بد تر از آنچه که داشته است  از سوی  دیگر؛ او را تا مرز دیوانگی کشانده بود؛ با خود میگفت جایم خوب بود؛ آزادی نداشتم ولی مورد مخاطره نبودم! اما دوباره بر خود مسلط شد و گفت: نه! من آزادی را به آن همه خفت ترجیح میدهم!  لذا فکر میکرد اگر میتوانست حرکت کند؛ حتما جای مناسبی برای خود خواهد یافت.
ساعاتی چند بدین منوال گذشت، دم دم های صبح سحر؛  صدای قیل و قال کلاغ ها را شنید،
دوباره از اینکه کلاغ ها او را از زمین بردارند و به آسمان ببرند و در آسمان  از منقارشان رها شود و سقوط نماید و نابود شود ترسان شد!
در همین خیالات بسر میبرد  که ناگاه  متوجه قارقار کلاغی گردید که در کنارش  مشغول نوک زدن به او بود. ابتدا چند  نوک محکم بر قسمتهای مختلفش کوبید؛ و در حالی که صدای کلاغ ها ی در حال  پرواز بگوش میرسید؛ بناگاه احساس کرد نه در زمین است و نه در هوا؛ انگار کلاغ  او را با منقارش از زمین بلند کرده و در حال پروازاست.
احساس پرواز خودنویس را بوجد آورد. اما  در این وجدزدگی ؛  نمی دانست کجا میرود و چرا کلاغ  او را میبرد؟ احساس میکرد  کلاغی که  او را به منقار گرفته؛ قادر نیست بدرستی وی را در منقارش نگاه دارد. از یک سو خوشحال بود که اگر از منقار کلاغ رها شود؛ حداقل از دست این کلاغ نجات  یافته؛ اما  از سوی دیگر فکر میکرد که  اگر از منقار کلاغ رها شود به آخر عمر خود خواهد رسید.لحظه ای بعد؛  احساس کرد که ازر دور تا دور  درش  روزنه هائی ایجاد شده که از آن روزنه ها نور بداخل میتابد. نور کم کمک زیاد و زیاد تر شد؛ تا آنجا که یکباره خودنویس  خود را از درش  جدا شده و در آسمان معلق دید. او وقتی که از درش بیرون آمد متوجه شد که کلاغ هنوز درش را بر منقار گرفته و اصلا متوجه سقوطش نگردیده است. خونویس که از بیرون آمدن به فضای باز خوشحال بود ؛ یکباره متوجه شد که در حال سقوط به  دریا میباشد.این وقایع چنان بسرعت اتفاق افتاد که هنوز نتوانسته بود فکر کند که در دریا چه اتفاقی خواهد افتاد! ناگاه خود را درون آب دریا شناور و کم کم به  قعر دریا سقوط کرد. پس از اندک زمانی  در گوشه ای از کف دریا جای گرفت. از وقتی که وارد آب شد احساس آرامش و آزادی در او شدت یافت.در آنجا  نور باندازه کافی وجود داشت. گرچه ابتدا با دریا مانوس نبود ولی کم کم  همه چیز برایش عادی شد.  احساس کرد که دیگر برده کسی نیست؛ درون آن حفره بسر نمیبرد. آزاد بود و گاها با موج دریا از  این سوبه  آن سو  میرفت. با خود گفت  خودنویس آزادی ات مبارک!

 

      رضا باقری 

  20.09.2018

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)