خالد بایزیدی (دلیر)

به مردم مام میهنم که از فقر و بیکاری به تنگ آمده‌اند و وطن فروشان بر دسترنج این مردم عیش و نوش می‌کنند

1-
سیلوها چه غمگین اند
با اینهمه انباشتگی از گندم
اما کبو تران
چه اندوهگین وحرمان 
گرسنه ازآسمان اش پرواز می کنند
 
2-
دیشب خواب می دیدم:
که وجب به وجب خاک میهنم را
فروخته بودند
ازخواب که برخواستم
سیل ای ازاشکهایم
تمام با لشم را خیس خیس کرده بود
 
3-
ربع قرن
دربند
بی بهار ولبخند
ربع قرن
دروغ گفتیم: به بچه هایمان
که بابا نان داد؟؟!!
 
4-
هروقت
به کودک ام نگاه می کنم
ازشرمندگی…
گونه هایم سرخ سرخ می شود
کودکم با خیال کودکانه اش می گوید:
بابا چه زیباست گونه های سرخ ات؟؟!!
 
5-
فرزندم گفت:
پدرجان!
خانه ی ما چرااینقدرکوچک است؟
اما خانه ی رهبرانمان
اینقدربزرگ وزیباست…
باشرمساری سرم راپائین انداختم 
گفتم: فرزندنازنینم
خانه ی آنان نیز…کوچک بود
ما با گوشت واستخوانمان
بزرگ اش کردیم؟؟!!
 
6-
آه…!
سیلو ها چه غمگین اند
به گمانم امشب
کودکی گرسنه سرنهاده است؟!
 
7-
کودکی!
باشکم گرسنه
خوابیده است
  خشم بلبل درگندم زار
نخستین آوای سپیده است
 
8-
هیچ می دانید:
چرا خوشه های گندم
سرخم فرو آورده اند
شرمنده اند که آردشان
درخانه ی مستمندان
تنها با اشکهایشان خمیرمی شود؟!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)