در ماه محرم تکیه اصلی ما تکیه افراسیاب، نزدیک سه راه سلسبیل بود ، که گاراژ گچ و ذغال فروشی نزدیک قلعه ارمنی و استخر معینی رو سیاه پوش می کردند و شرط ورود هم داشتن زنجیر بود.  تو خونه ما هم که دو زنجیر بیشتر نبود. زنجیر اصلی رو که داداش بزرگم دستش رو با رنگ و روغن حال داده بود، مال خودش بود و کسی حق بردن اون رو به تکیه نداشت.  می موند زنجیر کوچیکه که بین دیگه داشا سرش دعوا میشد ولی بیشتر و بر حسب طبقه بندی سنی، به داداش عباس که سه سال از من بزرگتر بود می رسید.  به بیان دیگه، تکیه اصلی ما افراسیاب بود و ما عضو علل البدل تکیه بودیم.

در این حال و هوا و دعوا بر سر زنجیر بود که خبر اومد که جعفر جنی و علی مو سفید و تیمور زیر دوشی سر کوچمون تکیه مدل سینه زنی راه انداختن.  

جعفر جنی کی بود؟ جعفر جنی رو از طریق چند تا از دخترای محل می شناختم و در عالم بچگی شنیده بودیم که نه یک دل که صد دل عاشق نرگس دختر کوکب خانم، معروف به کلانتر محل شده.  چند بار هم دیده بودم که کوکب خانم برای حفظ سر قفلی این مقام با بتول دیوونه که تازه از همدون  به تهرون مهاجرت کرده بود دعوا و بزن بزنشون رو دیده بودم که بقول خودشون چه خشتکی از هم در آورده بودن.  منم که معنی خشتک رو نمی دونستم از مادرم سوال کرده بودم که مگه این خشتک چیه که دارن سرش دعوا می کنن؟ مادرم در حالیکه سعی می کرد جلوی خندشو بگیره  جواب داده بود که مادر جان این سوال به سن و سال تو نمی خوره.  صبر کم کمی بزرگ شی، اونوقت خودت می فهمی.  ولی یکی دو سالی بیشتر نگذشت تا بفهم.  یادمه چهله تابستون بود و ما هنوز کولر آبی نداشتیم ولی دوران بادبزن رو رد کرده بودیم و به دوران پنکه توشبیا رسیده بودیم و پدرم حصیر اتاق بزرگه پایین رو آورده بود پایین و شلنگ رو روش بسته بود که یه دفه صدای داد و بیداد زن و مردی و فحشای چاروداری زن و مردی رو شنیدیم.  دویدیم بیرون و دیدیم که مسگری سر کوچه دستش زیر دومن بتول دیوونه گیر کرده و داره داد میزنه که گفتم اگه دوباره شبا با ممد لاتی بری عرقخوری، خشتکت رو در میارم و…و.

نمی دونم چه جوری یه دفعه سرو کله پاسبون از کجا پیدا شد و هر دوشونو جلب کلانتری یازده کرد و مام به همراه لشکر محل، که از خماری خواب قیلوله در اومده و دنبال تاتر سیار دو نفری افتاده بودن، به دنبال پاسبان و این دو نفر، که حالا سعی می کردن جاوی پاسبان فحشای مودبانه، مثل مردیکه ازگل بی ادب و زنیکه بد دهن،  بهم میدادن راه افتادیم.  وسط راه از اون زیر دیدم که مسگره یه پنج تومنی سبز رو یواشکی گذاشت کف دست عرق کرده پاسبون.  به کلانتری که رسیدیم، من و اسد موشی و ممد ترکه و احمد رشتی از لای جمعیت خودمون رو هل دادیم و انداختیم جلو و همراه دو طرف دعوا وارد دفتر رئیس کلانتری شدم که دیدم بتول دیوونه یه ضرب رفت طرف میز رئیس کلانتری و  یه شورت قرمز از کیف سیاش در آورد و گفت که اسمال مسگر، خشتکشو در آورده.  یه دفه دیدیم که جناب سروان، که معلوم بود بتول خانوم رو میشناسه،  از کوره در رفت و  فحش رو به  سر بتول خانم کشید و به پارچه قرمز دست دوز روی میزش اشاره کرد و گفت زود از روی میزش بر داره و آخرش گفت که خاک بر سر اون شوهر بی غیرت تریاکیت کنن که باید سر تو دو مرتیکه بی همه چیز دعوا کنن. 

صحبت که به اینجا رسید تازه یکی از پاسبونا متوجه شد که سه تا بچه فسقلی توی دفترن و با یه اشاره گم شین، ما رو روونه بیرون کرد.  ولی دیگه دیر شده بود و من جواب سوالم رو پیدا کرده بودم.

خلاصه، این عاشق شدن  و با اون مادر خشتک در آر، جیگر شیر می خواست که جعفر جنی نداشت و جرئت نمی کرد به نرگس حتی سلامی بکنه.  فقط تا می تونست جلوی پنجره چوبی خونشون که یکی دو تا از شیشه ها شم ترک برداشته بود وا میستاد تا نرگس رو در حال رفتن به بقالی حسین آقا ببینه و ما همیشه عصرا چه در حال الک دولک بازی کردن و زو کشیدن یا هفت چین و از این جور چیزا بازی کردن اونو می دیدم که داره به طرف کوچه بن بست ما، بهارمست، که خونه نرگس بود، نگاه می کنه.  نرگسم، طرفای عصر با چند تا از دخترا، در حالیکه چادر رو روی شونه هاش انداخته بود از جلوی خونه جعفر جنی رد می شد و وقتی به اونجا می رسید به هوای اینکه دوستاش حرف خنده داری زدن، می زد زیر خنده و با صدای بلند می گفت:” مهری جون، خدا بگم چکارت کنه” دیدن اون خنده قند تو دل جعفر جنی آب می کرد و لبخندی از لب و لوچش سرازیر می شد.  ولی جرئت حرف زدن رو نداشت.

تو همین عصرا بود که یه بار دیدم که جعفر جنی یه ویولون زوار در رفته و رنگ و رو باخته تو دستشه و تا دخترا اومدن از جلوه خونشون رد بشن، شروع کرد به زدن و چنان صدا گوش خراش بود که انگار یه گربه داره روی حلبی پنجول می کشه و حتی من موسیقی نشناس نزدیک بود گوشامو بگیرم.

بالاخره نفهمیدم چی شد و اینکه سلامی داد و جوابی گرفت و احتمال بستنی خوردنی و سیما رفتنی.  خودشان دادند. 

ولی در همین زمونا بود که خبر افتتاح تکیه جعفر جنی اومد و من و داداشم رفتیم سراغ مادرمون تا یه پیرن از هر کدوم از ما رو رنگ سیا کنه تا ما رو توی تکیه راه بدن.  خلاصه در جلسه افتتاحیه تکیه شرکت کردیم و شروع کردیم و همونطور که نوحه می خوندیم، به سبنه زنی پرداختیم.  سینم یه کمی که قرمز شد به دوستام نشون دادم که ببینند چقدر قرمز شده.  احمد رشتی گفت که مال من بیشتر قرمز شده.  ممد ترکم از سینه همه ما قرمز تر شده بود.  منم دیدم که حالا که اینطوری اه شروع کردم محکم تر سینه زدن تا سرخ سرخ شد و به کمی دونه های کبود آراسته شد و دیگه معلوم نبود که سینه کی قرمز تره. 

تازه گرم شده بودیم که نوحه قطع شد و صدای جرینگ و جرینگه استکان و نلبکی رو شنیدیم و گفتیم که خب، حال نوبت چایی شد.  خیلی مودب دو زانو نشستیم و منتظر گرفتن چایی که جعفر جنی و دوستاش گفتن که بچه ها بزنن به چاک!  ممد ترکه گفت که پس چایی چی شد؟ گفتند چایی فقط مال بزرگتراس! خلاصه ما رو بیرون کردن و وقتی رفتیم بیرون دیدیم که اینطوری نمیشه که حقمونو بخورن و باید یه کاری بکنیم.  برای همین زیر روشنایی چراغ برق که بزور نورش به کف خاکی کوچه می رسید، شروع کردیم به شعار دادن و سینه زدن که:

“ما سینه زدیم، چایی نخوردیم، ما سینه زدیم چایی نخوردیم، بجاش اوردنگی خوردیم، بجاش اوردنگی خوردیم.”

اینطوری انتقاممون رو گرفتیم.  بعد که حسابی افشا گری کردیم یکی از بچه شروع کرد به خوندن:
“در کرب و بلا آب نبود پپسی کولا بود/ عجب پپسی کولایی/ عجب پپسی کولایی/”

منم یه بار باهاشون اومدم ولی فکر کردم بر عکس قبلی، خوندنش مزه نمی ده و اینکه امام حسین که گناهی نکرده که تلافیش رو سر اون در بیاریم.  برای همین به بچه ها گفتم که نگیم بهتره و اونام به شعار قبلی بر گشتن و با شنیدن صدامون، مادرا یکی یکی توله هاشونو رو صدا کردن و رفتیم خونه. 

این داستان یکی دو شب تکرار شد تا یه دفعه دیدم که جنب و جوشی بین جعفر جنی و دوستاش افتاده.  از میون صداها فهمیدیم که دسته افراسیاب راه افتاده و داره از خیابون خوش بالا میاد و عنقریب از جلوی کوچه ما داره رد می شه.  برای همین جنگی بدستمون چند تا علم دادند و و ما رو سر کوچه واستوندند تا وقتی دسته به اونجا می رسه ما شروع به خوندن:
سینه زنان شاه دین/خوش امدین، خوش آمدین.

و بنا بر رسم، علامت جلوی دسته به طرف ما باید چند بار تعظیم می کرد.  خلاصه دسته رسید و ما شروع به خوندن “خوش آمدید” کردیم، ولی دسته به راش ادامه داد و علامت بیست و سه تیغه ای معروف افراسیاب، محل سگم به دسته ما نذاشت و و مثل خر سرش رو انداخت پایینو و رفت.  ما هنوز نمی فهمیدیم که افراسیابیها بما بی محلی کردن. ولی معلوم بود که جعفر جنی و دوستاش بد جوری کنف شده بودن.  علی مو سفید برای رفع کنفی گفت که:

نیگاه کنید، افراسیاب یه سرش هنوز توی تکیه اس و سر دیگش داره از جلوی ما رد میشه.  خب، دسته با این گندگی که ما رو نباید تویل بگیره.”

شب بعد، وقتی دیدیم که از چایی مایی خبری نیست، نرفتیم و نزدیک بود که حسین زیر دوشی، مثل معمول، <نخود نخود/هر که رود خونه خود> رو بخونه و مام راه بیفتیم بریم بطرف پشت بوم که دیدیم جعفر جنی و ده پونزده نفر از رفیقاش از تکیه اومدن بیرون و در حالیکه نرم نرم به سینه هاشون می زدن نزدیک کوچه ما میشن. وقتی به زیر چراغ برق که تازه تیر چوبیش جاش رو به تیر سمنتی صاف و صوفی داده بود رسیدن که دیدم واستاندن و شروع کردن با صدای بلند حسین حسین گفتن و بعد شروع کردن به سینه زدن و اونم چه سینه زدنی.  چنون سخت و هم زمون به سینه هاشون می زدن که صدای شلق شلوقش تو کوچمون می پیچید و من مات مونده بودم که با چه عشقی دارن برای امام حسین سینه زنی می کنن.  آخه من امام حسین رو خیلی زیاد دوست داشتم و داستانهای زیبا و دردناکی نبود که مادرم، برامون نگفته بود.  یادمه که بعضی مواقع در موقع گفتن قصه، اشکش یواش یواش سرازیر می شد و این من رو بیشتر عاشق امام می کرد.  برای همین بود که وقتی دیدم که جعفر جنی و رفیقاش با چه عشقی برای امام سینه می زنن خیلی جذبش شده بودم. 

ولی همینطور که جذبش شده بود، یه نگاهی به اطراف کردم و دیدم که نرگس، دختر کوکب کلانتر و چند تا دخترای دیگه که اون شب به احترام امام، چادراشون رو از روی شونه به سرشون کشیده بودن اونجا واستادن و دارن سینه زنی رو نگاه می کنن.  با همون بچگیم فهمیدم که اون واستادن و سینه زدن نه برای امام حق، که برای نرگس و دخترای دیگس.

اینم یکی دیگه از داستانهای دوران کودکی بود که گفتم به مناسبت  کربلایی که حق در برابر قدرت ایستاد و و در شکست خود پیروز شد، تا قرنها بعد، گاندی نامی از کشور افسانه ها، از آن برای مقاومت در برابر سلطه و ظلم و زور الهام بگیرد و هنوز بخشی از ما، بجای آموختن این درس، پوست بدن رو با زنجیر و گوشت رو با قمه پاره می کنیم و عکس دستجمعی می گیریم  و صلوات برای کسانی می فرستیم که اگر در کربلا حضور داشتن در حسین کشی لحظه ای تردید نمی کردند. چرا که وقتی هدف قدرت است، اخلاق و حق و حقوق و مدافعان آنها، موانعی هستند که باید از پیش پا بر داشته شوند.

منظورم از این خاطره  گویی، درس و نقد و فلان نبود.  ولی همینطوری که خاطره اومد، اینم پشت سرش اومد.  اصولا انسان، موجود پیچیده ای است و بغیر از اصحاب قدرت، که در قدرت ذوب شده اند، خیلی کم میشه که فقط یک انگیزه را در عمل آنها جست.  ولی  این تک انگیزگی، از آن طرف هم می شود و آن را به وضوح می شود در انتخاب جاودان حر دید.  حری که به او وعده مال و منال و مکنت و ثروتهای افسانه ای داده شده بود، ولی وقتی در روبرو شدن با حق خالص، خود را در موضع باطل دید، برای انسان ماندن، انتخاب دیگری برای خود، جز با حق، اینهمانی جستن نیافت و آن را انتخاب کرد.

در ماه محرم تکیه اصلی ما تکیه افراسیاب، نزدیک سه راه سلسبیل بود ، که گاراژ گچ و ذغال فروشی نزدیک قلعه ارمنی و استخر معینی رو سیاه پوش می کردند و شرط ورود هم داشتن زنجیر بود.  تو خونه ما هم که دو زنجیر بیشتر نبود. زنجیر اصلی رو که داداش بزرگم دستش رو با رنگ و روغن حال داده بود، مال خودش بود و تو خونه می تونستیم باهاش بازی کنیم ولی  حق بردن اون رو به تکیه نداشتیم.  می موند زنجیر لاغر مردنی دسته قهواه ای که بین دیگه داشا سرش دعوا میشد ولی بیشتر و بر حسب طبقه بندی سنی، به داداش عباس که سه سال از من بزرگتر بود می رسید.  به بیان دیگه، تکیه اصلی ما افراسیاب بود و ما عضو علل البدل تکیه بودیم.

در این حال و هوا و دعوا بر سر زنجیر بود که خبر اومد که جعفر جنی و علی مو سفید و تیمور زیر دوشی سر کوچمون تکیه مدل سینه زنی راه انداختن.  

جعفر جنی کی بود؟ جعفر جنی رو از طریق چند تا از دخترای محل می شناختم و در عالم بچگی شنیده بودیم که نه یک دل که صد دل عاشق نرگس دختر کوکب خانم، معروف به کلانتر محل شده.  چند بار هم دیده بودم که کوکب خانم برای حفظ سر قفلی این مقام با بتول دیوونه که تازه از همدون  به تهرون مهاجرت کرده بود دعوا و بزن بزنشون رو دیده بودم که بقول خودشون چه خشتکی از هم در آورده بودن.  منم که معنی خشتک رو نمی دونستم از مادرم سوال کرده بودم که مگه این خشتک چیه که دارن سرش دعوا می کنن؟ مادرم در حالیکه سعی می کرد جلوی خندشو بگیره  جواب داده بود که مادر جان این سوال به سن و سال تو نمی خوره.  صبر کم کمی بزرگ شی، اونوقت خودت می فهمی.  ولی یکی دو سالی بیشتر نگذشت تا بفهم.  یادمه چهله تابستون بود و ما هنوز کولر آبی نداشتیم ولی دوران بادبزن رو رد کرده بودیم و به دوران پنکه توشبیا رسیده بودیم و پدرم حصیر اتاق بزرگه پایین رو آورده بود پایین و شلنگ رو روش بسته بود که یه دفه صدای داد و بیداد زن و مردی و فحشای چاروداری رو شنیدیم.  دویدیم بیرون و دیدیم که مسگری سر کوچه دستش زیر دومن بتول دیوونه گیر کرده! و از زیر داره داد میزنه که ج… گفتم اگه دوباره شبا با ممد لاتی بری عرقخوری، خشتکت رو در میارم و…و.

نمی دونم چه جوری، توی اون گرما که مگس پر نمی زد، یه دفعه سرو کله پاسبون پیدا شد و هر دوشونو جلب کلانتری یازده کرد و مام به همراه لشکر محل، که از خماری خواب قیلوله در اومده و دنبال تاتر سیار دو نفری افتاده بودن، به دنبال پاسبان و این دو نفر، که حالا سعی می کردن جاوی پاسبان فحشای مودبانه، مثل مردیکه ازگل بی ادب و زنیکه بد دهن بی تربیت،  بهم میدادن راه افتادیم. 

وسط راه از اون زیر دیدم که مسگره یه پنج تومنی سبز رو یواشکی گذاشت کف دست عرق کرده پاسبون.  به کلانتری که رسیدیم، من و اسد موشی و ممد ترکه و احمد رشتی از لای جمعیت خودمون رو هل دادیم و انداختیم جلو و همراه دو طرف دعوا وارد دفتر رئیس کلانتری شدم که دیدم بتول دیوونه یه ضرب رفت طرف میز رئیس کلانتری و  یه شورت قرمز از کیف سیاش در آورد و گفت که اسمال مسگر، خشتکشو در آورده.  یه دفه دیدیم که جناب سروان، که معلوم بود بتول خانوم رو میشناسه،  از کوره در رفت و  فحش رو کشید به  سر بتول خانم و به پارچه قرمز دست دوز روی میزش اشاره کرد و گفت زود از روی میزش بر داره و آخرش گفت که خاک بر سر اون شوهر بی غیرت تریاکیت کنن که باید سر تو دو مرتیکه بی همه چیز دعوا کنن. 

صحبت که به اینجا رسید تازه یکی از پاسبونا متوجه شد که سه تا بچه فسقلی توی دفترن و با یه اشاره گم شین، ما رو روونه بیرون کرد.  ولی دیگه دیر شده بود و من جواب سوالم رو پیدا کرده بودم.

خلاصه، این عاشق شدن  و با اون مادر خشتک در آر، جیگر شیر می خواست که جعفر جنی نداشت و جرئت نمی کرد به نرگس حتی سلامی بکنه.  فقط تا می تونست جلوی پنجره چوبی خونشون که یکی دو تا از شیشه ها شم ترک برداشته بود وا میستاد تا نرگس رو در حال رفتن به بقالی حسین آقا ببینه و ما همیشه عصرا چه در حال الک دولک بازی کردن و زو کشیدن یا هفت چین و از این جور چیزا بازی کردن اونو می دیدم که داره به طرف کوچه بن بست ما، بهارمست، که خونه نرگس بود، با حسرت نگاه می کنه.  نرگسم بیشتر، طرفای عصر با چند تا از دخترا، در حالیکه چادر رو روی شونه هاش انداخته بود از جلوی خونه جعفر جنی رد می شد و وقتی به اونجا می رسید به هوای اینکه دوستاش حرف خنده داری زدن، می زد زیر خنده و با صدای بلند می گفت:” مهری جون، خدا بگم چکارت نکنه” دیدن اون خنده قند تو دل جعفر جنی آب می کرد و لبخندی از لب و لوچش سرازیر می شد و از پنجره آویزون.  ولی جرئت حرف زدن رو نداشت.

تو همین عصرا بود که یه بار دیدم که جعفر جنی یه ویولون زوار در رفته و رنگ و رو باخته تو دستشه و تا دخترا اومدن از جلوه خونشون رد بشن، شروع کرد به زدن و چنان صدا گوش خراش بود که انگار یه گربه داره روی حلبی پنجول می کشه و حتی من موسیقی نشناس نزدیک بود گوشامو بگیرم.

بالاخره نفهمیدم چی شد و اینکه سلامی داد و جوابی گرفت و احتمال بستنی خوردنی و سیما رفتنی.  خودشان دادند. 

ولی در همین زمونا بود که خبر افتتاح تکیه جعفر جنی اومد و من و داداشم رفتیم سراغ مادرمون تا یه پیرن از هر کدوم از ما رو سیا کنه تا ما رو توی تکیه راه بدن.  خلاصه، روز بعد با یه زیر پیرن سیاه در جلسه افتتاحیه تکیه شرکت کردیم و همونطور که نوحه می خوندیم، به سینه زنی پرداختیم.  سینم یه کمی که قرمز شد به دوستام نشون دادم که ببینند چقدر قرمز شده.  احمد رشتی گفت که مال من بیشتر قرمز شده.  ممد ترکم از سینه همه ما قرمز تر شده بود.  منم دیدم که حالا که اینطوری اه شروع کردم محکم تر سینه زدن تا سرخ سرخ شد و به کمی دونه های کبودم آراسته شد و دیگه معلوم نبود که سینه کی قرمز تره. 

تازه گرم شده بودیم که نوحه قطع شد و صدای جرینگ و جرینگه استکان و نلبکی رو شنیدیم و گفتیم که خب، حال نوبت چایی شد.  خیلی مودب دو زانو نشستیم و منتظر گرفتن چایی که جعفر جنی و دوستاش گفتن که بچه ها بزنن به چاک!  ممد ترکه گفت که پس چایی چی شد؟ گفتند زر نزن و گمشو.  چایی فقط مال بزرگتراس! خلاصه ما رو بیرون کردن و وقتی رفتیم بیرون دیدیم که اینطوری نمیشه که حقمونو بخورن و باید یه کاری بکنیم.  برای همین زیر روشنایی چراغ برق که بزور نورش به کف خاکی کوچه می رسید، شروع کردیم به شعار دادن و سینه زدن که:

“ما سینه زدیم، چایی نخوردیم، ما سینه زدیم چایی نخوردیم، بجاش اوردنگی خوردیم، بجاش اوردنگی خوردیم.”

اینطوری انتقاممون رو گرفتیم.  بعد که حسابی افشا گری کردیم یکی از بچه شروع کرد به خوندن:

“در کرب و بلا آب نبود پپسی کولا بود/ عجب پپسی کولایی/ عجب پپسی کولایی/”

منم یه بار باهاشون اومدم ولی فکر کردم بر عکس قبلی، خوندنش مزه نمی ده و اینکه امام حسین که گناهی نکرده که تلافیش رو سر اون در بیاریم.  برای همین به بچه ها گفتم که نگیم بهتره و اونام به شعار قبلی بر گشتن و با شنیدن صدامون، مادرا یکی یکی توله هاشونو رو صدا کردن و رفتیم خونه. 

این داستان یکی دو شب تکرار شد تا یه دفعه دیدم که جنب و جوشی بین جعفر جنی و دوستاش افتاده.  از میون صداها فهمیدیم که دسته افراسیاب راه افتاده و داره از خیابون خوش بالا میاد و عنقریب از جلوی کوچه ما داره رد می شه.  برای همین جنگی بدستمون چند تا علم دادند و و ما رو سر کوچه واستوندند تا وقتی دسته به اونجا می رسه ما شروع به خوندن:

سینه زنان شاه دین/خوش امدین، خوش آمدین.

و بنا بر رسم، علامت جلوی دسته به طرف ما باید چند بار تعظیم می کرد.  خلاصه دسته رسید و ما شروع به خوندن “خوش آمدید” کردیم، ولی دسته به راش ادامه داد و علامت بیست و سه تیغه ای معروف افراسیاب، محل سگم به دسته ما نذاشت و و مثل خر سرش رو انداخت پایینو و رفت.  ما هنوز نمی فهمیدیم که افراسیابیها بما بی محلی کردن. ولی معلوم بود که جعفر جنی و دوستاش بد جوری کنف شده بودن.  علی مو سفید برای رفع کنفی گفت که:

نیگاه کنید، افراسیاب یه سرش هنوز توی تکیه اس و سر دیگش داره از جلوی ما رد میشه.  خب، دسته با این گندگی که ما رو نباید تویل بگیره.”

شب بعد، وقتی دیدیم که از چایی مایی خبری نیست، نرفتیم و نزدیک بود که حسین زیر دوشی، مثل معمول، <نخود نخود/هر که رود خونه خود> رو بخونه و مام راه بیفتیم بریم بطرف پشت بوم که دیدیم جعفر جنی و ده پونزده نفر از رفیقاش از تکیه اومدن بیرون و در حالیکه نرم نرم به سینه هاشون می زدن نزدیک کوچه ما میشن. وقتی به زیر چراغ برق که تازه تیر چوبیش جاش رو به تیر سمنتی صاف و صوفی داده بود رسیدن که دیدم واستاندن و شروع کردن با صدای بلند حسین حسین گفتن و بعد شروع کردن به سینه زدن و اونم چه سینه زدنی.  چنون سخت و هم زمون به سینه هاشون می زدن که صدای شلق شلوقش تو کوچمون می پیچید و من مات مونده بودم که با چه عشقی دارن برای امام حسین سینه زنی می کنن.  آخه من امام حسین رو خیلی زیاد دوست داشتم و داستانهای زیبا و دردناکی نبود که مادرم، برامون نگفته باشه.  یادمه که بعضی مواقع در موقع گفتن قصه، اشکش یواش یواش سرازیر می شد و این من رو بیشتر عاشق امام می کرد.  برای همین بود که وقتی دیدم که جعفر جنی و رفیقاش با چه عشقی برای امام سینه می زنن خیلی جذبش شده بودم و حتی نزدیک بود که چایی ندادنشونو رو هم بخشید ببخشم. 

ولی همینطور که جذبش شده بود، یه نگاهی به اطراف کردم و دیدم که نرگس، دختر کوکب کلانتر و چند تا دخترای دیگه که اون شب به احترام امام، چادراشون رو از روی شونه به سرشون کشیده بودن اونجا واستادن و دارن سینه زنی رو نگاه می کنن.  با همون بچگیم فهمیدم که اون واستادن و سینه زدن نه برای امام حق، که برای نرگس و دخترای دیگس.

اینم یکی دیگه از داستانهای دوران کودکی بود که گفتم به مناسبت  کربلایی که حق در برابر قدرت ایستاد و و در شکست خود پیروز شد، تا قرنها بعد، گاندی نامی از کشور افسانه ها، از آن برای مقاومت در برابر سلطه و ظلم و زور الهام بگیرد و هنوز بخشی از ما، بجای آموختن این درس، پوست بدن رو با زنجیر خراش و گوشت رو با قمه پاره می کنیم و عکس دستجمعی می گیریم  و صلوات برای کسانی می فرستیم که اگر در کربلا حضور داشتن در حسین کشی لحظه ای تردید نمی کردند، بفرستن. چرا که وقتی هدف قدرت است، اخلاق و حق و حقوق و مدافعان آنها، موانعی هستند که باید از پیش پا بر داشته شوند.

منظورم از این خاطره  گویی، درس و نقد و فلان نبود.  ولی همینطوری که خاطره اومد، اینم پشت سرش اومد.  اصولا انسان، موجود پیچیده ای است و بغیر از اصحاب قدرت، که در قدرت ذوب شده اند، خیلی کم میشه که فقط یک انگیزه را در عمل آنها جست.  ولی  این تک انگیزگی، از آن طرف هم اتفاق می افتد و آن را به وضوح می شود در انتخاب جاودان حر دید.  حری که به او وعده مال و منال و مکنت و ثروتهای افسانه ای داده شده بود، ولی وقتی در روبرو شدن با حق خالص، خود را در موضع باطل دید، برای انسان ماندن، انتخاب دیگری برای خود، جز با حق، اینهمانی جستن نیافت و آن را انتخاب کرد.

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)