خالدبایزیدی (دلیر)

 
 
1-
دیشب!
جنگل چه شادمانه
برای درختهای جوان اش
که بخواب جاودانه
فرو رفته اند
لا لا یی می خواند
ودرگوش جلادان می گفت:
گیرم درختی از من را
قطعه…قطعه کردید
اما نمی دانید :که من درسینه ی سرسبزم
هزاران هزاردرخت دیگر می رویانم
 
2-
ازاین روست!
که سرزمین من مدام
معطراست
زیرهردرخت وباغچه وگلزاری
خون شهیدی
ازهرچهارپارچه اش
ریخته شده 
 
3-
اعدامی!
دست روی پروبال کبوتران می کشید
وبه آنان می گفت:
به جنگل بگوئید…
هرگزنگذارید…
ازدرختهایتان چوبه ی داری 
ازدرختهایتان قفس ای را
درست کنند
چشم های آبی آسمان
چشم انتظار پرواز پرندگان است
 
4-
جنگلی قهرکرد
چون می خواستند:
ازیکی ازدرختهایش
چوبه ی داری بسازند
وبی گناهی را
برآن بیاویزند
 
5-
من خواب دیده ام
که روزی می آید…
صندلی دیکتا تورها
زیرپایشان را خالی می کند
وگردن شان برپای چوبه ی دار
جا می ماند
 
6-
چوبه های دار
هرگز!
نگذاشتند…
حتی لحظه ای
به بهارباندیشم
هروقت که خواسته ام
بهاررا هجی کنم
چوبه ی داری را برافراشته اند
 
7-
پروانه ای!
برشانه هایش نشست
وآنگاه
چه مشتاقانه پرزد
 
8-
…چه باک؟
ازجنگل
که درختی اش
قطعه قطعه شد
جنگل خود
روزی هزاران هزار
درخت مقاوم واستوار
درگهواره سرسبزش می پروراند
 
9-
اشکهایم را
پاک می کنم
موهایم را
شانه می کنم
قشنگ ترین لباسهایم را می پوشم
درآئینه به دشمن می گویم:
سرزمینم  را می بینی؟
که چه شادمانه
عزیزترین شاهین هایش را
درسینه ی آبی آسمان 
به خاک می سپارد؟؟!!
 
10-
آئینه!
ماتم گرفت
گریه ی مادری
آئینه گی اش را درهم ریخت
 
11-
شهری قهرکرد
چون کلید دروازه اش
بدست اشغالگری
افتاده بود
 
12-
خون ها!
اشاره می کنند
سلام تانکهارا
پاسخ نگوئیم
بگذارید…
خون در رگ جوانان
همچنان جوان بماند
 
13-
خیابان!
حدسه زد
آه…!
خون جوانی
برسنگفرش اش
ریخته شد
 
14-
جنگل!
تبررا نفرین کرد
که زیبا درختان اش را
معلول می کند
 
15-
تفنگها!
برروی گندم زارها
سوت می زنند
گرسنگان نیز…
برسرسفره ی خالی
بغض می کنند

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)