هنگامی که جرقه ی نوشتن این مقاله در ذهنم زده شد، به شدت معتقد بودم که توانسته ام به درک دیالکتیکی و واقع نگرانه از سلسله ی بازتولید گر استبداد و همچنین چشم انداز آینده ی ایران برسم، و چالش بزرگی در راه داشتم که چگونه نظریات یک سینما گر و یک روانشناس را در تحلیل‌چنیم جامعه ای به کار بگیرم.

در این مقاله کوتاه با استفاده از نظریات و تز های دو متفکر معاصر، ژاک لاکان و یورگس لانتی موس به تحلیل و نقد سیکل معیوب تفکر برون رفت ایرانیان ( در تاریخ معاصر) پرداخته ام. لانتی موس را قطعا نمی توان در مقام فیلسوف و یا دانشمند در نظر گرفت، اما در حکم سینماگری آوانگارد و با توجه به آثارش قطعا می توان وی را به عنوان متفکر و اندیشمندی با نظریات و چشم انداز های نو نه تنها در زمین هنر بلکه در شاخه ی انسان شناسی و زیر شاخه هایش محسوب کرد.

جامعه ی ایران، به خصوص در صد سال اخیر هرگز نتوانسته راه برون رفت باخردانه ای از سایه ی استبداد برای خود ترسیم کند. هر باره که عصیانی بر ضد استبداد به راه افتاده، نتواسته به نتایج رهایی بخش و یا حتی بهبود یافته تر نسبت به گذشته دست پیدا کند. ایران کنونی، مانند جوان سرکشی‌ست که هر چند وقت یکبار به فکر رهایی از خانه ی پدرش می افتد، اما هر بار پس از خروج از خانه با شرایط بدتری مواجه شده و از شر سایه ی استبداد رهایی نمی یابد.

دندان نیش در آثار لانتی موس روایتگر نمادین چنین روایتی‌ست. دختر جوان قصد رهایی دارد، اما با تصمیم گیری بی خردانه و احساسی خود در دام عمیق تری گیر می افتد و نهایتا در صندوق عقب ماشین ( سلطه ی تکنولوژی،) تلف می شود. از نگاه لانتی موس انسان در عصر مدرن، هیچگاه نتوانسته از سایه ی شوم دیکتاتوری و استبداد رهایی یابد و طعم شیرین آزادی را بچشد.
قهرمانان فیلم های او همگی دچار سرنوشت رقت بار و تراژیک هستند، که وقتی تازه توانسته اند از چاهی عمیق خارج شوند با دستان خود به چاله ای دیگر می افتند. از نگاه لانتی موس، این شکست ها ناشی از ذهنیت دیکتاتور مآابانه ی فرد است که از کودکی با آن ها رشد می کند. کودک در فضایی پدر سالارانه متولد شده و به محض پابه دنیا گذاشتن، نهاد های خانواده، مذهب، دولت، را زبان را شکل می دهند. این فضا، با نهاد ها و عواملی که ذکر شد مسئول سرکوب و کنترل انسان، در هر دو قسمت، جسم و ذهن، می باشند.
این نظام، با مشی سرکوب گرانه تحت عنوان «دیگری بزرگ» زبان انسان را پی ریزی و معین می کند. زبان، به زعم لاکان مهم ترین عامل در شکل گیری اندیشه و تفکر است.

«در مراکز مشاوره ی زبانی آنچه را که به عنوان بیماری زبانپریشی تحت درمان قرار میدهند چیزی جز کاربست دیگرگونه ی زبان نیست؛ به کار بردن زبان به دور از قواعدی که «دیگری بزرگ» مجاز برشمرده است. بیماران دوشخصیتی در شکلهای ابتدایی و غیربحرانی بیماری تنها نام خویش را تغییر میدهند و به نامی به جز آنچه از پیش برایشان تدارک دیده شده واکنش نشان میدهند. تمامی شکلهای غیر دگرجنس خواهانه ی جنسی که در جوامع مختلف تا سالها غیرعادی و غیرعرفی برشمرده میشدند تنها سر باز زدن ) خواسته یا ناخواسته ( از گرایش جنسی اکثریت هستند. آنچه را که ما وضعیت طبیعی روانی میخوانیم چیزی جز تطابق کامل و پذیرش هنجارهای اجتماعی و زبان عرف نیست که «دیگری بزرگ» برای ما تعیین میکند. شاید به همین خاطر است که در روانکاوی معاصر هدف روانکاوی دیگر بازگرداندن فرد به وضعیت قبلی نیست.
خود لاکان معتقد بود روانکاوی اساساً فرآیندی درمانی نیست بلکه جستجویی است برای حقیقت و البته که حقیقت همیشه سودمند نیست.
اما این آگاهی کودک که قرار است برای سخنوری و معناسازی به کار گرفته شود نیاز به چیزی فراتر از ابژکتیویته دارد و آن زبان است.»* (ن.ک ملالت های یک تمدن نو ساخته، ابراهیم قربان پور)

زبان به طور ساختاری و عمیق با جنسیت، اندیشه، سیاست و تمامی مسائل انسانی پیوند دارد. این پیوند زمانی که فرد از قول لاکان در کودکی به ساحت نمادین پا می گذارد، تا انتهای فعالیت ذهن که تا مرگ ادامه دارد. کودک از بدو تولد تا فراگیری دست و پا شکسته ی زبان مراحلی را چون ساحت خیالی، مرحله ی آینه، فقدان، ساحت نمادین و دیگری بزرگ(پدر) پشت سر می گذارد. (رجوع شود به دانشنامه ی لاکان)
در مرحله ی آینه، با صدا کردن مادر و همینطور درک یکپارگی بدن و شناسایی بزدلانه ی «دیگریِ بزرگ» کودک تحت سلطه ی زبان قرار می گیرد. ابتدا با فقدان ناشی از جدایی با مادر روبرو می شود، سپس سعی بر فاعل بودن مانند بزرگسالان می کند هر چند ناکام می ماند، در مرحله بعد مادر را که فهمیده «دیگری» است، را می نامد و همینطور متوجه وجود پدر یا همان دیگری بزرگ که نقش ناظم و سلطه گر را دارد می شود. این مراحل رشد عادی یک کودک از منظر روانشناختی است و توسط ژاک لاکان کشف و نامگذاری شده.

در ساحت نمادین و پابه عرصه گذاشتن «دیگری بزرگ» که در کالبد پدر و در مقام سرکوب گر بدوی ظاهر می شود
اکنون کودک می آموزد که قلمروی بسیار گسترده تر از قلمرو خانواده وجود دارد که نخستین و بنیانی ترین قانون آن، نهی از محرم آمیزی است. ساختار پدرسالارانه فرهنگ ایجاب میکند که فرایند اجتماعی شدنِ کودک را پدر (و نه مادر) با امر و نهی و نظارتهـای خـود راهبـری کنـد.
تبعیت از این راهبری به معنای تبعیت از هنجارها، پارادایمها، ارزشها و نظامهـای ایـدئولوژیک جامعـه و نیـز تبعیـت از مقـررات نهادهـای اجتمـاعی اسـت (نهادهـایی ماننـد دولـت، نظـام آموزش و پرورش، دستگاه قضایی و غیره).
ظاهر امر، کودک در این مرحله بر قواعـد زبـان و نحـوه کـاربرد آن تـسلط مـی یابـد؛ امـابه استدلال لاکان:

این «زبان است که بر سوژه تسلط مییابـد و او را تـابع قانونمنـدیهـای خـود
میکند.» * (ن ک مقاله نقد شعر زمستان، حسین پاینده)

از قول ژرژ باتای: هنگامی که آگاهی به بیان می آید(سخن)، زبان شکل می گیرد.

از همین رو، یک جامعه ی هر چند عاصی مادام که تحت سیطره ی زبان نابالغ و ایدئولوژیک باشد ممکن نیست بتواند مفهوم رهایی را از بر بگیرد و به سوی آزادی گام بر دارد. در چنین جامعه ای، چه یک خانواده* (ارجاع به فیلم دندان نیش)، و چه مردم یک کشور، زبان به صورت دیکته شده و سفارشی در خدمت اعضا قرار می گیرد، و چنین فضایی به زعم فوکو مستقیما منجر به پدیداری گفتمان های مشخص و در چهارچوب نظام سلطه می شود، و هر گونه تخطی از آن منجبر به سرکوب و تنبیه می شود.
مجازات ها، با بازوهای سرکوب گری چون پلیس، خانواده و مهم تر با القائات گناهکارانه از جانب مذهب انجام می گیرد.
و این آنجاست که ویلهلم رایش میگوید: بگذارید موضوع را صادقانه روشن کنیم. استبداد و دیکتاتوری نه تنها در کشورهای دیکتاتوری و در حکومتهای مطلق، بلکه در کلیسا، تشکیلات فرهنگی و دانشگاهی، مجامع کمونیستی و همچنین در دولتهای پارلمانی وجود دارد. این تمایلی جهانی است که زاییده واپس زدگی و کتمان نیروهای حیات است.* (کشف انرژی اورگن)

دیگر هدف از کنترل زبان، ترسیم یوتوپیا ی دروغین و ستایشگری موقعیت اولیه در اذهان است. تمدن های عقب افتاده و تحت سلطه ناگزیرند تا به ستایش مدینه فاضله ای در گذشته های دور بپردازند تا به این شکل، در توهم یک رهایی دروغین باقی بمانند. نمونه ی این یوتوپیای، القا شده و سفارشی را می توان در زبان دو گروه کثیر مشاهده کرد، عده ای که به آرمان شهر آریایی معتقدند، و عده ای دیگر که در آرزوی فتح جهان و حکمرانی تئوکرات بر کل دنیا هستند.
این دوگانگی، تماما با جعل تاریخ، انقطاع از واقعیت و تاریخ رخ داده. از خودبیگانی که مارکس مطرح می کرد، در اینجا نمود کامل پیدا می کند، زبان ایدئولوژیک، منجر به از خودبیگانی از خود و «دیگری» شده، به زعمی دیگر کسی به فکر رهایی راستین نمی افتد، و در افسوس گذشته ای که «بود» و نه «هست»*(ن ک، نیچه، غروب بت ها، عقل در فلسفه)، زندگی می کنند.
و اما نکته ی مهمی، که به عنوان برون رفت در اینجا مطرح می شود، تحت عنوان آشنایی با سایر گفتمان ها و گسترش فضای فکر است به قسمی باز هم به همان راه حل پیشین که مطالعه کردن و افزایش آگاهی است باز می گردیم.
زبان محدود، همان فهم محدود است، و فهم محدود توانایی درست اندیشیدن و خردورزی را از کف می دهد.

البته در این مقاله ما صرفا بر بعد زبانی ماجرا که بر همه ی دیگر ابعاد زندگی دخالت مستقیم دارد اشاره کردیم، اما جای ذکر دارد، که نمی بایست انتقال تجربه ی تاریخی یک جامعه سیاسی را دست کم بگیریم. به مثال؛ شاهدیم که نسل نو به علت نخواندن صحیح تاریخ خود و همینطور بیگانگی با تاریخ به شکل مضحکی به اطلاعات ریز و درشت غلط خود اکتفا می کند و مطالبه اش را بازگشت استبداد سابق فریاد می زند.

«این که می گویند مرگ بر دیکتاتور، دیکتاتور اساسا لقب رضا شاه است و جالب این است که در مسجد گوهرشاد( مقر دیکتاتوری شاه) هم این شعار را می دهند.*» (یوسف اباذری)

سرنگونی یک حکومت یا ساختار ایدئولوژیک پایان کار نیست، زیرا استبداد در لایه های زیرین اندیشه رسوخ پیدا کرده و مجال تبلور نمی دهد. در چنین فضایی پس از رهایی از استبداد خارجی اگر جسممان هم تحت مالکیت دائمی خودمان باشد چنانکخ ذهنمان تحت سلطه درونیمان قرار دارد ، نهایتا در سلسله عبث بازتولید دیکتاتوری خواهیم ماند، و چشممان را با دستان خودمان کور می کنیم.* (ارجاع به فیلم خرچنگ)

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)