مدرسه فمینیستی: ما زنان، آیا هیچ گاه به این فکر افتاده ایم تا از خود بپرسیم تا در جهانی با چنین نظم عظیم و عدالتی چنین عمیق، که گفته می شود اگر نسیمی بر برگی از درختی در نقطه ای از جهان بوزد و یا از آن بیفتد تاثیرش در همۀ جهان منعکس خواهد شد، چرا سرنوشت زیستی نیمی از «آدمی زادگان»، که مائیم و با تائید و تاکید و یقینِ همۀ علم و دانشی که تا اکنون زمان خود کشف کرده و شناخته ایم، آن چنان که خویش را افضل و اعلم عالم و هستی می پنداریم، تنها و تنها به دلیل تفاوتی فیزیولوژیکی و بیولوژیکی، آن هم برای ازدیاد نسل خویش، با سرنوشت نیمی دیگر از «آدمی زادگان» که مشمول همین تفاوت فیزیولوژیکی و بیولوژیکی هستند، این سان نابرابر و نادعادلانه چنین سرنوشتی شده است؟

 

من بسیار و بسیار از خود پرسیده ام این چرا را و دریافته ام که، نه تنها در جهان فرا اطلاعاتی و فراعلمی سده بیست و یک و هزارۀ سوم، بلکه در روزگاران بسیار بسیار کهن نیز «زنِ تاریخی»، به چرایی این شقاق حقوق انسانی اش آگاهی داشته است. از همین رو بود و هنوز هم هست که آن نیمۀ دیگر سلطه جو نیز آگاه از همۀ خرد و دانش و نبوغ آن نیمۀ تحت سلطه خود اما، آن را یا به سُخره گرفته و می گیرد و یا به خصلت های برساختۀ نظام سلطه گر خویش، متهم کرده و می کند. آگاهی از توانایی های بالقوۀ تحت سلطه است که سلطه گر می سازد. نه مگر آن که جهان، که نیک می داند بالقوه های انسانی «زن» را چه نامنصفانه و ناعالانه تحت سلطۀ خویش گرفته است، بیش از هر کس دیگری به توان مندی های «زن» آگاهی دارد؟ بنابراین، اینک این «زن» است که می بایست برای رهایی خویش از نظام سلطه ای که مرد برساخته است، هوشمندانه و با یاری گرفتن از خرد «زن/مادر»انه، خود اقدام به رهایی و آزادی خود کند تا در این روند هم سلطه و سلطه گر و هم تحت سلطه را نجات دهد؟

 

شکی نیست که کنش گری در روند حرکت یا باصطلاح جنبش‌ زنان در ایران، در سه دهۀ اپس از انقلاب رو به رشد گذاشته است. آن چه این رشد را موجب گشته آگاهی از شرایط اجتماعی جهان است که مشمول منطقۀ ما جهان سومی ها یا جنوبی ها نیز شده است. بخشی عظیمی از این شرایط اجتماعی، محصول دانش و علمیست که در کشف و تدوین آن خود «زنان» هم حضور داشتهاند؛ گرچه در برخی مقاطع تاریخی/ جغرافیایی از سوی نظام تقریبا پوسیده و نیمهجان مرد/پدر سالار «اُبژه» انگاشته شده اند! زنان، که در آفرینش‌ و در به‌وجودآمدن و تکوین‌شان، با استناد به افسانه‌ها و اساطیر آفرینشِ نوع انسان (زن و مرد)، چه در ادیان توحیدیِ آریایی و سامی و چه در اساطیر و افسانه‌های پیش از دوران «دین»های توحیدی (مانند یین و یانگ کنفسیوسی)، هیچ تفاوتی با مردان وجود نداشته است، پس چرا هنوز هم در این جهان دیجیتالی دهکده کوچک مک‌لوهانی، زنان دچار این شقاق تفکیک‌آمیز جنسی و در پی آن جنسیتی، که پدیده‌ای‌ فرهنگی/ اجتماعی و محصول حاکمیت مرد/ پدرسالارانه جهانی ست، شده‌اند. آیا بخشی از آن به ناپایداری همت زنانی باز نمی گردد که نه تنها با روند «خویشتن شناسی جنسی» خویش آشنایی نداشته، بلکه هیچگاه خود، آمادگی شناخت این روند را در خود پیدا نکردهاند.

 

ویژگی های اجتماعیِ منتج از شرایط اقتصادیِ حاصل از کشف کشاورزی، که از قضا به وسیله زن بوده است، و ورود مرد به سفرۀ انداخته شده از سوی زن، که او را با سود و سرمایه و اندوختن ناشی از گذر از شکارورزی و صید و روی آوردن به کار کشاورزی و مصادرۀ آن از زن، (گرچه هنوز هم در بسیاری از نقاط جهان از جمله در ایران خودمان، مانند کار کشاورزی زنان در مزارع برنج کاری و چای کاری در شمال و بسیار کارهای کشاورزی در دیگر شهرها) و نیز راندن او از کار بر روی زمین و انتقال اش به پستوی خانه به بهانه و فریب و وعده و وعیدهای دروغین، همه و همه موجب شد تا مرد تاریخی، نخستین روند حرکتهای «سلطه»، به مفهوم زمانی آن دوران را در غیاب زن در اجتماعات آن روز آغاز کند.

 

بدیهی ست عدم حضور زن در پی رانده شدن او از اجتماع به خانه، از دوران شکل گیری و تثبیت نظام کشاورزی، موجب تسلط مرد بر آن نظام و پیآمدهای فرهنگی/ اقتصادی آن شد. از آنجا که زن، به خاطر توانایی مادری، یعنی بارداری و فرزندزایی در گیر تربیت و مراقبتِ کودک شده بود، ناگزیر از پیروی از وظیفۀ خطیر و بزرگی که طبیعت برای برهه ای برای او مقرر کرده بود شد. مرد تاریخی انگاری این وظیفه را امری دائمی و یگانه برای زن انگاشته بود؛ آنچنان که به جای هم یاری و هم کاری در وظایف تربیتت و نگهداری از فرزند، که نیمی از همۀ وظایف، (به جز وظیفۀ تغذیه نوزاد آن هم برای مدتی) که در نیمی از آن باید با مادر شریک می بود اما، این وظیفه را تنها برای «زن/مادر» تعریف و تثبیت کرد و در پی آن نیز، دیگرحقوق حقۀ طبیعی زن را که تا آن تاریخ به «زن/مادر» تعلق داشت، مانند نام، نسب، حق نگهداری و تربیت فرزند، ازث و میراث و… و… از او سلب کرد. اینک «مرد تاریخی» که خود را در پی غیبت تحمیلی که به زن روا داشته بود این گونه مقتدر و مسلط می یافت، همۀ حوزههای روند تاریخ را برای حفظ این اقتدارِ «در غیبت زن تصاحب شده»، از آن زمان، یعنی از دوران پساکشاورزی تا اکنون، به نام و کام خود مصادره کرده است.

 

در پی تثبیت این نظام مردمحور، نخستین شقاق (دوآلیسم[1]/ دویی/ دوگانه انگاری) در تاریخ، میان زن و مرد، که پیش از آن از حقوق انسانی برابر و عادلانه برخوردار بودند به وجود آمد. ادامۀ این شقاق موجب شد تا همۀ توان مندی ها و حس و آگاهی و شعور، نیز عطوفت و احساس «زن» در روند تکامل و تدوین اجتماعات اولیه[2] به جامعه[3]، غایب باشد.

 

این جهان تک جنسی، تک صدایی، تک زبانی، تک عقلی (خردمذکر)، تک احساسی، تک شعوری و… که پس از این شقاق دوآلیستی، حالا دیگر جهانی مردساخته شده بود، موجب شد تا نظام اجتماعی و جامعۀ جهانی دچار یک نامتعادلی و نامیزانی گردد. از آن جا که این نامیزانی و نامتعادلی امری عارضی بر اجتماعات و جوامع بود، خردجمعی، در کنار ناخودآگاهی جمعی (به قول یونگ)، این غیبت را دریافت و روان جمعی، خود، اقدام به بازسازی و بازگرداندن توانایی های «مادینه»، که از جهان غایب شده بود، کرد. آفریدن ایزدبانوان یکی از آن کارهای ناخودآگاه جمعی یی بود که بی شک غیبت این نیمه مادینۀ جهان و هستی را می خواست پُر کند.

 

گرچه به ظاهر بالقوه های «زن/مادر»، به عنوان بخش عاطفی و عاشقانۀ جهان کمتر امکان بالفعل شدن پیدا کرد و از قضا همین کمبود، جهان و هستی و زندگی ما آدم ها را به گونه ای «نرینه/ مذکر» شکل داد، اما هیچ گاه زیست ما انسان ها نتوانست بی حضور و نَفَس گرم «زن/مادر» ادامه یابد.

 

می دانیم که در روند افت و خیز زیستن در جهان مردمحور، آدمی زاده بسیاری از امکانات «انسانی» خویش را از دست داد؛ اما این غیبت، در برابر زمان و تاریخ، برهه ای کوچک بود که با رنسانس به پایان اش نزدیک می شد. اینک در جهان هزاره سوم، شاهد بالفعل شدن بالقوه های «زن/مادر» هستیم و نیک می دانیم با عنایت به ناموس و فطرت «هستی»، بی حضور نیمۀ مادینۀ انسان، که زن تنها نمادی از آن است، انسان به کامیابی و آرامش نخواهد رسید.

 

پانوشت ها:

 

*- ناهید توسلی: نویسنده، پژوهش گر و کنش گر حوزۀ زنان و مدیرمسئول و سردبیر «نافه»

 

[1] Dualism

 

[2] Communities

 

[3] Societies

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)