اپوزیسیون ایرانی، پس از سالها روان بودن و موج خوردن، در حال انعقاد است. عاملی که باعث این امر شده، فشار خارجی شدید بر جمهوری اسلامی است و البته بحران اقتصادی که مردم را به فلاکت کشیده. تضعیف نظام بر همه عیان است و احتضار و مرگش در افق هویدا. پس همه میکوشند که گردم هم بیایند و جبهه بسازند.
نقداً سه گروه کلی را میتوان در این صحنه دید. یکی اصلاح طلبان هستند که کماکان پایی در رژیم دارند و پایی در خارج آن و از این موقعیت بهرۀ بسیار میبرند. اینها پس از بی اعتباری که از دی ماه به این سو تجربه کرده اند، در پی تعویض نام برآمده اند تا بلکه پوستی بیاندازند و چهره ای نو کنند. دیگر پهلوی طلبانند که مشخصۀ اصلی شان داشتن چشم امید است به پشتیبانی خارجی. آخر هم انواع جمهوری خواهان هستند که وجه اشتراکشان همین جمهوری خواهی است و هنوز جبهۀ واحد ندارند. اتحاد همگانی که بعضی خیال میکنند میتواند راه خلاصی از رژیم را با گرد هم آوردن همۀ نیروها بگشاید، بین جمیع این گروه ها ممکن نیست و در شرایط فعلی، تا تغییری بنیادی در بینش و روش آنها به وجود نیاید، چنین خواهد بود. به این دلیل که تفاوتها مهم است و در حد سلیقه و اختلافات شخصی نیست، برخاسته است از انتخاب های سیاسی بسیار مهم و آشتی ناپذیر.
خط اصلی تمایز بین طرفداران پهلوی و جمهوری خواهان، به جمهوری و سلطنت ارتباطی ندارد، چون میدانیم که رضا پهلوی هم حاضر است در این هر دو گزینه، نقشی کمابیش یکسان بازی کند. تمایز اصلی در تکیه کردن یا نکردن به پشتیبان خارجی است که در اهمیتش نمیتوان شک کرد. اصلاح طلبان در ان زمینه موضع میانی دارند. چون در عین اتخاذ موضع منفی، در عمل، از جنبش سبز به این سو، از انواع تسهیلاتی که دولتهای خارجی در اختیارشان نهاده اند، استفاده میبرند. بخصوص در زمینۀ رسانه ای. انحصاری که چند سال است برقرار کرده اند، مدیون پشتیبانی خارجی است.
غیر از این خط تمایز شناخته شده، خط دیگری هم هست که به آن توجه شایان نمیشود. نه که موضوع آگاهی عمومی نباشد، هست، ولی بسیاری از اشاره به آن ابا دارند و مایل نیستند وجودش را به روی خود بیاورند. این خطی است که خواستاران لائیسیته را از طرفداران سکولاریسم مجزا میکند. به تصور من، صرفنظر از برخی رقابتها و جاه طلبی های فردی که به هر صورت همه جا هست و برد محدود دارد، دلیل اصلی پیدا نشدن جبههُ جمهوریخواهی واحد را باید در همینجا جست. در مطلب حاضر میخواهم قدری به آن بپردازم.
مترادف نبودن این دو کلمه چیزیست که بارها در بارۀ آن نوشته ام، تنها کسی هم نیستم که این کار را کرده ام. آنهایی که مترادفشان میشمرند یا از سر کم اطلاعی چنین میکنند و یا اینکه به هر دلیل میخواهند تفاوتشان را بپوشانند و خود را از وارد شدن در بحثی که وادار به موضعگیری شان میکند، برهانند. پایینتر به این دلایل خواهیم پرداخت.
نکته اینجاست که بر خلاف آنچه که ممکن است برخی تصور نمایند، نفس مخالفت با نظام اسلامی و حتی در دادن ندای براندازی نظام مذهبی فعلی، به هیچوجه به معنای این نیست که جداً برنامۀ جدایی دین و دولت در کار است. از جدایی سیاست و مذهب هم که اصل است میگذرم. فقط گذرا نگاه کنید تا ببینید که چند نفر حاضرند عبارت اخیر را به کار ببرند.
مسئله در اینجاست که هر کس مدعی خواستن جدایی است، باید برنامه ای هم برای این کار داشته باشد. همینطوری نمیتوان گفت که ما خواستار جدایی هستیم و در مورد ترتیبات اجرای این کار، دم فروبست. این درست کاریست که طرفداران سکولاریسم میکنند، از اصلاح طلبان تا پهلوی طلبان، با گذشتن از میان جمهوری خواهان. وقتی حرفی زده نمیشود، یعنی برنامه ای نیست و و وقتی برنامه ای نیست، یعنی کار در بهترین حالت، روز به روز انجام خواهد گرفت و نتیجه اش، هر چه باشد، نه فقط بهترین نخواهد شد، به احتمال قوی همان خواهد شد که تا انقلاب بود و در نهایت خمینی از دلش درآمد. جلو انداختن سکولاریسم، وسیله است برای ختم کردن بحث، بدون ورود به آن.
حال ببینیم که این طفره زدن ها از کجا سرچشمه میگیرد.
اول از همه از نداشتن بینش پالوده که بهترین نشانه اش مترادف شمردن لائیسیته و سکولاریسم است. موضعگیری روشن، محتاج داشتن نظر روشن در باب یک امر است. اگر این دومی مبهم باشد، اولی هم ـ حداقل محض احتیاط ـ مبهم خواهد ماند. شرط احتیاط جز این نیست. هرکدام ما، هرکجا که بخواهیم پا بگذاریم، اگر درست ندانیم که زیر پایمان چیست، سست است یا سفت، با احتیاط عمل قدم جلو میگذاریم. اکثریت قاطع کسانی که از سکولاریسم صحبت میکنند تا سر و ته قضیه را هم بیاورند و خود را درگیر بحثهایی که مستلزم مطالعه و تعمق و تصمیمگیری است بکنند، راجع به این مسئله درست فکر نکرده اند. همینقدر، مثل همه، میدانند که حکومت روحانیان چیز بدیست و باز مثل همه، ابراز تمایل به برچیدن آن میکنند. ولی وضعیت فعلی ایران، تنها شکل اختلاط سیاست و مذهب نیست و حذف شدنش از میان، مشکل اساسی را حل نمیکند. این نظام میتواند برود و اگر از ین فرصت تاریخی برای حل بنیادی مشکل استفاده نشود، اختلاط بر جا خواهد ماند و برای سالهای سال مایۀ دردسر خواهد شد.
اگر قرار بود با سقوط رژیم فعلی، مشکل تداخل سیاست و مذهب حل بشود که کار اصلاً مشکل نبود و حاجت به بحث و جدل پیدا نمیکرد. مسئله، سامان دادن رابطۀ این دو در ایران فرداست. در این مورد باید طرحی داشت و نبود طرح نشانۀ بلاتکلیفی است. مشکل بیش از آنکه تعیین تکلیف مذهب یا تکلیف معین کردن برای مؤمنان باشد، روشن کردن وضعیت روحانیت است.
برخی اصولاً از طرف شدن با مذهب هراس دارند، چه به دلیل اعتقادات خود و چه اعتقاداتی که به عموم یا اکثریت مردم نسبت میدهند. عبارت سست «مردم مسلمانند»، سنگری است که معمولاً اینها در پشتش موضع میگیرند. طبیعتاً ترس، فلج دوگانۀ فکری و عملی را در پی دارد. این بیم را نمیتوان به آسانی ریشه کن کرد، بخصوص که مادی نیست و ماورای طبیعی است. از بین رفتنش البته غیرممکن نیست، ولی کاریست وقتگیر. طبیعی است که اعتراف صریح بدان هم، حتی نزد خود، کار آسانی نیست.
از این هراس بدوی که بگذریم، برخی روحانیت را هنوز و به رغم مظالمی که بر مردم ایران روا داشته است، نیرومند میشمرند و تصور میکنند که بخش بزرگی از مردم، به دلیل اعتقادات مذهبی، به پیروی از این گروه عادت دارند و به همین دلیل باید تا حد امکان از برانگیختن چنین مقاومتی احتراز نمود. اینها در حقیقت توجه خویش را بیش از مردم مستعد برای جدایی و خواستار آن، بر کسانی متمرکز میسازند که به اجرای این طرح تمایلی ندارند و گروه اخیر را به هر دلیل مهمتر یا نیرومندتر از خواستاران جدایی به شمار میاورد.
برخی سودای اتحاد یا احتیاط تاکتیکی دارند و بخشی از روحانیت را به هر نوع متحد خویش در مقابله با نظام فعلی میشمرند و نمیخواهند این پشتوانه را با گرفتن موضع قاطع در باب قطع رابطۀ سیاست و مذهب، از دست بدهند. همانطور که عده ای تصور میکنند که مردم ایران به تنهایی قدرت براندازی ندارند و باید از کشورهای خارجی برای ساقط کردن رژیم، کمک گرفت، بعضی هم معتقدند که برای دور کردن اسلامگرایان از قدرت، باید از بخش سنتی روحانیت که خود را کمتر وارد بازی سیاسی کرده است، کمک گرفت. فکر همانقدر سست است که قدیمی و به ابتدای شکل گرفتن اپوزیسیون در فردای انقلاب اسلامی بازمیگردد.
در نهایت، برخی هم نمیخواهند به راه جدایی بروند. نه به این دلیل که در بارۀ مطلب درست نیاندیشیده اند، یا دلهره دارند، یا روحانیت را نیروی بزرگی به حساب میاورند، یا دغدغۀ تاکتیک دارند. برای اینکه اصولاً دخالت روحانیت را در سیاست، اساساً، تا حدی مشروع و یا حتی لازم میشمرند و به هر دلیل با آن مخالفتی بنیادی ندارند. برای اینکه اسلام و تشیع را یکی از پایه های ملیت ایرانی میدانند و استفاده از انگیزه های مذهبی در زمینۀ سیاست، به نظرشان لازم یا مفید است. نباید تصور کرد که تعداد گروه اخیر کم است. اینها هم معمولاً پشت حرفهایی نظیر جدایی دین و سیاست ممکن نیست و از این قبیل سنگر میگیرند تا کار اصلی را، به نادرست، غیرممکن جلوه بدهند.
موضعگیری قاطع در باب مذهب و موقعیت اجتماعی روحانیت، بر خلاف آنچه که ممکن است به نظر بیاید، و منطقی هم بنماید، تابع ایدئولوژی سیاسی افراد نیست، بخشی است که جدا که باید جداگانه هم در باره اش تصمیم گرفت. درست است که منطق چنین اقتضأ میکند که پذیرش یک ایدئولوژی، تمامی عناصر آن، یا لااقل تمامی عناصر مهم آنرا شامل گردد. ولی در تجربه دیده ایم و میدانیم که اینطور نیست.
طی انقلاب دیدیم که خیل مارکسیست های ایرانی که میبایست پیشتازان مادیگری و بی خدایی میبودند، چه موضعی در قبال اسلام و روحانیت اتخاذ کردند. دلیلش در همه مورد ترس و اعتقاد نبود. سر فرو آوردن در برابر «خلقی» که به اسلام دلبسته مینمود نیز در آن جا داشت، به علاوۀ این تدبیر تاکتیکی که خمینی جلو افتاده، باید از او به عنوان لکوموتیو استفاده کرد، تا بعد بشود فکری به حالش نمود. اگر اول از همه صحبت از مارکسیستها کردم، به این دلیل بود که موضعگیری در برابر فکر حکومت مذهبی از آنها بیشتر انتظار میرفت. مگر جبهۀ ملی هم که باید به سائقۀ پیروی از فکر لیبرال ،دنبال جدایی میرفت، رفتاری مشابه از خود بروز نداد؟ دیدیم که با بختیار چه کردند. دیگران هم بودند که قاعدتاً میبایست از همگامی با خمینی و طیف اسلامگراین اطراف وی، از بازگان گرفته تا مجاهدین و مؤتلفه و دیگر گونه های کمتر شناخته شدۀ این نحلۀ فکری، احتراز مینمودند، ولی چنین نکردند. عاقبت همه شان و در صدر همه، عاقبت مملکت را دیدم.
اگر میگویم مسئلۀ مذهب بخشی است که گویی در محفظۀ ذهنی جدایی قرار دارد، به این دلیل است. در ذهن بسیاری، این بخش، از همه جداست و تغییرات باقی قرار نیست که بر آن اثر بگذارد ـ به عبارتی ضد ضربه است. برای همین هم هست که باید به طور مشخص و مستقیم به آن توجه کرد. نمیباید به اتکای قرائن و نظایر، حکمی صادر نمود. باید خود موضع هر فرد و گروه را از نزدیک سنجید و مطمئن شد. این سؤال را باید از همه کرد و جواب صریح و روشن طلبید. این کاری نیست که بتوان به مجامله برگزار کرد یا به فردای سقوط رژیم وانهاد.
در ابتدای مطلب، در مورد دو خط فاصل بنیادی اجزای اپوزیسیون گفتم. کسانی که در جبهۀ جمهوری دوم گرد آمده اند، هم در مورد دخالت مذهب و مذهبیان در سیاست موضع روشن دارند و هم دخالت خارجی. برای اینکه از هیچکدام این دو، جز استبداد برنمیخیزد، حال چه رقیق و چه غلیظ. هدف ما هم رقیق کردن استبداد موجود یا قبلی نیست، ریشه کن کردن هر دو است.

۲۸ اوت ۲۰۱۸
این مقاله برای سایت (iranliberal.com) نوشته شده است و نقل آن با ذکر مأخذ آزاد است
rkamrane@yahoo.com

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)