گوش کن. میدانم که تو از دل من رسته یی, روییده یی, و گورت در دل من است. اما سرخی ها می بینم, سرخی های پهناور که یگانه دلخوشی من است بر این همه سوگ. لاله, لاله, لاله, بر همه گورستان ها, به همه دست های به هم نرسیده. گوش کن. نمیتوانم دست از امید بردارم. فرهاد خود را از بالای تپه رها کرد. در آغوش فضا. فضایی که تو در آن بودی. تو او را در خود خود بودی. او پیش از آنکه بر خاک افتد در تو جاودانه جان سپرد. جانش را به تو سپرد. و تو مادری. از آنکه این خاک, مادر است و مرا چون لاله خواهد رویاند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)