اما از سویی دیگر می بینیم که آتشی در خرمن پلیدان حاکم و غارتگران مال و جان و ناموس ملت شعله ور شده است و هر یک در هراس از نیست و نابودی خویش به هزاران ریسمان و طناب چسبیده اند تا دوام خویش را با خاموش کردن خیزش و قیام و یا به انحراف کشاندن آن بیمه کنند. تعجب از باندها و دست اندر کاران نظام (چه سیاسی و چه اقتصادی) نیست، در این میان جست و خیز و سپر دفاعی مدعی اصلاحات شگفت انگیز می نماید. برای اگاهی بیشتر به مرثیه خوانی و قلم فرساییهای آقایان عبدی و تاجزاده و حجاریان و دیگران نگاه کنید- سراسیمه شدن آقای خاتمی نیز جای خود دارد.
از دی ماه ۱۳۹۶ جامعه ایران چهره ای دگرگون بخود گرفت. جرقه ای در مشهد ترکید که دامنش سراسر میهن را فرا گرفت. نوری در دل مردم دمیده شد و جوانان روحیه ای تازه گرفتند. بزودی درد دل مردم در فریادهای “مرگ بر دیکتاتور” خامنه ای را نشان کرد و پایان نامه التماس و اصلاح خواهی از بالا را با شعار ” اصلاح طلب ، اصولگرا دیگر تمومه ماجرا” امضاء کرد. آن خیزش دولت و نظام ولایت را در کل به چالش کشیده و بیکفایتی نظام را بیش از همیشه آشکار کرده است. 

ستاره ای در زندگی توده مردم و دردمندان و ستمکشیدگان پر رنج چهار دهه ستم و تجاوز و بی حرمتی سو سو زد و می رود تا همت آنان را در کانالی همسو به سرانجامی نیکو بدل نموده و آزادی و برابری و عدالت اجتماعی را در ایرانزمین برقرار کند. آرمان و نیاز و ضرورتی که سالها و دهه ها و بلکه قرنها جامعه ایران در تب و تابش سوخت و می سوزد. 

از همان زمان بود که حمایتهای فردی و جمعی به گونه های متفاوت سر باز کرد و درد مشترک مردم نه تنها در ایران بلکه در جهان به فریاد در آمد و پشتیبانی گسترده یافت. از سویی نیز تب بیانیه نویسی و نامه نگاری و تماسها و تمناهای درونی و بیرونی بالا گرفت و چپ و راست از رفراندم و مراجعه به آرائ مردم داد سخن داده تا شاید راه رهایی هموار گردد . من نیز در همان تب مقاله ای نوشتم و بیان کردم که ” تنها راه مسالمت آمیز نجات از “ولایت فقیه” با رفراندم عمومی برای تغییر قانون اساسی و برچیدن اصل ولایت فقیه و تمامی دستگاه مربوطه امکان پذیر می باشد (باید به اصل بی پیرایه “حکومت از آنِ مردم است” گردن نهاد. اگر رژیم به چنین تغییر در قانون اساسی گردن نهد برایش بس گواراتر از آن خواهد بود تا در برابر مردم بایستد”. و من ضمانت اجرایی آنرا با اراده و پشتیبانی نهاد ریاست جمهوری امکان پذیر می بینم چون قوه مجریه در اختیار اوست- رفراندم در فضای مجازی شکل نمی گیرد. اما دیدیم که رفراندم اجرا نشد چون آقای روحانی نه خواهان چنین امر بزرگیست و نه گستاخی چنین کاری را دارد. او با فشار عمومی حرفهایی (طینت آخوندی) میزنند ولی در خلوت با مشورت “آقا”به پیش می روند.

اما از سویی دیگر می بینیم که آتشی در خرمن پلیدان حاکم و غارتگران مال و جان و ناموس ملت شعله ور شده است و هر یک در هراس از نیست و نابودی خویش به هزاران ریسمان و طناب چسبیده اند تا دوام خویش را با خاموش کردن خیزش و قیام و یا به انحراف کشاندن آن بیمه کنند. تعجب از باندها و دست اندر کاران نظام (چه سیاسی و چه اقتصادی) نیست، در این میان جست و خیز و سپر دفاعی مدعی اصلاحات شگفت انگیز می نماید. برای اگاهی بیشتر به مرثیه خوانی و قلم فرساییهای آقایان عبدی و تاجزاده و حجاریان و دیگران نگاه کنید- سراسیمه شدن آقای خاتمی نیز جای خود دارد. جریانی که با خاتمی سر باز کرد و فکر می کرد می تواند با سر عقل آوردن خامنه ای نعلین کهنه و پوسیده ولایت فقیه را با واکس و رنگ و روغن به شبرویی زیبا بدل کرده و با تمدن بزرگ بشری بازی کند (حساب آنهاییکه با این جریان همآجین نشده ولی خواهان تغییرات کمی هستند از این گروه جداست) . از آن ماجرا نزدیک به سه دهه می گذرد ولی آنچه باقی ماند ولایت قدرتمند خامنه ای است که بی پرده و پروا رودر روی مردم ایستاده است و همه این ناز پرورده ها را به بازی گرفته است. او با پشتیبانی چین و روسیه و مشورتهای برادر پوتین دل گرم است و هنوز حاضر نمی شود تا پای میز مذاکره با آمریکا بنشیند هر چند “سخاوتمندانه” دریای خزر و منابع غنی معادن و گاز را پیشکش روسیه می کند. منتظر باش تا ببینی که خداوند چگونه سزای جنایتکاران را می دهد!!

اما هدف این نوشته موچ گیری و گستراندن دعواهای زرگری و روشنفکری بلند پروازانه نیست (این روزها شنگول و منگولهای فراوانی فضای مجازی را پر کرده است. از روشفکران “دینی” و چپ و راست گرفته تا “نواندیشان دینی” تاقچه نشین که به تازگی سفارش خانه نشینی می دهند تا شرایط به وفق مراد بر گردد- به نوشته تازه آقای سروش دباغ در زیتون نگاه کنید). تم اصلی این نوشته بهانه ای بود که از بیانیه شماره دو برای “نجات ایران” بدست آمد. سایت ایران امروز به نقل از سایت کلمه آورده: “جمعی از فعالان سرشناس مدنی و سیاسی که پیش از این بیانیه ای برای نجات کشور صادر کرده بودند در بیانیه شماره دو خود به ۱۲ کانون و نقطه بحرانی اشاره و راه حل‌هایی برای برون رفت از بحران و نجات کشور ارایه دادند”. 

من با خواندن این متن بیاد داستان درویش خیالباف از داستان‌های کلیله و دمنه افتادم. کوتاه داستان چنین است* درویشی بود که با کوزه ای از روغن اضافی آینده ای پر رونق برای خویش بافته بود. “اگر اين کوزه روغن را بفروشم ، با پيسه آن مي توانم ۵ تا ميش بخرم . …. اگر ظرف شش ماه هر ميش دو تا بچه بياورد ، در آن صورت پانزده گوسفند خواهم داشت ….گوسفندانم را يکي دو سالي نگه ميدارم و سپس تعداد آنها به اندازه يک گله مي شود و بعد از آن شير و ماست و پنير و مسکه و خامه و پشم و کود گوسفندانم را مي فروشم … بعد از آن ، خانه اي با تمام تجهيزات مي خرم و مثل آدم هاي ثروتمند مشهور مي شوم و مي توانم با يک دختر از خانواده نجيب ازدواج کنم… چند ماه بعد از ازدواج ، خداوند به ما يک اولاد مي دهد . هيچ فرقي نمي کند که دختر باشد يا پسر / مهم تربيت صحيح بچه هاست . من نهايت سعي خود را به کار مي بندم تا بچه هايم را به خوبي تربيت کنم…… ولي دوست ندارم که ببينم بچه ام غمگين و ناراحت است . اگر روزي خدمتکار بخواهد دست روي بچه من بلند کند با همين چوب دست محکم بر فرق سرش مي زنم…… درويش ساده دل که در رؤياهاي خودش گم شده بود و داشت به چطور تنبيه کردن خدمتکارش فکر مي کرد ، چوب دست را بلند کرد و محکم روي کوزه روغن زد . کوزه شکست و همه روغنها روي سر و صورت و لباسهاي درويش ريخت . در همان لحظه ، درويش خيالباف از رؤياي خودش بيرون آمد و فهميد که تفاوت بزرگي بين حقيقت و رؤيا و افکار پوچ وجود دارد (متن داستان را در زیر بخوانید)

حالا حکایت اصلاح خواهان ما نیز غم انگیزتر از آن نیست. آنها در رویای خویش مدینه فاضله ای را تصور می کنند که می خواهند با گامهای خسته و چند در میان خویش (هر چهار سال و یا هشت سال داد و غال انتخابات راه انداخته و مردم خسته را بدان فرا می خوانند. نه حرکتی گام به گام در کار است و نه اصلاً برنامه و استراتژی و تاکتیکی ارايه شده است) بدان راه یابند. به ۱۲ ماده از خیالات پشنهادی آقایان توجه کنید. آنها قانون و مجلس و قوه قضائیه و دولت و وووو را کنار هم ردیف کرده اند و خیال میکنند که کشور با برنامه آنها نجات پیدا می کند. اما راس هرم قدرت – عصای خامنه ای- یادشان رفته است!! همان که همه کاسه و کوزه ها را شکسته و تمام رشته ها را پنبه می کند. او در این کار ماهر است و تا حالا چندین بار با موفقیت بر کرسی نشسته است. مگر داستان خاتمی و موسوی و کروبی را از یاد برده اید؟ چرا بجای درجا زدن نتوانستید آن دست آوردها ادامه دهید و به نامه نگاری و چانه زنی برای حذف حصر اکتفا کرده اید؟ باور کنید تا زمانی که استبداد مطلق خامنه ای حاکم باشد هیچ گشایش و ضمانتی برای آزادی سیاسی و اجتماعی نخواهد بود. قانون و مجلس و قوه قضائیه ابزار دست او بوده و ریاست جمهوری نیز چیزی جز یک نهاد فرمانبر نیست. در این همه سالی که اکثریت مجلس با اصلاح طلبان بود چه خیری به مردم رسید. 

در زیر به چند فراز از بیانیه را مرور می کنیم. بیانیه را می توان به فال نیک گرفت اگر جدیتی در کار باشد. اما بیانیه پس از مقدمه ای نا ربط (بیانیه سیاسی انشاء نگاری نیست) راهی را برخ می کشد که نه زمینه تاریخی دارد و نه ضمانتی برای تداوم آن وجود دارد. مبارزه برای برابری و گرفتن حقوق انسانی با هستی بشر گره خورده است و راهای دراز و پر پیچ و خمی را در تاریخ پیموده است، روش مبارزه و ابزار آن نیز در پروسه خود نبرد شکل گرفته و شکست و پیروزی آن نیز در همان مسیر ترسیم می شود. قدم اول هر مبارزه (حتی انتخاباتی) هدف و سر مقصد راهست نه خود راه، در زمان ما نیز انقلاب روسیه و انقلاب مشروطه و اسقلال هند برهبری گاندی و مبارزات ضد نژاد پرستی مارتر لوترکینگ و مبارزات ملی دکترمصدق وانقلاب ۵۷ و پیروزی آفریقای جنوبی برهبری مندلا درسهای گرانبهایی برای آموختن ارایه دادند. حرف از ستارخان و نهضت مشروطه و قیام ملی دکتر مصدق چه سنخیتی با نامه های تظلم خواهی از “رهبر معظم انقلاب” دارد. بقول قدما میان “ماه” شما تا ستاره اقبال مردم “تفاوت از زمین تا آسمان” است. 

انشاء کنندگان بیانیه خود را تنها وارث راهای پیموده جا زده “یک راه آن است که هرآنچه هست را یکجا انکار کنیم. هیچ دستاوردی را به رسمیت نشناسیم و بار دیگر، خواستار انقطاعی کامل در مسیر تاریخی خود شویم. راه دیگر را، ما در تلاش برای بازخوانی تاریخ، ریشه‌یابی نقاط ضعف و البته، پای گذاشتن بر دوش دستاوردهای پیشینان خود می‌دانیم” و دیگران را انقطاع طلب و نا همگون با تاریخ ایران (بزبان نگفته آشوب طلب و وابسته و ووو) می خوانند. از این جماعت باید پرسید که در کدام مقطه از تاریخ چهل ساله گذشته پا بر دستاوردهای پیشینیان گذاشته اید که امروز بدان فراخوان می دهید؟ بجای آن بمردم بگویید که چگونه آیت الله طالقانی را تنها رها کرده و به “اصل ولایت فقیه” رای داده اید. مگر نه چنین است که هنور هم نمی توانید جوانمردانه در برابر آن ایستاده و همصدا با مردم بزیرش بکشید؟ اگر جز این است کجاست آن سازمان و تشکیلات و حزب فراگیر شما که بتواند در این شرایط بحرانی به حمایت از توده های بپا خاسته بر خیزد و یا فریادهای آنها را پیگیری کند. مبارزات سیاسی با اما و اگر و ایکاش و ارزومندی به پیش نمی رود. و با بیانیه و نامه نگاری کاری از پیش نمی رود. 

نقد صوفی نه همه صافی بی‌غش باشد / ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
صوفی ما که ز ورد سحری مست شد / شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد 
خوش بود گر محک تجربه آید به میان / تا سیه روی شود هر که در او غش باشد—حافظ

نهفت انقلاب ۵۷ هرگز خاموش نشده است هرچند ایل و تبار خمینی چون کرکسان خون آشام آنرا به یقما برده و ایران و اسلام و انسانیت را به ویرانی کشانده اند. می بینم که آن اتش زیر خاکستر ولایت دوباره زبانه می کشد و آزادی و برابری و مردم سالاری را فریاد می کند. فریادهایی که خطاب به همه ماست، مایی که از انقلابی گری به روشنفکری رسیده ایم و با تنها گذاشتن توده مردم و بی درد از دردهای آنها راه حلهای آسمانی و “روشنفکر پسند” و بی دردسر ارایه داده و بجای پیوسن به مردم رهبری آنرا در سر داریم. جلال آل احمد حرف بسیار جالبی زده است ” از وقتیکه سنت شهادت را فراموش کرده ایم ناچار به مقبره داری شهیدان نشسته ایم”. روش مبارزه را نمی توان با ترس و دودلی و چه پیش خواهد آمد تبیین کرد بر عکس مبارزه با هدفش به پیش می رود، چه ما باشیم یا نه!!!

“دامن محبت را گر كُنی ز خون رنگین / می توان تو را گفتن پیشوای آزادی”

به نظر من ردیف کردن ۱۲ بند و پیوند زدن آن با “راهکارهای پانزده‌گانه سیدمحمد خاتمی” جز آدرس عوضی دادن و بیراه کشاندن مبارزات مردم نیست. این حرفها و خواسته ها را سالهای بسیاری است که پویندگان و کوشندگان راه اسقلال و ازادی ایران با محتوایی بس بلاتر و اصولی تر طرح و پیشنهاد کرده اند. شما بجای “نجات ایران ” برای نجات “ولایت” صف کشیده اید و مردم را از آشوب و حمله خارجی می ترسانید در صورتیکه رهبر شما نه ترس از جنگ دارد و نه فقر و گرسنگی و دردبدری مردم نگران است. مگر نه اینست که خود به سنگ اندازی بزرگ در برابر مقاومت و مبارزات مردم تبدیل شده اید!!!! 

اما نکته مثبت بیانیه در این باور خلاصه می شود که “ما بر این باوریم که هیچ مطالبه‌ای با درخواست و نامه طومار محقق نخواهد شد؛ پس دست یاری خود را به سوی شما هم‌وطنان دراز می‌کنیم.” اما بجای گرفتن دست مردم از آنها می خواهند تا دست آنها را بگیرند. از سویی دیگر گویی این آقایان در آکادمی آتن نشسته اند که همه را به دیالوگ و “مشارکت فعال در یک گفتگوی ملی” فرا می خوانند. در کشوری که مینیمم آزادیهای اجتماعی و سیاسی و مطبوعاتی وجود ندارد و تازه فضای مجازی نیز قفل کرده اند بیان گفتگوهای آزاد چه مفهومی دارد.

بامید پیروزی و بهروزی 

رضا راهدار
مرداد ۱۳۹۷ – آمریکا 

___________________________________________________________ 

* در روزگاران دور، بازرگاني بود که روغن ، خريد و فروش مي کرد . همسايه اين بازرگان ، يک درويش فقير و ساده بود . آن درويش ، هيچ کار و حرفه اي و در نتيجه هيچ درآمدي نداشت ، ولي در صداقت و شرافت و خوش قلبي ، زبانزد خاص و عام بود . بازرگان که خيلي ثروتمند بود و به صداقت و پاکي همسايه اش خيلي اعتقاد داشت ، هميشه به درويش کمک مي کرد . بازرگان در هر معامله اي که سودي مي برد ، مقداري روغن براي درويش مي فرستاد . درويش که به ساده زيستن عادت کرده بود ، هميشه مقدار کمي از آن روغن را مصرف مي کرد و بقيه آن را در يک کوزه بزرگ ، ذخيره مي کرد . وقتي که کوزه پر شد ، با خود گفت : من به اين همه روغن احتياجي ندارم . بهتر است که اين روغن ها را به کسي بدهم که به آن بيشتر از من محتاج است . ولي هيچ کدام از همسايه ها به روغن احتياجي ندارند . پس اين روغن ها را کجا ببرم ؟ به چه کسي بدهم؟

درويش کم کم نظرش را عوض کرد و با خودش فکر کرد و گفت : اگر يک کوزه روغن را به کسي هديه دهم بي فايده است . روغن خيلي زود مصرف مي شود . علاوه بر اين ، ولخرجي و دست و دلبازي کسي انجام مي دهد که يک کاري يا درآمد مشخصي داشته باشد . مگر من چه چيز از بقيه کم دارم ؟ چرا نبايد ازدواج کنم و بچه داشته باشم ؟ بهتر است که اين کوزه روغن را بفروشم و با پول آن دست به کاري بزنم و درآمد مشخصي داشته باشم . بنابراين مي توانم هر روز به ديگران کمک کنم. خوب! بگذار ببينم چقدر روغن در کوزه است ؟ فرض کنيم ۱۵ کيلو ، چقدر ارزش دارد ؟ فرض کنيم ۲۰۰ روپيه ارزش داشته باشد خوب ، اگر اين کوزه روغن را بفروشم، با پيسه آن مي توانم ۵ تا ميش بخرم. الان فصل تابستان است و پوست تربوز و برگ کاهو به وفور يافت مي شود. علاوه براين ، مزارع پر از علف است و مي توانم ميش ها را براي چرا به آنجا ببرم. اگر ظرف شش ماه هر ميش دو تا بچه بياورد ، در آن صورت پانزده گوسفند خواهم داشت . مقداري علف نيز براي زمستان آنها خشک مي کنم . شش ماه بعد ، گوسفندانم بره هاي بيشتري به دنيا مي آورند ، فرض کنيم هرکدام يک بره به دنيا بياورد ، در اين صورت ۲۰ گوسفند خواهم داشت . گوسفندانم را يکي دو سالي نگه ميدارم و سپس تعداد آنها به اندازه يک گله مي شود و بعد از آن شير و ماست و پنير و مسکه و خامه و پشم و کود گوسفندانم را مي فروشم . راست مي گويند که گوسفند حيوان مفيدي است . بعد از آن ، خانه اي با تمام تجهيزات مي خرم و مثل آدم هاي ثروتمند مشهور مي شوم و مي توانم با يک دختر از خانواده نجيب ازدواج کنم.

چند ماه بعد از ازدواج ، خداوند به ما يک اولاد مي دهد. هيچ فرقي نمي کند که دختر باشد يا پسر / مهم تربيت صحيح بچه هاست. من نهايت سعي خود را به کار مي بندم تا بچه هايم را به خوبي تربيت کنم . وقتي پيرتر شدم و احساس کردم که ديگر نمي توانم به همه کارها رسيدگي کنم يک چوپان و يک خدمتکار استخدام مي کنم تا از گوسفندها نگهداري کند ، به آنها غذا بدهد ، شير آنها را بدوشد و کارهاي خانه را انجام دهد . بچه هايم در اين سنين ، خيلي شيطان و شوخ هستند . وقتي بچه ام شش ساله شد ، ممکن است خيلي شوخي کند و گوسفندهايم را زخمي کند و به آنها صدمه بزند . حتي ممکن است بخواهد که بر پشت گوسفندي سوار شود . البته بچه ام هنوز نمي داند که گوسفند حيواني نيست که بتوان بر پشت آن سوار شد . وقتي بچه ام دست به چنين کاري زد ، خدمتکار بايد با نرمي و مهرباني به او بفهماند که نبايد بر پشت گوسفند سوار شد ، ولي ممکن است که خدمتکار از اين کار بچه ام عصباني شود و او را لت و کوب کند . هرچند که بچه نبايد بر پشت گوسفند سوار شود ، ولي دوست ندارم که ببينم بچه ام غمگين و ناراحت است . اگر روزي خدمتکار بخواهد دست روي بچه من بلند کند با همين چوب دست محکم بر فرق سرش مي زنم.

درويش ساده دل که در رؤياهاي خودش گم شده بود و داشت به چطور تنبيه کردن خدمتکارش فکر مي کرد ، چوب دست را بلند کرد و محکم روي کوزه روغن زد . کوزه شکست و همه روغنها روي سر و صورت و لباسهاي درويش ريخت . در همان لحظه ، درويش خيالباف از رؤياي خودش بيرون آمد و فهميد که تفاوت بزرگي بين حقيقت و رؤيا و افکار پوچ وجود دارد.

درويش ، خدا را شکر کرد و با خودش گفت : چه خوب شد که به جاي خدمتکار ، کوزه روغن را تنبيه کردم ، وگرنه اگر با اين شدت بر سر خدمتکار مي زدم تا آخر عمر ، سر و کارم با دادگاه و قاضي و زندان بود

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)