فیلم ها و سریال های ایرانی را گاه می بینم و تلخ می شود گلویم. چه بلایی سر جامعه ایرانی آمده؟ چرا آدم ها به هم دروغ می گویند؟ در یکی از این سریال ها، زن شاکی است که همسرش از ماجرای ازدواج اولش به او چیزی نگفته. مرد می گوید: من دروغ نگفتم، اما همه حقیقت را نگفتم.
چطور جامعه ایرانی به وضعیتی دچار می شود که در آن، افراد می توانند در کنار هم زندگی کنند، با هم غذا بخورند، با هم بخوابند، عشقبازی کنند، بچه دار شوند، سرمایه گذاری مالی مشترک داشته باشند، با هم در یک کارخانه یا شرکت کار کنند، از اعضای یک خانواده باشند، همکلاسی باشند، رفیق و دوست قدیمی باشند اما درباره احساساتشان و افکارشان به یکدیگر دروغ بگویند؟
صحبت از هیجان های عاطفی نیست که گاه همه ی ما دچارش می شویم. صحبت از روابطی است که مثل بازی حکم هستند، آدم ها در آن رو بازی نمی کنند. وقتی رو بازی نکنی دائم دلهره داری، دائم باید دچار استرس و دودلی شوی، دائم باید از زندگی ات ناراضی باشی و فکر کنی این چیزی نیست که تو می خواهی. وقتی رو بازی نکنی دست و دلت می لرزد برای خوشبختی که نیست. این خوشبختی کجا رفته؟ در بیشتر این فیلم ها و سریال ها از جمله سعادت آباد، زمانه و … مساله، مساله دروغ است. مساله، اتفاقا مساله آدم هایی است که دستشان به دهنشان هم می رسد. تحصیلکرده اند، درآمد کافی دارند و اهل موسیقی و فرهنگ و برنامه های تفریحی درست و حسابی هم هستند! اما لابد یک چیزی در زندگی شان کم است. عشق؟ مگر آدم ها در بقیه کشورهای دنیا عاشق نمی شوند؟ چرا ساختار جامعه ایرانی به گونه ای است که در آن عشق و مصلحت و دوستی و … همه چیز و همه چیز باید با دروغ و فریب و در خوشبینانه ترین شکل با نگفتن همه ی حقیقت گره بخورد؟
فقط از خودم سوال می کنم. این چیزی که می نویسم انگشت اتهام نیست به سمت چیزی. انگشت حیرت است؛ مانده ام که چنان وضعیتی اگر سلامت روانی افراد جامعه را از آنها نگیرد پس چه چیزی را باید نشانه بگیرد؟!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)