در همان دفتر نخست، مولانا جایی به زبان شعر، بیتی از سنایی را تفسیر کرده مطالبی گرانقدر در زمینۀ درک و دید عارفانۀ جهان بیان می کند و در پایان آن ، حضرت حق را مخاطب خویش قرار داده استدعا می کند :1/1807 به بعد

صبح شد ، ای صبح را پشت و پناه ! 

عذر ِ مخدومی حسام الدین بخواه 

عذر خواه ِ عقل ِ کل و جان ، تویی

جان ِ جان و تابش ِ مرجان تویی

جملگی شارحان و مفسران معتبر  مثنوی سعی در توجیه پوزش خواهی خداوند از

کاتب این ابیات ، حسام الدین چلبی کرده اند . اینک چند نمونه ازآن توجیهات را آورده

توجه خوانندگان را به بازبینی مجدد تفسیرات و لزوم مراقبه برای ادراک منظور مولانا

جلب می کنم : 

“در این بیت ممکن است مراد از “صبح”، صبح ظاهر و یا صبح حقیقی باشد، هر دو

قابل تعبیر است، و بهتر است مراد گوینده [مفسر ابیات]، هر دو صبج باشد … پس

معنای بیت را می شود این طور تعبیر کرد:ما به نظم مثنوی مشغول بودیم که صبح

شد. ای خداوندی که معین و ملجاء صبحی، عذر حسام الدین چلبی را که مخدوم و 

معظم ِ من است بخواه ” (1)

سپس درتوجیه چنان بی حرمتی به حضرت حق که چرا باید از بشری عذر خواهی

کند ، می افزاید :

…در اینجا عذر عبارت است از قصوری که در ادای شکر وتعظیم، نسبت به وی “

[یعنی چلبی بوده . یعنی می شود گفت : یارب من در ادای شکر ِ…….. آن حضرت 

قصور کرده ام …تو جبرانش کن … ” (2 )

“انقروی”  برای محکم کاری حدیثی را به “حسن بصری” از عرفای بزرگ نسبت

می دهد تا نشان دهد “اعتذار حق از بنده از منکرات نیست”(3) 

استاد  فروزانفر با آن نگاه دقیق و موشکافانه که در تفسیر ابیات مثنوی داشت ،

معلوم نیست، از چه روی در تفسیر همین دو بیت که خداوند ظاهرا بنا بر نظر

 شارحان از چلبی و از عقل کل ونفس کلی معذرت خواهی می کند، سکوت ورزیده

وتنها به کوشش جانکاه حسام الدین در نگارش ابیات از قول افلاکی اشاره دارد،

که چگونه از سر شب تا صبح روز دیگر ابیات سروده شده را می نوشت .(4)

نیکلسون هم به پیروی از انقروی تاکید بر عذر خواهی خداوند از شخص چلبی

دارد، اما “صبح” را به معنای سمبولیک آن در نظر می گیرد و اطمینان ندارد 

که در این موضع ، نگارش دراز مدت مثنوی کار را به دمیدن آفتاب رسانده باشد 

“شاعر که مستغرق مشاهده حق است و نمی تواند خود سخن بگوید،از خداوند

استدعا می کند که از حسام الدین که شاعر از او الهام می یابد عذر بخواهد (5)

از میان مفسران جدید پس از فروزانفر و نیکلسون نیز”استعلامی” و “زمانی” 

به پیروی از دیگران و یا بنا بر نظر خویش رای بر پوزش خواستن خداوند، هم

 از چلبی و هم از عقل کل و نفس کل داده اند.(6) اما بسی نا هموار و دور از ذهن

 است که خداوند در جبران قصور کسی،ــ چون او مست مشاهده حق می باشد، به

 جای او از شخص دیگری معذرت بخواهد و ازآن بی ربط تر پوزش وی از عقل و 

نفس ست . شاعر به چه دلیل می خواسته از آنان پوزش بخواهدکه حالا خدا را پیش

فرستاده است ؟ دور از تصور نیست که اسماعیل انقروی ترک زبان، هر چند که با

زبان فارسی آشنایی هم کامل داشته است، اما چنین آشنایی کتابی، هرگز نمی توانسته

جای واقعی فارسی خراسان بزرگ دوران مولانا را در ذهن او پر کند. برای مثال در

همین نمونه کوچک ، وی جای “را” ــ علامت مفعول بی واسطه ــ را با حرف اضافۀ

“از”که برای مفعول با واسطه بکار می رود عوض کرده است.”از کسی عذر خواستن”

فرق می کند با “عذر کسی را خواستن”. [ البته در فارسی امروزی، عذر کسی را

خواستن به معنای بیرون کردن کسی از کار محوله به اوست . چنین اصطلاحی در

فارسی زمان مولانا معمول نبود، بنابراین نمی توانسته منظور وی باشد. این را تنها

برای آگاهی ذهن خواننده می نویسم که بداند مقصودم چیز دیگریست ]  در ابیات

بالا مولانا می فرماید خداوندا استدعا می کنم عذر چلبی را بخواهی، تویی که عذر

عقل کلی ونفس کلی را هم می خواهی تا چه رسد به بشری روحانی که جزیی از

 اینان بشمار می آید . حال باید دید عذر کسی یا موضوعی را خواستن در اندیشۀ 

مولوی به چه معنی ست . ابتدا بعنوان جملۀ معترضه عرض می کنم ،  بنا بر رای

فلاسفۀ  اسلام چون ابونصر فارابی و ابن سینا و به پیروی از برخی فلاسفۀ یونانی ، 

خداوند، تدبیر امور جهان را به عقل کل و او به نفس کل تفویض یا واگذار می کند. 

این همان موضوع مورد مناقشۀ امام محمد غزالی با فلاسفۀ زمان خود بوده است که

تحت عنوان “عدم اطلاع خدا بر جزئیات امور” یکی از موارد تکفیر فلاسفه از جانب

وی بشمار می آمد .(7) در آن مناقشه، غزالی با حکمای اسلامی یونانی مآب که خدا

را از اطلاع بر جزئیات امور این عالم بی خبر دانسته ، بخت بد یا خوب افراد را به

تاثیر کواکب و نفوس آسمانی نسبت می دادند، ــ  حتی برخی از شاعران هم مانند بابا

طاهر خودمان برای حفظ حرمت خداوندی گله و شکایت خویش را از گردون گردنده

می نمودند ــ ،در افتاده و می گفت برگی بی اطلاع خدا بر زمین نمی افتد . مولانای

اشعری و عارف هم این تفویض امور به عقل و نفس  را هر آن قابل فسخ می داند .

خدا می تواند هر لحظه که اراده کند قانون و ناموس هر دو عالم را در هم ریخته و

معجزه ای نشان دهد ؛آ تش را بر ابراهیم سرد و عصا را در دست موسی اژدها کند. 

با ذکر این مقدمات به موضوع اصلی باز می گردیم . گفته شد از کسی عذر خواهی 

کردن فرق دارد تا عذر کسی را خواستن . واژۀ خواستن با معانی متفاوتی بکار رفته

است . یکی از این مفاهیم، اراده کردن است. مثلا در این بیت به نقل از فرهنگ دهخدا: 

جهان را به خوبی من آراستم

چنان گشت گیتی که من خواستم …فردوسی 

منظور مولانا در ابیات مورد بحث، همان قدرت خداوندی ست که چون” اراده” کند ،

و بخواهد می تواند هر امری را از نیستی مطلق به منصّۀ ظهور برساند. سر تا سر

مثنوی و دیوان شمس ابیاتی با مفهوم بیت زیر فراوان آمده است:

زیر چوگان های حکم “کان فکان”

می دویم اندر مکان و لا مکان

که ناظر بر آیۀ 82 از سورۀ یس می باشد :

إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ …(چون اراده کند[بخواهد] چیزی بیافریند،

فرمانش این است که میگوید:”موجود شو” پس موجود می شود) 

بنابراین در ابیات مورد بحث، مولانا کوتاهی ِ ذهن و ضمیر وجان حسام الدین را از

دریافت مطالب قدسی استدعا می کند . می فرماید خداوندا ! اراده بفرما که دیگربیش 

از این حسام الدین از تو کسب معرفت لدنی نکند تا من بواسطۀ کشش روحانی وی

از او ملهم گشته بسرایم واو بنویسد. چرا که از سر شب اینجا نشسته ایم و صبح شده

است . ای آن که هر لحظه می توانی عذر و کوتاهی عقل کل و نفس عالم را ، اراده

فرموده ،ایشان را از گردش و تدبیر امور عالم ساقط گردانی.[در این جا شاید ذهن او

متوجه علائم ظهور رستاخیز باشد ، که در آن وقت قانون گردش افلاک در هم ریخته،

و مثلا خورشید از مغرب طلوع می کند و امثال آن ] . ای که جان و فرمانده نفس کل

می باشی و تابش مرجان ، [اشاره به دل صاف و پاک عارف که چون مروارید درون

صدف تن قرار دارد و از علم لدنی نورانی ست ] از توست. صبح شده است،[اشاره

به صبح بیرونی و واقعی وبا نگاهی به صبح درونی]  و ما با می منصوری [اشاره به

صفت منصور حلاج] صبحگاه ِ تو مست گشته ایم، و باز داریم باده می نوشیم :

 صبح شد ای صبح را پشت و پناه

عذر مخدومی حسام الدین بخواه

عذر خواه ِ عقل کل و جان تویی

جان ِ جان و تابش ِ مرجان تویی

تافت نور ِ صبح و ما از نور تو

در صبوحی از می ِ منصور تو 

پس از آن در ابیاتی شریف کرّ و فرّ ِ انسان کامل را به رخ کشیده و رجز می خواند .

این ابیات یکی از قلل کوهسار مثنوی  ست که هرکسی را توان فتح آن نیست، 

دلی خالی از تشویش و ضمیری آکنده در آرامش مراقبه برای ادراک می خواهد: 

دادۀ تو چون چنین دارد مرا 

باده که بود ، کو طرب آرد مرا 

باده در جوشش گدای جوش ما 

چرخ در گردش گدای هوش ما 

باده از ما مست شد، نی ما از او 

قالَب از ما هست شد نی ما از او 

ما چو زنبوریم و قالب ها چو موم 

خانه خانه کرده قالب را چو موم

 پایان 
                                                            محمد بینش ( م ــ زیبا روز)

نوشته ها را می توانید در تلگرام دنبال کنید:
https://t.me/didarmasnavi   

زیر نویس : 

1 : انقروی ، اسماعیل  ــ شرح کبیر ، ج 2 ، ص 730 ـ ترجمه عصمت ستار زاده :1

 … به اختصار2 : همان 2 :

3 : همان 3 :

4 : فروزانفر بدیع الزمان ــ شرح مثنوی شریف ــ ج2 ــ ص 717، 

5 : نک، نیکلسون ، شرح مثنوی معنوی مولوی ـ ج اول، ص 278، ترجمه لاهوتی 

  : 6 :نک، شرح جامع مثنوی معنوی، دفتر نخست ص 568
 7 : نک، غزالی محمد، المنقذ من الظلال

 

دیدار معنوی مثنوی (۱) ــ رهایی از دانستگی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)