ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
بی بادهٔ گلرنگ نمی‌باید زیست

این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست
——-
گردون کمری ز عمر فرسودهٔ ماست
دریا اثری ز اشک آلودهٔ ماست

دوزخ شرری ز رنج بیهودهٔ ماست
فردوس دمی ز وقت آسودهٔ ماست
———-
گویند مرا که دوزخی باشد مست
قولیست خلاف دل در آن نتوان بست

گر عاشق و میخواره بدوزخ باشند
فردا بینی بهشت همچون کف دست
————-
گویند کسان بهشت با حور خوش است
من میگویم که آب انگور خوش است

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
کاواز دهل شنیدن از دور خوش است
———–
چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ
پیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ

می نوش که بعد از من و تو ماه بسی
از سَلخ به غٌرّه آید از غره به سلخ
————
از آمدن و رفتن ما سودی کو
وز تار امید عمر ما پودی کو

چندین سروپای نازنینان جهان
می‌سوزد و خاک می‌شود دودی کو
———-
از جمله رفتگان این راه دراز
باز آمده کیست تا بما گوید باز

پس بر سر این دو راههٔ آز و نیاز
تا هیچ نمانی که نمی‌آیی باز
———–
رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین
نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین

نه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین
اندر دو جهان کرا بود زهره این
————
یک چند به کودکی باستاد شدیم
یک چند به استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک در آمدیم و بر باد شدیم
————-
گاویست در آسمان و نامش پروین
یک گاو دگر نهفته در زیر زمین

چشم خردت باز کن از روی یقین
زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین
————
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین

میترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آنست و نه این
——–
ای آنکه نتیجهٔ چهار و هفتی
وز هفت و چهار دایم اندر تفتی

می خور که هزار بار بیشت گفتم
باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی
——-
بر شاخ امید اگر بری یافتمی
هم رشته خویش را سری یافتمی

تا چند ز تنگنای زندان وجود
ای کاش سوی عدم دری یافتمی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)