هوای شهرزیبای کوهستاینم. کرده است .شهری که کودکی ونوجوانیم درآن گذشت. زیباترین خاطراتم در کوچه های سنگفرشی آن نقش بست.

در بازارهای آن چرخیدم .رقص تلخ کودکان رویگر بر تشت چرخان روی خاکستر گرم قلبم را فشرد.در کوچه ای زندگی کردم که تعداد زنان کار بیشترازمردان بود. دیدم فرشته ای را که خانه اش مامن فقیران شهربود.

زنی دیگرکه یک عمر درهتل بیمه رختشوئی کرد. تا چهار فرزند قد ونیم قد خودرا بزرگ کند.هنوزهربارکه تصویرزنی با چادری بسته بر کمر می بینم سیمای زنی از منظر دیدگانم می گذرد! که سختی کار برای نگهداری از پدر وبرادری که از دار بست افتاده وگوشه گیر خانه گردیده بودند را بجان گرفته بود. بی آن که لبخند از لباتش برگیرد.بلند طبع بود ومبارزدر مصاف با سرنوشت.

این زنان بخشی اززیبائی شهر من بودند.زنانی که بعد نیم قرن دوری ،نیم قرن بی خبری هنوز در رویاهای شبانه من با همان قامت خم شده در زیربارزندگی اما با عظمت یک انسان برمن ظاهر می شوند.دستی بر شانه ام می نهد.توان وامیدم می بخشند.”پسرک شلوغ کوچه! طاقت بیاور شب را نهایتی است .روز فرا خواهد رسید.”

هنوزمشتاقانه هر خبر شهرم را دنبال می کنم .چرا هنوز “چراغم در آن خانه می سوزد.” هنوز هستند یارانی که سهم نان مرا در کنار سفره خود دارند.

با زن سنگسار شده در”میدان دارالقران ” سنگسار می شوم .شرمگین می شوم از کسانی که در گرد این میدان جان دادن زنی درمانده را دیدند و طاقت آوردند.

زمان لازم بوداین دیوار های جهل و جهالت در هم بریزد. زمان لازم بود که شهرم گوهری یگانه از خود بیرون دهد که زبان مظلومیت زنان ومادران داغ دیده این سرزمین باشد.

زنی بنام “نرگس محمدی” .وقتی دفاع او از مادر ستار بهشتی را می نگریستم تمامی وجودم از تعلق به شهرم به کشورم سرشارازغرورشده بود.

در نامه بیک همشهری نوشتم:

“تو زبان برنده مظلومینی چون مادر ستار هستی .مادری مظلوم پیر درمانده وجگر خون ! اما شیر آهن کوه زنی که مردان را شهامت ایستادن می دهد !اما براستی از کدام مل چشیدی ؟ گوش به ندای کدام نسیم سپردی که چنین بی باک سخن می گوئی ؟از سر چشمه کدام حقیقت نوشیدی که دروغگویان چنین خوار وزبون از مقابلت می گریزند ؟

دریا به قطره ای که تو از آن نوشیدی حسد می برد.

زبانت داغی آتشین است! شعله ور شده از اندیشه ای بزرگ وانسانی که ازمیوه دانائی خورده و سرشاری زندگی رابی هیچ هراسی پیغام می دهد . بار امانتی است که رنج دیدگان این سرزمین بر دوشت نهاده اند .

آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه فال بنام من دیوانه زدند

این سرزمین بزرگ این سرزمین محبوب من این آسمان پر ستاره هرگز از چنین امانت داران دیوانه خالی مباد.

او هنوز در بند است .

اما باز نامی دیگر ،چهره ای دیگر را بر صفحه تلویزیون می بینم .نام زنی که آشناست .چراکه نام تمامی قهرمانان شهرم را می شناسم.

حال این بار اوست! زنی که دراوج روزهای سرکوب .روزهائی که مردم این سرزمین در ماتم دختری جوان ومظلوم که حجابش قادر به پوشانیدن زیبائیش نبود از این روبدست حاکمان شرع بنا جوانمردانه ترین شکل بقتل رسید نشسته اند.بغض کرده اما مصمم ، سر بعصیان بر میدارد. در مقابل چشمان جهانیان در یک مسایقه جهانی حجاب ازسر می گیرد.از صخره بالا می رود گیسوی گره خورده اش تاب می خورد. شادی در دل میلیون ها زن ایرانی می افکند.

شادی مردم !شرمساری حکومتیان!

شرمساری برای حکومتی که بخاطر همین حجاب جان دختری جوان را با هزاران آرزو گرفته است.

هم شهری شیر دل من که همان عنوان صخره نورد نشان از قدرتمندی تو دارد.می دانم هر بار که ازصخره ای سخت بالا می روی ونهایت بر بلندای کوه می ایستی بر اطراف خود نظر می کنی سرود “کوه نورد محکم باش “را زیر لب زمزمه می کنی ! نفسی به آزادی میکشی .چه قدرتی درون خود می یابی .

اما هر گز هچ لذتی که جای آن لحظه جادوئی را که حجاب از سر گرفتی وقدم بر صخره نخستین نهادی نخواهد گرفت.هر چند که برای شکستن صخره جهل بهائی سنگین پرداخت کنی .چراکه این بار بار امانتی که آسمان توان نگاه داشتن آن نداشت بر دوش تو نهاده شده بود. بر دوش توکه در “هئیت ما زاده شدی.”

به هیأتِ پُرشکوهِ انسان

تا در بهارِ گیاه به تماشای رنگین‌کمانِ پروانه بنشینم. “بنشینی”

غرورِ کوه را دریابم “دریابی” و هیبتِ دریا را بشنوم “بشنوی”

تا شریطه‌ی خود را بشناسم “بشناسی” و جهان را به قدرِ همت و فرصتِ خویش معنا دهم “دهی”

که کارستانی از این‌دست

از توانِ درخت و پرنده و صخره و آبشار

بیرون است”.

این سیمای زیبای زنان شهر من است شهری که دوست دارم . 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)